تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۷۸ - ای ولوله عشق تو بره هر ر کویی
ای ولوله عشق تو بره هر ر کویی
رندان سر کوی تو مست از تو به بویی
پیش تو بسر آیم و زآن لب طلیم جام
از خاکم اگر نیز بسازند سبویی
دل در خم چوگان سر زلف تو گوییست
هر دل که جز این گفته بود بیهده گوئی
با روی نو از باد، بهشتم، هوس حور
جائی که تو باشی که کند باد چو اونی
تن رست ز نبهای غم از وصل میانت
صد شکر کزین عارضه جسیمه بمونی
اگر شحنه بجوید ز تو درد دل ما را
ابروی تو سونی جهد و چشم نو سونی
امروز کمال از رخ او چشم بر افروز
کر طالع خود بافتهای روز تکونی
رندان سر کوی تو مست از تو به بویی
پیش تو بسر آیم و زآن لب طلیم جام
از خاکم اگر نیز بسازند سبویی
دل در خم چوگان سر زلف تو گوییست
هر دل که جز این گفته بود بیهده گوئی
با روی نو از باد، بهشتم، هوس حور
جائی که تو باشی که کند باد چو اونی
تن رست ز نبهای غم از وصل میانت
صد شکر کزین عارضه جسیمه بمونی
اگر شحنه بجوید ز تو درد دل ما را
ابروی تو سونی جهد و چشم نو سونی
امروز کمال از رخ او چشم بر افروز
کر طالع خود بافتهای روز تکونی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۸۴ - با مسکنت و عجز و ضعیفی وفقیری
با مسکنت و عجز و ضعیفی وفقیری
دارم هوس لطف تو وای ار نپذیری
با من نظری کن ز سر لطف و بزرگی
هر چند که در چشم نیایم ز حقیری
کامی ز لب لعل تو شاید که برآید
با من چو میان خود اگر ننگ نگیری
سلطانی من چیست گدائی ز نو کردن
آزادی من چیست به دام تو اسیری
گفتی که به پیری طرف عشق رها کن
چون عشق در آمد چه جوانی و چه پیری
احوال درون دل و بیرون خرابم
محتاج خبر نیست که بر جمله خبیری
با زنده دلی گفت کمال از سر حالت
حالت به از آن نیست که در عشق بمیری
دارم هوس لطف تو وای ار نپذیری
با من نظری کن ز سر لطف و بزرگی
هر چند که در چشم نیایم ز حقیری
کامی ز لب لعل تو شاید که برآید
با من چو میان خود اگر ننگ نگیری
سلطانی من چیست گدائی ز نو کردن
آزادی من چیست به دام تو اسیری
گفتی که به پیری طرف عشق رها کن
چون عشق در آمد چه جوانی و چه پیری
احوال درون دل و بیرون خرابم
محتاج خبر نیست که بر جمله خبیری
با زنده دلی گفت کمال از سر حالت
حالت به از آن نیست که در عشق بمیری
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۹۶ - تا خلوت دل خالی از اغیار نیابی
تا خلوت دل خالی از اغیار نیابی
بام و در آن خانه پر از بار نیابی
آنجا که شد او یافته خود را نتوان یافت
غم نیست که سریابی و دستار نیابی
بیدار شود آنگه طلب آن روی که هرگز
در خواب چنین دولت بیدار نیابی
گر از تو به زخمی بخرد جان و سرآن تیغ
بستان که چنین نیز خریدار نیابی
چندانکه ز دل نگذری از هر چه مرادست
را گذری بر در دلدار نیابی
دعوی اناالحق سخن نیک بلند است
معنی چنین جز به سر دار نیابی
زنهار کمال از سر مستی مرو آنجا
ترسم که روی بی ادب و بار نیابی
بام و در آن خانه پر از بار نیابی
آنجا که شد او یافته خود را نتوان یافت
غم نیست که سریابی و دستار نیابی
بیدار شود آنگه طلب آن روی که هرگز
در خواب چنین دولت بیدار نیابی
گر از تو به زخمی بخرد جان و سرآن تیغ
بستان که چنین نیز خریدار نیابی
چندانکه ز دل نگذری از هر چه مرادست
را گذری بر در دلدار نیابی
دعوی اناالحق سخن نیک بلند است
معنی چنین جز به سر دار نیابی
زنهار کمال از سر مستی مرو آنجا
ترسم که روی بی ادب و بار نیابی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۰۲ - تن در پی جان می رود ای بخت کجانی
تن در پی جان می رود ای بخت کجانی
موقوف تو ماندیم که راهی بنمائی
از کار فرو بسته در هم شده ما
لطفی بنمائی گرمی باز گشائی
گویند که تعجیل مکن تا برسد وقت
پیداست که تا چند بود مد جدائی
ای دل مکن اندیشه از این راه که صعب است
نومید نشاید شدن از لطف خدائی
دیگر ندهم دامن مقصود خود از دست
گر بابم از این واقعه سب رهانی
گفتی که کمالا مکن اندیشه رفتن
آیا من مشتاق کجا و تو کجایی
موقوف تو ماندیم که راهی بنمائی
از کار فرو بسته در هم شده ما
لطفی بنمائی گرمی باز گشائی
گویند که تعجیل مکن تا برسد وقت
پیداست که تا چند بود مد جدائی
ای دل مکن اندیشه از این راه که صعب است
نومید نشاید شدن از لطف خدائی
دیگر ندهم دامن مقصود خود از دست
گر بابم از این واقعه سب رهانی
گفتی که کمالا مکن اندیشه رفتن
آیا من مشتاق کجا و تو کجایی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۰۴ - نو درد نداری و رخ زرد نداری
نو درد نداری و رخ زرد نداری
ای عاشق بیدرد چه نالی و چه زاری
دلها برد آن آه که از درد برآرند
فریاد ز آهی که نور بیدرد برآری
رخساره بخون مژه بنگار دم نقد
کز اشک فشان عاشق رخسار نگاری
غم روند و محنت دمد و درد برآید
بر خاک شهیدان غمش هر چه بکاری
دیدی که چه غمهاست نرا بر دل ازین بار
ای دبدن غمدیده چرا اشک نباری
تا چند بگردن بری این سر که حق اوست
آن به که بری بر درش این حق بپاری
سر چیست کمال از تو اگر می طلبد بار
گر دیده روشن طلید در نظر آری
ای عاشق بیدرد چه نالی و چه زاری
دلها برد آن آه که از درد برآرند
فریاد ز آهی که نور بیدرد برآری
رخساره بخون مژه بنگار دم نقد
کز اشک فشان عاشق رخسار نگاری
غم روند و محنت دمد و درد برآید
بر خاک شهیدان غمش هر چه بکاری
دیدی که چه غمهاست نرا بر دل ازین بار
ای دبدن غمدیده چرا اشک نباری
تا چند بگردن بری این سر که حق اوست
آن به که بری بر درش این حق بپاری
سر چیست کمال از تو اگر می طلبد بار
گر دیده روشن طلید در نظر آری
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۳۴ - سیمین بدنی سرو قدی پس دهانی
سیمین بدنی سرو قدی پس دهانی
هر وصف که آید به زبانم به از آنی
آرام دلی دفع غمی مرهم دردی
بار کهنی عمر نوی مونس جانی
گردوست بودجان و جهان نیز خوشه ای دوست
تو دوست تر از جانی و خوشتر ز جهانی
پیش نظر اهل دل از بسکه عزیزی
همچون دهن خویش نه پیدا نه نهانی
بی وصل نوای عمر گرامی نتوان زیست
یک دم که چو عمر گذاران تا گذرانی
غلطان سوی خاک قدمت باز بیایم
صد بار چو اشکم اگر از پیش برانی
گر عمر کمال از غم عشق تو شد آخر
غم نیست گر آخر بمرداش برسانی
هر وصف که آید به زبانم به از آنی
آرام دلی دفع غمی مرهم دردی
بار کهنی عمر نوی مونس جانی
گردوست بودجان و جهان نیز خوشه ای دوست
تو دوست تر از جانی و خوشتر ز جهانی
پیش نظر اهل دل از بسکه عزیزی
همچون دهن خویش نه پیدا نه نهانی
بی وصل نوای عمر گرامی نتوان زیست
یک دم که چو عمر گذاران تا گذرانی
غلطان سوی خاک قدمت باز بیایم
صد بار چو اشکم اگر از پیش برانی
گر عمر کمال از غم عشق تو شد آخر
غم نیست گر آخر بمرداش برسانی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۴۵ - گر باد سوی خاک من آرد ز تو بویی
گر باد سوی خاک من آرد ز تو بویی
چون زلف توام جان دمد از هر سو مویی
شیرین زمانی نوه من دلشده فرهاد
در مراکز دیده روان ساخته ام سوی تو جوئی
گوی دل ما گو شکن آن زلف چو چوگان
من باز تراشم ز سر از بهر تو گویی
غیرت برم و باز کنم دیده خود را
از روی تو چون باز کنم دیده به روئی
در مجلس اهل نظر امروز زمستان
جز غمزه تو نیست دگر عربده جوئی
أی مست تو سلطانی و از لعل ترا
تاج گر بر سرت از باده نابست سبویی
بگذشت کمال از ارم و روضه فرودس
تا راه گذر بافت به خاک سر کوئی
چون زلف توام جان دمد از هر سو مویی
شیرین زمانی نوه من دلشده فرهاد
در مراکز دیده روان ساخته ام سوی تو جوئی
گوی دل ما گو شکن آن زلف چو چوگان
من باز تراشم ز سر از بهر تو گویی
غیرت برم و باز کنم دیده خود را
از روی تو چون باز کنم دیده به روئی
در مجلس اهل نظر امروز زمستان
جز غمزه تو نیست دگر عربده جوئی
أی مست تو سلطانی و از لعل ترا
تاج گر بر سرت از باده نابست سبویی
بگذشت کمال از ارم و روضه فرودس
تا راه گذر بافت به خاک سر کوئی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۴۷ - گر بردرت این اشک چو سیلاب گذشتی
گر بردرت این اشک چو سیلاب گذشتی
در کوی تو این خس هم از این باب گذشتی
خار مژه گر دور شدی از گذر اشک
بر دیدة غمدیده شی خواب گذشتی
گر پیرو این اشک شدی صوفی و این آه
بر روی هوا رفتی و از آب گذشتی
ابروی تو گر دیده شدی گوشه نشین راج
از غصه و غم پشت ز محراب گذشتی
ان نیز گذشتی چو مگس ز آن لب شیرین
گر زآنکه مگس از شکر ناب گذشتی
جز لاله که نمی رست کمال از ولیانکوه
گر سیل سرشک تو ز سرخاب گذشتی
یک نامه رسیدی بنو از جانب تبریز
گر یاد تو بر خاطر احباب گذشتی
در کوی تو این خس هم از این باب گذشتی
خار مژه گر دور شدی از گذر اشک
بر دیدة غمدیده شی خواب گذشتی
گر پیرو این اشک شدی صوفی و این آه
بر روی هوا رفتی و از آب گذشتی
ابروی تو گر دیده شدی گوشه نشین راج
از غصه و غم پشت ز محراب گذشتی
ان نیز گذشتی چو مگس ز آن لب شیرین
گر زآنکه مگس از شکر ناب گذشتی
جز لاله که نمی رست کمال از ولیانکوه
گر سیل سرشک تو ز سرخاب گذشتی
یک نامه رسیدی بنو از جانب تبریز
گر یاد تو بر خاطر احباب گذشتی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۵۱ - گر تو دل ما سوختی از آتش دوری
گر تو دل ما سوختی از آتش دوری
ما بی تو به دل بر نزدیم آب صبوری
هرچند که دور از تو چو فرهاد فتادیم
چون سنگ دلان دل ننهادیم بدوری
دانم نخوری غم ز هلاک من رنجور
در ماتم بلبل ننشیند گل سوری
تا با توام از روضه نیندیشم و از حور
هرجا نونی آن روضه خلدست و تو حوری
صوفی اگرت روی در آن غمزه و ابروست
پیوسته به محرابی و در عین حضوری
خوبان که به چشم همه محبوب نمایند
ایشان همه چشمند که بینند و تو نوری
گر بی تو صبور است کمال این گنهی نیست
این نکته ضروریست که صبرست ضروری
ما بی تو به دل بر نزدیم آب صبوری
هرچند که دور از تو چو فرهاد فتادیم
چون سنگ دلان دل ننهادیم بدوری
دانم نخوری غم ز هلاک من رنجور
در ماتم بلبل ننشیند گل سوری
تا با توام از روضه نیندیشم و از حور
هرجا نونی آن روضه خلدست و تو حوری
صوفی اگرت روی در آن غمزه و ابروست
پیوسته به محرابی و در عین حضوری
خوبان که به چشم همه محبوب نمایند
ایشان همه چشمند که بینند و تو نوری
گر بی تو صبور است کمال این گنهی نیست
این نکته ضروریست که صبرست ضروری
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۵۳ - گر گم شوی از خود خبر بار بیایی
گر گم شوی از خود خبر بار بیایی
چون بافتی آن گم شده بسیار بیایی
با موسی دیدار طلب وعده همین بود
گر محو شوی دولت دیدار بیابی
چون سر به گریبان بری و غیر نبینی
در خرف نگو جوی که زنار بیایی
گم شد سر و دستار تو از زحمت اغیار
گر بار بیابی سر و دستار بیابی
دل جانب دلدار چنان دار که از دل
هر بار که جونی بر دلدار بیابی
گر طالب دردی که ز سوز نفس او
ناجسته علاج دل بیمار بیابی
آن عاشق دلسوخته امروز کمال است
کز گفته او گرمی عطار بیابی
چون بافتی آن گم شده بسیار بیایی
با موسی دیدار طلب وعده همین بود
گر محو شوی دولت دیدار بیابی
چون سر به گریبان بری و غیر نبینی
در خرف نگو جوی که زنار بیایی
گم شد سر و دستار تو از زحمت اغیار
گر بار بیابی سر و دستار بیابی
دل جانب دلدار چنان دار که از دل
هر بار که جونی بر دلدار بیابی
گر طالب دردی که ز سوز نفس او
ناجسته علاج دل بیمار بیابی
آن عاشق دلسوخته امروز کمال است
کز گفته او گرمی عطار بیابی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۵۴ - گر لذت خونریزی آن غمزه شناسی
گر لذت خونریزی آن غمزه شناسی
از تیغ نترسی و ز کشتن نهراسی
ای دل همه رفتند ز دلبر به شکایت
صد شکر کزین درد تو در شکر و سپاسی
به نیست به اندازه روی تو که در حسن
افزونی از اندازه و بیرون ز لباسی
آزرده چه سازی به لباس آن تن نازک
جانی تو سراپای چه محتاج لباسی
درویش نرا جای پر از اطلس چرخ است
خوش باش دو سه روز که در زیر پلاسی
ای شه سر کاوس اگرت کاس شرابست
یاد آرز دوری که تواش جامی و کاسی
دستی نتوان برد کمال از فلک و مهر
مادام که بازیچه این مهره و طاسی
از تیغ نترسی و ز کشتن نهراسی
ای دل همه رفتند ز دلبر به شکایت
صد شکر کزین درد تو در شکر و سپاسی
به نیست به اندازه روی تو که در حسن
افزونی از اندازه و بیرون ز لباسی
آزرده چه سازی به لباس آن تن نازک
جانی تو سراپای چه محتاج لباسی
درویش نرا جای پر از اطلس چرخ است
خوش باش دو سه روز که در زیر پلاسی
ای شه سر کاوس اگرت کاس شرابست
یاد آرز دوری که تواش جامی و کاسی
دستی نتوان برد کمال از فلک و مهر
مادام که بازیچه این مهره و طاسی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۷۴ - هرگز سوی ما چشم رضائی نگشادی
هرگز سوی ما چشم رضائی نگشادی
گوشی به حدیث من بیدل ننهادی
ای در گرانمایه که مثل تو کم افتد
یک روز به دست من مفلسه نفتادی
در دیده من جمله خیالند و تو نقشی
به خاطر من جمله فراموش و تو یادی
با آنکه بجز محنت و رنج از تو ندیدم
شادم که به رنج من محنت زده شادی
از کام دل من نرود گر برود جان
شیرینی آن بوسه که گفتی و ندادی
رفتی به سر اسب چو باد از نظر ما
تو عمر خوشی از پی آن رفته به بادی
دی راندی و می گفت کمال از پی خیلت
شاهی که ز خوبان به رخ و اسب زیادی
گوشی به حدیث من بیدل ننهادی
ای در گرانمایه که مثل تو کم افتد
یک روز به دست من مفلسه نفتادی
در دیده من جمله خیالند و تو نقشی
به خاطر من جمله فراموش و تو یادی
با آنکه بجز محنت و رنج از تو ندیدم
شادم که به رنج من محنت زده شادی
از کام دل من نرود گر برود جان
شیرینی آن بوسه که گفتی و ندادی
رفتی به سر اسب چو باد از نظر ما
تو عمر خوشی از پی آن رفته به بادی
دی راندی و می گفت کمال از پی خیلت
شاهی که ز خوبان به رخ و اسب زیادی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۷۵ - هر لحظه به غمزه دل ریشم چه خراشی
هر لحظه به غمزه دل ریشم چه خراشی
چشم از نظرم پوشی و خون از مزه پاشی
فرهاد شکایت ز دلی داشت که از سنگ
جانا چه شود گر دلی از سنگ تراشی
رخت دل و دین پیش بتان گر به بها رفت
ای جان فرومایه تو باری چه قماشی
هر نیر که بر سینه زدی گو دل و جان هست
فارغ ز چه بنشینی و بیگانه چه باشی
زاهد چه به چنگ آری ازین شهرت و گلبانگ
گیرم که چو بوبکر رهابی شده فاشی
کس فهم نکرد از خط لب نقش دهانش
مفهوم نشد نکته مبهم به حواشی
بشکست کمال از سخنت قدر کمالین
چون از گهر و لعل سپاهانی و کاشی
چشم از نظرم پوشی و خون از مزه پاشی
فرهاد شکایت ز دلی داشت که از سنگ
جانا چه شود گر دلی از سنگ تراشی
رخت دل و دین پیش بتان گر به بها رفت
ای جان فرومایه تو باری چه قماشی
هر نیر که بر سینه زدی گو دل و جان هست
فارغ ز چه بنشینی و بیگانه چه باشی
زاهد چه به چنگ آری ازین شهرت و گلبانگ
گیرم که چو بوبکر رهابی شده فاشی
کس فهم نکرد از خط لب نقش دهانش
مفهوم نشد نکته مبهم به حواشی
بشکست کمال از سخنت قدر کمالین
چون از گهر و لعل سپاهانی و کاشی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۷۶ - هر لحظه بما از نو رسد تحفة دردی
هر لحظه بما از نو رسد تحفة دردی
اگر این نبدی عاشق درویش چه خوردی
دل چاره درد تو به این کرد که خون شد
این چاره نبودی دل بیچاره چه کردی
میسوخت سراپای وجودم ز دل گرم
گرمی نزدم هر دم ازین غم دم سردی
حوران کفن من همه در روی بمالند
با خاک لحد گر برم از کوی تو گردی
عاشق بشه فرد یگانه ننشیند
گر نیست چو فرزین ز دو عالم شده فردی
کو بار سبک روح که بهر دل مجروح
سازیم ز خاک قدمش مرهم دردی
تا چند کمال این همه درمان طلبیدنه
رنجی بر و دردی طلاب از باطن مردی
اگر این نبدی عاشق درویش چه خوردی
دل چاره درد تو به این کرد که خون شد
این چاره نبودی دل بیچاره چه کردی
میسوخت سراپای وجودم ز دل گرم
گرمی نزدم هر دم ازین غم دم سردی
حوران کفن من همه در روی بمالند
با خاک لحد گر برم از کوی تو گردی
عاشق بشه فرد یگانه ننشیند
گر نیست چو فرزین ز دو عالم شده فردی
کو بار سبک روح که بهر دل مجروح
سازیم ز خاک قدمش مرهم دردی
تا چند کمال این همه درمان طلبیدنه
رنجی بر و دردی طلاب از باطن مردی
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۳۲ - در شهر بگویید چه فریاد و فغان است
در شهر بگویید چه فریاد و فغان است
آن سرو مگر باز به بازار روان است
قومی بدویدند به نظاره رویش
وان راکد قدم سست شداز پی نگران است
در هر قدمش از همه فریاد بر آمد
آهسته که بر ره دل صاحب نظران است
از شاهد اگر میل به آن است شما را
این است جمالی که سراسر همه آن است
لب ها به امیدند که یک بار ببوسند
خاکی که برو از قدم دوست نشان است
ای دیده در آن شکل و شمایل نظری کن
گرزان که تو را آرزوی دیدن جان است
رویی و در و چشم جهانی متحیر
زلفی که پریشانی احوال جهان است
چون جان همام است در آن دام گرفتار
گر خاطر پیر است و گر طبع جوان است
آن سرو مگر باز به بازار روان است
قومی بدویدند به نظاره رویش
وان راکد قدم سست شداز پی نگران است
در هر قدمش از همه فریاد بر آمد
آهسته که بر ره دل صاحب نظران است
از شاهد اگر میل به آن است شما را
این است جمالی که سراسر همه آن است
لب ها به امیدند که یک بار ببوسند
خاکی که برو از قدم دوست نشان است
ای دیده در آن شکل و شمایل نظری کن
گرزان که تو را آرزوی دیدن جان است
رویی و در و چشم جهانی متحیر
زلفی که پریشانی احوال جهان است
چون جان همام است در آن دام گرفتار
گر خاطر پیر است و گر طبع جوان است
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۳۴ - باری که رخش قبله صاحب نظران است
باری که رخش قبله صاحب نظران است
چشم و دل مردم به جمالش نگران است
خواهم که بوسم قدمش نیست مجالم
هر جا که نهم دیده سر تاجوران است
پیداست که از وصل تو حاصل چه توان یافت
چون وصل تورا خوی جهان گذران است
ای باخبران تو همه بی خبر از خود
وین بی خبری آرزوی باخبران است
وصل تو که محبوبتر از عمر و جوانی ست
حیف است که او نیز چو عمرم گذران است
گر چشم تورا میل به خون ریختن ماست
ما نیز بر آنیم که چشم تو بر آن است
چشم و دل مردم به جمالش نگران است
خواهم که بوسم قدمش نیست مجالم
هر جا که نهم دیده سر تاجوران است
پیداست که از وصل تو حاصل چه توان یافت
چون وصل تورا خوی جهان گذران است
ای باخبران تو همه بی خبر از خود
وین بی خبری آرزوی باخبران است
وصل تو که محبوبتر از عمر و جوانی ست
حیف است که او نیز چو عمرم گذران است
گر چشم تورا میل به خون ریختن ماست
ما نیز بر آنیم که چشم تو بر آن است
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۴۳ - از سوز دل مات همانا خبری نیست
از سوز دل مات همانا خبری نیست
کاین ناله شب های مرا خود سحری نیست
هستند تو را عاشق بسیار و لیکن
دل سوخته در عشق تو چون من دگری نیست
از بهر دوای دل پر درد ضعیفم
شیرین تر از آن لب به جهان گلشکری نیست
تا چشم خوش شوخ توام در نظر آمد
از چشم تو مقصود مرا جز نظری نیست
ای بی سیبی رفته به خشم از من مسکین
باز آی که در تن ز حیاتم اثری نیست
گویند رفیقان که برو بار دگر گیر
مشکل همه این است که چون اودگری نیست
خون شد جگر خسته همام از غم عشقت
و اکنون به غذا خوردن او جز جگری نیست
کاین ناله شب های مرا خود سحری نیست
هستند تو را عاشق بسیار و لیکن
دل سوخته در عشق تو چون من دگری نیست
از بهر دوای دل پر درد ضعیفم
شیرین تر از آن لب به جهان گلشکری نیست
تا چشم خوش شوخ توام در نظر آمد
از چشم تو مقصود مرا جز نظری نیست
ای بی سیبی رفته به خشم از من مسکین
باز آی که در تن ز حیاتم اثری نیست
گویند رفیقان که برو بار دگر گیر
مشکل همه این است که چون اودگری نیست
خون شد جگر خسته همام از غم عشقت
و اکنون به غذا خوردن او جز جگری نیست
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - ای خواب که می بینمت از بهر خیالی
ای خواب که می بینمت از بهر خیالی
حیف است که با دیده تو را نیست وصالی
از رهگذر خواب توان دید خیالت
در آرزوی خواب شدم همچو خیالی
راضی ست به دیدار خیالی ز جمالت
آن دیده که با روی تواش بود مجالی
در باد توام روز و شبم فکر تو باشد
یک دم ز تو خالی نشوم در همه حالی
از غم چو هلالی شده ام تا که ندیدم
ای آب حیات از لب من دور چرایی
دل عذر غمت خواهد گوید که مبادا
کی لایق وصل تو بود مثل همامی
فریاد که از تشنه دریغ است زلالی
ز ابروی تو بر چشمهٔ خورشید هلالی
کز تنگی جایت بود ای دوست ملالی
عمری گذرانیده به سودای محالی
حیف است که با دیده تو را نیست وصالی
از رهگذر خواب توان دید خیالت
در آرزوی خواب شدم همچو خیالی
راضی ست به دیدار خیالی ز جمالت
آن دیده که با روی تواش بود مجالی
در باد توام روز و شبم فکر تو باشد
یک دم ز تو خالی نشوم در همه حالی
از غم چو هلالی شده ام تا که ندیدم
ای آب حیات از لب من دور چرایی
دل عذر غمت خواهد گوید که مبادا
کی لایق وصل تو بود مثل همامی
فریاد که از تشنه دریغ است زلالی
ز ابروی تو بر چشمهٔ خورشید هلالی
کز تنگی جایت بود ای دوست ملالی
عمری گذرانیده به سودای محالی
همام تبریزی : مفردات
شماره ۱۴ - بفرست نسیمی که سلام تو رساند
همام تبریزی : مفردات
شماره ۲۰ - هر باد که از شام به اصحاب تو آید