تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸ - از بسکه غمت گداخت ما را
از بسکه غمت گداخت ما را
نتوان از ما شناخت ما را
در ششدر داو رشک بودیم
دل برد ز غیر و باخت ما را
شرمنده دل چرا نباشیم
هر چند که سوخت، ساخت ما را
صد زخم جگر نواز بردیم
لعلش نمکین نواخت ما را
بی صرفه مهین شریک غم شد
دل کاش نمی شناخت ما را
بودیم اسیر بینوایی
عشق آمد و وانواخت ما را
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۳ - یا جلوه مده فرشته ها را
یا جلوه مده فرشته ها را
یا خام مکن برشته ها را
دهقانی برق اگر نباشد
انبار کنند کشته ها را
کی می گزد آتش قیامت
در کوره دل برشته ها را
یا رب که بلای جان ما ساخت
این شبنم گل سرشته ها را
مطلب چه رواست در دو عالم
امید به دل نهشته ها را
تا خواندن نامه ها تو دانی
از یاد مبر نوشته ها را
طول امل است اینکه دارد
درهم شده کار رشته ها را
در مستی اسیر می نویسم
قاصد مبر این نوشته ها را
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۹ - پرکاویدم دل خودم را
پرکاویدم دل خودم را
جستم آب وگل خودم را
در حشر به کس نمی نمایم
یک زخم حمایل خودم را
با ناز و نیاز بر نیایی
منما به دلت دل خودم را
دهقان تو به فکر خویشتن باش
خود برقم حاصل خودم را
ویران مکن از گران نگاهی
آبادی منزل خودم را
دیدم به نصیحت آزمایی
دیوانه عاقل خودم را
عمری زشراب بیکسی ها
خود می خورم دل خودم را
هر چند حجاب آسمانهاست
می جویم منزل خودم را
در روز جزا به من نمایید
بیرحمی قاتل خودم را
غفلت منشان چه حیله بندند
آن واقف غافل خودم را
تو آینه من خیال خویشم
بنمای مقابل خودم را
از یاد نظاره ات شوم آب
نازم دل پر دل خودم را
ای یکدلیت تمام نیرنگ
تا کی نخورم دل خودم را
بینا شده ام برافکن از خویش
این جاهل جاهل خودم را
بیهوده اسیر درگداز است
من فرسودم دل خودم را
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۹۰ - درد عشق آشیانه دل ما
درد عشق آشیانه دل ما
راز مجنون فسانه دل ما
نفسی از تو کی شود غافل
بیخودیها بهانه دل ما
رنگ از روی آه می دزدد
گریه بیخودانه دل ما
ناله شوخ ما چرا نشود
بلبل آشیانه دل ما
آه تعمیر جلوه اشکی
پرخراب است خانه دل ما
چاکهای جگر به گل خندید
بلبلی شد ترانه دل ما
گردش چشم مست را نازیم
یاد او شیره خانه دل ما
سجده شکر می کنیم اسیر
دل ما آستانه دل ما
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۹۲ - هر چند تپید بسمل ما
هر چند تپید بسمل ما
خندان تر گشت قاتل ما
گر برق ز آبرو نیفتد
خجلت زدگی است حاصل ما
در سینه دگر سخن نمانده است
جای دل اوست یا دل ما
دیوانه آن نزاکت خو
شد زلف پری سلاسل ما
می جوشد خنده از گل او
می روید لاله از گل ما
گوشی نکشید گوش دردی
فریاد ز حسرت دل ما
در سینه گلستان نگنجد
زخمی که شکفته در دل ما
بر دوری ما چرا نخندد
جامی زده حسرت از دل ما
از زخم نهان که بیشتر باد
گل کرد بهار در گل ما
کس را به سخن نمی گذارد
گر قاتل ماست قاتل ما
چندانکه اسیر درد دیدیم
آسان تر گشت مشکل ما
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۰۶ - از مهر تو سینه ها اثرها
از مهر تو سینه ها اثرها
وز داغ تو دیده ها نظرها
پرواز فنا چه بی نشان است
در سینه نهفته بال و پرها
کم قدری اوج اعتبار است
افزون شده ام ز بیشترها
شایستگی عداوتم نیست
پر منفعلم ز کینه ورها
هر چند شکسته می نویسی
از خط تو صیقلی بصرها
شبهای سیاه ما چراغان
از مهر تو شامها سحرها
احوال اسیر چند پرسی
سرکرده خیل بیخبرها
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۰۷ - شمشیر تو قبله گاه سرها
شمشیر تو قبله گاه سرها
پروانه ناوکت جگرها
پرواز وفاست گلفشان تر
بر باد دهیم بال و پرها
چون برق که بر شفق بتابد
تیغت زده بر صف جگرها
از پرتو آفتاب رویت
گردیده غبارها شررها
صبر است که رام می کند دل
سنگ است متاع شیشه گرها
در آینه دلم چو دیدی
بیگانه نبودی اینقدرها
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۰۸ - ای نام تو قبله زبانها
ای نام تو قبله زبانها
چشم دلها چراغ جانها
آیینه راز توست عالم
پیداست زنامها نشانها
ویران شده نسیم شوقت
مانند حباب خانمانها
سر منزل توست بی نشانی
گرد ره کیست کاروانها؟
شوق تو به هر دلی که افتاد
پرکرد ز خاکها دکانها
فرسوده سجده در تو
تا در فرق جبین آسمانها
گردید اسیر از دل تو
آیینه گر یقین گمانها
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۱۰ - زنجیری طره ات ختنها
زنجیری طره ات ختنها
سودایی جلوه ات چمنها
فریاد که دم نمی توان زد
بی یاد تو هیچ ما و منها
دارم ز تو لعل پاره داغ
بیرون ز شمار انجمنها
خاموشیها زبان درازی
در پرده نگنجد این سخنها
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۴۵ - داغ تو ز بسکه سینه تاب است
داغ تو ز بسکه سینه تاب است
اشکم ز گل رخت گلاب است
دیدیم ز دور گرد مجنون
آسایش مرگ اضطراب است
خندی به دل شکسته ما
این نقش نگین آفتاب است
قحط است نیاز و شور ناز است
پیکان بتان دل کباب است
از فیض غبار کشتگانت
هر ذره طلسم آفتاب است
با هستی و نیستی چه داری
مخموری و مستی شراب است؟
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۲۶ - هر دل که زعشق یارگرم است
هر دل که زعشق یارگرم است
تا حشر از آن شرار گرم است
در راه فریب وعده او
هنگامه انتظار گرم است
از سینه گرم عشقبازان
پشت غم روزگار گرم است
دلسوخته جفای او را
تا خاک شود غبار گرم است
بیمار محبت بتان را
خون در رگ بیقرار گرم است
بیهوشم و چون رسم به ساقی
گویم سرم از خمار گرم است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۵۵ - آهم از بس که آتشین است
آهم از بس که آتشین است
با ناله من اثر قرین است
نه عقل به من گذاشت نه دین
چشمت که بلای عقل و دین است
در مصحف عارضت به خوبی
ابروی تو آیت مبین است
آن خال سیه نگر که چون مور
در مزرع حسن خوشه چین است
افسوس که وصل دلبران را
خصمی چون هجر در کمین است
جان می کنمت نثار امشب
آن نقد که حاضر است این است
بیگانه ننگ و نام گشتم
خاصیت عشق اسیر این است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۵۶ - هر چند بهشت دلنشین است
هر چند بهشت دلنشین است
از کوی تو یک گل زمین است
چون شکر شکست دل نگویم
صد گنج به زیر این نگین است
عشق تو بهار یک چمن نیست
شوقم به هزار جا رهین است
شرمنده منت که باشم
چشم تو کرشمه آفرین است
از صیقل اشک پاک بینان
آیینه آسمان زمین است
آمیزش کام با محبت
کفر است که در لباس دین است
جز هیچ ندارم آرزویی
چیزی که اسیر دارم این است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۱۹ - حسن آتش و دل سمندر اوست
حسن آتش و دل سمندر اوست
عشق آفت و درد لشگر اوست
عشق است محیط و صبر لنگر
طوفان غم و دل شناور اوست
دل گلشن درد و باغبان عشق
غم طوبی سایه گستر اوست
قفل دل زنگ بسته من
در بند کلید خنجر اوست
مرغ قفس تو را نزیبد
پرواز که خونی پر اوست
در دل گذرد چو عزم صیدش
خورشید شکار لاغر اوست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۶۲ - آیا دیگر چه مدعا داشت
آیا دیگر چه مدعا داشت
بیگانه نگاه آشنا داشت
خجلت نکشید مشت خاکم
سامان ضیافت صبا داشت
برداشت ز خاک اعتبارم
تیر تو مگر پر هما داشت
نگشود لب شکایت ما
گنجوری حاتم حیا داشت
حرصم به نمک چشی فرستاد
جایی که قناعت امتلا داشت
بی عشق تو صاف زندگانی
خاصیت آب ناشتا داشت
هرگز نشکست کشتی ما
لنگر از صبر ناخدا داشت
خوش گرد سرکسی نگشتیم
حقا که هزار مرحبا داشت
شد نکهت گل کف غبارم
شوق تو به من چه کارها داشت
پیراهن صبر اسیر زد چاک
دیوانگی انتظار ما داشت
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۶۷ - در راه تو دل شتاب دارد
در راه تو دل شتاب دارد
بیتاب تو گشته تاب دارد
از مستی چشم می پرستت
تا چشم پیاله خواب دارد
آه از دل آرمیده من
در خاک هم اضطراب دارد
زاهد تو به میکشان چه داری
صد حرف تو یک جواب دارد
از سایه او نمی توان رفت
خاصیت آفتاب دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۸۹ - بوی گل و روی ماه دارد
بوی گل و روی ماه دارد
آیینه هزار آه دارد
گفتم که نگاه کن خدا را
گفتا که خدا نگاه دارد
پروانه و بلبلش دعاگوست
از شعله و گل سپاه دارد
حیران نظاره نهانش
صد عذر به یک گناه دارد
صحرای دلم هزار گلشن
در سایه یک گیاه دارد
از دیده نشان دل توان یافت
این دیر به کعبه راه دارد
پرکاری و دلبری و شوخی
هر شیوه که پرسی آه دارد
شرمنده ز کس نشد دل ما
شرمندگی از گناه دارد
زود آینه ساز می شود دل
گر پاس نفس نگاه دارد
صبح است و اسیر و حسن مست است
از غیر خدا نگاه دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۹۰ - هر دل که غم همیشه دارد
هر دل که غم همیشه دارد
در آب حیات ریشه دارد
دیوانه به عالمی نظر باز
هر ذره پری به شیشه دارد
بی سوز محبتی دلی نیست
تا قطره به شعله ریشه دارد
در بزم تو آفتاب گل باز
آیا دل ما چه پیشه دارد
کو حوصله نگاه ساقی
مست است و هز ار پیشه دارد
در کندن آشیان بلبل
گلبن از خار تیشه دارد
مستی به اسیر شد مسلم
زین باده که او به شیشه دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۹۲ - ای چشم و چراغ آفرینش
ای چشم و چراغ آفرینش
رنگین گل باغ آفرینش
از رایحه بهار خلقت
گلدسته دماغ آفرینش
از باده حقشناسی تو
دل گشته ایاغ آفرینش
مست است اسیر در ره تو
از جام سراغ آفرینش
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۹۵ - ای کرده ز یاد ما فراموش
ای کرده ز یاد ما فراموش
حیف است مکن وفا فراموش
با حرف تو حرفها اراجیف
با یاد تو یادها فراموش
یکبار به سوی خود نگاهی
پرکرده ای از خدا فراموش
شرمندگی از وفا نداریم
داریم دلی جفا فراموش
ای کرده به رغم دوستداری
یکباره ز حال ما فراموش
کردیم برای خاطر تو
بیگانه و آشنا فراموش
در میکده ها اسیر سرمست
ما را مکن از دعا فراموش