عبارات مورد جستجو در ۳۱ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۵۸۶ - سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد
سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد
ندارد پای عشق او کسی کش عشق سر باشد
مراد دل کجا جوید بقای جان کجا خواهد؟
دو چشم عشق پرآتش که در خون جگر باشد
ز بدحالی نمی‌نالد دو چشم از غم نمی‌مالد
که او خواهد که هر لحظه ز حال بد بتر باشد
نه روز بخت می‌خواهد نه شب آرام می‌جوید
میان روز و شب پنهان دلش همچون سحر باشد
دو کاشانه‌ست در عالم یکی دولت یکی محنت
به ذات حق که آن عاشق ازین هر دو به درباشد
ز دریا نیست جوش او که در بس یتیم است او
ازین کان نیست روی او اگرچه همچو زر باشد
دل از سودای شاه جان شهنشاهی کجا جوید؟
قبا کی جوید آن جانی که کشته‌ی آن کمر باشد؟
اگر عالم هما گیرد نجوید سایه‌اش عاشق
که او سرمست عشق آن همای نامور باشد
اگر عالم شکر گیرد دلش نالان چو نی باشد
وگر معشوق نی گوید گدازان چون شکر باشد
ز شمس الدین تبریزی مقیم عشق می‌گویم
خداوندا چرا چندین شهی اندر سفر باشد؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۸۲ - ظننتم ایا عذال ان قد عدلتم
ظننتم ایا عذال ان قد عدلتم
تظنون ان الحق فیما عذلتم
و ما ضاء ذاک البدر الا لاهله
و غادرکم انواره فضللتم
فما مل من ذاق الصبابه و الهوی
و انکم ما ذقتم فمللتم
و ان ذقتموا ما ذقتموه بحقها
و لا مشرب العشاق یوما وصلتم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۷۵ - امروز مستان را نگر در مست ما آویخته
امروز مستان را نگر در مست ما آویخته
افکنده عقل و عافیت، وندر بلا آویخته
گفتم که ای مستان جان می خورده از دستان جان
ای صد هزاران جان و دل اندر شما آویخته
گفتند شکر الله را، کو جلوه کرد این ماه را
افتاده بودیم از بقا، در قعر لا آویخته
بگریختیم از جور او یک مدتی، وز دور او
چون دشمنان بودیم ما، اندر جفا آویخته
جام وفا برداشته، کار و دکان بگذاشته
وافسردگان بی‌مزه در کارها آویخته
بنشسته عقل سرمه کش با هر که با چشمی‌‌ست خوش
بنشسته زاغ دیده کش بر هر کجا آویخته
زین خنب‌های تلخ و خوش، گر چاشنی داری بچش
ترک هوا خوش تر بود، یا در هوا آویخته؟
عمری دل من در غمش آواره شد، می‌جستمش
دیدم دل بیچاره را خوش در خدا آویخته
بر دار دنیا ای فتی گر ایمنی برخیز تا
بنمایم آزادانت را و هم تو را آویخته
بر دار ملک جاودان، بین کشتگان زنده جان
مانند منصور جوان، در ارتضا آویخته
عشقا تویی سلطان من، از بهر من داری بزن
روشن ندارد خانه را قندیل ناآویخته
من خاک پای آن کسم کو دست در مردان زند
جانم غلام آن مسی در کیمیا آویخته
برجه طرب را ساز کن، عیش و سماع آغاز کن
خوش نیست آن دف سرنگون، نی بی‌نوا آویخته
دف دل گشاید بسته را، نی جان فزاید خسته را
این دلگشا چون بسته شد؟ وان جان فزا آویخته؟
امروز دستی برگشا، ایثار کن جان در سخا
با کفر حاتم رست چون، بد در سخا آویخته
هست آن سخا چون دام نان، اما صفا چون دام جان
کو در سخا آویخته، کو در صفا آویخته
باشد سخی چون خایفی، در غار ایثاری شده
صوفی چو بوبکری بود در مصطفی آویخته
این دل دهد در دلبری، جان هم سپارد برسری
وان صرفه جو چون مشتری اندر بها آویخته
آن چون نهنگ آیان شده، دریا درو حیران شده
وین بحری نوآشنا، در آشنا آویخته
گویی که این کار و کیا، یا صدق باشد، یا ریا
آن جا که عشاقند و ما، صدق و ریا آویخته
شب گشت ای شاه جهان چشم و چراغ شب روان
ای پیش روی چون مهت، ماه سما آویخته
من شادمان چون ماه نو، تو جان فزا چون جاه نو
وی در غم تو ماه نو، چون من دوتا آویخته
کوه است جان در معرفت، تن برگ کاهی در صفت
بر برگ کی دیده‌‌ست کس یک کوه را آویخته؟
از ره روان گردی روان، صحبت ببر از دیگران
ورنی بمانی مبتلا، در مبتلا آویخته
جان عزیزان گشته خون، تا عاقبت چون است چون
از بدگمانی سرنگون در انتها آویخته
چون دید جان پاکشان آن تخم کاول کاشت جان
واگشت فکر، از انتها در ابتدا آویخته
اصل ندا از دل بود، در کوه تن افتد صدا
خاموش رو در اصل کن، ای در صدا آویخته
گفت زبان کبر آورد، کبرت نیازت را خورد
شو تو ز کبر خود جدا، در کبریا آویخته
ای شمس تبریزی برآ، از سوی شرق کبریا
جان‌ها زتو چون ذره‌ها، اندر ضیا آویخته
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۷۹ - این کیست این؟ این کیست این؟ در حلقه ناگاه آمده؟
این کیست این؟ این کیست این؟ در حلقه ناگاه آمده؟
این نور اللهی‌‌ست این، از پیش الله آمده
این لطف و رحمت را نگر، وین بخت و دولت را نگر
در چارهٔ بداختران با روی چون ماه آمده
لیلی زیبا را نگر، خوش طالب مجنون شده
وان کهربای روح بین، در جذب هر کاه آمده
از لذت بوهای او، وز حسن و از خوهای او
وز قل تعالوهای او، جان‌ها به درگاه آمده
صد نقش سازد بر عدم، از چاکر و صاحب علم
در دل خیالات خوشش، زیبا و دلخواه آمده
تخییل‌ها را آن صمد، روزی حقیقت‌ها کند
تا دررسد در زندگی، اشکال گمراه آمده
از چاه شور این جهان، در دلو قرآن رو، برآ
ای یوسف آخر بهر توست این دلو در چاه آمده
کی باشد ای گفت زبان، من از تو مستغنی شده
با آفتاب معرفت، در سایهٔ شاه آمده
یارب مرا پیش از اجل، فارغ کن از علم و عمل
خاصه زعلم منطقی، در جمله افواه آمده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۴۹ - من پیش ازین می‌خواستم گفتار خود را مشتری
من پیش ازین می‌خواستم گفتار خود را مشتری
واکنون‌ همی‌خواهم ز تو کز گفت خویشم واخری
بت‌ها تراشیدم بسی بهر فریب هر کسی
مست خلیلم من کنون سیر آمدم از آزری
آمد بتی‌ بی‌رنگ و بو دستم معطل شد بدو
استاد دیگر را بجو بهر دکان بتگری
دکان ز خود پرداختم انگازها انداختم
قدر جنون بشناختم ز اندیشه‌ها گشتم بری
گر صورتی آید به دل گویم برون رو ای مضل
ترکیب او ویران کنم گر او نماید لمتری
کی درخور لیلی بود؟ آن کس کزو مجنون شود
پای علم آن کس بود کو راست جانی آن سری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۹۴ - ای نای خوش نوای، که دلدار و دلخوشی
ای نای خوش نوای، که دلدار و دلخوشی
دم می‌دهی تو گرم و دم سرد می‌کشی
خالی‌ست اندرون تو از بند، لاجرم
خالی کنندهٔ دل و جان مشوشی
نقشی کنی به صورت معشوق هر کسی
هر چند امی‌یی تو، به معنی منقشی
ای صورت حقایق کل، در چه پرده‌‌‌یی؟
سر برزن از میانهٔ نی، چون شکروشی
نه چشم گشته‌یی تو و ده گوش گشته جان
دردم به شش جهت، که تو دمساز هر ششی
ای نای سربریده، بگو سر، بی‌زبان
خوش می‌چشان ز حلق، ازان دم که می‌چشی
آتش فتاد در نی و عالم گرفت دود
زیرا ندای عشق ز نی هست آتشی
بنواز سر لیلی و مجنون، ز عشق خویش
دل را چه لذتی تو و جان را چه مفرشی
بویی‌ست در دم تو ز تبریز، لاجرم
بس دل که می‌ربایی از حسن و از کشی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۲۰ - اگر چه لطیفی و زیبالقایی
اگر چه لطیفی و زیبالقایی
به جان بقا رو، ز جان هوایی
هوا گاه سردست و گه گرم و سوزان
وفا زو چه جویی؟ ببین‌ بی‌وفایی
بدن را قفس دان و جان مرغ پران
قفص حاضر آمد، تو جانا کجایی؟
در آفاق گردون زمانی پریدی
گذشتی بدان شه، که او را سزایی
جهان چون تو مرغی ندید و نبیند
که هم فوق بامی و هم در سرایی
گهی پا زنی بر سر تاجداران
گهی درروی در پلاس گدایی
گهی آفتابی بتابی جهان را
گهی همچو برقی، زمانی نپایی
تو کان نباتی و دل‌ها چو طوطی
تو صحرای سبزی و جان‌‌ها چرایی
از این‌ها گذشتم مبر سایه از ما
که در باغ دولت، گل و سرو مایی
اگر بر دل ما دو صد قفل باشد
کلیدی فرستی و در را گشایی
درآ در دل ما که روشن چراغی
درآ در دو دیده، که خوش توتیایی
اگر لشکر غم سیاهی درآرد
تو خورشید رزمی و صاحب لوایی
شدم در گلستان و با گل بگفتم
جهاز از که داری؟ که لعلین قبایی
مرا گفت بو کن به بو خود شناسی
چو مجنون عشقی و صاحب صفایی
چو مجنون بیامد به وادی لیلی
که یابد نسیمش ز باد صبایی
بگفتند لیلی شما را بقا باد
ببین بر تبارش، لباس عزایی
پس آن تلخکامه بدرید جامه
بغلطید در خون، ز‌ بی‌دست و پایی
همی‌کوفت سر را به هر سنگ و هر در
بسی کرد نوحه، بسی دست خایی
همی‌کوفت بر سر که تاجت کجا شد
همی‌کوفت بر دل، که صید بلایی
درازست قصه تو خود این بدانی
طپش‌های ماهی ز‌ بی‌استقایی
چو با خویش آمد بپرسید مجنون
که گورش نشان ده، که بادش فضایی
بگفتند شب بود و تاریک و گم شد
بس افتد ازین هاء ز سوء القضایی
ندا کرد مجنون قلاوز دارم
مرا بوی لیلی، کند رهنمایی
چو یعقوب وقتم یقین بوی یوسف
ز صدساله راهم، رساند دوایی
مشام محمد به ما داد صله
کشیم از یمن خوش نسیم خدایی
ز هر گور کف کف همی‌برد خاکی
به بینی و می‌جست ازان مشک سایی
مثال مریدی که او شیخ جوید
کشد از دهان‌ها، دم اولیایی
بجو بوی حق از دهان قلندر
به جد چون بجویی، یقین محرم آیی
ز جرعه‌ست آن بو نه از خاک تیره
که در خاک افتاد، جرعه‌‌ی ولایی
به مجنون تو بازآ و این را رها کن
که شد خیره چشمم، ز شمس الضیایی
ضعیفست در قرص خورشید چشمم
ولی مه دهد بر شعاعش گوایی
کجا عشق ذوالنون کجا عشق مجنون
ولی این نشان است، ازان کبریایی
چو موسی که نگرفت پستان دایه
که با شیر مادر بدش آشنایی
ز صد گور بو کرد مجنون و بگذشت
که در بوشناسی، بدش اوستایی
چراغیست تمییز در سینه روشن
رهاند تو را از فریب و دغایی
بیاورد بویش سوی گور لیلی
بزد نعره‌یی وفتاد آن فنایی
همان بو شکفتش همان بو بکشتش
به یک نفخه حشری، به یک نفخه لایی
به لیلی رسید او به مولی رسد جان
زمین شد زمینی، سما شد سمایی
شما را هوای خدای است لیکن
خدا کی گذارد شما را شمایی؟
گروهی ز پشه که جویند صرصر
بود جذب صرصر، که کرد اقتضایی
که صرصر به پشه دل شیر بخشد
رهاند ز خویشش، به حسن الجزایی
بیان کردمی رونق لاله زارش
ولی برنتابد، دل لالکایی
چمن خود بگوید تو را بی‌زبانی
صلا، در چمن رو، که اهل صلایی
مولوی : دفتر اول
بخش ۹۷ - داستان پیر چنگی کی در عهد عمر رضی الله عنه از بهر خدا روز بی‌نوایی چنگ زد میان گورستان
آن شنیدستی که در عهد عمر
بود چنگی مطربی با کر و فر؟
بلبل از آواز او بی‌خود شدی
یک طرب زآواز خوبش صد شدی
مجلس و مجمع دمش آراستی
وز نوای او قیامت خاستی
همچو اسرافیل کآوازش به فن
مردگان را جان درآرد در بدن
یا رسیلی بود اسرافیل را
کز سماعش پر برستی فیل را
سازد اسرافیل روزی ناله را
جان دهد پوسیدۀ صد ساله را
انبیا را در درون هم نغمه‌هاست
طالبان را زان حیات بی‌بهاست
نشنود آن نغمه‌ها را گوش حس
کز ستم‌ها گوش حس باشد نجس
نشنود نغمه‌ی پری را آدمی
کو بود زاسرار پریان اعجمی
گر چه هم نغمه‌ی پری زین عالم است
نغمۀ دل برتر از هر دو دم است
که پری و آدمی زندانی‌اند
هر دو در زندان این نادانی‌اند
معشر الجن سورۀ رحمان بخوان
تستطیعوا تنفذوا را باز دان
نغمه‌های اندرون اولیا
اولا گوید که ای اجزای لا
هین ز لای نفی سرها بر زنید
این خیال و وهم، یک سو افکنید
ای همه پوسیده در کون و فساد
جان باقیتان نرویید و نزاد
گر بگویم شمه‌یی زان نغمه‌ها
جان‌ها سر بر زنند از دخمه‌ها
گوش را نزدیک کن کان دور نیست
لیک نقل آن به تو دستور نیست
هین که اسرافیل وقت‌اند اولیا
مرده را زیشان حیات است و نما
جان هر یک مرده‌یی از گور تن
بر جهد زآوازشان اندر کفن
گوید این آواز زآواها جداست
زنده کردن کار آواز خداست
ما بمردیم و به کلی کاستیم
بانگ حق آمد، همه برخاستیم
بانگ حق اندر حجاب و بی‌حجاب
آن دهد، کو داد مریم را ز جیب
ای فناتان نیست کرده زیر پوست
بازگردید از عدم زآواز دوست
مطلق آن آواز خود از شه بود
گرچه از حلقوم عبدالله بود
گفته او را من زبان و چشم تو
من حواس و من رضا و خشم تو
رو، که بی یسمع و بی‌یبصر تویی
سر تویی، چه جای صاحب ‌سر تویی
چون شدی من کان لله از وله
من تو را باشم که کان الله له
گه تویی گویم تو را، گاهی منم
هرچه گویم، آفتاب روشنم
هر کجا تابم ز مشکات دمی
حل شد آن‌جا مشکلات عالمی
ظلمتی را کافتابش برنداشت
از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت
آدمی را او به خویش اسما نمود
دیگران را زآدم اسما می‌گشود
خواه زآدم گیر نورش، خواه ازو
خواه از خم گیر می، خواه از کدو
کین کدو با خمب پیوسته‌ست سخت
نی چو تو، شاد آن کدوی نیک بخت
گفت طوبی من رآنی مصطفی
والذی یبصر لمن وجهی رای
چون چراغی نور شمعی را کشید
هرکه دید آن را، یقین آن شمع دید
هم‌چنین تا صد چراغ ار نقل شد
دیدن آخر لقای اصل شد
خواه از نور پسین بستان تو آن
هیچ فرقی نیست، خواه از شمع جان
خواه بین نور از چراغ آخرین
خواه بین نورش ز شمع غابرین
مولوی : دفتر سوم
بخش ۲۱۱ - رسیدن بانگ طلسمی نیم‌شب مهمان مسجد را
بشنو اکنون قصهٔ آن بانگ سخت
که نرفت از جا بدان آن نیک بخت
گفت چون ترسم؟ چو هست این طبل عید
تا دهل ترسد که زخم او را رسید
ای دهل‌های تهی بی قلوب
قسمتان از عید جان شد زخم چوب
شد قیامت عید و بی‌دینان دهل
ما چو اهل عید خندان همچو گل
بشنو اکنون این دهل چون بانگ زد
دیگ دولتبا چگونه می‌پزد؟
چون که بشنود آن دهل آن مرد دید
گفت چون ترسد دلم از طبل عید؟
گفت با خود هین ملرزان دل کزین
مرد جان بددلان بی‌یقین
وقت آن آمد که حیدروار من
ملک گیرم یا بپردازم بدن
بر جهید و بانگ بر زد کی کیا
حاضرم اینک اگر مردی بیا
در زمان بشکست زآوازان طلسم
زر همی‌ریزید هر سو قسم قسم
ریخت چندان زر که ترسید آن پسر
تا نگیرد زر ز پری راه در
بعد ازان برخاست آن شیر عتید
تا سحرگه زر به بیرون می‌کشید
دفن می‌کرد و همی آمد به زر
با جوال و توبره بار دگر
گنج‌ها بنهاد آن جان باز ازان
کوری ترسانی واپس خزان
این زر ظاهر به خاطر آمده‌ست
در دل هر کور دور زرپرست
کودکان اسفال‌ها را بشکنند
نام زر بنهند و در دامن کنند
اندر آن بازی چو گویی نام زر
آن کند در خاطر کودک گذر
بل زر مضروب ضرب ایزدی
کو نگردد کاسد آمد سرمدی
آن زری کین زر ازان زر تاب یافت
گوهر و تابندگی و آب یافت
آن زری که دل ازو گردد غنی
غالب آید بر قمر در روشنی
شمع بود آن مسجد و پروانه او
خویشتن در باخت آن پروانه‌خو
پر بسوخت او را ولیکن ساختش
بس مبارک آمد آن انداختش
همچو موسیٰ بود آن مسعودبخت
کآتشی دید او به سوی آن درخت
چون عنایت‌ها برو موفور بود
نار می‌پنداشت و خود آن نور بود
مرد حق را چون ببینی ای پسر
تو گمان داری برو نار بشر
تو ز خود می‌آیی و آن در تو است
نار و خار ظن باطل این سو است
او درخت موسی است و پر ضیا
نور خوان نارش مخوان باری بیا
نه فطام این جهان ناری نمود؟
سالکان رفتند و آن خود نور بود
پس بدان که شمع دین بر می‌شود
این نه همچون شمع آتش‌ها بود
این نماید نور و سوزد یار را
وان به صورت ناز و گل زوار را
این چو سازنده ولی سوزنده‌یی
وان گه وصلت دل افروزنده‌یی
شکل شعله‌ی نور پاک سازوار
حاضران را نور و دوران را چو نار
نظامی گنجوی : خردنامه
بخش ۴۲ - انجامش روزگار ارسطو
مغنی دلم سیر گشت از نفیر
برآور یکی ناله بر بانگ زیر
مگر نالهٔ زیرم آید به گوش
ازین ناله زار گردم خموش
سکندر چو زین کنده بگشاد بند
برافکند بر حصن گردون کمند
همه فیلسوفان درگاه او
در آن پویه گشتند همراه او
ارسطو چو واماند از آن آفتاب
از ابر سیه بست بر خود نقاب
سیاهی بپوشید و در غم نشست
چو وقت آمد او نیز هم رخت بست
ز سرو سهی رفت بالندگی
طبیعت درآمد به نالندگی
نشستند یونانیان گرد او
ز استاد او تا به شاگرد او
چو دیدند کان پیک منزل شناس
به منزل شود بی رقیبان پاس
خبر بازجستند از آن هوشمند
که پیدا کن احوال چرخ بلند
بگو تا چه جوهر شد این آسمان
کزو دور شد هر کسی را گمان
شتابنده راه دیگر سرای
چنین گفت کایزد بود رهنمای
بسی رهبری بر فلک ساختم
بدین دل که من پرده بشناختم
چو خواهم شد اکنون به بیچارگی
درین ره نبینم جز آوارگی
جهان فیلسوف جهان خواندم
رصد بند هفت آسمان داندم
جهان مدخل از دانش آراستم
نبشتم درو هر چه می‌خواستم
همه در شناسائی اختران
فرو گفته احوال گردون درآن
کنون کز یقین گفت باید سخن
رها کن رصد نامهای کهن
به یزدان پاک ار مرا آگهیست
که این خوان پوشیده پر یا تهیست
سخن چون بدینجا رسانید ساز
سخنگوی مرد از سخن ماند باز
بپالود روغن ز روشن چراغ
بفرمود کارند سیبی ز باغ
به کف برنهاد آن نوازنده سیب
به بوئی همی داد جان را شکیب
نفس را چو زین طارم نیل رنگ
گذرگه درآمد به دهلیز تنگ
بخندید و گفت الرحیل ای گروه
که صبح مرا سر برآمد ز کوه
ز یزدان پاک آمد این جان پاک
سپردم دگر ره به یزدان پاک
بگفت این و برزد یکی باد سرد
برآورد گردون ازو نیز گرد
چوبگذشت و بگذاشت آسیب را
به باران بینداخت آن سیب را
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
بازی زندگی
عدسی وقت پختن، از ماشی
روی پیچید و گفت این چه کسی است
ماش خندید و گفت غره مشو
زانکه چون من فزون و چون تو بسی است
هر چه را می‌پزند، خواهد پخت
چه تفاوت که ماش یا عدسی است
جز تو در دیگ، هر چه ریخته‌اند
تو گمان می‌کنی که خار و خسی است
زحمت من برای مقصودی است
جست و خیز تو بهر ملتمسی است
کارگر هر که هست محترمست
هر کسی در دیار خویش کسی است
فرصت از دست می‌رود، هشدار
عمر چون کاروان بی جرسی است
هر پری را هوای پروازی است
گر پر باز و گر پر مگسی است
جز حقیقت، هر آنچه میگوییم
هایهویی و بازی و هوسی است
چه توان کرد! اندرین دریا
دست و پا می‌زنیم تا نفسی است
نه تو را بر فرار، نیرویی است
نه مرا بر خلاص، دسترسی است
همه را بار بر نهند به پشت
کس نپرسد که فاره یا فرسی است
گر که طاووس یا که گنجشکی
عاقبت رمز دامی و قفسی است
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۷ - تا کی از صومعه خمار کجاست
تا کی از صومعه خمار کجاست
خرقه بفکندم زنار کجاست
سیرم از زرق فروشی و نفاق
عاشقی محرم اسرار کجاست
چون من از بادهٔ غفلت مستم
آن بت دلبر هشیار کجاست
همه کس طالب یارند ولیک
مفلسی مست پدیدار کجاست
همه در کار شدیم از پی خویش
کاملی در خور این کار کجاست
گرچه مردم همه در خواب خوشند
زیرکی پر دل بیدار کجاست
روز روشن همگان در خوابند
شبروی عاشق عیار کجاست
گر گ پیرند همه پرده‌دران
یوسفی بر سر بازار کجاست
همه در جام بماندیم مدام
اثر گرد ره یار کجاست
گشت عطار در این واقعه گم
اندرین واقعه عطار کجاست
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۲۸۹ - اگر درد طلب این گردم از رفتار جوشاند
اگر درد طلب این گردم از رفتار جوشاند
صدای ‌پای من خون از رگ کهسار جوشاند
چه اقبال ‌است یا رب دود سودای محبت را
که ‌شمع از رشته‌ای‌ کز پا کشد دستار جوشاند
رموز یأس‌ می‌پوشم به ستر عجز می‌کوشم
که می‌ترسم شکست بال من منقار جوشاند
چه تدبیر از بنای سایه پردازد غم هستی
مگر برخیزم ازخود تا هوا دیوار جوشاند
مشوران از تکلف آنقدر طبع ملایم را
که آتش می‌شود آبی‌ که ‌کس بسیار جوشاند
به‌اظهار یقین هم غرّهٔ دعوی مشو چندان
کز انگشت‌ شهادت صورت زنهار جوشاند
به‌خاموشی امان‌خواه از چنین هنگامهٔ باطل
که حرف حق چو منصور از زبانها دار جوشاند
دل هر دانه می‌باشد به چندین ریشه آبستن
گریبان ‌گر درد یک سبحه صد زنار جوشاند
من و آن بستر ضعفی‌که افسون ادب آنجا
صدا را خفته چون رگ از تن بیمار جوشاند
قیامت می‌برم بر چرخ و از فکر خودم غافل
حیا ای کاش چون صبحم گریبان ‌وار جوشاند
جمال مدعا روشن نشد از صیقل دیگر
مگر خاکستر از آیینه‌ام دیدار جوشاند
به کلفت ساختم از امتداد زندگی بیدل
چو آب استادگی از حد برد زنگار جوشاند
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۴۶۲ - آنها که لاف افسر و اورنگ می‌زنند
آنها که لاف افسر و اورنگ می‌زنند
در بام هم سری‌ست‌که برسنگ می‌زنند
جمعی که پا به منزل و فرسنگ می‌زنند
در یاد دامن تو به دل چنگ می‌زنند
چون من‌کسی مباد نم‌اندود انفعال
کز عکس نامم آینه‌ها رنگ می‌زنند
در باغ اعتبارکه ناموس رنگ و بوست
رندان ز خنده‌ گل به سر ننگ می‌زنند
گردون حریف داغ محبت نمی‌شود
این خیمه در فضای دل تنگ می‌زنند
یاران چو گردباد که جوشد ز طرف دشت
دامن به زیر پا به هوا چنگ می‌زنند
طاووس ما خجالت اظهار می‌کشد
زین حلقه‌ها که بر در نیرنگ می‌زنند
ما را به گرد کلفت ازین بزم رفتن است
آیینه‌ها قدم به ره زنگ می‌زنند
زین رهروان کراست سر و برگ جستجو
گامی به زحمت قدم لنگ می‌زنند
گاهی به‌ کعبه می روم و گه به سوی دیر
دیوانه‌ام ز هر طرفم سنگ می‌زنند
بی‌پرده نیست صورت تحقیق‌کس هنوز
آثار خامه‌ای‌ست که در رنگ می‌زنند
بیدل به طاق ابروی وهمی‌ست جام خلق
چندانکه هوش‌کارکند سنگ می‌زنند
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۵۵۹ - شکست حادثه بر ما نیافت دست‌ کمین
شکست حادثه بر ما نیافت دست‌ کمین
نرفت دامن عریان تنی به غارت چین
صفای دل نکشد خجلت گرانی جسم
به‌آب‌، آینه مشکل نمد شود سنگین
کدام ذره‌ که خورشید نیست در بغلش
هزار آینه دارد حقیقت خود بین
مباش بیخبر از مغز استخوان قلم
غبار کوچهٔ فکر است معنی رنگین
درِین تپشکده الفت کمین رفتن باش
خوش است پا به ‌رکابی مقیم خانهٔ زین
به درد عشق همان عشق محرم تو بس است
بساط شوخی عجز از شکست رنگ مچین
درپن چمن مخور از رنگ و بو فریب نشاط
بجز غبار تو چیزی نمی‌دمد ز زمین
ز سعی شعله خوش‌ست آشیان طرازی داغ
بلند رفته‌ای ای ناله ساعتی بنشین
به راه حسرت پرواز نام چون طاووس
نشانده‌ام ز هوس رنگها به زیر نگین
نه عیش دانم و نی غم جز اینقدر دانم
که چون جرس همه جا ناله می‌کنم به حنین
ز اشک دیدهٔ بیدل چو غنچه خون‌ گردد
اگر کند کف پای ترا حنا رنگین
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۶۸ - معنی از لفظ سبکروح فلک پروازست
معنی از لفظ سبکروح فلک پروازست
لفظ پرداخته بال وپر این شهبازست
عشق بالاتر از آن است که در وصف آید
چرخ کبکی است که در پنجه این شهبازست
خامشی پرده اسرار حقیقت نشود
مشک هر چند که در پرده بود غمازست
می توان خط برون نامده را خواند چو آب
بس که آیینه رخسار تو خوش پردازست
خط مشکین تو در دایره سبزخطان
چون شب قدر ز شبهای دگر ممتازست
خار را قرب گل از خوی بد خود نرهاند
هر که ناساز بود، در همه جا ناسازست
مکش از بیخبری گردن دعوی چون شمع
که گریبان قبای تو دهان گازست
قدم سعی تو در دامن تن پیچیده است
ورنه افلاک ترا اطلس پای اندازست
عشق کوتاه کند زمزمه دعوی را
خانمان سوختگی سرمه این آوازست
پیش جمعی که شناسند خطا را ز صواب
فکر صائب ز خیالات دگر ممتازست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۵۰۳ - با دهان خشک هر کس خنده تر می زند
با دهان خشک هر کس خنده تر می زند
ساغر تبخاله اش پهلو به کوثر می زند
سیر چشمان را نسازد تنگدستی دربدر
حلقه خود را از تهی چشمی به هر در می زند
می کند خاکسترم در لامکان پرواز و شوق
همچنان بر آتشم دامان محشر می زند
شد زسودا استخوان پهلوی من بس که خشک
گر کنم بستر زسنگ خاره مسطر می زند
در زمان عقد دندان و لب جان بخش تو
در صدفها پیچ و تاب رشته گوهر می زند
می فزاید حرص را نعمت که در دریای شهد
دست و پا مور حریص از بهر شکر می زند
آن که گل بر سر زند، غافل که هنگام زدن
دست را با شاخ گل یکبار بر سر می زند
چون علم در راستی هر کس سرآمد گشته است
بی محابا غوطه در دریای لشکر می زند
هر که می گوید حدیث عشق با افسردگان
از تهی مغزی به خون مرده نشتر می زند
گرچه صائب بستر و بالین من از آتش است
مرغ روح من زخامی همچنان پر می زند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۱۲ - رتبه زمزمه عشق ندارد زاهد
رتبه زمزمه عشق ندارد زاهد
بگذارید که آوازه جنت شنود
روزگاری است که تصدیق نمی باید کرد
اگر از صبح کسی حرف صداقت شنود
نیست پیش تو خبر، ورنه ز هر ذره خاک
گوش معنی طلب اسرار حقیقت شنود
سخت رویی که به خود راه نصیحت بسته است
باش تا یک به یک از اشک ندامت شنود
برگ سبزی که نگیرد ز بهاران خط راه
از دم سرد خزان نغمه رخصت شنود
باده ناب به ساغر کند از پرده گوش
هر که صائب سخن تلخ به رغبت شنود
هرکه گفتار صواب از سر غفلت شنود
مایه جهل شود هرچه ز حکمت شنود
دل آگاه ز هر ذره شود پندپذیر
مرده دل از دهن گور نصیحت شنود
سخن راست خدنگی است که زهرآلودست
جگر شیر که دارد که به جرأت شنود؟
عندلیبی که ز تعجیل بهار آگاه است
از شکر خند گل آوازه رحلت شنود
دل آگاه درین غمکده چون شاد شود؟
که ز هر ذره او ناله حسرت شنود
هر که از نرم زبانان نشود نرم دلش
سخن سخت ز هر سنگ ملامت شنود
از زبان بازی امواج، صدف آسوده است
غرقه عشق کجا حرف ملامت شنود؟
قصه عشق کند آب دل مردان را
نیست افسانه که هر طفل به رغبت شنود
در توفیق شود باز به رخسار کسی
کز ته دل سخن اهل حقیقت شنود
همچو پروانه جگر سوخته ای می باید
که ز خاکستر ما بوی محبت شنود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۳۱۱ - نمی شود سخن راست در دهان پنهان
نمی شود سخن راست در دهان پنهان
که تیر را نکند خانه کمان پنهان
به دل مساز نهان عشق را که ممکن نیست
که مه شود به سراپرده کتان پنهان
نمی کنم هوس طول عمر، تا شد خضر
ز شرم زندگی از چشم مردمان پنهان
به آب خضر نسازم سیه نظر، تا هست
عقیق صبر مرا در ته زبان پنهان
مبین به چشم حقارت شکسته رنگان را
که هست طرفه بهاری درین خزان پنهان
هجوم خلق نگردد حجاب هستی حق
ز کثرت رمه کی می شود شبان پنهان؟
برون میار ز دل زینهار ریشه غم
که خنده هاست درین شاخ زعفران پنهان
حجاب مصرع برجسته نیست طول غزل
کجا به زلف شود موی آن میان پنهان؟
حجاب آن تن سیمین لباس کی گردد
ترا که مغز نباشد در استخوان پنهان
چو آفتاب ز خلق است نور حق ظاهر
چگونه یوسف گردد به کاروان پنهان؟
فروغ شمع مرا لامکان احاطه نکرد
مرا چگونه کند طاس آسمان پنهان؟
ز شرم ناله من جمله بلبلان صائب
شدند در خس و خاشاک آشیان پنهان
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۷۶۶ - از موج گریه ما بر فلک اختر کند بازی
از موج گریه ما بر فلک اختر کند بازی
ز شور قلزم ما در صدف گوهر کند بازی
عبث خورشید تابان می زند سرپنجه با آهم
سر خود می خورد شمعی که با صرصر کند بازی
ز زور باده من شیشه گردون خطر دارد
به کام دل چسان این باده در ساغر کند بازی؟
سر مژگان خونریز تو آسایش نمی داند
ز شوخی آب این شمشیر با جوهر کند بازی
سزاوار دل بی تاب صحرایی نمی یابم
سپند من مگر در وادی محشر کند بازی
مرا چون اشک هر سو می دواند چشم پر کاری
که هر مژگان او در عالم دیگر کند بازی
به بازی بازی از من می برد دل طفل بی باکی
که گر افتد رهش در دامن محشر کند بازی
تمام روز دارد داغ از شوخی معلم را
تمام شب نشیند گوشه ای از بر کند بازی!
تکلم چون کند گوش صدف از در گران گردد
تبسم چون نماید آب در گوهر کند بازی
گشاید چون دهن، شیرینی جان می شود ارزان
زند چون مهر بر لب قیمت شکر کند بازی
دل دیوانه ای دارم که بر زنجیر می خندد
سر شوریده ای دارم که با خنجر کند بازی
ز سوز جان کف خاکستری گردید آخر دل
سپندی تا به کی در عرصه مجمر کند بازی؟
اگر من از ضمیر روشن خود پرده بردارم
سرشک گرمرو با دیده اختر کند بازی
چنان آیینه دل را زنم بر سنگ بی رحمی
که دل در سینه گردون بدگوهر کند بازی
غبار جسم تا کی پرده رخسار جان باشد؟
کسی تا چند چون اخگر به خاکستر کند بازی؟
چه بال و پر گشاید دل به زیر آسمان صائب؟
چسان در خانه تنگ صدف گوهر کند بازی؟