تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۷۸ - عشق را از دل سودازده ما ننگ است
عشق را از دل سودازده ما ننگ است
این پلنگی که با سایه خود در جنگ است
خاطر ساده دلان نقش جهان نپذیرد
شیشه صد میکده گر صرف کند بیرنگ است
چرخ را ناله من بر سر کار آورده است
از دم گرم من این دایره سیر آهنگ است
چون گره بر لب گفتار چو مرکز نزنم؟
عرصه دایره خلق عزیزان تنگ است
سبزی بخت، عبث جلوه فروشی نکند
که بر آیینه ما شهپر طوطی زنگ است
آفتابش به لب بام زوال استاده است
هر که چون شبنم گل، بسته آب و رنگ است
دل بی عشق خطر از دم عیسی دارد
شیشه چون شد تهی از باده، نفس هم سنگ است
سخن تلخ کند نرم، دل دشمن را
سرکه تند علاج دل سخت سنگ است
چشم بر اطلس افلاک ندارد صائب
کاین قبایی که بر قامت همت تنگ است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۷۹ - در بهاران سر مرغی که به زیر بال است
در بهاران سر مرغی که به زیر بال است
از دم سرد خزان ایمن و فارغبال است
هر چه اندوخته ای از تو جدا می گردد
آنچه هرگز نشود از تو جدا، اعمال است
چه کنی دعوی تجرید، که درویشان را
چشم بر حسن مآل است و ترا بر مال است
همه از گردش افلاک شکایت داریم
پایکی خرمن ما گر چه ازین غربال است
می خراشد جگر سنگ، فغان جرسش
یارب این قافله را چشم که در دنبال است؟
شکوه هایی که گره گشته مرا در دل تنگ
تب گرمی است که موقوف به یک تبخال است
به سیاهی شده ای ملتفت از آب حیات
ای که از حسن ترا چشم به خط و خال است
ایمن از دیده شورست جمالی که تراست
کز لطافت گل رخسار تو بی تمثال است
سرو بالای ترا پایه بلند افتاده است
ساق سیمین ترا هاله مه خلخال است
نیست ممکن نکند رحم به دردی که مراست
دل بیدرد تو هر چند که فارغبال است
نیست از عیب خود آگاه، خودآرا صائب
چشم طاوس ز کوته نظری بر بال است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۸۰ - سبزی نه فلک از چشم گهربار دل است
سبزی نه فلک از چشم گهربار دل است
آب این مزرعه از دیده بیدار دل است
یوسفی را که ندیده است زلیخا در خواب
یکی از جلوه گران سر بازار دل است
نفس سرد، نسیم جگر سوخته است
داغ جانسوز، چراغ سر بیمار دل است
آب حیوان که سکندر ز تمنایش سوخت
شبنم سوخته گلشن بی خار دل است
از خموشی لب اظهار به هم چسبیدن
حجت ناطق شیرینی گفتار دل است
بی ملامت نشود آینه دل روشن
زخم شمشیر زبان صیقل زنگار دل است
بی قدم گرد سراپای جهان گردیدن
کار هر بی سر و پایی نبود، کار دل است
بحر در ساغر گرداب نگنجد هرگز
گوش افلاک کجا در خور اسرار دل است؟
نقطه از گردش پرگار خبر می بخشد
چشم حیرت زدگان شاهد رفتار دل است
پرتو شمع محال است به روزن نرسد
بینش چشم من از دیده بیدار دل است
غنچه تا کرد دهن باز، در آتش افتاد
نفس خوش نزند هر که گرفتار دل است
ما به امید خطر بادیه پیما شده ایم
آه اگر نشکند این شیشه که در بار دل است
صائب این ناله زاری که صنوبر دارد
از نسیم سحری نیست، که از بار دل است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۸۱ - آنچنان بلبل من واله و حیران گل است
آنچنان بلبل من واله و حیران گل است
که شکاف قفسم چاک گریبان گل است
هر طرف می نگری نعمت الوان گل است
قاف تا قاف جهان سفره احسان گل است
می شود مایده حسن گلوسوز از عشق
شور مرغان گلستان نمک خوان گل است
آب گردد به نظر خنده چو سرشار افتد
اشک شبنم اثر چهره خندان گل است
چه خیال است که دیوانه نگردد بلبل
تا نسیم سحری سلسله جنبان گل است
حسن را تربیت عشق کند صاحب درد
شور بلبل نمک زخم نمایان گل است
نتوان کرد نظر بند پریرویان را
ورنه شبنم به دو صد چشم نگهبان گل است
چون به خورشید درخشان سر شبنم نرسد؟
تربیت یافته گوشه دامان گل است
اگر از بال پری بود سلیمان را چتر
شهپر بلبل ما چتر سلیمان گل است
خار گل می شود از پرتو روشن گهران
مژه در دیده خونبار خیابان گل است
نفس از سینه مجروح شود صاحب فیض
خرج باد سحر از کیسه احسان گل است
ناتوانان سبب نظم جهان می باشند
خار شیرازه اوراق پریشان گل است
دل صد اره به از آه ندارد اثری
بوی خوش مصرع برجسته دیوان گل است
حاصل ما ز نکویان جگر پر داغی است
سوز دل قسمت بلبل ز چراغان گل است
تا فتاده است به آن گوشه دستار رهش
گر همه باغ بهشت است که زندان گل است
مشت خاکستری از نغمه سرایان مانده است
زان چراغی که نهان در ته دامن گل است
دو سه روزی که بود خون بهاران در جوش
کشتی می مده از دست که طوفان گل است
صحبت جسم و روان زود ز هم می پاشد
یک نفس شبنم غربت زده مهمان گل است
زخمی خار گمان است دل بیجگران
ورنه از گریه من راه خیابان گل است
رنگ و بو پرده بینایی بلبل شده است
ورنه هر خار درین باغ رگ جان گل است
مغتنم دان اگر از عشق ترا داغی هست
که سبکسیرتر از اختر تابان گل است
نقد شادی که چو اکسیر نهان بود، امروز
جمع یکجا همه در پله میزان گل است
برگریزان فنا را پس سر خواهد دید
تازه هر دل که ز روی عرق افشان گل است
نقطه خاک که دلتنگی ازو می بارید
یک دهن خنده ز رخساره خندان گل است
می چکد از نفسم خون شکایت صائب
مغز من گر چه پریخانه ز احسان گل است
چشم صائب ز تماشای تو گل می چیند
دیده شبنم اگر واله و حیران گل است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۸۲ - پشت دست تو به از آینه روی گل است
پشت دست تو به از آینه روی گل است
گرد دامان تو جان بخش تر از بوی گل است
شوخی حسن، نگه را هوس آلود کند
رخنه باغ هر از خنده دلجوی گل است
می رسد بوی سپند از دل بلبل به مشام
تا دگر دیده گستاخ که بر روی گل است؟
از پریشان نظری حلقه بیرون درست
شبنم ما که چو آیینه به زانوی گل است
خوی گل مردم بیدرد ملایم دانند
ورنه بلبل کف خاکستری از خوی گل است
پیش چشمی که کند همچو هدف خود را جمع
خار تیری ز کمانخانه ابروی گل است
خاطر جمع ز آشفته دماغان مطلب
که پریشان سفری لازمه بوی گل است
بر سر گنج زند مار بر آتش خود را
بر حذر باش ازان خار که پهلوی گل است
چون نسیم سحری نیست قرارش صائب
هر که را نعل در آتش ز تکاپوی گل است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۸۳ - دل ز خال لب منظور گرفتن ستم است
دل ز خال لب منظور گرفتن ستم است
دانه را از دهن مور گرفتن ستم است
خون خود ما به دو چشم تو نمودیم حلال
باده از مردم مخمور گرفتن ستم است
سخن تنگدلان را نبود پا و سری
خرده بر غنچه مستور گرفتن ستم است
در تنوری چه نفس راست نماید طوفان؟
سر این باده پر زور گرفتن ستم است
شور باشد نمک محفل ما باده کشان
بر جراحت ره ناسور گرفتن ستم است
به قدح دست مکن پیش خم باده دراز
تا بود مهر، ز مه نور گرفتن ستم است
عشق در عقل تهی مغز عبث پیچیده است
پنجه با مردم بی زور گرفتن ستم است
گر چه ظرف سخن حق نبود مردم را
دهن جرأت منصور گرفتن ستم است
در چنین وقت که از دست تو می ریزد آب
دست بر آتشم از دور گرفتن ستم است
دزد را دار کند راست، ترحم مکنید
که عصا را ز کف کور گرفتن ستم است
زخم در کان نمک کهنه نگردد صائب
دل ازین عالم پر شور گرفتن ستم است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۸۴ - بزم عالم ز دل خون شده ما گرم است
بزم عالم ز دل خون شده ما گرم است
مجلس عیش به یک شیشه صهبا گرم است
که گذشته است ازی بادیه دیگر، کامروز
می جهد نبض ره و سینه صحرا گرم است؟
سرد شد معرکه عالم و چون بیخبران
همچنان در سر ما ذوق تماشا گرم است
چون چراغ سحری پا به رکاب سفرست
سر هر کس که ز کیفیت صهبا گرم است
رهرو عشق محال است ز پا بنشیند
پشت این موج سبکسیر به دریا گرم است
صبح محشر ز جگر صد نفس سرد کشید
همچنان بسترم از آتش سودا گرم است
گردبادش به نظر جلوه فانوس کند
بس که از ناله من دامن صحرا گرم است
ریگ از موج برآورد به زنهار انگشت
بس که مجنون مرا نقش کف پا گرم است
فیض ما چون نفس صبح بود عالمگیر
همچو خورشید سر عالمی از ما گرم است
گل ز شبنم نتوانست عرق کردن خشک
بس که در کوی تو بازار تماشا گرم است
دارد از حلقه خود نعل در آتش شب و روز
بس که در صید دل آن زلف چلیپا گرم است
گر چه شد هر سر موی تو چو کافور سفید
از تب حرص ترا باز سراپا گرم است
از سموم است اگر گرمی صحرا صائب
جگر سوختگان از نفس ما گرم است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۸۵ - برق خاشاک گنه، روزه تابستان است
برق خاشاک گنه، روزه تابستان است
دود این آتش جانسوز به از ریحان است
می توان یافت ز سی پاره ماه رمضان
آنچه ز اسرار الهی همه در قرآن است
هست در غنچه لب بسته این ماه نهان
گلستانی که نسیمش نفس رحمان است
مشو از عزت این مهر الهی غافل
که درین مهر بسی گنج گهر پنهان است
ماه رویی که شب قدر بود یک خالش
در سراپرده ماه رمضان پنهان است
میکند روزه ماه رمضان عمر دراز
مد انعام درین دفتر و این دیوان است
غفلت از تشنگی و گرسنگی کم گردد
که لب خشک بر این بند گران سوهان است
باش با قد دو تا حلقه این در صائب
که مراد دو جهان در خم این چوگان است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۸۶ - زنگ آیینه من صحبت بیدردان است
زنگ آیینه من صحبت بیدردان است
نفس سوختگان مغز مرا ریحان است
نعل پیران بود از قامت خم در آتش
این کمانی است که چون تیر، سبک جولان است
آفتابی که بود ایمن از آسیب زوال
قرص نانی است که بر سفره درویشان است
آسیایی که ز خود آب بیرون می آرد
زیر گردون سبکسیر همین دندان است
می دهد زود سر سبز ز غفلت بر باد
هر که چون پسته درین بزم لبش خندان است
نیست در قافله گریه ما پیش و پسی
صدف دیده ما پر گهر غلطان است
می رسد زود به خورشید چو شبنم صائب
دیده هر که درین سبز چمن حیران است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۸۷ - (جسم زاری است که با آه به هم پیچیده است
(جسم زاری است که با آه به هم پیچیده است
گردبادی که درین بادیه سرگردان است)
(دل رم کرده ما را به تغافل مسپار
که سبکسیرتر از سنگ کف طفلان است)
هر که بر عیب کسان پرده نپوشد صائب
هست صد جامه اگر بر بدنش، عریان است
گرد مشکل ما خونی صد دندان است
مهره عقل درین دایره سرگردان است
سر بی داغ، نگین خانه بی یاقوت است
دل بی آه، سفالی است که بی ریحان است
بید را بی ثمری پاس شکستن دارد
زان سر دار بلندست که بی سامان است
هر کسی دست ارادت به رکابی زده است
سر سودازدگان در قدم چوگان است
چون نخندد سر منصور چو گل بر سر دار؟
عیش فرش است در آن خانه که بی دربان است
گرد کلفت نفشاند از دل موری یک بار
زین چه حاصل که سراپای فلک دامان است؟
حلقه شد قامت مجنون ز گرانباری فکر
خط دیوانی زنجیر چه مشکل خوان است!
سبز از آبله دست شود تخم امید
مایه ابر بهاران ز کف دهقان است
دیده حرص ترا بال پریده نشکست
این همه نعمت الوان که بر این نه خوان است
بیخودی برد به جولانگه مقصود مرا
ای خوش آن خواب که مفتاح در زندان است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۸۸ - از گرانخوابی ما عمر سبک جولان است
از گرانخوابی ما عمر سبک جولان است
لنگر کشتی ما بال وپر طوفان است
سادگی بین که همان فکر اقامت داریم
گر چه گوی سر ما در خم نه چوگان است
می برد قامت خم رو به اجل پیران را
این کمانی است که چون تیر سبک جولان است
نیست پروای عدم دلزده هستی را
از قفس مرغ به هر جا که رود بستان است
هیچ کس ز اهل بصیرت دل ما را نشاخت
جوهری را چه گنه، گوهر ما غلطان است
دل سرگشته به کونین نمی آمیزد
گوی آماده زخم از دو سر چوگان است
تو نداری سر آزادی ازین بند گران
ورنه هر موجه این بحر بلا سوهان است
هر که در دایره پرده نشینان سخن
بی طلب پای نهد، سنگ ته دندان است
چون فلاخن که کند سنگ سبک جولانش
خواب سنگین سبب شوخی آن مژگان است
دل روشن نکند دعوی دانش صائب
عرض جوهر ندهد آینه چون رخشان است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۸۹ - خط نارسته که در لعل لب جانان است
خط نارسته که در لعل لب جانان است
همچو زهری است که در زیر نگین پنهان است
خال مشکین تو از زلف دلاویزترست
خط ریحان تو گیرنده تر از قرآن است
قفل گردیدن دریاست نظر بستن من
مژه بر هم زدنم بال وپر طوفان است
زینهار از لب خندان به دل تنگ بساز
که گشاد تو چو تیر از گره پیکان است
کار بر زنده دلان چرخ نمی سازد تنگ
پسته هر چند که در پوست بود خندان است
سبز از آبله دست شود تخم امید
گر چه ظاهر سبب نشو و نما باران است
عمر پیران کهنسال به سرعت گذرد
رو به پستی چو نهد آب، سبک جولان است
یوسف افتاد گر از مکر زلیخا در بند
مصر از جوش خریدار به من زندان است
نیست از داغ غباری به دل من صائب
نفس سوختگان مغز مرا ریحان است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۹۰ - گر چه رویش ز لطافت ز نظر پنهان است
گر چه رویش ز لطافت ز نظر پنهان است
هر که را می نگرم در رخ او حیران است
می توان خواند ز پشت لب او بی گفتار
سخنی چند که در زیر لبش پنهان است
حسن او پا به رکاب از خط مشکین شد و باز
فتنه مشغول صف آرایی آن مژگان است
دل عاشق شود از پرده ناموس سیاه
این چراغی است که مرگش به ته دامان است
چرخ یک حلقه چشم است و زمین مردمکش
دو جهان زیروزبر چون دو صف مژگان است
شاهدی نیست سزاوار تماشا، ورنه
در گل تیره ما آینه ها پنهان است
ریشه نخل کهنسال فزون می باشد
حرص با طول امل لازمه پیران است
صائب از دیدن خوبان نتوان دل برداشت
ورنه برداشتن دل ز جهان آسان است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۹۱ - کوثر زنده دلی چشم تر مردان است
کوثر زنده دلی چشم تر مردان است
دل پر آبله درج گهر مردان است
صبح اقبالی اگر در افق امکان هست
رخنه سینه و چاک جگر مردان است
در مصافی که زند موج بلا جوهر تیغ
تیغ از دست فکندن سپر مردان است
هر سری در خور اقبال، کلاهی دارد
سایه دار فنا تاج سر مردان است
سفر اهل جهان در طلب کام بود
از سر کام گذشتن سفر مردان است
هر پریشان سفری راهنمایی دارد
ذوق بی پا و سری راهبر مردان است
کیست خورشید که از فیض نظر لاف زند؟
چرخ او حلقه به گوش نظر مردان است
لعل و یاقوت به ناقص گهران ارزانی
پاکی ظاهر و باطن گهر مردان است
نقد هر طایفه ای در خور همت باشد
آسمان دامن پر سیم و زر مردان است
چون سر دار ز دستار گذشتن سهل است
هر که سر داد درین راه، سر مردان است
سرمه را چون به شبستان نظر بار دهند؟
گرد غم چشم به راه نظر مردان است
آسیای فلک و گرد حوادث در وی
نسخه ای از سر پر شور و شر مردان است
چرخ، سیبی است که طفلی به هوا افکنده است
در مقامی که عروج نظر مردان است
داغی از سینه عشاق گدایی داریم
چون نخواهیم چراغی، گذر مردان است
در مقامی که سخن از هنر و عیب کنند
عیب خود فاش نمودن هنر مردان است
مرده رفتم به خرابات، مسیحا گشتم
این چه فیض است که با بوم و بر مردان است
به ته بار گرانسنگ امانت رفتند
کوه در تاب ز تاب کمر مردان است
آب در دیده خورشید فلک گرداندن
چشمه کاری ز فروغ گهر مردان است
قسمت مردم بیدرد نگردد یارب!
داغ ناسور که رزق جگر مردان است
کف خاکستر صائب نشود چون اکسیر؟
روزگاری است که خاک گذر مردان است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۹۲ - دل پر داغ گلستان سحرخیزان است
دل پر داغ گلستان سحرخیزان است
نفس سوخته ریحان سحرخیزان است
آه سردی که برآرند شب از سینه گرم
شمع کافور شبستان سحرخیزان است
دیده از مایده روی زمین دوخته اند
خون دل، نعمت الوان سحرخیزان است
سبز چون خضر ز چشم گهرافشان خودند
چشم تر چشمه حیوان سحرخیزان است
شب تاریک که در چشم جهان میل کشد
سرمه دیده حیران سحرخیزان است
آفتابی که بود ایمن از آسیب زوال
فرش در کلبه ویران سحرخیزان است
چمن سبز فلک با همه گلهای نجوم
تازه از دیده گریان سحرخیزان است
گوی زرین مه و مهر درین سبز چمن
روز و شب در خم چوگان سحرخیزان است
آفتابی که بود چشم و چراغ عالم
خجل از چهره تابان سحرخیزان است
چشم دولت که به بیدار دلی مشهور است
نسخه خواب پریشان سحرخیزان است
خیمه بیرون ز سراپرده سکان زده اند
آسمان مرکز دوران سحرخیزان است
دل پر آبله و دیده پر قطره اشک
صدف گوهر غلطان سحرخیزان است
خط کشیدن به دو عالم ز خداجوییها
مد بسم الله دیوان سحرخیزان است
گوشه دل که بود تنگتر از دیده مور
عرصه ملک سلیمان سحرخیزان است
لیلت القدر جهان دارد اگر صبحدمی
چهره تازه خندان سحرخیزان است
هر چراغی که کند خیره نظر را نورش
روشن از سینه سوزان سحرخیزان است
حاصل هر دو جهان را به فقیری دادن
ریزش سهلی از احسان سحرخیزان است
آبشان گر چه بود خون جگر، نان لب خشک
عالمی ریزه خور خوان سحرخیزان است
مشو از اس دل نازک ایشان غافل
که اثر گوش به افغان سحرخیزان است
خامش از شکوه چرخند که همچون خاتم
گردش چرخ به فرمان سحرخیزان است
نیست ممکن که گذارند به بستر پهلو
شوق تا سلسله جنبان سحرخیزان است
چه عجب گر به دعایی دل شب یاد کنند
صائب از حلقه بگوشان سحرخیزان است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۹۳ - خلوت فکر، پریخانه خاموشان است
خلوت فکر، پریخانه خاموشان است
گفتگو ابجد طفلانه خاموشان است
گوش امن و دم آسوده و آرامش جان
جمع در بزم حکیمانه خاموشان است
بادپیمای سخن خاک ندارد در دست
گنج در گوشه ویرانه خاموشان است
مطلب نور بصیرت ز پریشان سخنان
کاین چراغی است که در خانه خاموشان است
باده ای خاص بود هر قدحی را اینجا
دل روشن می پیمانه خاموشان است
صدف از راز دل بحر خبرها دارد
مخزن راز، نهانخانه خاموشان است
گر چه پروانه ندارد خطر از شمع خموش
حرف یک سوخته پروانه خاموشان است
نور فیضی که دو عالم به چراغش جویند
همه شب شمع سیه خانه خاموشان است
خواب در پرده چشمش نمک سوده شود
هر که را گوش به افسانه خاموشان است
راز پوشیده نه کوزه سربسته چرخ
در لب خامش پیمانه خاموشان است
صورتی را که توان داد به معنی ترجیح
نقش دیوار صنمخانه خاموشان است
نیست بر مهره گل دیده بالغ نظران
از نفس سبحه صد دانه خاموشان است
به گریبان تأمل سر خود دزدیدن
صدف گوهر یکدانه خاموشان است
اگر آن مخزن اسرار کلیدی دارد
بی سخن، قفل در خانه خاموشان است
بال طوطی که به اقبال سخن سبز شده است
یکقلم سبزه بیگانه خاموشان است
می نابی که ندارد رگ خامی صائب
فرش در گوشه میخانه خاموشان است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۹۴ - نمک عشق در آب و گل درویشان است
نمک عشق در آب و گل درویشان است
حاصل روی زمین در دل درویشان است
نور خورشید به ویرانه فزون می افتد
بیشتر لطف خدا شامل درویشان است
دل بیدار ازین صومعه داران مطلب
کاین چراغی است که در محفل درویشان است
گر چه از هر جگر چاک به حق راهی هست
راه نزدیکترش از دل درویشان است
سیل از خانه به دوشان چه تواند بردن؟
دل دریای خطر ساحل درویشان است
نغمه بال وپر سیرست سبکروحان را
ناله نی حدی محمل درویشان است
در زمینی که ازو بوی دل آید به مشام
پا بیفشار که سر منزل درویشان است
می کند سلطنت فانی خود را باقی
پادشاهی که دلش مایل درویشان است
دل پر آبله از سینه زهاد مجوی
جای این گنج گهر در دل درویشان است
پیش شمشیر قضا دست نمی جنبانند
جگر شیر کباب دل درویشان است
کیمیایی که ازو قلب جهان زر گردد
در رکاب نظر کامل درویشان است
در بساط من سودازده ز اسباب جهان
نیم جانی است اگر قابل درویشان است
چرخ با این همه انجم که در او می بینی
مشتی از خرمن بی حاصل درویشان است
جلوه نور حق از خاک سیه می بینند
در و دیوار کجا حایل درویشان است؟
گر چه از مردم دنیاست به ظاهر صائب
طینت خاکی او از گل درویشان است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۹۵ - صدف بحر بقا سینه درویشان است
صدف بحر بقا سینه درویشان است
گوهر آن، دل بی کینه درویشان است
هر چه دارد فلک از بهر فقیران دارد
ماه نو صیقل آیینه درویشان است
مشت خونی که دل نافه ازو پر خون است
در ته خرقه پشمینه درویشان است
چهره نعمت الوان شهان چون لاله
داغ نان جو و کشکینه درویشان است
نیست در هفته ارباب توقع تعطیل
صبح شنبه شب آدینه درویشان است
می شود دل ز قبول نظر خلق سیاه
دست رد صیقل آیینه درویشان است
دل آسوده ز گنجینه شاهان مطلب
این گهر در صدف سینه درویشان است
نیست امروز هواخواه فقیران صائب
مخلص و بنده دیرینه درویشان است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۹۶ - لب خاموش نمودار دل پر سخن است
لب خاموش نمودار دل پر سخن است
جبهه بی گره آیینه خلق حسن است
چون خدنگی که کند دست در آغوش کمان
به میان رفتن من بهر کنار آمدن است
وادی عشق نگردد به گرانجانی قطع
قدم اول این راه سفر در وطن است
مانع وحدت عارف نشود کثرت خلق
بیشتر خلوت این طایفه در انجمن است
باده در ساغر من خون جگر می گردد
خاک پیمانه من از گل بیت الحزن است
سرمه از فیض سفر مایه بینش گردید
صیقل تیرگی بخت جلای وطن است
لب افسوس مرا زخم پشیمانی نیست
دست بر هم زدن من مژه بر هم زدن است
پنبه از گوش برون کن که بناگوش سفید
دم صبحی است که صبح دوم آن کفن است
جز خراش جگر و چهره خونین صائب
دیگر از نام چه در دست عقیق یمن است؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۹۷ - کلک من شعله برجسته این نه لگن است
کلک من شعله برجسته این نه لگن است
شمع من باعث دلگرمی هفت انجمن است
تا خراشیده نگردد، نشود صاحب نام
دل رنگین سخنان همچو عقیق یمن است
به که مقراض به سررشته امید زنم
زخم را بخیه درین ملک ز تار کفن است
زرپرستان بپرستند چو خورشید بلند
کرم شب تابی اگر در دل زرین لگن است
به سر آمد شب غربت، غم دل کرد سفر
بعد ازین فصل شکر خنده صبح وطن است
نارسا گر نبود مستمع صاحب هوش
کوتهی زینت شایسته زلف سخن است
سخن است این که شود تشنه لبی کم ز عقیق
لب او می مکم و آتشم اندر دهن است