انوری : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۱۱۶
بوطالب نعمه آن جهانی همه مرد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شمارهٔ ۴٠٧
بتجرید در شهر من شهره ام
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت شمارهٔ ۴۵۳
اگر ز اهل دلی، فیض آسمان از توست
سعدی : باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت شمارهٔ ۲۲
عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز بکردی صاحب دلی شنید و گفت اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی بسیار ازین فاضل تر بودی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شمارهٔ ۴۵
خوشست آن پسته ی خندان و خوش آن گفتارت
مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۹۰۲
چرا منکر شدی ای میر کوران؟
سلیم تهرانی : غزلیات
شمارهٔ ۷۹۴
ما به گلزار معانی آب گوهر بسته ایم
خاقانی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۰۴
فروغ جمالت نظر برنتابد
سیف فرغانی : غزلیات
شمارهٔ ۲۷۷
تا بکی این جور کشیدن ز یار
اهلی شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۱۱۷۸
گر با من مستی حذر از بیهده گو کن
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۷۸ - درشکایت از آلایش به رنگ هستی و خود پرستی
تو ای قید هستی چه بندی مرا؟
سعدی : باب سوم در فضیلت قناعت
حکایت شمارهٔ ۲۱
بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین، گاه گفتی خاطر اسکندری دارم که هوایی خوشست باز گفتی نه که دریای مغرب مشوشست سعدیا سفری دیگرم در پیشست اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم. گفتم آن کدام سفرست? گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی بروم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و بدکانی بنشینم .
سعدی : باب سوم در فضیلت قناعت
حکایت شمارهٔ ۲۰
گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود یکی از پادشاهان گفتش همی‌نمایند که مال بیکران داری و ما را مهمی هست اگر به برخی از آن دستگیری کنی چون ارتفاع رسد وفا کرده شود و شکر گفته. گفت ای خداوند روی زمین لایق قدر بزرگوار پادشاه نباشد دست همت به مال چون من گدایی آلوده کردن که جوجو به گدایی فراهم آوردهام گفت غم نیست که به کافر میدهم اَلخبیثاتُ لِلخبیثین
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۵۱۸
فریاد ز شب روی و شب رنگیشان
سعدی : باب سوم در فضیلت قناعت
حکایت شمارهٔ ۱۷
همچنین در قاع بسیط مسافری گم شده بود و قوت و قوّتش به آخر آمده و درمی چند بر میان داشت بسیاری بگردید و ره به جایی نبرد پس به سختی هلاک شد طایفه‌ای برسیدند و درمها دیدند پیش رویش نهاده و بر خاک نبشته
سعدی : باب سوم در فضیلت قناعت
حکایت شمارهٔ ۱۹
یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند تا شب در آمد. خانه دهقانی دیدند، ملک گفت شب آنجا رویم تا زحمت سرما نباشد. یکی از وزرا گفت لایق قدر پادشاه نیست به خانه دهقانی التجا کردن، هم اینجا خیمه زنیم و آتش کنیم. دهقان را خبر شد ماحضری ترتیب کرد و پیش آورد و زمین ببوسید و گفت قدر بلند سلطان نازل نشدی ولیکن نخواستند که قدر دهقان بلند گردد. سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد. شبانگاه به منزل او نقل کردند. بامدادانش خلعت و نعمت فرمود. شنیدندش که قدمی چند در رکاب سلطان همی‌رفت و میگفت
سعدی : باب سوم در فضیلت قناعت
حکایت شمارهٔ ۱۸
هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم به جامع کوفه در آمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شمارهٔ ۱۶۵۱
آن کیست که می آید صد لشکر دل با او
سعدی : باب سوم در فضیلت قناعت
حکایت شمارهٔ ۱۶
یکی از عرب در بیابانی از غایت تشنگی می‌گفت
سعدی : باب سوم در فضیلت قناعت
حکایت شمارهٔ ۱۵
اعرابی را دیدم در حلقه جوهریان بصره که حکایت همی‌کرد که وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چیزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کیسه‌ای یافتم پر مروارید هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بریانست باز آن تلخی و نومیدی که معلوم کردم که مرواریدست.