تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۱۳ - ای شوخ پریوشان آفاق
ای شوخ پریوشان آفاق
بر باده ده شکیب عشاق!
نبود به جهان کسی ز آدم
یک تن که تو را بود نه مشتاق!
بیچاره دلم که جفت غم شد
تا کرده ام ابروی خمت طاق
همدرس بودم به عشق مجنون
او رفت به دشت و من به اسواق
در گردن جان من نهادی
مانند سگان خویش اطواق
روحم به ازل میان ارواح
با عشق تو بسته بود میثاق
شیرازه نمی توان گرفتن
دیوان غم تو را ز اوراق
مشهور وفا و مهر بودی
در بین شکرلبان به اخلاق
بسیار بریدی عاشقان را
با تیغ جفا و ظلم اعناق
از آتش عشقبار طغرل
گردید قرار و صبرم احراق
بر باده ده شکیب عشاق!
نبود به جهان کسی ز آدم
یک تن که تو را بود نه مشتاق!
بیچاره دلم که جفت غم شد
تا کرده ام ابروی خمت طاق
همدرس بودم به عشق مجنون
او رفت به دشت و من به اسواق
در گردن جان من نهادی
مانند سگان خویش اطواق
روحم به ازل میان ارواح
با عشق تو بسته بود میثاق
شیرازه نمی توان گرفتن
دیوان غم تو را ز اوراق
مشهور وفا و مهر بودی
در بین شکرلبان به اخلاق
بسیار بریدی عاشقان را
با تیغ جفا و ظلم اعناق
از آتش عشقبار طغرل
گردید قرار و صبرم احراق
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۱۴ - ای لعل لب تو جان عاشق
ای لعل لب تو جان عاشق
ابروی کژت کمان عاشق!
روز و شب و سال و مه نباشد
جز نام تو بر زبان عاشق!
بی خنده لعل تو نخندد
یکبار ز غم دهان عاشق
در مسلخ عشق سر بریدن
باشد مگر امتحان عاشق؟!
بی روی گل تو همچو بلبل
بر چرخ رسد فغان عاشق
هر گه به لبان لبان کشائی
خندد به لبان لبان عاشق!
تو روح روان عاشقانی!
رفتی تو رود روان عاشق!
یکبار ز راه مهربانی
بگذر طرف مکان عاشق
ای شوخ چرا خبر نداری
از طغرل ناتوان عاشق؟!
ابروی کژت کمان عاشق!
روز و شب و سال و مه نباشد
جز نام تو بر زبان عاشق!
بی خنده لعل تو نخندد
یکبار ز غم دهان عاشق
در مسلخ عشق سر بریدن
باشد مگر امتحان عاشق؟!
بی روی گل تو همچو بلبل
بر چرخ رسد فغان عاشق
هر گه به لبان لبان کشائی
خندد به لبان لبان عاشق!
تو روح روان عاشقانی!
رفتی تو رود روان عاشق!
یکبار ز راه مهربانی
بگذر طرف مکان عاشق
ای شوخ چرا خبر نداری
از طغرل ناتوان عاشق؟!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۶۲ - عشق تو بلای جان و دینم
عشق تو بلای جان و دینم
درد و الم تو آن و اینم
با عشق تو شهره زمانم
گر چند فتاده زمینم
داغم ز غم تو لاله آسا
چاک است ازان دل حزینم
ای صید کمان ابرویت من
چشم تو همیشه در کمینم!
لعلت به ستیزه می فشاند
حنظل به دهن ز انگبینم
هر چند که دورم از بر تو
نام تو بود خط نگینم
رم کرده ز ما غزال خویت
بودست مگر قدر همینم؟!
یک بار نگفتی از تلطف
کای عاشق زار کمترینم!
مقصود تو چیست کانچنانی؟!
تا بو که بگویمت چنینم
جان و دل و دین به باد دادم
با مصحف روی تو یمینم!
از عشق تو سود من همین بس
فرهاد بکفه آفرینم!
نامم چو به عاشقی علم شد
طغرل شده سر خط جبینم
درد و الم تو آن و اینم
با عشق تو شهره زمانم
گر چند فتاده زمینم
داغم ز غم تو لاله آسا
چاک است ازان دل حزینم
ای صید کمان ابرویت من
چشم تو همیشه در کمینم!
لعلت به ستیزه می فشاند
حنظل به دهن ز انگبینم
هر چند که دورم از بر تو
نام تو بود خط نگینم
رم کرده ز ما غزال خویت
بودست مگر قدر همینم؟!
یک بار نگفتی از تلطف
کای عاشق زار کمترینم!
مقصود تو چیست کانچنانی؟!
تا بو که بگویمت چنینم
جان و دل و دین به باد دادم
با مصحف روی تو یمینم!
از عشق تو سود من همین بس
فرهاد بکفه آفرینم!
نامم چو به عاشقی علم شد
طغرل شده سر خط جبینم
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۸۶ - دل پیش تو کشف راز کرده
دل پیش تو کشف راز کرده
دیوان غم تو باز کرده
از زلف تو می کند حکایت
افسانه خود دراز کرده
قانون غمت به صوت «عشاق »
زیر و بم عشق ساز کرده
لبیک زنم به طوف کویت
آهنگ ره حجاز کرده!
لعل لب تو تبر زد آرا
بی قدرتر از پیاز کرده!
صراف دکان عشق ما را
در بوته غم گداز کرده!
از شوخی جلوه تذروست
کان بخیه به چشم باز کرده
بیداد و ستم به حال محمود
زلف سیه عیاذ کرده
امروز قضا ز نام طغرل
عنوان سخن طراز کرده
دیوان غم تو باز کرده
از زلف تو می کند حکایت
افسانه خود دراز کرده
قانون غمت به صوت «عشاق »
زیر و بم عشق ساز کرده
لبیک زنم به طوف کویت
آهنگ ره حجاز کرده!
لعل لب تو تبر زد آرا
بی قدرتر از پیاز کرده!
صراف دکان عشق ما را
در بوته غم گداز کرده!
از شوخی جلوه تذروست
کان بخیه به چشم باز کرده
بیداد و ستم به حال محمود
زلف سیه عیاذ کرده
امروز قضا ز نام طغرل
عنوان سخن طراز کرده
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۸۷ - ای عشق بلای جان شدستی
ای عشق بلای جان شدستی
اندر دل ناتوان شدستی!
کردست مرا فراق پیرم
با تو نگرم جوان شدستی!
رازم ز تو گشته آشکارا
تو از چه به دل نهان شدستی؟!
روحم که روان شده به کویش
با روح منت روان شدستی!
چون تیر مرا تو راست دیدی
زان روی مرا کمان شدستی!
پارم به من آشنا نمودی
اعدای من این زمان شدستی!
در هر طرفی دوانم از تو
هر جاکه روم دوان شدستی!
امروز به مرغزار حسنش
در گله من شباب شدستی!
صبری بکن ای دل بلاکش!
خاموش که پرفغان شدستی!
جاوید بمان به عشق طغرل
با عشق تو همزبان شدستی!
اندر دل ناتوان شدستی!
کردست مرا فراق پیرم
با تو نگرم جوان شدستی!
رازم ز تو گشته آشکارا
تو از چه به دل نهان شدستی؟!
روحم که روان شده به کویش
با روح منت روان شدستی!
چون تیر مرا تو راست دیدی
زان روی مرا کمان شدستی!
پارم به من آشنا نمودی
اعدای من این زمان شدستی!
در هر طرفی دوانم از تو
هر جاکه روم دوان شدستی!
امروز به مرغزار حسنش
در گله من شباب شدستی!
صبری بکن ای دل بلاکش!
خاموش که پرفغان شدستی!
جاوید بمان به عشق طغرل
با عشق تو همزبان شدستی!
طغرل احراری : مسدسات
شماره ۱ - مه را چه مناسبت به رویت
مه را چه مناسبت به رویت
گل را چه مثل به رنگ و بویت؟!
آتش نشود حریف خویت
فردوس نمونه ای ز کویت
بیند به چمن قد نکویت
صلصل برود ز باغ سویت!
یارب چه بلا تو نازنینی
مهر فلک و مه زمینی
سر تا به قدم تو انگبینی
انگشتر حسن را نگینی
آئینه فتد اگر به رویت
حیران شود از رخ نکویت!
رخسار تو طعنه کرده با گل
چاه ذقنت به چاه بابل
زلف سیهت به جعد سنبل
طرز نگهت به نشئه مل!
گل جامه درد ز شوق رویت
عنبر شکند ز قدر مویت!
زهر غم عشق تو چشیدم
راحت سر مو ز تو ندیدم
بار المت بسی کشیدم
تا آنکه به عاشقی رسیدم
ای آنکه منم در آرزویت
روزان و شبان به جستجویت!
غیر از غم تو به سر ندارم
در عشق تو زار و بی قرارم
وصف تو بود همین شعارم
در گلشن مدح تو هزارم!
هر چند نه محرمم به کویت
شادم به حدیث گفتگویت!
ای روی مه تو آفتابم
پیچ و خم زلف تو طنابم
هر قطره شبنمت گلابم
در آتش عشق تو کبابم!
فریاد ز دست خلق و خویت
یک جرعه ندیدم از سبویت
نخلیست قدت ز باغ خوبی
کش طعنه زند به سرو و طوبی
یوسف به درت به خاکروبی
جویان تو شرقی و جنوبی!
در هر چمنیست آبرویت
در هر وطنیست گفتگویت!
یکبار نپرسی حال طغرل
مهجور تو از وصال طغرل
دائم توئی در خیال طغرل
دانی تو اگر کمال طغرل
از لطف و کرم بری به سویت
همدم کنی با سگان کویت!
گل را چه مثل به رنگ و بویت؟!
آتش نشود حریف خویت
فردوس نمونه ای ز کویت
بیند به چمن قد نکویت
صلصل برود ز باغ سویت!
یارب چه بلا تو نازنینی
مهر فلک و مه زمینی
سر تا به قدم تو انگبینی
انگشتر حسن را نگینی
آئینه فتد اگر به رویت
حیران شود از رخ نکویت!
رخسار تو طعنه کرده با گل
چاه ذقنت به چاه بابل
زلف سیهت به جعد سنبل
طرز نگهت به نشئه مل!
گل جامه درد ز شوق رویت
عنبر شکند ز قدر مویت!
زهر غم عشق تو چشیدم
راحت سر مو ز تو ندیدم
بار المت بسی کشیدم
تا آنکه به عاشقی رسیدم
ای آنکه منم در آرزویت
روزان و شبان به جستجویت!
غیر از غم تو به سر ندارم
در عشق تو زار و بی قرارم
وصف تو بود همین شعارم
در گلشن مدح تو هزارم!
هر چند نه محرمم به کویت
شادم به حدیث گفتگویت!
ای روی مه تو آفتابم
پیچ و خم زلف تو طنابم
هر قطره شبنمت گلابم
در آتش عشق تو کبابم!
فریاد ز دست خلق و خویت
یک جرعه ندیدم از سبویت
نخلیست قدت ز باغ خوبی
کش طعنه زند به سرو و طوبی
یوسف به درت به خاکروبی
جویان تو شرقی و جنوبی!
در هر چمنیست آبرویت
در هر وطنیست گفتگویت!
یکبار نپرسی حال طغرل
مهجور تو از وصال طغرل
دائم توئی در خیال طغرل
دانی تو اگر کمال طغرل
از لطف و کرم بری به سویت
همدم کنی با سگان کویت!
طغرل احراری : اشعار دیگر
شماره ۲ - در شعر سه تن پیمبرانند
طغرل احراری : اشعار دیگر
شماره ۳ - داماد طبیعت من امشب
امیرعلیشیر نوایی : مقطعات
شماره ۱۵ - یا رب چه بناست اینکه باشد
مجد همگر : قصاید
شماره ۵۲ - ای آنکه چو باد ناتوانی
ای آنکه چو باد ناتوانی
با باد به بوی همعنانی
آنچ از تو به جان خرند عشاق
بر باد دهی به رایگانی
آهونئی و نسیم مشکین
باد از تو برد به ارمغانی
چون باد سبکسری و گه گاه
در بند زری و سر گرانی
زنجیر باد سبکسری و گه گاه
در بند زری و سر گرانی
زنجیر هزار حلقه ای زان
بندی داری هزار گانی
صیاد نیی و دلشکاری
شمشیر نئی و سرفشانی
گه در پی سرو پایمالی
گه بر سر لاله سایبانی
گه معجز صاحب زبوری
گه مار پیمبر شبانی
گه چنبر گردن نسیمی
گه حلقه گوش ارغوانی
گه پیش افتی و در کناری
گه با کمری و در میانی
زنگی بچه دلستان نباشد
تو زنگی شوخ دلستانی
گر دل دزدی چرا به صورت
هندوی سیاه پاسبانی
ابروی مسلسل وسیاهی
یا بر سر آتشی دخانی
ظلمات سکندری و یابند
در سایه ات آب زندگانی
هر چند که تیره و درازی
همچون شب وصل دل نشانی
قلب روزی به لفظ تازی
وز چهره به رنگ قلب کانی
شش بر سر لفظ قلب کل نه
کاندر لغت دری تو آنی
آشفته و تیره ای و دلگیر
چون خط نجیب دامغانی
آن بحر مکارم و معالی
وان کان لطافت ومعانی
آن کز قلم است ابن مقله
وان کز کلم است ابن هانی
ای قهر تو انتهای پیری
وی لطف تو مبدا جوانی
با بزم تو لیل یوم عیش است
باقی باشد جهانی فانی
ای لعل تو آب زندگانی
وی وصل تو عمر جاودانی
ماهی و چو مه نه دلنوازی
مهری و چنو نه مهربانی
چشم ار برود تو نور چشمی
جان ار ببری به جای جانی
مجنون توام به جانسپاری
لیلی منی به دلستانی
از عشق منم فسانه شهر
وز حسن تو فتنه جهانی
فرهاد توام به تلخ عیشی
شیرین منی به خوش زبانی
گر رحم کنی تو در خورم من
ور جان خواهی سزای آنی
ترسم که دلت بماند از من
گویم که به حور و ماه مانی
چه حور که خوش تر از بهشتی
چه ماه که مهر آسمانی
از شنگی فتنه زمینی
وز شوخی شورش زمانی
صد جیب ز مشک پرکنددل
گردامن زلف برفشانی
گر بگشائی دهان خورد جان
صد تنگ شکر به رایگانی
از جان خواهم که در وثاقت
باشم شب وروز ایرمانی
گاهی به درت به خاکروبی
گه بر بامت به پاسبانی
رنجم منما که ناتوانم
دریاب مرا که می توانی
خطی که بداده ای به وصلم
ای وصل تو آب زندگانی
هر روز هزار ره ببوسم
بر دیده و دل نهم نهانی
زان روز شمار کار من هست
کاغذ بوسی و رقعه خوانی
یا محو شود سیاهی او
زین اشک روان ارغوانی
تا چند به یاد وعده کژ
بر آتش حسرتم نشانی
با باد به بوی همعنانی
آنچ از تو به جان خرند عشاق
بر باد دهی به رایگانی
آهونئی و نسیم مشکین
باد از تو برد به ارمغانی
چون باد سبکسری و گه گاه
در بند زری و سر گرانی
زنجیر باد سبکسری و گه گاه
در بند زری و سر گرانی
زنجیر هزار حلقه ای زان
بندی داری هزار گانی
صیاد نیی و دلشکاری
شمشیر نئی و سرفشانی
گه در پی سرو پایمالی
گه بر سر لاله سایبانی
گه معجز صاحب زبوری
گه مار پیمبر شبانی
گه چنبر گردن نسیمی
گه حلقه گوش ارغوانی
گه پیش افتی و در کناری
گه با کمری و در میانی
زنگی بچه دلستان نباشد
تو زنگی شوخ دلستانی
گر دل دزدی چرا به صورت
هندوی سیاه پاسبانی
ابروی مسلسل وسیاهی
یا بر سر آتشی دخانی
ظلمات سکندری و یابند
در سایه ات آب زندگانی
هر چند که تیره و درازی
همچون شب وصل دل نشانی
قلب روزی به لفظ تازی
وز چهره به رنگ قلب کانی
شش بر سر لفظ قلب کل نه
کاندر لغت دری تو آنی
آشفته و تیره ای و دلگیر
چون خط نجیب دامغانی
آن بحر مکارم و معالی
وان کان لطافت ومعانی
آن کز قلم است ابن مقله
وان کز کلم است ابن هانی
ای قهر تو انتهای پیری
وی لطف تو مبدا جوانی
با بزم تو لیل یوم عیش است
باقی باشد جهانی فانی
ای لعل تو آب زندگانی
وی وصل تو عمر جاودانی
ماهی و چو مه نه دلنوازی
مهری و چنو نه مهربانی
چشم ار برود تو نور چشمی
جان ار ببری به جای جانی
مجنون توام به جانسپاری
لیلی منی به دلستانی
از عشق منم فسانه شهر
وز حسن تو فتنه جهانی
فرهاد توام به تلخ عیشی
شیرین منی به خوش زبانی
گر رحم کنی تو در خورم من
ور جان خواهی سزای آنی
ترسم که دلت بماند از من
گویم که به حور و ماه مانی
چه حور که خوش تر از بهشتی
چه ماه که مهر آسمانی
از شنگی فتنه زمینی
وز شوخی شورش زمانی
صد جیب ز مشک پرکنددل
گردامن زلف برفشانی
گر بگشائی دهان خورد جان
صد تنگ شکر به رایگانی
از جان خواهم که در وثاقت
باشم شب وروز ایرمانی
گاهی به درت به خاکروبی
گه بر بامت به پاسبانی
رنجم منما که ناتوانم
دریاب مرا که می توانی
خطی که بداده ای به وصلم
ای وصل تو آب زندگانی
هر روز هزار ره ببوسم
بر دیده و دل نهم نهانی
زان روز شمار کار من هست
کاغذ بوسی و رقعه خوانی
یا محو شود سیاهی او
زین اشک روان ارغوانی
تا چند به یاد وعده کژ
بر آتش حسرتم نشانی
مجد همگر : غزلیات
شماره ۱۴ - آن دل که جو جانش داشتم نیست
مجد همگر : غزلیات
شماره ۲۶ - بر من همه خواری از دل آمد
بر من همه خواری از دل آمد
کز وی هوس تو حاصل آمد
با بار غمت دل ضعیفم
افتاده و پای در گل آمد
وین نیست عجب که بار عشقت
بر کوه و بحار مشکل آمد
بر که رغم غمت کشیدند
از درد تو در زلازل آمد
دریا بشنید نام عشقت
موجی زد و با سلاسل آمد
سر جمله عشق تو بدیدم
افلاک و زمینش داخل آمد
با دل کردم حساب غمهات
وجه همه عمره فاضل آمد
در دور جمال تو ز عالم
هر طفل که زاد بی دل آمد
کآنشب که ترا بزاد مادر
از فتنه زمانه حاصل آمد
کز وی هوس تو حاصل آمد
با بار غمت دل ضعیفم
افتاده و پای در گل آمد
وین نیست عجب که بار عشقت
بر کوه و بحار مشکل آمد
بر که رغم غمت کشیدند
از درد تو در زلازل آمد
دریا بشنید نام عشقت
موجی زد و با سلاسل آمد
سر جمله عشق تو بدیدم
افلاک و زمینش داخل آمد
با دل کردم حساب غمهات
وجه همه عمره فاضل آمد
در دور جمال تو ز عالم
هر طفل که زاد بی دل آمد
کآنشب که ترا بزاد مادر
از فتنه زمانه حاصل آمد
مجد همگر : غزلیات
شماره ۳۵ - تالعل تو سنگبار باشد
تالعل تو سنگبار باشد
بس دیده که اشکبار باشد
در بحر غم تو هر که افتد
در آرزوی کنار باشد
هرگز دل من قرار گیرد
تا عشق تو برقرار باشد
گر هجر تو اینچنین نماید
عالم ز غم تو زار باشد
ور وصل تو کار من نسازد
با زندگیم چه کار باشد
بی روی تو هر که زنده ماند
از روی تو شرمسار باشد
یاد آر از آن دلی که او را
اندوه تو یادگار باشد
بخشای بر آنکسی که امسال
در حسرت عیش پار باشد
چون غم نخورد کسی که او را
غمهای تو غمگسار باشد
بیم است که از فراق رویت
راز دلم آشکار باشد
نزدیک آمد که قصه ما
افسانه روزگار باشد
آن وعده که داده ای به وصلم
خوش باشد ار استوار باشد
باد است حدیث وعده تو
بر باد چه اعتبار باشد
امروز تو دستگیر ما باش
تا حسن تو پایدار باشد
مگذار که چشم اشکبارم
زین بیش در انتظار باشد
بس دیده که اشکبار باشد
در بحر غم تو هر که افتد
در آرزوی کنار باشد
هرگز دل من قرار گیرد
تا عشق تو برقرار باشد
گر هجر تو اینچنین نماید
عالم ز غم تو زار باشد
ور وصل تو کار من نسازد
با زندگیم چه کار باشد
بی روی تو هر که زنده ماند
از روی تو شرمسار باشد
یاد آر از آن دلی که او را
اندوه تو یادگار باشد
بخشای بر آنکسی که امسال
در حسرت عیش پار باشد
چون غم نخورد کسی که او را
غمهای تو غمگسار باشد
بیم است که از فراق رویت
راز دلم آشکار باشد
نزدیک آمد که قصه ما
افسانه روزگار باشد
آن وعده که داده ای به وصلم
خوش باشد ار استوار باشد
باد است حدیث وعده تو
بر باد چه اعتبار باشد
امروز تو دستگیر ما باش
تا حسن تو پایدار باشد
مگذار که چشم اشکبارم
زین بیش در انتظار باشد
مجد همگر : غزلیات
شماره ۴۷ - بردی دل من ز چشم مخمور
مجد همگر : غزلیات
شماره ۵۵ - ای زلف تو آشیانه دل
ای زلف تو آشیانه دل
روی تو نگارخانه دل
مرغی ست غمت که نیست قوتش
جز آب سرشک و دانه دل
تیری که زشست عشقت آید
در نگذرد از نشانه دل
از آتش سینه سر بر آورد
از راه دهان زبانه دل
خونی که زدیده می تراود
بر می جهد از میانه دل
احوال دلم مپرس و می بین
خون بر در آستانه دل
از حسرت گوشه لبانت
این محنت بی کرانه دل
یکره لب لعل را بجنبان
تا برخیزد بهانه دل
خود با منت این دوگانگی چیست
ای مهر رخت یگانه دل
روی تو نگارخانه دل
مرغی ست غمت که نیست قوتش
جز آب سرشک و دانه دل
تیری که زشست عشقت آید
در نگذرد از نشانه دل
از آتش سینه سر بر آورد
از راه دهان زبانه دل
خونی که زدیده می تراود
بر می جهد از میانه دل
احوال دلم مپرس و می بین
خون بر در آستانه دل
از حسرت گوشه لبانت
این محنت بی کرانه دل
یکره لب لعل را بجنبان
تا برخیزد بهانه دل
خود با منت این دوگانگی چیست
ای مهر رخت یگانه دل
مجد همگر : غزلیات
شماره ۶۰ - نه وصل تو می دهد پناهم
نه وصل تو می دهد پناهم
نه برخیزد غمت ز راهم
هر روز تو در جفا فزائی
هر لحظه من از غمت بکاهم
گرماه بدم کنون چو مورم
ور کوه بدم کنون چو کاهم
از آتش سینه در گدازم
وز آب دو دیده در شنا هم
آئینه چرخ زنگ گیرد
هر نیم شبی ز دود آهم
گه شعله آه اتشینم
روشن دارد شب سیاهم
گه روز سپید تیره گردد
از دود و نفیر صبحگاهم
کام از تو نجویم از که جویم
داد از تو نخواهم از که خواهم
جز دعوی دوستی چه کردم
خود نیست مگر جز این گناهم
نه برخیزد غمت ز راهم
هر روز تو در جفا فزائی
هر لحظه من از غمت بکاهم
گرماه بدم کنون چو مورم
ور کوه بدم کنون چو کاهم
از آتش سینه در گدازم
وز آب دو دیده در شنا هم
آئینه چرخ زنگ گیرد
هر نیم شبی ز دود آهم
گه شعله آه اتشینم
روشن دارد شب سیاهم
گه روز سپید تیره گردد
از دود و نفیر صبحگاهم
کام از تو نجویم از که جویم
داد از تو نخواهم از که خواهم
جز دعوی دوستی چه کردم
خود نیست مگر جز این گناهم
مجد همگر : غزلیات
شماره ۶۸ - جانا به صبوح خرمی کن
جانا به صبوح خرمی کن
با ما به نشاط همدمی کن
ایام بهار خرم آمد
ای باغ بهار خرمی کن
یک لحظه فراغت دل خویش
در کار دل من غمی کن
از پرده دری چو صبح تا چند
یکچند چو شام محرمی کن
من خاک رهم تو آفتابی
آخر نظری سوی زمی کن
یا چون پری از نظر نهان شو
یا میل به خوی آدمی کن
ای داروی درد دردمندان
با این دل ریش مرهمی کن
نه مردمی از جهان برافتاد
ای مردم دیده مردمی کن
با ما به نشاط همدمی کن
ایام بهار خرم آمد
ای باغ بهار خرمی کن
یک لحظه فراغت دل خویش
در کار دل من غمی کن
از پرده دری چو صبح تا چند
یکچند چو شام محرمی کن
من خاک رهم تو آفتابی
آخر نظری سوی زمی کن
یا چون پری از نظر نهان شو
یا میل به خوی آدمی کن
ای داروی درد دردمندان
با این دل ریش مرهمی کن
نه مردمی از جهان برافتاد
ای مردم دیده مردمی کن
مجد همگر : غزلیات
شماره ۷۹ - ای وصل تو اصل دلفروزی
مجد همگر : قطعات
شماره ۹ - گوژو به جز از تو در همه پارس
گوژو به جز از تو در همه پارس
در دل صف کین من که آراست
این داو تو خواستی ز اول
وین دست تو برده ای و غدراست
با من دو چهار می زنی باش
تا در تو رسم که مهره یکتاست
از همت پست و قامت خرد
اسباب بزرگیت مهیاست
بر من به سلام برنخیزی
عجب تو قصیر تا بدانجاست
از رد سلام تو چه سودم
کاندر تو سلامتی نه پیداست
از قد و قیام تو چه خیزد
انگار که ... پشه برپاست
گر برخیزی نعوذبالله
با جمله نشستگان توئی راست
تقطیع قدت که منقطع باد
با ... ضعیف من به لالاست
یک وجه دگر فرازم آمد
کآن نیز لطیفه ای از اینهاست
تو فتنه عالمی و بنشین
برخاستنت که را تمناست
نقصی باشد مرا که گویند
کز آمدن تو فتنه برخاست
کآوازه راحت و سلامت
در عهد تو چون مکان عنقاست
کز بهر فساد عالمت چرخ
زایزد به دعای نیم شب خواست
اینها بگذار وای بر تو
گر مظلمه ات سلام تنهاست
در دل صف کین من که آراست
این داو تو خواستی ز اول
وین دست تو برده ای و غدراست
با من دو چهار می زنی باش
تا در تو رسم که مهره یکتاست
از همت پست و قامت خرد
اسباب بزرگیت مهیاست
بر من به سلام برنخیزی
عجب تو قصیر تا بدانجاست
از رد سلام تو چه سودم
کاندر تو سلامتی نه پیداست
از قد و قیام تو چه خیزد
انگار که ... پشه برپاست
گر برخیزی نعوذبالله
با جمله نشستگان توئی راست
تقطیع قدت که منقطع باد
با ... ضعیف من به لالاست
یک وجه دگر فرازم آمد
کآن نیز لطیفه ای از اینهاست
تو فتنه عالمی و بنشین
برخاستنت که را تمناست
نقصی باشد مرا که گویند
کز آمدن تو فتنه برخاست
کآوازه راحت و سلامت
در عهد تو چون مکان عنقاست
کز بهر فساد عالمت چرخ
زایزد به دعای نیم شب خواست
اینها بگذار وای بر تو
گر مظلمه ات سلام تنهاست
مجد همگر : قطعات
شماره ۱۲ - ابریست مطیر دست طاهر