تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۴۱۶ - بی سبب وصل یار نتوان یافت
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۴۱۹ - جانم از درد دل دوائی یافت
جانم از درد دل دوائی یافت
درد نوشید از آن صفائی یافت
بینوا بود جان مسکینم
از نوای خدا نوائی یافت
گنج اسمای حضرت سلطان
ناگه از کنج دل گدائی یافت
درد دل هر که برد بر در او
آن قماشش بگو بهائی یافت
دیدهٔ هر که نور رویش دید
در همه آینه لقائی یافت
دل به میخانه رفت خوش بنشست
خوش مقامی و نیک جائی یافت
نعمت الله ز خویش فانی شد
جاودان زان فنا بقائی یافت
درد نوشید از آن صفائی یافت
بینوا بود جان مسکینم
از نوای خدا نوائی یافت
گنج اسمای حضرت سلطان
ناگه از کنج دل گدائی یافت
درد دل هر که برد بر در او
آن قماشش بگو بهائی یافت
دیدهٔ هر که نور رویش دید
در همه آینه لقائی یافت
دل به میخانه رفت خوش بنشست
خوش مقامی و نیک جائی یافت
نعمت الله ز خویش فانی شد
جاودان زان فنا بقائی یافت
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۴۲۱ - جان به خلوت سرای جانان رفت
جان به خلوت سرای جانان رفت
دل سرمست سوی مستان رفت
آفتابی به ماه رو بنمود
گشت پیدا و باز پنهان رفت
مدتی زاهدی همی کردم
توبه بشکستم این زمان آن رفت
عمر باقی که هست دریابش
در پی عمر رفته نتوان رفت
هرکه جمعیتی ز خویش نیافت
ماند بیگانه و پریشان رفت
باز حیران ز خاک برخیزد
از جهان هر کسی که حیران رفت
نعمت الله رفیق سید شد
یار ما رفت گوئیا جان رفت
دل سرمست سوی مستان رفت
آفتابی به ماه رو بنمود
گشت پیدا و باز پنهان رفت
مدتی زاهدی همی کردم
توبه بشکستم این زمان آن رفت
عمر باقی که هست دریابش
در پی عمر رفته نتوان رفت
هرکه جمعیتی ز خویش نیافت
ماند بیگانه و پریشان رفت
باز حیران ز خاک برخیزد
از جهان هر کسی که حیران رفت
نعمت الله رفیق سید شد
یار ما رفت گوئیا جان رفت
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۴۲۲ - یار ما رفت گوییا جان رفت
یار ما رفت گوییا جان رفت
جان چه قدرش بود که جانان رفت
عمر ما بود رفت چه توان کرد
در پی عمر رفته نتوان رفت
هر که با ما دمی نشد همدم
دم آخر که شد پریشان رفت
رند مستی ز بزم ما کم شد
گوییا در پی حریفان رفت
بود حلّال مشکلات همه
لاجرم چون برفت آسان رفت
نور چشم است در نظر پیداست
گرچه از چشم خلق پنهان رفت
نعمت الله جان به جانان داد
عاشقانه به بزم سلطان رفت
جان چه قدرش بود که جانان رفت
عمر ما بود رفت چه توان کرد
در پی عمر رفته نتوان رفت
هر که با ما دمی نشد همدم
دم آخر که شد پریشان رفت
رند مستی ز بزم ما کم شد
گوییا در پی حریفان رفت
بود حلّال مشکلات همه
لاجرم چون برفت آسان رفت
نور چشم است در نظر پیداست
گرچه از چشم خلق پنهان رفت
نعمت الله جان به جانان داد
عاشقانه به بزم سلطان رفت
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۴۴۳ - آفتاب رخش جهان بگرفت
آفتاب رخش جهان بگرفت
مهر رویش جهان جان بگرفت
موج زد بحر عشق و از موجش
آب حیوان جهان روان بگرفت
صورت عشق آشکارا شد
روی معنی از آن نشان بگرفت
آینه چون خیال او بنمود
به خیالش خیال از آن بگرفت
آتش شمع عشق رخسارش
جان پروانهٔ جهان بگرفت
دل ز جان سر به پای عشق افکند
دامن شاه مهربان بگرفت
عین عشق است جان سید از آن
عین او عالم عیان بگرفت
مهر رویش جهان جان بگرفت
موج زد بحر عشق و از موجش
آب حیوان جهان روان بگرفت
صورت عشق آشکارا شد
روی معنی از آن نشان بگرفت
آینه چون خیال او بنمود
به خیالش خیال از آن بگرفت
آتش شمع عشق رخسارش
جان پروانهٔ جهان بگرفت
دل ز جان سر به پای عشق افکند
دامن شاه مهربان بگرفت
عین عشق است جان سید از آن
عین او عالم عیان بگرفت
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۴۴۴ - شهرت ذوق ما جهان بگرفت
شهرت ذوق ما جهان بگرفت
از مکان رفت و لامکان بگرفت
قول مستانه ای که ما گفتیم
دل عاشق به جان روان بگرفت
هر کجا عارفی است در عالم
این معانی از آن بیان بگرفت
مطرب ما ترنمی فرمود
خرقهٔ جمله عاشقان بگرفت
خوش نگاری گرفته ام به کنار
او مرا نیز در میان بگرفت
مدتی عقل بود همدم ما
دل ما عاقبت از آن بگرفت
عشق سید گرفت سخت وجود
پادشه ملک جاودان بگرفت
از مکان رفت و لامکان بگرفت
قول مستانه ای که ما گفتیم
دل عاشق به جان روان بگرفت
هر کجا عارفی است در عالم
این معانی از آن بیان بگرفت
مطرب ما ترنمی فرمود
خرقهٔ جمله عاشقان بگرفت
خوش نگاری گرفته ام به کنار
او مرا نیز در میان بگرفت
مدتی عقل بود همدم ما
دل ما عاقبت از آن بگرفت
عشق سید گرفت سخت وجود
پادشه ملک جاودان بگرفت
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۴۴۵ - عشق سلطان ما جهان بگرفت
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۴۴۶ - معنی او نمود در صورت
معنی او نمود در صورت
نه به یک صورتی به هر صورت
چشم ما تا جمال معنی دید
معنئی بیند و دگر صورت
ذره ذره چو نور می بینم
آفتابی بود قمر صورت
باده می نوش و جام را دریاب
معنئی بین و مینگر صورت
هر چه بینیم صورت عشق است
لاجرم عاشقیم بر صورت
چون که معنی ماست صورت او
نور چشمست و در نظر صورت
جام گیتی نماست سید ما
نعمت الله نموده در صورت
نه به یک صورتی به هر صورت
چشم ما تا جمال معنی دید
معنئی بیند و دگر صورت
ذره ذره چو نور می بینم
آفتابی بود قمر صورت
باده می نوش و جام را دریاب
معنئی بین و مینگر صورت
هر چه بینیم صورت عشق است
لاجرم عاشقیم بر صورت
چون که معنی ماست صورت او
نور چشمست و در نظر صورت
جام گیتی نماست سید ما
نعمت الله نموده در صورت
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۴۵۹ - ملک داری همه به تدبیر است
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۴۶۲ - عمر بی او که بر سر آری هیچ
عمر بی او که بر سر آری هیچ
جان که بی عشق او سپاری هیچ
همه عالم عدم بود بی او
به عدم می روی چه آری هیچ
هر خیالی که نقش می بندی
گر نه آن نقش او نگاری هیچ
یار کز جور یار بگریزد
باشد آن یار هیچ و یاری هیچ
عشق می باز و جام مِی می نوش
به از این کار ، کار داری هیچ
دولت وصل او دمی باشد
آن دم ار ضایعش گذاری هیچ
نعمت الله حریف رندان است
گر تو بیچاره در خماری هیچ
جان که بی عشق او سپاری هیچ
همه عالم عدم بود بی او
به عدم می روی چه آری هیچ
هر خیالی که نقش می بندی
گر نه آن نقش او نگاری هیچ
یار کز جور یار بگریزد
باشد آن یار هیچ و یاری هیچ
عشق می باز و جام مِی می نوش
به از این کار ، کار داری هیچ
دولت وصل او دمی باشد
آن دم ار ضایعش گذاری هیچ
نعمت الله حریف رندان است
گر تو بیچاره در خماری هیچ
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۴۶۷ - در دلم غیر او نمیگنجد
در دلم غیر او نمیگنجد
بد چه شد نکو نمی گنجد
در مقامی که آن یگانهٔ ماست
دو چه گوئی که دو نمی گنجد
خم بیاور ز ما دمی می بر
می ما در سبو نمی گنجد
نقل را مان و عقل را بگذار
زانکه این گفت و گو نمی گنجد
در دو عالم به جز یکی نبود
رشته یک تو دو تو نمی گنجد
چون به غیر از یکی نمی یابم
در دلم جستوجو نمی گنجد
دردمندیم و درد می نوشیم
خم چه شد با شد سبو نمی گنجد
بد چه شد نکو نمی گنجد
در مقامی که آن یگانهٔ ماست
دو چه گوئی که دو نمی گنجد
خم بیاور ز ما دمی می بر
می ما در سبو نمی گنجد
نقل را مان و عقل را بگذار
زانکه این گفت و گو نمی گنجد
در دو عالم به جز یکی نبود
رشته یک تو دو تو نمی گنجد
چون به غیر از یکی نمی یابم
در دلم جستوجو نمی گنجد
دردمندیم و درد می نوشیم
خم چه شد با شد سبو نمی گنجد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۴۶۸ - ساقیی جام سوی ما آورد
ساقیی جام سوی ما آورد
نزد ما خوشتر است از ما ورد
چشم ما روشن است و روشن باد
کابرویی به روی ما آورد
عاشقان دُرد درد می نوشند
این چنین درد کی خورد بی درد
عشق او مرد مرد می جوید
مرد عشقش کجا بود نامرد
عقل اگر پند می دهد مشنو
چه شنوی وعظ واعظ دم سرد
ساغر می مدام می نوشم
به ازین جام باده باید خورد
رند مستی که ذوق ما دریافت
آفرین خدا به سید کرد
نزد ما خوشتر است از ما ورد
چشم ما روشن است و روشن باد
کابرویی به روی ما آورد
عاشقان دُرد درد می نوشند
این چنین درد کی خورد بی درد
عشق او مرد مرد می جوید
مرد عشقش کجا بود نامرد
عقل اگر پند می دهد مشنو
چه شنوی وعظ واعظ دم سرد
ساغر می مدام می نوشم
به ازین جام باده باید خورد
رند مستی که ذوق ما دریافت
آفرین خدا به سید کرد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۴۷۱ - عاشقانی که در جهان باشند
عاشقانی که در جهان باشند
همچو جان در بدن روان باشند
می و جامند همچو آب و حباب
موج و دریا همین همان باشند
خوش کناری گرفتهاند زَ اغیار
گر چه با یار در میان باشند
از همه پادشه نشان دارند
بینشانی از آن نشان باشند
خلق و حق را به ذوق دریابند
واقف از سر این و آن باشند
نعمتالله را به دست آور
تا بدانی که آنچنان باشند
همچو جان در بدن روان باشند
می و جامند همچو آب و حباب
موج و دریا همین همان باشند
خوش کناری گرفتهاند زَ اغیار
گر چه با یار در میان باشند
از همه پادشه نشان دارند
بینشانی از آن نشان باشند
خلق و حق را به ذوق دریابند
واقف از سر این و آن باشند
نعمتالله را به دست آور
تا بدانی که آنچنان باشند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۴۷۲ - دیدهٔ ما چو روی او بیند
دیدهٔ ما چو روی او بیند
بد نبیند همه نکو بیند
چشم ما آب در نظر دارد
غرق بحر است سو به سو بیند
عاشقانه در آینه نگرد
خود و معشوق روبرو بیند
دیگری می خورد نبیند جام
بنده مینوشد و سبو بیند
لیس فی الدار غیره دیّار
احول است آن یکی به دو بیند
دیده روشن به نور اوست مدام
نور رویش به نور او بیند
رشته یکتو است ای برادر من
نعمتالله کجا دو تو بیند
بد نبیند همه نکو بیند
چشم ما آب در نظر دارد
غرق بحر است سو به سو بیند
عاشقانه در آینه نگرد
خود و معشوق روبرو بیند
دیگری می خورد نبیند جام
بنده مینوشد و سبو بیند
لیس فی الدار غیره دیّار
احول است آن یکی به دو بیند
دیده روشن به نور اوست مدام
نور رویش به نور او بیند
رشته یکتو است ای برادر من
نعمتالله کجا دو تو بیند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۴۷۵ - در رحمت خدا به ما بگشود
در رحمت خدا به ما بگشود
این چنین در خدا به ما بگشود
در گنجینهٔ حدوث و قدم
به گدایان بینوا بگشود
نقد گنجینه را به ما بنمود
چشم ما را به عین ما بگشود
در به بیگانگان اگر در بست
همه درها به آشنا بگشود
گر در صومعه ببست چه شد
در میخانه حالیا بگشود
برقع کاینات را برداشت
این معمای ما به ما بگشود
مشکلاتی که بود حلوا کرد
چشم ما را به آن لقا بگشود
جان ما بود بستهٔ عالم
کرمی کرد و بنده را بگشود
این عنایت نگر که سید ما
در به این بندهٔ گدا بگشود
این چنین در خدا به ما بگشود
در گنجینهٔ حدوث و قدم
به گدایان بینوا بگشود
نقد گنجینه را به ما بنمود
چشم ما را به عین ما بگشود
در به بیگانگان اگر در بست
همه درها به آشنا بگشود
گر در صومعه ببست چه شد
در میخانه حالیا بگشود
برقع کاینات را برداشت
این معمای ما به ما بگشود
مشکلاتی که بود حلوا کرد
چشم ما را به آن لقا بگشود
جان ما بود بستهٔ عالم
کرمی کرد و بنده را بگشود
این عنایت نگر که سید ما
در به این بندهٔ گدا بگشود
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۴۷۶ - دولتی خوش خدا به ما بخشید
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۴۹۶ - نقطه در دایره نمود و نبود
نقطه در دایره نمود و نبود
بلکه آن نقطه دایره بنمود
نقطه در دور دایره باشد
نزد آن کس که دایره پیمود
اول و آخرش به هم پیوست
نقطه چون ختم دایره فرمود
دایره چون تمام شد پرگار
سر و پا را به هم نهاد آسود
به وجودیم و بی وجود همه
به وجودیم ما و تو موجود
همه عالم خیال او گفتم
باز دیدم خیال او ، او بود
خوشتر از گفته های سید ما
نعمت الله دگر سخن نشنود
بلکه آن نقطه دایره بنمود
نقطه در دور دایره باشد
نزد آن کس که دایره پیمود
اول و آخرش به هم پیوست
نقطه چون ختم دایره فرمود
دایره چون تمام شد پرگار
سر و پا را به هم نهاد آسود
به وجودیم و بی وجود همه
به وجودیم ما و تو موجود
همه عالم خیال او گفتم
باز دیدم خیال او ، او بود
خوشتر از گفته های سید ما
نعمت الله دگر سخن نشنود
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۰۵ - هرکه از عشق در طرب نبود
هرکه از عشق در طرب نبود
نسبتش هیچ با نسب نبود
لطف محبوب را نهایت نیست
طالب آنگه بی طلب نبود
آتش عشق اوست در دل ما
لایق جان بولهب نبود
از کرم ساز عاشقان بنواخت
گر نوازد مرا عجب نبود
لب ساغر مدام می بوسم
به از این همدمی و لب نبود
ماهروئی چو ترک شیرازی
در همه مصر و در حلب نبود
سیدی همچو نعمت الله هم
در عجم بلکه در عرب نبود
نسبتش هیچ با نسب نبود
لطف محبوب را نهایت نیست
طالب آنگه بی طلب نبود
آتش عشق اوست در دل ما
لایق جان بولهب نبود
از کرم ساز عاشقان بنواخت
گر نوازد مرا عجب نبود
لب ساغر مدام می بوسم
به از این همدمی و لب نبود
ماهروئی چو ترک شیرازی
در همه مصر و در حلب نبود
سیدی همچو نعمت الله هم
در عجم بلکه در عرب نبود
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۱۴ - عشق دردیست تا نمی گیرد
عشق دردیست تا نمی گیرد
جان عاشق صفا نمی گیرد
ایدل ار عاشقی بیا خوش باش
عاشقان را خدا نمی گیرد
موج بحریم و غرقهٔ دریا
غیر ما دست ما نمی گیرد
دردمندیم و درد می نوشیم
دل ما زین دوا نمی گیرد
لطف او عالمی به ما بخشید
به کرم هیچ وا نمی گیرد
آتش عشق شمع جانم سوخت
در تو آخر چرا نمی گیرد
هر که بیگانه نیست از سید
دلش از آشنا نمی گیرد
جان عاشق صفا نمی گیرد
ایدل ار عاشقی بیا خوش باش
عاشقان را خدا نمی گیرد
موج بحریم و غرقهٔ دریا
غیر ما دست ما نمی گیرد
دردمندیم و درد می نوشیم
دل ما زین دوا نمی گیرد
لطف او عالمی به ما بخشید
به کرم هیچ وا نمی گیرد
آتش عشق شمع جانم سوخت
در تو آخر چرا نمی گیرد
هر که بیگانه نیست از سید
دلش از آشنا نمی گیرد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۳۸ - نعمت الله خدا به ما بخشید
نعمت الله خدا به ما بخشید
خوش نوائی به بینوا بخشید
گنج اسما به ما عطا فرمود
پادشاهی به این گدا بخشید
خلعتی خوش مرصع از کرمش
رحمتی کرد و آن به ما بخشید
هرچه خواهد چنین چنان بخشد
کس نگوید که او چرا بخشید
هم نبوت به انبیا او داد
هم ولایت به اولیا بخشید
دل اگر برد جان کرامت کرد
درد اگر داد هم دوا بخشید
سیدی ساخت بندهٔ خود را
منصب عالی ای مرا بخشید
خوش نوائی به بینوا بخشید
گنج اسما به ما عطا فرمود
پادشاهی به این گدا بخشید
خلعتی خوش مرصع از کرمش
رحمتی کرد و آن به ما بخشید
هرچه خواهد چنین چنان بخشد
کس نگوید که او چرا بخشید
هم نبوت به انبیا او داد
هم ولایت به اولیا بخشید
دل اگر برد جان کرامت کرد
درد اگر داد هم دوا بخشید
سیدی ساخت بندهٔ خود را
منصب عالی ای مرا بخشید