ادیب الممالک : غزلیات
شمارهٔ ۲۷ - چین
ای دختر خوبرو بدین طبع بلند
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۲۸ - که می‌آید به سر وقت دل ما جز پریشانی؟
که می‌آید به سر وقت دل ما جز پریشانی؟
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۴۴ - دل زنگار خورده
نامه ای دارم از شب سیه تاریک رنگ
ناصرخسرو : قصاید
قصیده ۴۱ - جهانا چون دگر شد حال و سانت؟
جهانا چون دگر شد حال و سانت؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۰۸ - یک روز به عمری ز منت یاد نیاید
یک روز به عمری ز منت یاد نیاید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۰۰ - لعل لبش ز سبزه خط دلنواز شد
لعل لبش ز سبزه خط دلنواز شد
محمد بن منور : منقولات
شماره ۹۶ - شیخ را پرسیدند از معنی این آیت کی وَلذِکر اللّه اکبر گفت معنی آنست کی یاد کرد خد
شیخ را پرسیدند از معنی این آیت کی وَلذِکر اللّه اکبر گفت معنی آنست کی یاد کرد خداوند بندۀ خویش را بزرگتر. زیرا کی بنده او را یاد نتوان کرد تا از نخست اوبنده را یاد نکند، آن بزرگتر که خداوند بنده را یاد کند و بنده را توفیق دهد تا بنده نیز خداوند را یاد کند. نیکو بنگری او می‌خود را یاد کند وبنده هیچ کس نیست در میانه، بنده بسیاری بدود و گرد جهان برآید، پندارد که راحتی هست، جایی بی‌او نباشد، هرکجا شوی تا اونبود راحت نبود، او خود همه جایی هست، هم اینجا اورا می‌بینی بیت:
رشیدالدین میبدی : ۱۷- سورة بنى اسرائیل- مکیة
۷ - النوبة الثالثة
قوله تعالى: «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ» بزرگوار تهنیتى و تمام تشریفى و عظیم کرامتى که اللَّه تعالى جل جلاله با مؤمنان فرزندان آدم کرد که در بدو کار و مفتتح وجود روز میثاق ایشان را در قبضه صفت جاى داد و ایشان را بنعت لطف محلّ خطاب خود گردانید و با ایشان عهد و پیمان دوستى بست، باز چون در دنیا آمدند ایشان را صورت نیکو و شکل زیبا و خلعت تمام داد و بدانش و عقل و نطق و فهم و فرهنگ بیار است، ظاهر بتوفیق مجاهدت و باطن بتحقیق مشاهدت، و معرفت از ایشان دریغ نداشت، در رحمت و کرامت خود بر ایشان گشاد و ایشان را بر بساط مناجات بداشت تا هر گه که خواهند او را خوانند و از وى خواهند و با وى راز گویند.
رشیدالدین میبدی : ۱۰۱- سورة القارعة- مکیة
النوبة الثانیة
این سورة «القارعة» مکّى است، به مکه فرو آمد. صد و پنجاه حرفست.
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۶۶۹ - ترا گزید دل من،مرا گزید غم تو
ترا گزید دل من،مرا گزید غم تو
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۲۸ - گدای کوی خراباتم و غمم این است
گدای کوی خراباتم و غمم این است
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ٧٢ - ایضاً
اذ سیلت السحب سجال المطر
فصیحی هروی : قصاید
شمارهٔ ۴ - مدح حسن خان شاملو
ابر آمد و گلزار ارم ساخت جهان را
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۲۵ - برگشتن امام تشنه کام از فرات
دویدند یکسر برون با شتاب
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۶۸ - گر یار چنین سرکش و عیار نبودی
گر یار چنین سرکش و عیار نبودی
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۱۶ - تبویب کتاب
سخن موجز و پرمعانی نکوست
محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۸۰ - جدم شیخ الاسلام ابوسعد گفت از پدرم خواجه بوطاهر شیخ شنیدم که گفت پیری بود در میهنه کی خال والدۀ من بود، او را شبویی گفتندی، پیر معمر بود، قصیرالقامة،
جدم شیخ الاسلام ابوسعد گفت از پدرم خواجه بوطاهر شیخ شنیدم که گفت پیری بود در میهنه کی خال والدۀ من بود، او را شبویی گفتندی، پیر معمر بود، قصیرالقامة، کثیف اللحیة، درویش و معیل بود و مجلس شیخ هیچ بنگذاشتی،، روزی در مجلس شیخ حالتی بوی درآمد در میان مجلس بنشست کچون صیدی بحلق آویخته بود. شیخ گفت یا پیر چه بود ترا؟ گفت نمی‌دانم. شیخ گفت پیر شبویی را میان دربندید و جاروبی بوی دهید تا مسجد می‌روبد و پاک می‌دارد. جاروب برگرفت و مسجد را می‌رُفت. رئیس میهنه خواجه حمویه در پیش شیخ بود، گفت بر دلم بگذشت کی اگر این خدمت برنایی کند لایق‌تر باشد. شیخ، گفت این پیر را ارادت به پیری پدید آمده است و راه تا نروی به مقصود نرسی. پیر آب در چشم آورد و گفت ای شیخ پیرم و ضعیفم و معیلم، در حقّ من مرحمت فرمای. پس شیخ سر در پیش افکند و گفت آن جاروب از دست بنه که تمام شد. پدرم خواجه بوطاهر گفت کی نماز پیشین گندم صوفیان به آسیامی‌بردند و روزگار ناایمن کی ابتداء فتنۀ ترکمانان بود، با شیخ گفتم کی به آسیاکرافرستم؟ شیخ فرمود کی پیر را. من او را با درویشی چند فرستادم. چون در اندرون آسیا شدند و در آسیا بستند و گندم آرد می‌کردند، ترکمانان بدر آسیا آمدند و در بزدند، در باز نکردند، پیر فرا پس درشد و پشت بدر باز نهاد، ترکمانی تیر بشکافت در انداخت تیر بر پشت پیر آمد و و درحال شهید شد، او را بمیهنه آوردند و بدر سرای شیخ نهادند. شیخ چون محاسن سپید او سرخ شده دید از خون، بگریست و می‌گفت: فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ. آنگاه بر جنازۀ او اقبالها کرد و دیگر روز بر سر خاک پیر مجلس گفت. خواجه حمویه گفت در مجلس شیخ بدل من درآمد کی این کشتن پیر چه بود؟ شیخ به کرامات اندیشۀ مرا دانست، روی سوی من کرد و گفت ای خواجه:
اوحدالدین کرمانی : الباب الثالث: فی ما یتعلق باحوال الباطن و المرید
شماره ۷۶ - دم درکش و در خویش سیاحی می کن
دم درکش و در خویش سیاحی می کن
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۷۶ - شوم دیوانه اش مجنون به من گر همسفر باشد
شوم دیوانه اش مجنون به من گر همسفر باشد
شمس مغربی : رباعیات
شماره ۷ - ای حسن تو در کل مظاهر ظاهر
ای حسن تو در کل مظاهر ظاهر