تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۸۶ - خدایگانا چو شد اشارتت که رهی
خدایگانا چو شد اشارتت که رهی
به ملک فارس به تحصیل وجه زر برود
گمان بنده نبود آنکه بعد چندین سال
ز درگهت به چنین کار مختصر برود
ولی به حکم قضا بر رضا چه چاره بود
چو هست حکم قضا گو بدین قدر برود
به خاک پای عزیزت که گر به آب سیاه
اشارت تو بود چون قلم به سر برود
اگرچه رفتن او هر چه دیرتر بکشید
کنون چو می‌رود آن به که زودتر برود
بساز کار من امروز زانکه می‌ترسم
که گر دو روز بمانم یکی دگر برود
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۹۱ - ایا شهی که غبار سپاه منصورت
ایا شهی که غبار سپاه منصورت
عذار فتح به خط معنبر آراید
سوار همت تو گوی جاه در میدان
ببردی از خم چوگان چرخ بر باید
اگر محاصره آسمان کند رایت
به یک دو ماهش هر نه حصار بگشاید
شهاز گردش گردون شکایتی است مرا
که ذکر آن به چنین حضرتی نمی‌شاید
منم که مریم فکر مسیح خاصیتم
به مدحت تو همه ساله روح می‌زاید
به فر دولت تو همتی است سلمان را
که نور خواستنش ز آفتاب عار می‌آید
اگر به تشنگیش جان به لب رسد حاشا
که پیش بحر به خواهشگری لب آلاید
چو پای صدر کشد در گلیم درویشی
سر تجرد او ترک آسمان ساید
حطام فانی دنیا بدان می‌ارزد
که طوق منت آن گردنی بفرساید
طمع نمی‌کنم و خود چه سود از آن طمعی
که مرد را ببرد آب و نان نیفزاید
توقع است ز لطف توام که بهتر ازین
به حال من نظر التفات فرماید
بقای عمر تو بادا که بنده را به جهان
به غیر عمر تو چیزی دگر نمی‌باید
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۹۴ - شبی زبان فصاحت ز منهیان خرد
شبی زبان فصاحت ز منهیان خرد
سوال کرد غرض آنکه مدتی است مدید
که بر خلاف طباع زمانه می‌بینم
که حصن ملک حصین است و سد عدل سدید
زوال ظلمت ظلم است از ستاره بدیع
کمال دولت فضل است از زمانه بعید
چه خامه‌ای است که کوتاه می‌کند هر دم
زبان تیغ که بودی دراز در تهدید
چه عادلی است که ز عدل او ممالک را
تنعمی است موفی سعادتی است سعید
چه صاحبی است که اصحاب دین و دولت را
ز تیغ خامه او حاصل است وعده وعید
جواب داد خرد کافتاب دولت و دین
که ماه رایت او خلق راست چون مه عید
هلال غره دولت جمال طلعت ملک
غیاث دین محمد محمدبن رشید
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۹۵ - ایا سحاب نوالی که از صریر قلم
ایا سحاب نوالی که از صریر قلم
به گوش صامعه جز مدحت شما نرسید
به بوی خلق خوشت بح کاروان نسیم
سحرگه از طرف تبت و خطا نرسید
نماند در همه آفاق ذره‌ای که درو
ز آفتاب دلت پرتو عطا نرسید
به گرد گرد سمندت براق جمشیدی
اگر چه بود جهان گرد و باد پا نرسید
قدر ز اطلس سبز فلک قبایی دوخت
ولی به قد بزرگی تو فرا نرسید
خدا یگانا در غیبت آنچه فرمودی
به ما رسید هماندم ولی به ما نرسید
چرا قضیه اسبی که میر با بنده
روانه کرد فرومانده و هیچ جا نرسید
سمند سرکش تند تو از طریق وفا
به من پیاده بی‌دست و به چار پا نرسید
دعای من چون به تو می‌رسد دگر سهل است
اگر من ز تو زنجیری رسید یا نرسید
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۹۶ - شها که بود که از فیض بخشش تو بدو
شها که بود که از فیض بخشش تو بدو
گهر به رطل نیامد درم به من نرسید
به حضرت تو رهی کرده خانه‌ای در خواه
به من رسید که دادی ولی به من نرسید
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۹۹ - کدام پیک مبارک قدم دعای مرا
کدام پیک مبارک قدم دعای مرا
برد به حضرت خورشید آسمان مقدار
پس از دعاب و زمین بوس گوید ای شاهی
که چرخ را همه بر قطب رای توست مدار
کسی که نام تو بر دل نوشت گشت عزیز
به غیر زر که به غایت شدست پیش تو خوار
به دور عدل تو از غصه فتنه شد در خواب
به بانگ کوس تو از خواب بخت شد بیدار
بگرد جاهت اگر زآنچه و هم دایره‌ای
کشد به هم نرسد و هم را سر پرگار
به جنب رای منیر تو آفتاب ز عجز
هزار بار زند پشت عجز بر دیوار
ز تخت و بخت تو عالی است ملک را پایه
ز کلک و تیغ تو تیز است عدل را بازار
به ذکر خلق تو خلقند عنبرین انفاس
به شکر لطف تو داعی است شکرین گفتار
نکرده سنگ وقار تو را زمانه قیاس
ندید بحر عطای تو داعی است شکرین گفتار
هران کمر که نه از بهر خدمتت بندد
به مذهب عقلا باشد آن کمر زنار
به یمن همت تو پیش سائلان همه وقت
سفید و سرخ بود روی درهم و دینار
من آنکسم که به مدح تو می‌کنم مشحون
جریده‌های سیاه و سپید لیل و نهار
همیشه من به ثنای تو می‌چکانم در
چو ابر بی‌طمع و حرص را تب و ادرار
ولی توقعم از لطف شاه می‌باشد
که گه گهی دهدم بر ضمیر خویش گذار
دوم که چون شمری بندگان مخلص را
مرا به اسم غلامی درآوری به شمار
از آن عروس سخن خوش نمی‌نماید روی
که دارد آیینه طبع روشنم ز نگار
تو پادشاه جهانی و ورد من این است
که پادشاه ز شاهی و ملک برخوردار
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۰۰ - طریق نیست سفارش به آسمان کردن
طریق نیست سفارش به آسمان کردن
که سایه بر سر سکان ربع مسکون دار
نه عادت است به خورشید درد سر بردن
که رحمتی کن و بر خاک عین لطف گمار
و یا به ابر گهربار درفشان گفتن
که بر بنات از طریق لطف ببار
وگر نداشته بودی هزار پی عرضه
رهی به حضرت خورشید آسمان مقدار
که بنده را ز عزیزان خویش طایفه‌ای
به بارگاه سعادت گزیده‌اند خوار
تو آفتابی و ایشان چو ذره در نظرت
ز حالشان نظر تربیت دریغ مدار
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۰۳ - اگر هزار گنه بنده‌ای کند نبود
اگر هزار گنه بنده‌ای کند نبود
چنان بزرگ که اندک جریمه سرور
ستارگان همه در گرد شند بر گردون
گرفت نیست بران جمع جز که بر مه و خور
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۰۴ - پریر روز به حمام در فقیری را
پریر روز به حمام در فقیری را
به فحش و زجر فرو شست خواجه مغرور
فقیر رفت که پاش چو سنگ بوسه دهد
چو شانه ریش گرفتم که دور نیستم دور
از آن پس ز پی عذر داد مشتی گل
فقیر گفت که ای خواجه نیستی معذور
دل مرا که به کلی خراب کرده توست
گمان مبر که به یک مشت گل شود معمور
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۰۷ - کرا مجال بود کز زبان همچومنی
کرا مجال بود کز زبان همچومنی
حکایتی برساند به بارگاه وزیر
زمین ببوسد و بعد از دعا خطاب کند
که ای جناب تو والاتر از سپهر اثیر
سپهر را همه بر قطب دولت تو مدار
ستاره را همه بر سمت طاعت تو مسیر
مثال امر تو را دور چرخ فرمانبر
نگین رای تو را مهر مهر نقش پذیر
تویی که صبح ضمیر منیرت از سر عار
فشاند بر رخ خورشید دامن تشویر
نفاذ تیر بیان تو در مجاری فکر
چو گوش‌های کمان کرده پرز زه لب تیر
ز عشق خط روان مسلسل قلمت
نسیم آب روان را کشیده در زنجیر
زمانه راست ز بخت تو صد بشارت فتح
که هست بخت تو همچون مسیح طفل بشیر
مرا ز طالع وارون شکایتی است عجب
اگر مجال بود شمه‌ای کنم تقریر
چهار ماه تمام است تاز حضرت تو
میان ببسته چو رمحم زبان گشاده چو تیر
عجب درانکه درین چهار ماه یک نوبت
به حال بنده نفرمودی التفات ضمیر
که در رکاب همایون ما درین مدت
چه می‌کند به چه می‌سازد این غریب فقیر؟
نه هیچ شغل که او را بود در آن راحت
نه هیچ کار که او را از آن بود توفیر
حدیث رفته رها می‌کنم که آن صورت
نوشته بود قضا بر صحیفه تقدیر
کنون در آینه رای عالم آرایت
ببین که کار مرا چیست صورت تدبیر
مرا خدای تعالی به فر تخت تو داد
فصاحت و هنر و شعر و انشا و تحریر
فصاحت و هنر و شعر را رها کردم
هنر مگیر و فصاحت مگیر و شعر مگیر
مرا ز جنس دگر نوکران پیاده شمار
از آنتکه باز ندانند شعر را ز شعیر
ببین کهع آنچه بدیشان رسید در یک ماه
به من رسید درین چار ماه عشر عشیر
بقای جاه تو بادا که هر چه مقصود است
درین میانه مرا گفته شد قلیل و کثیر
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۱۲ - قوی و بزرگ و سرافراز و سرخ رو ناگه
قوی و بزرگ و سرافراز و سرخ رو ناگه
به آرزوی تو برخاستم ز مسکن خویش
چو در جناب تو آمد شدم دراز کشید
برفت آب و هوس کم شد و ندامت پیش
روا مدار کنون باز پس روم ز درت
به خود فرو شده گریان و سر فکنده به پیش
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۱۸ - پناه زمره اسلام تاج دولت و دین
پناه زمره اسلام تاج دولت و دین
زهی خرد ز وجود تو کسب کرده کمال
ز طبیب خلق تو باشد دماغ عقل سلیم
ز حسن رای تو یابد عروس ملک جمال
خدایگانا دانی که بنده سلمان را
جناب توست درین مملکت ماب و مال
سه هفته شد که ز سرما و برف در تبریز
به جز تردد خاطر تردد است محال
هزار بار به عزم درت کمر بستم
ولیکنم یخ و سرما نمی‌دهند مجال
بدانچه تا نکنی حمل بر کسالت من
ضرورت است مرا بر تو عرض صورت حال
همیشه تا بود اقبال و مملکت بادا
در تو قبله ملک و مقبل اقبال
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۲۰ - وجیه دین محمد امیر اسماعیل
وجیه دین محمد امیر اسماعیل
که رزق خلق خدا را کف تو گشت کفیل
گشاده است ز دست تو دجله احسان
چنانچه چشمه زمزم ز پای اسماعیل
سواد باصره سائلان کند روشن
ز دور گرد سپاه سخایت از صد میل
بسان قطعه یاقوت قطعه منظوم
که بود بر گهر نجم ثاقبش تفضیل
به حضرت تو فرستادم و عطای جواب
نیافتم که به پیش من آن عطاست جزیل
بنات بکر سراپرده ضمیر رهی
اگر چه پیشت از آن بار بوده‌اند ذلیل
به ردرگه تو دگر باره آمدند مگر
کنند دیده به کحل قبول خواجه کحیل
تو را که در همه با بی سعادت است رفیق
به هر طرف که خرامی خدای باد دلیل
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۲۱ - نظام واسطه عقد گوهر آدم
نظام واسطه عقد گوهر آدم
که سلک ملک ز رایش گرفته است نظام
زهی به دیده ادراک دوربین دیده
هم از دریچه آغاز چهره انجام
به دست رای منیرت عنان اشهب صبح
به زیر پای مرادت رکاب ادهم شام
قلاید مننت طوق گردن گردون
جواهر سخنت عقد زیور ایام
چو فضل عقل، صفات کمال ذات تو خاص
چو نقد مهر، نوال سحاب تو عام
جناب حضرت تو قبله وضیع و شریف
حریم حرمت تو کعبه خواص و عوام
به دور شحنه عدل تو در زمانه کسی
به غیر خون صراحی نریخت خون حرام
خیال تیغ تو گر در ضمیر کاهربا
گذر کند شودش پر ز خون لعل مشام
سپهر مرتبه شاها ز حال قصه خویش
حکایتی به جناب تو می‌رود اعلام
مرا به فضل الهی و دولت شاهی
گذشت مدت سی سال روزگار بکام
نبود در سر من جز هوای مطرب و چنگ
نبود در دل من جز نشاط مطرب و جام
به حیله از کف من ناگهان عنان مراد
ربود توسن ایام و ابلق بدرام
کمان چرخ مرا در نهاد پر چون تیر
ز خانه خودم افکند، دور دشمن کام
به بارگاه رفیع تو التجا کردم
که هست قبله اسلام و کعبه ایام
سزای خدمت شاه ار چه نیستم لیکن
شدم به حکم اشارت ز زمره خدام
ولیک از سبب آنکه نیست چون دگران
مرا به عادت معهود زین و اسب و غلام
نه بر بقای حریرم مذهب است طراز
نه بر کمیت روانم مغرق است لگام
نیابتی نه که باشد امید حاصل نان
عنایتی نه که گردد مزید شهرت عام
درین دیار ز بی حرمتی چنان شده‌ام
که خود نمی‌دهم هیچکس جواب سلام
ضرورت است به سوی عراق کردن روم
مرا چو نیست به بغداد وجه سفره شام
ز بی‌نواییم امروز چون شکسته رباب
مرا نه قوت آهنگ ره نه ساز مقام
حدیث وام چه گویم که آب بر لب شط
نمی‌دهند به وامم که خاک بر سر وام
به تلخ عیشی ازان سر گرفته‌ام چون می
که کرد چون عنبم عصر، پایمال لئام
دعای دولت سلطان همیشه خواهم گفت
نه بر امید عطا و توقع انعام
ولیکن این قدر از راه عجز می‌گویم
که ای زمانه به دست تو باز داده زمام
مرا ز روی عنایت چنان بدار که من
به حضرت تو نیارم ملالت و ابرام
مرا کز آتش فکرت چو مشک سوخت جگر
روا مدار که کارم چو عود باشد خام
گمان مبر که دعاگو ز حد بی آبی
بدین فسانه زبان تیز کرده‌ام چو حسام
اگرچه می‌جهدم آتش از دهان چون برق
ولیکنم ز حیا آ؛ب می‌چکد ز مشام
همیشه تا که بر افلاک دایرند نجوم
مدام تا که بر ارواح قائمند اجسام
مباد جز به هوای تو گردش افلاک
مباد جز به رضای تو جنبش اجرام
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۲۳ - خدایگانا از حد گذشت و بی مر شد
خدایگانا از حد گذشت و بی مر شد
حدیث فاقه داعی و عرض قصه وام
ز حضرت تو چو ابر آنچنان سیه رویم
که هر دمم ز حیا آب می‌چکد ز مشام
ولی معامل مبرم چو می‌دهد زحمت
ضرورت است که آرم به حضرتت ابرام
اگر بسیط زمین بحر مکرمت گردد
جز از نوال لال تو بر من است حرام
ور از خمار غمم جان به لب رسد چون خم
ز دست جم نستانم خلاف رای تو جام
به وجه دین من انعام‌های گوناگون
اگر چه بود شما را ولی نبود تمام
بگو که قرض رهی را تمام بگزارید
که ناقلان سخن گفته‌اند مالامام
اگر چنانچه بود مصلحت روانه کنند
به جانبیم برسم رسالت و پیغام
و یا وظیفه شغلی به من حواله کنند
که این فتاده نماید بران وظیفه قیام
به همتت شود آسوده خاطرم ز هموم
به دولتت شود آزاد گردنم از وام
جواهر سخن من شکسته می‌آید
مگر عنایت تو نظم آورد به نظام
همیشه تا بود از کعبه بر زمین آثار
حریم سلطنتت باد کعبه اسلام
اساس طاق جلالت که با فلک جفت است
مهندس ازلی بسته بر ستون دوام
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۴۰ - ز هجرت نبوی رفته هفصد و چل و چار
ز هجرت نبوی رفته هفصد و چل و چار
در آخر رجب افتاد اتفاق حسن
زنی چگونه زنی خیر خیرات حسان
به زور بازوی خود خصیتین شیخ حسن
گرفت محکم و می‌داشت تا بمرد و برست
زهی خجسته زنی خایه دار مرد افکن
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۴۱ - جهان مجد و معالی رشید دولت و دین
جهان مجد و معالی رشید دولت و دین
زهی به جاه و جمال تو چشم جان روشن
به فیض ابر کفت بحر و بر چنان پر شد
که بحر خشک لب آمد چو ابر تر دامن
فلک جنابا چون رای و تیغ هر دو ثور است
به جنب رای تو گو آفتاب تیغ مزن
تویی که در چمن فضل هر که سر بر زد
زبان شود همه تن در ثنات چون سوسن
ولیک ایزد داند که هر کجا هستم
بجز جناب ثنای تو نیستم مسکن
چو تو کریم ندیدم که می در آویزد
وسایل تو به سایل چو غازیان به رسن
هنوز گردنم از بار منتت پست است
وگرنه هم سوی شکرت بر آرمی گردن
جهان اگر پر ارزن کنند مرغی را
دهند قوت به هر سال دانه ارزن
جهان تهی شود از ارزن و تهی نشود
دلم ز دانه شکرت به قوت مرغ سخن
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۴۸ - همی خرید خر و گاو و گوسفند و گله
همی خرید خر و گاو و گوسفند و گله
زمان وقف جمال عرب همه ساله
ولی ولی ولی اندرین دو سه سال
نکرد حاصل غیر از بهای گوساله
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۵۲ - محیط کوه و قار آفتاب ابر عطا
محیط کوه و قار آفتاب ابر عطا
که آسمان بزرگی و اختر دادی
رسوم ظلم و قوانین عدل در عالم
به تیغ و کلک تو برداشتی و بنهادی
ز دست خیل سخایت که عادت کان کرد
نشسته دست گهر در حصار پولادی
خدایگانا یکبارگی بیفتادم
ز ضعف حال و تو با حال من نیفتادی
کنون زمانه که شاگرد رای توست مرا
ز درگه تو جدا می‌کند به استادی
ز خانه‌های عناکب خلل پذیرتر است
مرا سزای اقامت ز سست بنیادی
قبول کرده ازین بنده کش کنی آزاد
به جان خواجه که دیشب نخفتم از شادی
پس از غلامی ده ساله گشته‌ام راضی
به بندگیت به یک سطر خط آزادی
بسان سوسن اگر بنده را کنی آزاد
به صد زبان کنم از بندگیت آزادی
همیشه تا که جهان و جهانیان باشند
پناه و پشت جهان و جهانیان بادی
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۵۶ - ز دور دایره این محیط پرگاری
ز دور دایره این محیط پرگاری
نصیب من همه سرگشتگی است پنداری
نشسته‌ام به کناری چو چنگ سر در پیش
فتاده در پس زانو و می‌کنم زاری
در آتشم چو زر از دوستان قلب دو رو
ز بی زری همه از من نموده بیزاری
ز بی زری است اگر چون چراغ بی روغن
زمان زمان نفسی می‌زنم به دشواری
برای تلخی عیش حسود و شادی دوست
کنم به خون چو قدح رنگ چهره گلناری
عزیز مصر وجودم، نیم اسیر کسی
درین دیار از اخوان چرا کشم خواری