اوحدالدین کرمانی : الباب السادس: فی ما هو جامع لشرایط العشق و المشاهَده و الحسن و الموافقه و ما یلیق بهذا الباب
شمارهٔ ۱۵۷
از عشق تو هر [ر]وز دل افگارترم
مولوی : دفتر ششم
بخش ۸۳ - جواب گفتن مسلمان آنچ دید به یارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ایشان
پس مسلمان گفت ای یاران من
مولوی : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۱۴۷۵
دی از تو چنان بدم که گل در بستان
اوحدالدین کرمانی : الباب السادس: فی ما هو جامع لشرایط العشق و المشاهَده و الحسن و الموافقه و ما یلیق بهذا الباب
شمارهٔ ۱۹
سودای تو آشنای دیرینهٔ ماست
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت شمارهٔ ۵۳۸
ای سکندر تا به کی حسرت خوری بر حال خضر؟
اوحدالدین کرمانی : الباب السادس: فی ما هو جامع لشرایط العشق و المشاهَده و الحسن و الموافقه و ما یلیق بهذا الباب
شمارهٔ ۸۱
در کوی تو هیچ کس ره آسان نبرد
حافظ : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۱۷
فاش می‌گویم و از گفته ی خود دل شادم
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۱ - در بیان آنک نور خود از اندرون شخص منور بی‌آنک فعلی و قولی بیان کند گواهی دهد بر نور وی در بیان آنک آن‌نور خود را از اندرون سر عارف ظاهر کند بر خلقان بی‌فعل عارف و بی‌قول عارف افزون از آنک به قول و فعل او ظاهر شود چنانک آفتاب بلند شود بانگ خروس و اعلام مذن و علامات دیگر حاجت نیاید
لیک نور سالکی کز حد گذشت
حافظ : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۶
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
سعدی : غزلیات
غزل ۱۲۴
روز وصلم قرار دیدن نیست
جامی : دفتر سوم
بخش ۲۶ - حکایت معامله و مقاوله حکم با زن
زد حکیمی به حکم جود قدم
مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۹۰۱
اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد؟
مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۰۲۹
ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن
سعدی : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۶
روزی گفتی شبی کنم دلشادت
حافظ : اشعار منتسب
شمارهٔ ۴
غمش تا در دلم مَأوا گرفته است
فردوسی : پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران
بخش ۶
یکی راه پیش آمدش ناگزیر
مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۹۷۴
آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی
جامی : دفتر اول
بخش ۹۵ - حکایت عاشق و معشوقی که شب در خلوتی نشسته بودند و در بر همه اغیار بسته ناگاه غلام آن عاشق که باریک نام داشت حلقه بر در زد عاشق گفت کیست گفت منم غلام تو باریک عاشق گفت باز گرد که اگر در باریکی مویی شده ای امشب تو را درین خلوت گنجایی نیست
مبتلایی به عشق بدخویی
مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۳۹۵
مطرب عشق ابدم، زخمهٔ عشرت بزنم
مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۵۰۴
اگر زهر است اگر شکر، چه شیرین است‌‌ بی‌خویشی