اهلی شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۱۲۱۹
بوفای او که گرم کشد نکنم فغان ز جفای او
سعدی : باب سوم در فضیلت قناعت
حکایت شمارهٔ ۸
بقالی را درمی چند بر صوفیان گرد آمده بود در واسط هر روز مطالبت کردی و سخنان با خشونت گفتی اصحاب از تعنت وی خسته خاطر همی‌بودند و از تحمل چاره نبود صاحب دلی در آن میان گفت نفس را وعده دادن به طعام آسان ترست که بقال را به درم
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۲۱۷
بادی که بیاوری به ما جان چو نفس
شمس مغربی : غزلیات
شمارهٔ ۱۱۱
زهی ساکن شده در خانه دل
سعدی : باب سوم در فضیلت قناعت
حکایت شمارهٔ ۷
یکی از حکما پسر را نهی همی‌کرد از بسیار خوردن که سیری مردم را رنجور کند گفت ای پدر گرسنگی خلق را بکشد نشنیده‌ای که ظریفان گفته‌اند به سیری مردن به که گرسنگی بردن.
عرفی شیرازی : غزلها
غزل شمارهٔ ۲۹۱
دلم ز گوشهٔ گلخن به طوف باغ آمد
سعدی : باب سوم در فضیلت قناعت
حکایت شمارهٔ ۶
دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی یکی ضعیف بود که هر بدو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی اتفاقاً بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند هر دو را به خانه‌ای کردن و در به گل بر آوردند بعد از دو هفته معلوم شد که بی گناهند در گشادند قوی را دیدند مرده و ضعیف جان به سلامت برده.
سعدی : باب سوم در فضیلت قناعت
حکایت شمارهٔ ۵
در سیرت اردشیر بابکان آمده است که حکیم عرب را پرسید که روزی چه مایه طعام باید خوردن گفت صد درم سنگ کفایت است گفت این قدر چه قوّت دهد گفت
کمال‌الدین اسماعیل : رباعیات
شمارهٔ ۷۱۲
آن دل که نشد ز خطّت ای دوست برون
سعدی : غزلیات
غزل ۱۸۰
انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کرد
جامی : دفتر اول
بخش ۱۵ - قطع اطناب اطناب و ختم بر دعای استجابت ماب
جامی اطناب در سخن نه سزاست
یغمای جندقی : بخش اول
شمارهٔ ۵۴ - به میرزا حسن مطرب نگاشته
دوری زبرت سخت بود سوختگان را
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شمارهٔ ۲۷۳
دل خون شد و فریادرسی راست نکرد
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۳۷ - تجدید مطلع
بسکه شد لبریز مهر مصطفی اعضای من
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۱۸۳ - علو مقام و مرتبه رضاء بقضای الهی و تسلیم
این دعا باشد گریزی از رضاش
ناصرخسرو : سفرنامه
بخش ۷۵ - تا کسی دعوی بوسعیدی نکند
و چون سلطان برنشیند هر که باوی سخن گوید او را جواب خوش دهد و تواضع کند و هرگز شراب نخورند، و پیوسته اسبی تنگ بسته با طوق و سر افسار به در گورخانه ابوسعید به نوبت بداشته باشند روز و شب یعنی چون ابوسعید برخیزد بر آن اسب نشیند، و گویند ابوسعید گفته است فرزندان خویش را که چون من بیایم و شما مرا بازنشناسید نشان آن باشد که مرا با شمشیر من بر گردن بزنید اگر من باشم در حال زنده شوم و آن قاعده بدان سبب نهاده است تا کسی دعوی بوسعیدی نکند.
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
گزیدهٔ غزل ۱۱۷
ای دل غمین مباش که جانان رسیدنی است
خاقانی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۴۸
از حال خود شکسته دلان را خبر فرست
سعدی : باب سوم در فضیلت قناعت
حکایت شمارهٔ ۴
یکی از ملوک عجم طبیبی حاذق به خدمت مصطفی صلی الله علیه و سلم فرستاد سالی در دیار عرب بود و کسی تجربه پیش او نیاورد و معالجه از وی در نخواست پیش پیغمبر آمد و گله کرد که مرین بنده را برای معالجت اصحاب فرستاده‌اند و درین مدّت کسی التفاتی نکرد تا خدمتی که بر بنده معین است به جای آورد. رسول علیه السلام گفت این طایفه را طریقتی است که تا اشتها غالب نشود، نخورند و هنوز اشتها باقی بود که دست از طعام بدارند. حکیم گفت این است موجب تندرستی زمین ببوسید و برفت.
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۶۴
آن جوهر جانست که در گوهر کانست