همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۴۱ - در ان نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
در ان نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم جامی : سبحةالابرار
بخش ۱۲۵ - حکایت حکیم سنایی رحمه الله که در وقت وفات این بیت می خواند
بازگشتم از سخن زیرا که نیست نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۶۱ - چرا باشم دلا ناکام امروز
چرا باشم دلا ناکام امروز هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۶۳ - خطت، که رقم بر ورق لاله کشیده
خطت، که رقم بر ورق لاله کشیده مسعود سعد سلمان : قصاید
شمارهٔ ۱۳۸ - هم در ستایش او
ای ماه دو هفته منور بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۳۵ - شد وقت آنکز بی خودی وصفی ز دلداری کنم
شد وقت آنکز بی خودی وصفی ز دلداری کنم اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۰ - بهر پاس عشق خاموشی نشد دمساز ما
بهر پاس عشق خاموشی نشد دمساز ما اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۷۶ - خون دل خوردن به بزمش از شراب آسانتر است
خون دل خوردن به بزمش از شراب آسانتر است صائب تبریزی : مطالع
شماره ۲۰۳ - فیض روشن گوهران از ارتحال افزون شود
فیض روشن گوهران از ارتحال افزون شود صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۲۰۸ - سینهها را خامشی گنجینهٔ گوهر کند
سینهها را خامشی گنجینهٔ گوهر کند بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۹۶ - سروقد غنچه دهن گل بدنی
سروقد غنچه دهن گل بدنی بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۴۱ - شکایت از دوستانی ریائی
رفیقی ندیدم که باشد شفیق غزالی : رکن چهارم - رکن منجیات
بخش ۳۶ - پیدا کردن سوء خاتمت
بدان که بیشتر خایفان از خاتمت ترسیده اند، برای آن که دل آدمی گردان است و وقت مرگ وقتی عظیم است. و نتوان دانست که دل بر چه قرار گیرد در آن وقت تا یکی از عارفان می گوید، «اگر کسی را پنجاه سال به توحید بدانسته باشم، چون چندان از من غایب شد که از پس دیواری شد، گواهی ندهم وی را به توحید که حال دل گردان است. ندانم به چه گردد؟» و دیگری می گوید، «اگر گویند که شهادت بر در سرای دوست تر داری یا مرگ بر مسلمانی بر در حجره؟ گویم مرگ بر در حجره که ندانم تا به در سرای اسلام ماند یا نه». و ابوالدردا سوگند خوردی که هیچ کس ایمن نباشد از آن که ایمان وی به وقت مرگ بازستانند. و سهل تستری می گوید، «صدیقان در هر نفسی از سوء خاتمت می ترسند».و سفیان رضی الله عنه به وقت مرگ جزع می کرد و می گریست. گفتند، «مگری که عفو خدای تعالی از گناه تو عظیم تر است». گفت،«اگر دانمی که بر توحید بمیرم باک ندارم، اگر چند کوهها گناه دارمی». و یکی از بزرگان وصیت کرد و چیزی که داشت کسی را دید و گفت، «نشان آن که بر توحید بمیرم فلان چیز است. اگر آن نشان بینید بدین مال شکر و مغز بادام بخر و بر کودکان شهر افشان و بگوی که این عرس فلان است که به سلامت بجست و اگر این نبینی مردمان را بگوی تا بر من نماز نکنند و غره نشوند به من. تا پس از مرگ باری مرایی نباشم». یغمای جندقی : بخش دوم
شمارهٔ ۷۰ - از طهران به مرحوم میرزا عبدالوهاب نگاشته
ده روز است وارد طهران و دوبار خدمت سرکار خداوندگار ذوالفقار خان رسیده مورد نوازشات زبانی نشده ام، مراد اینکه کوچ را مرخص و املاک یغمائیه را گرفته به تصرف اخوی داده خود با منسوبان در قم ساکن گردم، ظاهر حال این است بعون الله فیصل پذیر آید، هر چه شد بعد از این عرض خواهم کرد، بلی سرکار صدر هم که صحبت دلپذیرش ممدحیات است و خدمت ناگزیرش مفرح ذات، فردا روانه کاشان است و خاطرم از تخیل مفارقتش به اقصی الغایه درهم و پریشان.نمی دانم پس از فرقت او با که خواهم نشست و خار ملالت را بعد از آنکه شیشه بزم از ناب روان بخش وصالش تهی ماند به ته جرعه الفت که خواهم شکست؟ ول راهی میروم و به امید نگاهی میکنم، تا سرانجام کار چیست، با وجود این کدورات اگر از حقایق احوال شریفت آگاه باشم چه غم است و از نشاطم چه کم، بکلی مرا از دولت زیارت تعلیقه جات محروم گذاشته، از شهر ذی حجه به این طرف رقیمه سرکار را زیارت نکرده ام، انشاء الله موانع به خیر باشد. قبل از این عریضه مصحوب علی محمدبیک نام جوانی خوشگل رفیق مخدومی ملک الکتاب ارسال خدمت داشتم، قسم خورد که می رسانم اما چون هنوز بچه است بر عهدش اعتماد نکردم و به این دو کلمه مختصر اکتفا رفت، خدمات را منتظر رجوعم. بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۸۷ - در نافه از خطا مشک می زدبسی دم از بو
در نافه از خطا مشک می زدبسی دم از بو غزالی : رکن چهارم - رکن منجیات
بخش ۵۷ - حقیقت نیت
بدان که از آدمی هیچ حرکت به وجود نیاید تا سه حاجت در پیش نباشد: علم و ارادت یعنی دانش و خواست و توانایی. مثلا چون طعامی بیند نخورد و چون بدید اگر بایست و خواست هم نبود آن هم نخورد. اگر خواست بود چون دست مفلوج بود که کار نکند نخورد که قدرت ندارد. پس این سه حاجت در پیش همه حرکات می رود، لکن حرکت تبع قدرت است، و قدرت تبع خواست و ارادت است که بایست قدرت را به کار دارد، و بایست تبع علم نیست که بسیار چیز بیند و نخواهد، لکن بی علم خواستن نیز صورت نبندد که چیزی که نداند چون خواهد؟ میرداماد : رباعیات
شماره ۱۲۷ - جان بی تو چو هیزم اندر آتش سوزد
جان بی تو چو هیزم اندر آتش سوزد صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲۴ - اگر از عشق به طور دلت اشراق آید
اگر از عشق به طور دلت اشراق آید نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۸۲ - نه گل این جا ز عشق خار فارغ
نه گل این جا ز عشق خار فارغ میرداماد : غزلیات
شماره ۴ - چشم خراج عشق ستد خون ناب را
چشم خراج عشق ستد خون ناب را
شماره ۱۴۱ - در ان نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
در ان نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم جامی : سبحةالابرار
بخش ۱۲۵ - حکایت حکیم سنایی رحمه الله که در وقت وفات این بیت می خواند
بازگشتم از سخن زیرا که نیست نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۶۱ - چرا باشم دلا ناکام امروز
چرا باشم دلا ناکام امروز هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۶۳ - خطت، که رقم بر ورق لاله کشیده
خطت، که رقم بر ورق لاله کشیده مسعود سعد سلمان : قصاید
شمارهٔ ۱۳۸ - هم در ستایش او
ای ماه دو هفته منور بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۳۵ - شد وقت آنکز بی خودی وصفی ز دلداری کنم
شد وقت آنکز بی خودی وصفی ز دلداری کنم اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۰ - بهر پاس عشق خاموشی نشد دمساز ما
بهر پاس عشق خاموشی نشد دمساز ما اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۷۶ - خون دل خوردن به بزمش از شراب آسانتر است
خون دل خوردن به بزمش از شراب آسانتر است صائب تبریزی : مطالع
شماره ۲۰۳ - فیض روشن گوهران از ارتحال افزون شود
فیض روشن گوهران از ارتحال افزون شود صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۲۰۸ - سینهها را خامشی گنجینهٔ گوهر کند
سینهها را خامشی گنجینهٔ گوهر کند بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۹۶ - سروقد غنچه دهن گل بدنی
سروقد غنچه دهن گل بدنی بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۴۱ - شکایت از دوستانی ریائی
رفیقی ندیدم که باشد شفیق غزالی : رکن چهارم - رکن منجیات
بخش ۳۶ - پیدا کردن سوء خاتمت
بدان که بیشتر خایفان از خاتمت ترسیده اند، برای آن که دل آدمی گردان است و وقت مرگ وقتی عظیم است. و نتوان دانست که دل بر چه قرار گیرد در آن وقت تا یکی از عارفان می گوید، «اگر کسی را پنجاه سال به توحید بدانسته باشم، چون چندان از من غایب شد که از پس دیواری شد، گواهی ندهم وی را به توحید که حال دل گردان است. ندانم به چه گردد؟» و دیگری می گوید، «اگر گویند که شهادت بر در سرای دوست تر داری یا مرگ بر مسلمانی بر در حجره؟ گویم مرگ بر در حجره که ندانم تا به در سرای اسلام ماند یا نه». و ابوالدردا سوگند خوردی که هیچ کس ایمن نباشد از آن که ایمان وی به وقت مرگ بازستانند. و سهل تستری می گوید، «صدیقان در هر نفسی از سوء خاتمت می ترسند».و سفیان رضی الله عنه به وقت مرگ جزع می کرد و می گریست. گفتند، «مگری که عفو خدای تعالی از گناه تو عظیم تر است». گفت،«اگر دانمی که بر توحید بمیرم باک ندارم، اگر چند کوهها گناه دارمی». و یکی از بزرگان وصیت کرد و چیزی که داشت کسی را دید و گفت، «نشان آن که بر توحید بمیرم فلان چیز است. اگر آن نشان بینید بدین مال شکر و مغز بادام بخر و بر کودکان شهر افشان و بگوی که این عرس فلان است که به سلامت بجست و اگر این نبینی مردمان را بگوی تا بر من نماز نکنند و غره نشوند به من. تا پس از مرگ باری مرایی نباشم». یغمای جندقی : بخش دوم
شمارهٔ ۷۰ - از طهران به مرحوم میرزا عبدالوهاب نگاشته
ده روز است وارد طهران و دوبار خدمت سرکار خداوندگار ذوالفقار خان رسیده مورد نوازشات زبانی نشده ام، مراد اینکه کوچ را مرخص و املاک یغمائیه را گرفته به تصرف اخوی داده خود با منسوبان در قم ساکن گردم، ظاهر حال این است بعون الله فیصل پذیر آید، هر چه شد بعد از این عرض خواهم کرد، بلی سرکار صدر هم که صحبت دلپذیرش ممدحیات است و خدمت ناگزیرش مفرح ذات، فردا روانه کاشان است و خاطرم از تخیل مفارقتش به اقصی الغایه درهم و پریشان.نمی دانم پس از فرقت او با که خواهم نشست و خار ملالت را بعد از آنکه شیشه بزم از ناب روان بخش وصالش تهی ماند به ته جرعه الفت که خواهم شکست؟ ول راهی میروم و به امید نگاهی میکنم، تا سرانجام کار چیست، با وجود این کدورات اگر از حقایق احوال شریفت آگاه باشم چه غم است و از نشاطم چه کم، بکلی مرا از دولت زیارت تعلیقه جات محروم گذاشته، از شهر ذی حجه به این طرف رقیمه سرکار را زیارت نکرده ام، انشاء الله موانع به خیر باشد. قبل از این عریضه مصحوب علی محمدبیک نام جوانی خوشگل رفیق مخدومی ملک الکتاب ارسال خدمت داشتم، قسم خورد که می رسانم اما چون هنوز بچه است بر عهدش اعتماد نکردم و به این دو کلمه مختصر اکتفا رفت، خدمات را منتظر رجوعم. بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۸۷ - در نافه از خطا مشک می زدبسی دم از بو
در نافه از خطا مشک می زدبسی دم از بو غزالی : رکن چهارم - رکن منجیات
بخش ۵۷ - حقیقت نیت
بدان که از آدمی هیچ حرکت به وجود نیاید تا سه حاجت در پیش نباشد: علم و ارادت یعنی دانش و خواست و توانایی. مثلا چون طعامی بیند نخورد و چون بدید اگر بایست و خواست هم نبود آن هم نخورد. اگر خواست بود چون دست مفلوج بود که کار نکند نخورد که قدرت ندارد. پس این سه حاجت در پیش همه حرکات می رود، لکن حرکت تبع قدرت است، و قدرت تبع خواست و ارادت است که بایست قدرت را به کار دارد، و بایست تبع علم نیست که بسیار چیز بیند و نخواهد، لکن بی علم خواستن نیز صورت نبندد که چیزی که نداند چون خواهد؟ میرداماد : رباعیات
شماره ۱۲۷ - جان بی تو چو هیزم اندر آتش سوزد
جان بی تو چو هیزم اندر آتش سوزد صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲۴ - اگر از عشق به طور دلت اشراق آید
اگر از عشق به طور دلت اشراق آید نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۸۲ - نه گل این جا ز عشق خار فارغ
نه گل این جا ز عشق خار فارغ میرداماد : غزلیات
شماره ۴ - چشم خراج عشق ستد خون ناب را
چشم خراج عشق ستد خون ناب را