تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۱۹۳ - مرا از غفلت خود بر سر این بیداد می آید
مرا از غفلت خود بر سر این بیداد می آید
نباشد صید اگر غافل چه از صیاد می آید؟
به کوشش نیست دولت، پا به دامان توکل کش
که سرو از خاک بیرون با دل آزاد می آید
دل بی صبر خواهد توتیا کرد استخوانش را
به این تمکین که شیرین بر سر فرهاد می آید
چرا بر یکدگر دارند غیرت کشتگان تو؟
رقم یکدست اگر از خامه فولاد می آید
دل سخت تو سنگ سرمه می گردد فغانها را
وگرنه کوه از یک ناله در فریاد می آید
اگرچه شاه را روی زمین زیر نگین باشد
به درگاه فقیران بهر استمداد می آید
مرا از سخت رویی داد گردون توبه خواهش
ز روی سخت کار سیلی استاد می آید
ندارد صرفه ای خون ریختن ما بیگناهان را
که خون زخم ما از دیده جلاد می آید
چنان شد عام در ایام ما ذوق گرفتاری
که صید وحشی از دنباله صیاد می آید
سرآمد نوبت خسرو، نوای بار بد طی شد
هنوز از بیستون آوازه فرهاد می آید
کدامین عقده دل باز کرد از زلف مشکینش؟
که دیگر بوی خون از شانه شمشاد می آید
از ان معمور می باشد خرابات مغان صائب
که آنجا هر که غمگین می رود دلشاد می آید
نباشد صید اگر غافل چه از صیاد می آید؟
به کوشش نیست دولت، پا به دامان توکل کش
که سرو از خاک بیرون با دل آزاد می آید
دل بی صبر خواهد توتیا کرد استخوانش را
به این تمکین که شیرین بر سر فرهاد می آید
چرا بر یکدگر دارند غیرت کشتگان تو؟
رقم یکدست اگر از خامه فولاد می آید
دل سخت تو سنگ سرمه می گردد فغانها را
وگرنه کوه از یک ناله در فریاد می آید
اگرچه شاه را روی زمین زیر نگین باشد
به درگاه فقیران بهر استمداد می آید
مرا از سخت رویی داد گردون توبه خواهش
ز روی سخت کار سیلی استاد می آید
ندارد صرفه ای خون ریختن ما بیگناهان را
که خون زخم ما از دیده جلاد می آید
چنان شد عام در ایام ما ذوق گرفتاری
که صید وحشی از دنباله صیاد می آید
سرآمد نوبت خسرو، نوای بار بد طی شد
هنوز از بیستون آوازه فرهاد می آید
کدامین عقده دل باز کرد از زلف مشکینش؟
که دیگر بوی خون از شانه شمشاد می آید
از ان معمور می باشد خرابات مغان صائب
که آنجا هر که غمگین می رود دلشاد می آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۱۹۴ - به گوشم ناله اغیار دردآلود می آید
به گوشم ناله اغیار دردآلود می آید
درین محفل زچوب بید بوی عود می آید
مگر بال و پر همت به فریادم رسد، ورنه
چه قطع راه شوق از پای خواب آلود می آید؟
زتمکین تو صبح محشر از جا برنمی خیزد
تو گر قامت بر افرازی قیامت زود می آید
نبیند مرگ تلخ عاشقان را هیچ سنگین دل!
هنوز از بیستون فریاد دردآلود می آید
که خود را بر دل ما خاکساران می زند یارب؟
که آه از سینه چون زنبور خاک آلود می آید
گهر بر صفحه آیینه خود را چون نگه دارد؟
عرق از چهره صافش به دامن زود می آید
اگر دل را سبک خواهی، به لب مهر خموشی زن
که دود دل برون زین روزن مسدود می آید
کسی کاینجا نشوید چهره از اشک پشیمانی
به صحرای جزا با روی گردآلود می آید
زحیرانی همان در وادی سرگشتگی محوم
اگر پیشانیم بر کعبه مقصود می آید
درین محفل زچوب بید بوی عود می آید
مگر بال و پر همت به فریادم رسد، ورنه
چه قطع راه شوق از پای خواب آلود می آید؟
زتمکین تو صبح محشر از جا برنمی خیزد
تو گر قامت بر افرازی قیامت زود می آید
نبیند مرگ تلخ عاشقان را هیچ سنگین دل!
هنوز از بیستون فریاد دردآلود می آید
که خود را بر دل ما خاکساران می زند یارب؟
که آه از سینه چون زنبور خاک آلود می آید
گهر بر صفحه آیینه خود را چون نگه دارد؟
عرق از چهره صافش به دامن زود می آید
اگر دل را سبک خواهی، به لب مهر خموشی زن
که دود دل برون زین روزن مسدود می آید
کسی کاینجا نشوید چهره از اشک پشیمانی
به صحرای جزا با روی گردآلود می آید
زحیرانی همان در وادی سرگشتگی محوم
اگر پیشانیم بر کعبه مقصود می آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۱۹۵ - غم عالم به دل از دیده خونبار می آید
غم عالم به دل از دیده خونبار می آید
به این گلشن خزان از رخنه دیوار می آید
تسلی در دل آزرده عاشق نمی باشد
ازین ویرانه دایم ناله بیمار می آید
به سختیهای دوران صبر کن ای تشنه راحت
که آب گریه شادی ازین کهسار می آید
فشاند آستین بی نیازی چون غنای حق
چه از گفتار می خیزد، چه از کردار می آید؟
پس از مردن به من شد مهربان جانان، ندانستم
زخواب مرگ کار دولت بیدار می آید
چراغ گل زبیتابی به شمع صبح می ماند
کدامین سنگدل یارب به این گلزار می آید؟
در آن وادی که قطع ره به همت می توان کردن
زپای خفته کار تیغ لنگردار می آید
زحبس پیله، کرم پیله هم آزاد می گردد
اگر زاهد برون از پرده پندار می آید
اگر در دل نباشد غصه دوران گره صائب
سخن یکدست می خیزد، نفس هموار می آید
به این گلشن خزان از رخنه دیوار می آید
تسلی در دل آزرده عاشق نمی باشد
ازین ویرانه دایم ناله بیمار می آید
به سختیهای دوران صبر کن ای تشنه راحت
که آب گریه شادی ازین کهسار می آید
فشاند آستین بی نیازی چون غنای حق
چه از گفتار می خیزد، چه از کردار می آید؟
پس از مردن به من شد مهربان جانان، ندانستم
زخواب مرگ کار دولت بیدار می آید
چراغ گل زبیتابی به شمع صبح می ماند
کدامین سنگدل یارب به این گلزار می آید؟
در آن وادی که قطع ره به همت می توان کردن
زپای خفته کار تیغ لنگردار می آید
زحبس پیله، کرم پیله هم آزاد می گردد
اگر زاهد برون از پرده پندار می آید
اگر در دل نباشد غصه دوران گره صائب
سخن یکدست می خیزد، نفس هموار می آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۱۹۶ - دل از مژگان خواب آلود در زنهار می آید
دل از مژگان خواب آلود در زنهار می آید
بلای جان بود تیغی که لنگردار می آید
میانجی نیست حاجت نقطه و پرگار وحدت را
سر همت بلندان خود به پای دار می آید
ندارد جنگ با هم شیوه مستوری و مستی
زجوش می به گوشم بانگ استغفار می آید
زقید صد گره در یک گره می افکند خود را
کسی کز حلقه تسبیح در زنار می آید
تو چون طفلان زوصل گل به دیدن نیستی قانع
وگرنه کار در از رخنه دیوار می آید
خلاصی از ملامت نیست سرگرم محبت را
سر خورشید هر جا رفت بر دیوار می آید
محال است این که داغ لاله رویان در جگر ماند
گل رنگین به سیر گوشه دستار می آید
نواسنجی که در دل زخم خاری دارد از غیرت
به جای ناله خون گرمش از منقار می آید
سخن را صاف خواهی، لوح دل را صاف کن صائب
که از آیینه طوطی بر سر گفتار می آید
بلای جان بود تیغی که لنگردار می آید
میانجی نیست حاجت نقطه و پرگار وحدت را
سر همت بلندان خود به پای دار می آید
ندارد جنگ با هم شیوه مستوری و مستی
زجوش می به گوشم بانگ استغفار می آید
زقید صد گره در یک گره می افکند خود را
کسی کز حلقه تسبیح در زنار می آید
تو چون طفلان زوصل گل به دیدن نیستی قانع
وگرنه کار در از رخنه دیوار می آید
خلاصی از ملامت نیست سرگرم محبت را
سر خورشید هر جا رفت بر دیوار می آید
محال است این که داغ لاله رویان در جگر ماند
گل رنگین به سیر گوشه دستار می آید
نواسنجی که در دل زخم خاری دارد از غیرت
به جای ناله خون گرمش از منقار می آید
سخن را صاف خواهی، لوح دل را صاف کن صائب
که از آیینه طوطی بر سر گفتار می آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۱۹۷ - درین صحرا که یارب از پی نخجیر می آید؟
درین صحرا که یارب از پی نخجیر می آید؟
که آهو بی محابا در پناه شیر می آید
دل بیدار می باید وصال زلف جانان را
ره خوابیده را طی کردن از شبگیر می آید
شده است از سوده الماس چون گنجینه گوهر
کجا داغ مرا مرهم به چشم سیر می آید؟
زبس در سینه من می خورد بر یکدگر پیکان
به گوش همنشینان ناله زنجیر می آید
چنان از زلف لیلی مشکبو شد دامن صحرا
که بوی ناف آهو از دهان شیر می آید
زدرد و داغ دل برداشتن آسان نمی باشد
عجب نبود اگر جان بر لب من دیر می آید
فلکها را زطعن کجروی خونین جگر دارم
که حرف راست بر دل کارگر چون تیر می آید
به زور مرگ از هم نگسلد پیوند روحانی
هنوز از بید مجنون ناله زنجیر می آید
مگر بازوی همت دستگیر کوهکن گردد
وگرنه از دهان تیشه بوی شیر می آید
اگر گرد تعلق راهرو از دامن افشاند
چه کار از دست خشک خار دامنگیر می آید؟
زدلگیری به خون خود به نوعی تشنه ام صائب
که آبم در دهان از دیدن شمشیر می آید
که آهو بی محابا در پناه شیر می آید
دل بیدار می باید وصال زلف جانان را
ره خوابیده را طی کردن از شبگیر می آید
شده است از سوده الماس چون گنجینه گوهر
کجا داغ مرا مرهم به چشم سیر می آید؟
زبس در سینه من می خورد بر یکدگر پیکان
به گوش همنشینان ناله زنجیر می آید
چنان از زلف لیلی مشکبو شد دامن صحرا
که بوی ناف آهو از دهان شیر می آید
زدرد و داغ دل برداشتن آسان نمی باشد
عجب نبود اگر جان بر لب من دیر می آید
فلکها را زطعن کجروی خونین جگر دارم
که حرف راست بر دل کارگر چون تیر می آید
به زور مرگ از هم نگسلد پیوند روحانی
هنوز از بید مجنون ناله زنجیر می آید
مگر بازوی همت دستگیر کوهکن گردد
وگرنه از دهان تیشه بوی شیر می آید
اگر گرد تعلق راهرو از دامن افشاند
چه کار از دست خشک خار دامنگیر می آید؟
زدلگیری به خون خود به نوعی تشنه ام صائب
که آبم در دهان از دیدن شمشیر می آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۱۹۸ - به قتل من چنان بیتاب آن شمشیر می آید
به قتل من چنان بیتاب آن شمشیر می آید
که از جوهر به گوشم ناله زنجیر می آید
زتوحید آنچنان مستم که از هر جنبش خاری
به گوش من صدای خامه تقدیر می آید
اگرنه پیچ و تاب درد کوته سازد این ره را
چه از ایوار می خیزد، چه از شبگیر می آید؟
به چشم کم مبین در قامت خم گشته پیران
کز این پشت کمان کار دم شمشیر می آید
نپردازد به سیر باغ جنت، دیده حق بین
که مهمان از سر خوان کریمان سیر می آید
نباشد حسن از حال گرفتاران خود غافل
که از خلخال لیلی ناله زنجیر می آید
چه صورت دارد از بیهوده گردی منع من کردن؟
که عکس من برون زآیینه تصویر می آید
نشد باز از دم گرم بهاران عقده از کارم
چه کار از بر گریز ناخن تدبیر می آید؟
به حیرانی توان شد کامیاب از چهره خوبان
که حفظ صورت از آیینه تصویر می آید
نگردد تیرباران ملامت سنگ راه من
نیستان کی برون از عهده این شیر می آید
مدان از سخت جانی گر نمردم در فراق تو
که جان از ناتوانی بر لب من دیر می آید
زکویش چون برون آیم، که سیلاب سبک جولان
به دشواری برون زان خاک دامنگیر می آید
غم روزی مخور صائب اگر از سیر چشمانی
که نعمت در رکاب چشمهای سیر می آید
که از جوهر به گوشم ناله زنجیر می آید
زتوحید آنچنان مستم که از هر جنبش خاری
به گوش من صدای خامه تقدیر می آید
اگرنه پیچ و تاب درد کوته سازد این ره را
چه از ایوار می خیزد، چه از شبگیر می آید؟
به چشم کم مبین در قامت خم گشته پیران
کز این پشت کمان کار دم شمشیر می آید
نپردازد به سیر باغ جنت، دیده حق بین
که مهمان از سر خوان کریمان سیر می آید
نباشد حسن از حال گرفتاران خود غافل
که از خلخال لیلی ناله زنجیر می آید
چه صورت دارد از بیهوده گردی منع من کردن؟
که عکس من برون زآیینه تصویر می آید
نشد باز از دم گرم بهاران عقده از کارم
چه کار از بر گریز ناخن تدبیر می آید؟
به حیرانی توان شد کامیاب از چهره خوبان
که حفظ صورت از آیینه تصویر می آید
نگردد تیرباران ملامت سنگ راه من
نیستان کی برون از عهده این شیر می آید
مدان از سخت جانی گر نمردم در فراق تو
که جان از ناتوانی بر لب من دیر می آید
زکویش چون برون آیم، که سیلاب سبک جولان
به دشواری برون زان خاک دامنگیر می آید
غم روزی مخور صائب اگر از سیر چشمانی
که نعمت در رکاب چشمهای سیر می آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۱۹۹ - به آیین تمام از خم شراب صاف می آید
به آیین تمام از خم شراب صاف می آید
عجب فوج پریزادی زکوه قاف می آید!
اگر از پرده شب ظلمت غفلت هوا گیرد
زخط هم آن ستمگر بر سر انصاف می آید
مخور بر دل مرا تا برخوری از فکر رنگینم
که از مینای بر هم خورده می ناصاف می آید
اگر آب حیات معنیم ریزند در ساغر
به چشم وحشتم موج سراب لاف می آید
تراوش می کند خونین دلی از مهر خاموشی
که آهوی ختن را بوی مشک از ناف می آید
پرد از چهره رنگ بوالهوس از دیدن عاشق
زرمغشوش لرزان در کف صراف می آید
مرا دارد تماشای تو از گلزار مستغنی
کجا در دیده اهل بهشت اعراف می آید؟
به این آتش زبانی عاجزم در شکر بیدادش
دل من کی برون از عهده الطاف می آید؟
زسنگ خاره دارم چار بالش چون شرر صائب
زبس سنگ ملامت بر من از اطراف می آید
عجب فوج پریزادی زکوه قاف می آید!
اگر از پرده شب ظلمت غفلت هوا گیرد
زخط هم آن ستمگر بر سر انصاف می آید
مخور بر دل مرا تا برخوری از فکر رنگینم
که از مینای بر هم خورده می ناصاف می آید
اگر آب حیات معنیم ریزند در ساغر
به چشم وحشتم موج سراب لاف می آید
تراوش می کند خونین دلی از مهر خاموشی
که آهوی ختن را بوی مشک از ناف می آید
پرد از چهره رنگ بوالهوس از دیدن عاشق
زرمغشوش لرزان در کف صراف می آید
مرا دارد تماشای تو از گلزار مستغنی
کجا در دیده اهل بهشت اعراف می آید؟
به این آتش زبانی عاجزم در شکر بیدادش
دل من کی برون از عهده الطاف می آید؟
زسنگ خاره دارم چار بالش چون شرر صائب
زبس سنگ ملامت بر من از اطراف می آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۰۰ - شود پاک از گنه هر کس به کوی عشق می آید
شود پاک از گنه هر کس به کوی عشق می آید
که آن دریای بی پایان به جوی عشق می آید
جز این درگاه باغ دلگشایی نیست عاشق را
اگرچه بوی خون از خاک کوی عشق می آید
مگر بی کوشش این دولت نصیب ما شود، ورنه
زما افتادگان کی جستجوی عشق می آید؟
ز شرم خود بود در پرده بیگانگی عاشق
وگرنه حسن دایم روبروی عشق می آید
گزیدم خاکساری تا شوم ایمن، ندانستم
که هر جا هست سنگی بر سبوی عشق می آید
برآ از آرزو کان قبله گاه آرزومندان
به دنبال دل بی آرزوی عشق می آید
به رنگ خود برآرد سیل را دریای بی پایان
ز بیدردان به گوشم گفتگوی عشق می آید
چو آب زندگی می نوشد و لب تر نمی سازد
اگر تیغ دو عالم بر گلوی عشق می آید
به خون خویش آسان نیست دست از آرزو شستن
ز هر ناشسته رویی کی وضوی عشق می آید؟
ندانم کیست معشوقم ز حیرانی، همین دانم
که از هر ذره خاکم هایهوی عشق می آید
اگر چون سرو حسن بیوفا ثابت قدم باشد
چو قمری طوق بیرون از گلوی عشق می آید
همین می خوردن است و گل ز روی گلرخان چیدن
درین ایام از کاری که بوی عشق می آید
درین ظلمت سرا گر هست صائب آب حیوانی
که سازد زنده دلها را، ز جوی عشق می آید
که آن دریای بی پایان به جوی عشق می آید
جز این درگاه باغ دلگشایی نیست عاشق را
اگرچه بوی خون از خاک کوی عشق می آید
مگر بی کوشش این دولت نصیب ما شود، ورنه
زما افتادگان کی جستجوی عشق می آید؟
ز شرم خود بود در پرده بیگانگی عاشق
وگرنه حسن دایم روبروی عشق می آید
گزیدم خاکساری تا شوم ایمن، ندانستم
که هر جا هست سنگی بر سبوی عشق می آید
برآ از آرزو کان قبله گاه آرزومندان
به دنبال دل بی آرزوی عشق می آید
به رنگ خود برآرد سیل را دریای بی پایان
ز بیدردان به گوشم گفتگوی عشق می آید
چو آب زندگی می نوشد و لب تر نمی سازد
اگر تیغ دو عالم بر گلوی عشق می آید
به خون خویش آسان نیست دست از آرزو شستن
ز هر ناشسته رویی کی وضوی عشق می آید؟
ندانم کیست معشوقم ز حیرانی، همین دانم
که از هر ذره خاکم هایهوی عشق می آید
اگر چون سرو حسن بیوفا ثابت قدم باشد
چو قمری طوق بیرون از گلوی عشق می آید
همین می خوردن است و گل ز روی گلرخان چیدن
درین ایام از کاری که بوی عشق می آید
درین ظلمت سرا گر هست صائب آب حیوانی
که سازد زنده دلها را، ز جوی عشق می آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۰۱ - که بر بالین من با قامت چالاک می آید؟
که بر بالین من با قامت چالاک می آید؟
که آه از سینه ام بیرون گریبان چاک می آید
در آن محفل که دیوار و در آتش زیر پا دارد
کجا خودداری از پروانه بیباک می آید؟
نمی آید علاج زهر خشک از سوزن عیسی
که این خار از جگر بیرون به دست تاک می آید
چراغ کشته روشن می توان کردن ز مژگانش
به چشم هر که آن رخسار آتشناک می آید
در آن کشور که از زنگار نشناسد طوطی را
چه کار از جوهر آیینه ادراک می آید؟
به خون خلق از ان تشنه است مژگان سبکدستش
که از آغوش زخم آن تیغ بیرون پاک می آید
من آن صید همایونم که اشک شادی از قتلم
به چشم جوهر شمشیر آن بیباک می آید
کدامین خانه پردازست در خلوت سرای دل؟
که گردآلود حرف از سینه غمناک می آید
ز زخم آسیا، بی حاصلان را نیست پروایی
توگر بی مدعا گردی چه از افلاک می آید؟
که می سازد نشان تیر یارب استخوانم را؟
که چون صبح از زمین بیرون گریبان چاک می آید
زجیب فکر اگر گاهی سر عاشق برون آید
به انداز کمند وحدت فتراک می آید
مدو دنبال روزی، پا به دامان قناعت کش
که گندم از زمین بیرون گریبان چاک می آید
دهان خویش صائب چون صدف پاک از شکایت کن
که جای لقمه گوهر در دهان پاک می آید
که آه از سینه ام بیرون گریبان چاک می آید
در آن محفل که دیوار و در آتش زیر پا دارد
کجا خودداری از پروانه بیباک می آید؟
نمی آید علاج زهر خشک از سوزن عیسی
که این خار از جگر بیرون به دست تاک می آید
چراغ کشته روشن می توان کردن ز مژگانش
به چشم هر که آن رخسار آتشناک می آید
در آن کشور که از زنگار نشناسد طوطی را
چه کار از جوهر آیینه ادراک می آید؟
به خون خلق از ان تشنه است مژگان سبکدستش
که از آغوش زخم آن تیغ بیرون پاک می آید
من آن صید همایونم که اشک شادی از قتلم
به چشم جوهر شمشیر آن بیباک می آید
کدامین خانه پردازست در خلوت سرای دل؟
که گردآلود حرف از سینه غمناک می آید
ز زخم آسیا، بی حاصلان را نیست پروایی
توگر بی مدعا گردی چه از افلاک می آید؟
که می سازد نشان تیر یارب استخوانم را؟
که چون صبح از زمین بیرون گریبان چاک می آید
زجیب فکر اگر گاهی سر عاشق برون آید
به انداز کمند وحدت فتراک می آید
مدو دنبال روزی، پا به دامان قناعت کش
که گندم از زمین بیرون گریبان چاک می آید
دهان خویش صائب چون صدف پاک از شکایت کن
که جای لقمه گوهر در دهان پاک می آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۰۲ - به آسانی به روی زرد ما کی رنگ می آید؟
به آسانی به روی زرد ما کی رنگ می آید؟
به دور ما می لعلی برون از سنگ می آید
تپیدنهای دل در گوش من آهسته می گوید
که از تمهید صلح یار بوی جنگ می آید
اگر سیل سبکرفتار در دنبال من باشد
همان از خواب سنگین، پای من بر سنگ می آید
من دیوانه بی اودر حریم خلد اگر باشم
گل و شبنم به چشمم دامن پر سنگ می آید
زعشق پاکدامن حسن سرکش وحشتی دارد
که طوطی در نظر آیینه را چون زنگ می آید
نمی گردد حجاب اهل بینش عالم صورت
به چشم می شناسان نشأه پیش از زنگ می آید
زحسن عاقبت نومید نتوان شد به دل سختی
نه آخر ناقه صالح برون از سنگ می آید؟
زخاک افسرده تر، از باد سر گردانترم صائب
علاج درد من از آب آتش رنگ می آید
به دور ما می لعلی برون از سنگ می آید
تپیدنهای دل در گوش من آهسته می گوید
که از تمهید صلح یار بوی جنگ می آید
اگر سیل سبکرفتار در دنبال من باشد
همان از خواب سنگین، پای من بر سنگ می آید
من دیوانه بی اودر حریم خلد اگر باشم
گل و شبنم به چشمم دامن پر سنگ می آید
زعشق پاکدامن حسن سرکش وحشتی دارد
که طوطی در نظر آیینه را چون زنگ می آید
نمی گردد حجاب اهل بینش عالم صورت
به چشم می شناسان نشأه پیش از زنگ می آید
زحسن عاقبت نومید نتوان شد به دل سختی
نه آخر ناقه صالح برون از سنگ می آید؟
زخاک افسرده تر، از باد سر گردانترم صائب
علاج درد من از آب آتش رنگ می آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۰۳ - نفس از سینه ام از بس به خون آغشته می آید
نفس از سینه ام از بس به خون آغشته می آید
سخن از لب مرا بیرون چو خون از کشته می آید
ز اشک و آه مگسل گردل روشن طمع داری
که نبض آن گهر در کف ازین سررشته می آید
شود صاحب بصیرت هر که پوشد دیده از دنیا
گشاد این حباب از چشم بر هم هشته می آید
بلای آسمان را از که می آید عنا نداری؟
که پرزورست سیلی کز فراز پشته می آید
مظفر می شود هر کس زدنیا روی گردان شد
درین پیکار فتح از لشکر برگشته می آید
کدامین شاخ گل دامن کشان زین بزم بیرون شد؟
که بوی گل به مغزم از چراغ کشته می آید
کدامین دل زپیچ و تاب گردیده است خون یارب؟
که باد امروز از زلفش به خون آغشته می آید
چه نقش تازه ای بر آب زد بیرحمیش صائب؟
کز آن کو، نامه بر با نامه ننوشته می آید
سخن از لب مرا بیرون چو خون از کشته می آید
ز اشک و آه مگسل گردل روشن طمع داری
که نبض آن گهر در کف ازین سررشته می آید
شود صاحب بصیرت هر که پوشد دیده از دنیا
گشاد این حباب از چشم بر هم هشته می آید
بلای آسمان را از که می آید عنا نداری؟
که پرزورست سیلی کز فراز پشته می آید
مظفر می شود هر کس زدنیا روی گردان شد
درین پیکار فتح از لشکر برگشته می آید
کدامین شاخ گل دامن کشان زین بزم بیرون شد؟
که بوی گل به مغزم از چراغ کشته می آید
کدامین دل زپیچ و تاب گردیده است خون یارب؟
که باد امروز از زلفش به خون آغشته می آید
چه نقش تازه ای بر آب زد بیرحمیش صائب؟
کز آن کو، نامه بر با نامه ننوشته می آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۰۴ - از ان گلشن دل گستاخ من گل چیده می آید
از ان گلشن دل گستاخ من گل چیده می آید
که چشم باغبان آنجا زخود پوشیده می آید
دل از گستاخی من جمع کن کز شرم رسوایی
نگاه از چشم من بیرون چو مو از دیده می آید
چرا آزاده در وحشت سرایی لنگر اندازد
که سرو از خاک بیرون ساق بر مالیده می آید
کنار بحر کشتی را کمینگاه خطر باشد
از ان دایم نفس از دل به لب لرزیده می آید
عزیز مصر غربت باد دستی می تواند شد
که چون یوسف ز کنعان پیرهن بخشیده می آید
مگر در آتش افکنده است مکتوب مرا جانان؟
که مرغ نامه بر چون موی آتش دیده می آید
نه آسان است بیرون آمدن از وادی غفلت
که خون از چشم رهرو زین ره خوابیده می آید
به مویی می توان صد کوه را برداشتن صائب
زدل تا بر زبان یک نکته سنجیده می آید
که چشم باغبان آنجا زخود پوشیده می آید
دل از گستاخی من جمع کن کز شرم رسوایی
نگاه از چشم من بیرون چو مو از دیده می آید
چرا آزاده در وحشت سرایی لنگر اندازد
که سرو از خاک بیرون ساق بر مالیده می آید
کنار بحر کشتی را کمینگاه خطر باشد
از ان دایم نفس از دل به لب لرزیده می آید
عزیز مصر غربت باد دستی می تواند شد
که چون یوسف ز کنعان پیرهن بخشیده می آید
مگر در آتش افکنده است مکتوب مرا جانان؟
که مرغ نامه بر چون موی آتش دیده می آید
نه آسان است بیرون آمدن از وادی غفلت
که خون از چشم رهرو زین ره خوابیده می آید
به مویی می توان صد کوه را برداشتن صائب
زدل تا بر زبان یک نکته سنجیده می آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۰۵ - اگر درد مرا زان بی مروت چاره می آید
اگر درد مرا زان بی مروت چاره می آید
نه آخر چشمه هم بیرون زسنگ خاره می آید؟
کلیدی نیست غیر از سخت رویی قفل مطلب را
به آهن این شرر بیرون زسنگ خاره می آید
کدامین خانه پردازست در جانم نمی دانم
که جای اشک از چشمم دل آواره می آید
نمی بیند به دنبال خود از حرص طلب غافل
وگرنه روزی از دنبال روزی خواره می آید
نظر بر چشم شیر انداختن بندد دهانش را
تو گر ثابت قدم باشی چه از سیاره می آید؟
بلا در آستین بسیار دارد گوشه عزلت
که گل از شاخ بیرون با دل صد پاره می آید
نوازش در مقام معذرت کم نیست از ریزش
که گاهی کار شیر از جنبش گهواره می آید
بغیر از بیکسی صائب که می گیرد خبر از من
که از یاران به سر وقت من بیچاره می آید؟
نه آخر چشمه هم بیرون زسنگ خاره می آید؟
کلیدی نیست غیر از سخت رویی قفل مطلب را
به آهن این شرر بیرون زسنگ خاره می آید
کدامین خانه پردازست در جانم نمی دانم
که جای اشک از چشمم دل آواره می آید
نمی بیند به دنبال خود از حرص طلب غافل
وگرنه روزی از دنبال روزی خواره می آید
نظر بر چشم شیر انداختن بندد دهانش را
تو گر ثابت قدم باشی چه از سیاره می آید؟
بلا در آستین بسیار دارد گوشه عزلت
که گل از شاخ بیرون با دل صد پاره می آید
نوازش در مقام معذرت کم نیست از ریزش
که گاهی کار شیر از جنبش گهواره می آید
بغیر از بیکسی صائب که می گیرد خبر از من
که از یاران به سر وقت من بیچاره می آید؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۰۶ - بغیر از دل مصاف عشق دیگر از که می آید؟
بغیر از دل مصاف عشق دیگر از که می آید؟
زدن بر قلب آتش چون سمندر از که می آید؟
به روی تازه زیر بار دل عمری بسر بردن
درین بستانسرا غیر از صنوبر از که می آید؟
به اشک گرم چشم بیغمان را شستشو دادن
بجز سرچشمه خورشید انور از که می آید؟
علم را گر نگردد راستی بال و پر جرات
به تنهایی زدن بر قلب لشکر از که می آید؟
به آب خشک حرف طوطیان را سبز گرداندن
بجز آیینه تردست دیگر از که می آید؟
به کوشش بر نیاید ریشه جهل از دل نادان
به صیقل، بردن از آیینه جوهر از که می آید؟
گرفتم دور کردی چشم شور خاکیان از خود
حذر کردن زچشم شور اختر از که می آید؟
هوس را عشق کردن نیست کار هر گدا چشمی
ز چندین در شدن قانع به یک در از که می آید؟
بغیر از تشنه دیدار در هنگامه محشر
ندادن آب چشم خود زکوثر از که می آید؟
مزن لاف شکیبایی به زیر آسمان صائب
درین دریای پرآشوب، لنگر از که می آید؟
زدن بر قلب آتش چون سمندر از که می آید؟
به روی تازه زیر بار دل عمری بسر بردن
درین بستانسرا غیر از صنوبر از که می آید؟
به اشک گرم چشم بیغمان را شستشو دادن
بجز سرچشمه خورشید انور از که می آید؟
علم را گر نگردد راستی بال و پر جرات
به تنهایی زدن بر قلب لشکر از که می آید؟
به آب خشک حرف طوطیان را سبز گرداندن
بجز آیینه تردست دیگر از که می آید؟
به کوشش بر نیاید ریشه جهل از دل نادان
به صیقل، بردن از آیینه جوهر از که می آید؟
گرفتم دور کردی چشم شور خاکیان از خود
حذر کردن زچشم شور اختر از که می آید؟
هوس را عشق کردن نیست کار هر گدا چشمی
ز چندین در شدن قانع به یک در از که می آید؟
بغیر از تشنه دیدار در هنگامه محشر
ندادن آب چشم خود زکوثر از که می آید؟
مزن لاف شکیبایی به زیر آسمان صائب
درین دریای پرآشوب، لنگر از که می آید؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۰۷ - کدامین آتشین سیما به این ویرانه می آید؟
کدامین آتشین سیما به این ویرانه می آید؟
که از دیوار و در بوی پر پروانه می آید
مرا این خونبها بس از شهیدان کان بلای جان
به طوف خاک من با شیشه و پیمانه می آید
کف خاکستر من امشب آتش زیر پا دارد
همانا شمع بر بالین این پروانه می آید
چنان از خلوت آیینه می آید به کیفیت
که پنداری صبوحی کرده از میخانه می آید!
به دریا سینه خم را غلط کرده است پنداری
که ابر نوبهار امروز خوش مستانه می آید
چنان از مشرب من کفر و دین یکرنگ شد با هم
که از تسبیح بوی صندل بتخانه می آید
اگر سنگ ملامت این سبکروحی نفرماید
که دیگر بی تکلف بر سر دیوانه می آید؟
مبادا هیچ کس را پست دیوار اینقدر یارب
ز هرجا سیل برخیزد به این ویرانه می آید
زگفت و گوی ناصح پنبه چون در گوش نگذارم؟
به مغزم بوی خواب مرگ ازین افسانه می آید
تعجب نیست گر جان رفت با تیرش زتن بیرون
که با مهمان برون از خانه صاحبخانه می آید
سبک برخیز ای خار ملامت از سر راهم
که کار سیل از زنجیر این دیوانه می آید
چنان از باده توحید سرگرمم درین گلشن
که خار و گل به چشم من به یک دندانه می آید
صدای شیر بود آواز نی زین پیش در گوشم
کنون از نی به گوشم نعره شیرانه می آید
اگر بر کلبه من جغد را صائب گذار افتد
به جان بی نفس بیرون ازین غمخانه می آید
که از دیوار و در بوی پر پروانه می آید
مرا این خونبها بس از شهیدان کان بلای جان
به طوف خاک من با شیشه و پیمانه می آید
کف خاکستر من امشب آتش زیر پا دارد
همانا شمع بر بالین این پروانه می آید
چنان از خلوت آیینه می آید به کیفیت
که پنداری صبوحی کرده از میخانه می آید!
به دریا سینه خم را غلط کرده است پنداری
که ابر نوبهار امروز خوش مستانه می آید
چنان از مشرب من کفر و دین یکرنگ شد با هم
که از تسبیح بوی صندل بتخانه می آید
اگر سنگ ملامت این سبکروحی نفرماید
که دیگر بی تکلف بر سر دیوانه می آید؟
مبادا هیچ کس را پست دیوار اینقدر یارب
ز هرجا سیل برخیزد به این ویرانه می آید
زگفت و گوی ناصح پنبه چون در گوش نگذارم؟
به مغزم بوی خواب مرگ ازین افسانه می آید
تعجب نیست گر جان رفت با تیرش زتن بیرون
که با مهمان برون از خانه صاحبخانه می آید
سبک برخیز ای خار ملامت از سر راهم
که کار سیل از زنجیر این دیوانه می آید
چنان از باده توحید سرگرمم درین گلشن
که خار و گل به چشم من به یک دندانه می آید
صدای شیر بود آواز نی زین پیش در گوشم
کنون از نی به گوشم نعره شیرانه می آید
اگر بر کلبه من جغد را صائب گذار افتد
به جان بی نفس بیرون ازین غمخانه می آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۰۸ - گران گشتم به چشمش بس که رفتم بی طلب سویش
گران گشتم به چشمش بس که رفتم بی طلب سویش
مرا از پای نافرمان چها بر سر نمی آید!
چه بگشاید زماه عید بی همدستی طالع؟
ز صیقل کار بی امداد روشنگر نمی آید
به گردون جنگ دارد چشم کوته بین، نمی داند
که بی تحریک ساقی باده در ساغر نمی آید
شکوه عشق هیهات است مغلوب نظر گردد
که کوه قاف عنقا را به زیر پر نمی آید
به آهی خرمن افلاک را بر هم زدم صائب
ز یک دل آنچه می آید ز صد لشکر نمی آید
به عشق لاابالی کوه طاقت بر نمی آید
علاج شورش این بحر از لنگر نمی آید
مگر یاقوت سیرابش به داد ما رسد، ورنه
علاج تشنه ما از لب ساغر نمی آید
دل گردون نمی سوزد به آه آتشین ما
به دود تلخ، آب از دیده مجمر نمی آید
به دشواری توان دل از لباس فقر بر کندن
به پای خود برون از بند نی، شکر نمی آید
شکوه حسن او مهری به لب زد بیقراران را
که آواز سپند از هیچ مجمر برنمی آید
به داغ عشق دارد محرم و بیگانه یک نسبت
ازین آتش خلیل الله سالم بر نمی آید
خموشی پیشه کن تا دامن مطلب به دست آری
که بی پاس نفس از بحر گوهر بر نمی آید
کدامین عنبرین مو می کند در سینه ام جولان؟
که از دریای دل یک موج بی عنبر نمی آید
به منزل می برد قطع تعلق کاروانی را
ز رهزن آنچه می آید ز صد رهبر نمی آید
مرا از پای نافرمان چها بر سر نمی آید!
چه بگشاید زماه عید بی همدستی طالع؟
ز صیقل کار بی امداد روشنگر نمی آید
به گردون جنگ دارد چشم کوته بین، نمی داند
که بی تحریک ساقی باده در ساغر نمی آید
شکوه عشق هیهات است مغلوب نظر گردد
که کوه قاف عنقا را به زیر پر نمی آید
به آهی خرمن افلاک را بر هم زدم صائب
ز یک دل آنچه می آید ز صد لشکر نمی آید
به عشق لاابالی کوه طاقت بر نمی آید
علاج شورش این بحر از لنگر نمی آید
مگر یاقوت سیرابش به داد ما رسد، ورنه
علاج تشنه ما از لب ساغر نمی آید
دل گردون نمی سوزد به آه آتشین ما
به دود تلخ، آب از دیده مجمر نمی آید
به دشواری توان دل از لباس فقر بر کندن
به پای خود برون از بند نی، شکر نمی آید
شکوه حسن او مهری به لب زد بیقراران را
که آواز سپند از هیچ مجمر برنمی آید
به داغ عشق دارد محرم و بیگانه یک نسبت
ازین آتش خلیل الله سالم بر نمی آید
خموشی پیشه کن تا دامن مطلب به دست آری
که بی پاس نفس از بحر گوهر بر نمی آید
کدامین عنبرین مو می کند در سینه ام جولان؟
که از دریای دل یک موج بی عنبر نمی آید
به منزل می برد قطع تعلق کاروانی را
ز رهزن آنچه می آید ز صد رهبر نمی آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۰۹ - نه بیدردی است گر اشکم به چشم تر نمی آید
نه بیدردی است گر اشکم به چشم تر نمی آید
مرا از سیرچشمی در نظر گوهر نمی آید
به چشم پاک کرد آیینه تسخیر آن پریرو را
چنین فتح نمایانی ز اسکندر نمی آید
نماند از سرد مهریهای دوران در جگر آهم
درختی را که سرما سوخت دودش برنمی آید
چنین کز عالم آب آمد آن سرو روان بیرون
نهال طوبی از سرچشمه کوثر نمی آید
اگر اهل دلی بر تیره بختی صبر کن صائب
که داغ کعبه از زیر سیاهی بر نمی آید
مرا از سیرچشمی در نظر گوهر نمی آید
به چشم پاک کرد آیینه تسخیر آن پریرو را
چنین فتح نمایانی ز اسکندر نمی آید
نماند از سرد مهریهای دوران در جگر آهم
درختی را که سرما سوخت دودش برنمی آید
چنین کز عالم آب آمد آن سرو روان بیرون
نهال طوبی از سرچشمه کوثر نمی آید
اگر اهل دلی بر تیره بختی صبر کن صائب
که داغ کعبه از زیر سیاهی بر نمی آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۱۰ - ز آهم نم به چشم چرخ بداختر نمی آید
ز آهم نم به چشم چرخ بداختر نمی آید
به دود تلخ، اشک از دیده مجمر نمی آید
مگر یاقوت سیرابش به داد من رسد، ورنه
مرا سیراب گردانیدن از کوثر نمی آید
چنان کز زلف او آمد دلم بیرون به ناکامی
به این نومیدی از ظلمات اسکندر نمی آید
کمال اهل معنی در غریبی می شود ظاهر
که تا در بحر باشد نکهت از عنبر نمی آید
برآید هر که با خود، برنیاید عالمی با او
شود از مور عاجز هر که با خود برنمی آید
در افتادگی زن تا ز منزل سر برون آری
که قطع این ره از مقراض بال و پر نمی آید
حریم سینه زندان است بر دلهای سودایی
که چون غلطان شود خودداری از گوهر نمی آید
به تمکینی به آغوش من بیتاب می آیی
که می از شیشه سربسته در ساغر نمی آید
به تنهایی گرفت آفاق را خورشید بی انجم
ز اقبال آنچه می آید ز صد لشکر نمی آید
ز خودداری نشد کم گریه بی اختیار من
علاج شورش این بحر از لنگر نمی آید
من بیتاب چون اظهار درد خود کنم صائب؟
که آواز سپند از محفل او برنمی آید
به دود تلخ، اشک از دیده مجمر نمی آید
مگر یاقوت سیرابش به داد من رسد، ورنه
مرا سیراب گردانیدن از کوثر نمی آید
چنان کز زلف او آمد دلم بیرون به ناکامی
به این نومیدی از ظلمات اسکندر نمی آید
کمال اهل معنی در غریبی می شود ظاهر
که تا در بحر باشد نکهت از عنبر نمی آید
برآید هر که با خود، برنیاید عالمی با او
شود از مور عاجز هر که با خود برنمی آید
در افتادگی زن تا ز منزل سر برون آری
که قطع این ره از مقراض بال و پر نمی آید
حریم سینه زندان است بر دلهای سودایی
که چون غلطان شود خودداری از گوهر نمی آید
به تمکینی به آغوش من بیتاب می آیی
که می از شیشه سربسته در ساغر نمی آید
به تنهایی گرفت آفاق را خورشید بی انجم
ز اقبال آنچه می آید ز صد لشکر نمی آید
ز خودداری نشد کم گریه بی اختیار من
علاج شورش این بحر از لنگر نمی آید
من بیتاب چون اظهار درد خود کنم صائب؟
که آواز سپند از محفل او برنمی آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۱۱ - ز مغز من به صهبا خشکی غم برنمی آید
ز مغز من به صهبا خشکی غم برنمی آید
رسانم گر به آب این خاک را، نم برنمی آید
به خون نتوان ز روی تیغ شستن جوهر خط را
به زور باده از دل ریشه غم برنمی آید
عبث از خواری اخوان شکایت می کند یوسف
عزیز مصر گردیدن ازین کم برنمی آید
مگر چون خار و خس در دامن تسلیم آویزد
وگرنه موج ازین دریا مسلم برنمی آید
نمی آید ز دل بی عشق بیرون قطره اشکی
ز گلشن بی کمند مهر شبنم برنمی آید
عیار بدگهر از صحبت نیکان نیفزاید
به دست راست، نقش چپ زخاتم برنمی آید
ازان مغلوب می گردی که بر خود نیستی غالب
اگر با خود برآیی با تو عالم برنمی آید
اگر نه سرمه دارد در گلو صائب زآه ما
چه پیش آمد که از صبح جزا دم برنمی آید؟
رسانم گر به آب این خاک را، نم برنمی آید
به خون نتوان ز روی تیغ شستن جوهر خط را
به زور باده از دل ریشه غم برنمی آید
عبث از خواری اخوان شکایت می کند یوسف
عزیز مصر گردیدن ازین کم برنمی آید
مگر چون خار و خس در دامن تسلیم آویزد
وگرنه موج ازین دریا مسلم برنمی آید
نمی آید ز دل بی عشق بیرون قطره اشکی
ز گلشن بی کمند مهر شبنم برنمی آید
عیار بدگهر از صحبت نیکان نیفزاید
به دست راست، نقش چپ زخاتم برنمی آید
ازان مغلوب می گردی که بر خود نیستی غالب
اگر با خود برآیی با تو عالم برنمی آید
اگر نه سرمه دارد در گلو صائب زآه ما
چه پیش آمد که از صبح جزا دم برنمی آید؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۱۲ - مصفا تا نمی گردد، ز تن جان بر نمی آید
مصفا تا نمی گردد، ز تن جان بر نمی آید
نگردد پاک تا یوسف، ز زندان برنمی آید
گریبان لحد را چاک خواهد کرد اشک من
تنور از عهده تسخیر طوفان برنمی آید
به راه دشمنان خود کدامین خار می ریزم؟
که از پیش دو چشمم همچو مژگان برنمی آید
چو حیرت چشم بندی می کند ذرات عالم را
چرا از ابر آن خورشید تابان برنمی آید؟
حیا چندان که خود را می کشد در پرده پوشیها
به شوخیهای آن چاک گریبان برنمی آید
کدامین شب نمی ریزد ز کلکم مصرع رنگین؟
کدامین روز شیری زین نیستان برنمی آید؟
کشیدم تا قدم از کوی هستی خون عرق کردم
ازین گل پای خواب آلود آسان برنمی آید
زچندین آه اگر یک آه اثر دارد غنیمت دان
که دایم ماه مصر از چاه کنعان برنمی آید
دل گرمی مگر هنگامه افروزی کند، ورنه
به این بزم خنک خورشید تابان برنمی آید
تو تا از پرده شرم و حیا بیرون نمی آیی
نگاه از دیده عاشق به سامان برنمی آید
مگر جولان او صائب قیامت را عیان سازد
وگرنه هیچ گردی زین نمکدان برنمی آید
نگردد پاک تا یوسف، ز زندان برنمی آید
گریبان لحد را چاک خواهد کرد اشک من
تنور از عهده تسخیر طوفان برنمی آید
به راه دشمنان خود کدامین خار می ریزم؟
که از پیش دو چشمم همچو مژگان برنمی آید
چو حیرت چشم بندی می کند ذرات عالم را
چرا از ابر آن خورشید تابان برنمی آید؟
حیا چندان که خود را می کشد در پرده پوشیها
به شوخیهای آن چاک گریبان برنمی آید
کدامین شب نمی ریزد ز کلکم مصرع رنگین؟
کدامین روز شیری زین نیستان برنمی آید؟
کشیدم تا قدم از کوی هستی خون عرق کردم
ازین گل پای خواب آلود آسان برنمی آید
زچندین آه اگر یک آه اثر دارد غنیمت دان
که دایم ماه مصر از چاه کنعان برنمی آید
دل گرمی مگر هنگامه افروزی کند، ورنه
به این بزم خنک خورشید تابان برنمی آید
تو تا از پرده شرم و حیا بیرون نمی آیی
نگاه از دیده عاشق به سامان برنمی آید
مگر جولان او صائب قیامت را عیان سازد
وگرنه هیچ گردی زین نمکدان برنمی آید