بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۵۱۴ - الفت تن باعث فکر پریشان دل است
الفت تن باعث فکر پریشان دل است
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۱۶۱ - گر چه می‌دانم که می‌رنجی و مشکل می‌شود
گر چه می‌دانم که می‌رنجی و مشکل می‌شود
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۳۳ - برنمی خیزد نوای بلبلی از گلشنی
برنمی خیزد نوای بلبلی از گلشنی
امام خمینی : رباعیات
شمع محفل
ای روی تو شمع محفل بیماران
فلکی شروانی : رباعیات
شماره ۱ - بد دوش چه راز، با که، با یار مرا
بد دوش چه راز، با که، با یار مرا
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۱۲۴ - راه فضولی ما هم در ازل حیا زد
راه فضولی ما هم در ازل حیا زد
ادیب صابر : ترکیبات
شماره ۷ - تا فتنه گشتم آن صنم سیم ساق را
تا فتنه گشتم آن صنم سیم ساق را
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۱۴ - الله گو
باتو ای عاصی مرا صلح است هرگز جنگ نیست
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۳۸ - چه کرده‌ام که مرا پایمال غم کردی
چه کرده‌ام که مرا پایمال غم کردی
سعدی : رباعیات
رباعی ۴۸ - گر کان فضائلی وگر دریایی
گر کان فضائلی وگر دریایی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۵۲ - مرده گان را از دم عیسی حیاتی تازه بود
مرده گان را از دم عیسی حیاتی تازه بود
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۳۳۷ - طول امر از دل چه خیال است برآید؟
طول امر از دل چه خیال است برآید؟
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۸ - دل در آن طره ی گره گیر است
دل در آن طره ی گره گیر است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۵۲۸ - هر که از قافله کعبه جدا افتاده است
هر که از قافله کعبه جدا افتاده است
عین‌القضات همدانی : لوایح
فصل ۱۸۹
بوالعجبآینه‌ایست آینه عشق در وی صورت عاشق و جمال معشوق بنماید بی تعدد و تکثر واین معنی بیذوق فهم نشود و آنچه گفته‌اند که معشوق در خود نگرد عاشق را بیند زیرا که آفت عشق عاشق را نیست کرده است آنچه از او در علم معشوق حاصل است منظور اوست بی توهمی و تعددی و اگر بگویم که آنچه در علم معشوق حاصل است اوست راست بود معلوم و علم و عالم باشند بی تعدد:
بابافغانی : غزلیات
شماره ۱۸۳ - گلی که از نفسش مشک ناب بگدازد
گلی که از نفسش مشک ناب بگدازد
کمال‌الدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۷۱۶ - سبحان الله ز گردش چرخ برین
سبحان الله ز گردش چرخ برین
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲۹ - و له فی المدیحه
گشودی زلف قیرآگین جهان را قیروان‌کردی
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۳۸ - شنیدم یکی از بزرگان عصر
شنیدم یکی از بزرگان عصر
رشیدالدین میبدی : ۱۲- سورة یوسف- مکیة
۸ - النوبة الثانیة
قوله تعالى: «وَ جاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ» مفسران و اصحاب اخبار پیشین گفتند که چون ملک مصر بر یوسف راست شد و مملکت را ترتیب داد همان سال آثار برکت وى پیدا گشت، رود نیل وفا کرد و نعمت فراخ گشت، جبرئیل آمد و گفت امسال اوّل آن سال هفت گانه است که خصب و فراخى نعمت بود، یوسف بفرمود تا همه صحرا و بوادى تخم ریختند، آنجا که چشمه آب و رود بود بآب آن را بپروردند و آنجا که آب نبود یوسف دعا کرد تا ربّ العزّه باران فرستاد و آن را بباران بپروردند، آن گه کندوها و انبارها از آن خوشهاى غلّه پر کردند و همچنین هفت سال پیاپى جمع همى کردند. پس ابتداء سال قحط آن بود که ملک ریّان در خانه خفته بود در میانه شب آواز داد که یا یوسف الجوع الجوع. فقال یوسف هذا اوان القحط پس هفت سال برآمد که درخت برنیاورد و کشته خوشه نپرورد، اهل مصر سال اوّل طعام از یوسف خریدند بنقد تا در مصر یک درم و یک دینار بدست هیچ کس نماند مگر که همه با خزینه ملک شد. دوم سال هر چه چهارپایان و بار گیران بودند همه دربهاى طعام شد. سوم سال هر چه پیرایه و جواهر بود، چهارم سال هر چه بردگان بودند از غلامان و کنیزکان، پنجم سال هر چه ضیاع و عقار و مسکن بود، ششم سال فرزندان خود را ببندگى بفروختند. هفتم سال مردان و زنان همه تنهاى خویش ببندگى به یوسف فروختند تا در مصر یک مرد و یک زن آزاد نماند، پس ملک با یوسف مشورت کرد در کار مصریان و یوسف را وکیل خود کرد بهر چه صواب بیند در حقّ ایشان، گفت اى یوسف راى آنست که تو گویى و صواب آنست که تو بینى و هر چه تو کنى در حقّ ایشان پسندیده منست.