تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۱۶ - حکایت از تاریخ دهقان در صعوبت صحبت احمقان
رقم کرده با نوک کلک دبیر
به نامه، جهاندیده دهقان پیر
که از عهد شیث و کیومرث و جم
چنین است رسم ملوک عجم
که چون خشم گیرند بر عاقلان
نشانندشان همسرِ جاهلان
غضب چون نمایند بر بخردی
به زندان کنند اندرش با ددی
نه آن دد که مردم دری کار اوست
همان دد که از مردم سفله خوست
بتر زین نباشد عذابی الیم
که با احمقی همسر افتد حکیم
کریمی که جفت لئیمان شود
برو سختی مردن آسان شود
ازین است کز سرور کاینات
جهان معانی، علیه الصّلات
چنین است فرمان که باشد سه تن
سزای ترحّم، به دور زمَن
عزیزی که چرخش به خواری کشد
توانگر که از فقر تلخی چشد
سیم بخردی کز جفای سپهر
شود سُخرهٔ جاهل دیو چهر
خدای کرم گستر ذوالجلال
نیوشندهٔ راز و دانای حال
مرا زین سه محنت رهایی دهد
وزین بستگی، دلگشایی دهد
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۱۷ - در نوائب زمان و معاتبهٔ سفلگان گوید
به عهدی که طبعم نوا ساز بود
سریر نیم نغمه پرداز بود
حماری به دعوی دهن بازکرد
ز خر خانه ای عرعر آغاز کرد
چو سنبل برآشفت کلک دبیر
که منکر صداییست، صوت الحمیر
چو خر دعوی نکته سنجی کند
ورق زشت، چون روی زنجی کند
چها می کند سفله پرور جهان؟
الی الله اشکو کروب الزمان
به جایی رسیده ست ادراک و هش
که خر نغمه سنج است و بلبل خمش
مرا پنجهٔ شیرگیر قلم
بر آن شد که نایش بپیچد به هم
بدرّد بر اندام، چرم خبیث
روانش بنالد که اَینَ المغیث
سر مار را کوفتن طاعت است
ز رَه خار و خس روفتن حکمت است
چو کژدم گذاری فراغت چمد
تن آسایی از خلق یزدان بَرد
ولیکن نیارست طبع غیور
که سرپنجه بازد به خفاش کور
نزیبد که در گیر و دار سگان
شود رنجهه بازوی شیر ژیان
مرا خامه شیر است، بل اردشیر
که افکنده در مغز گردون صریر
به جایی که گردن فرازی کند
سر خصم با نیزه بازی کند
چو گردد علم کاویانی درفش
رخ مدعی چیست؟ زرد و بنفش
چنین است هنجار گردون پیر
که با بلبلان، زاغ سنجد صفیر
تغافل کند خامه ام تن زده
که بی بانگ خر نیست این خرکده
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۱۸ - حکایت از واردات خویش
فتادم شبی در بیابان حی
نمودم بسی راه، سرگشته طی
شبی تیره دل چون سر زلف یار
پریشان و درهم، من از روزگار
بسی پیشم آمد نشیب و فراز
که نادیده بودم به عمر دراز
در آن دشت حیرت ندیدم رهی
نجستم نشانی ز منزلگهی
اساس شکیبایی از جای رفت
که هوش از سر و قوّت از پای رفت
ز سعیم فزون، کار دل خام شد
زبان چون جرس خشک در کام شد
به گم کرده راهان تفسیده کام
خط جاده می باید و خطّ جام
نهان بود شب در سیاهی فقط
سوادی نشد روشن از این دو خط
در آن شوره زار قیامت نهیب
مرا سوخت گرمای دوزخ لهیب
زلال حیاتم شد اندر مغاک
تپان اوفتادم چو ماهی به خاک
گسست از تپش تار و پود امل
گلوگیر جان شد پلنگ اجل
کشاکش چو تار نفس را گسیخت
به رخساره ام رشحه ای چند ریخت
برآمد فروخفته چشمم ز خواب
که روشن شود چشم نرگس ز آب
چه شد گر قضا دشنه خون خوار داشت؟
که سرگشتگی ها به من کار داشت
همانا که فرّخ لقا خضر بود
که گرد غم از چهره ام می زدود
به کف جرعه ای داشت کوثر سرشت
تموز مرا کرده اردی بهشت
سبک جستم از جای شوریده وار
زدم بوسه بر دامنش بی شمار
گرفتم سر آستینش به چنگ
بنالیدم آنسان که بگداخت سنگ
سرم را گرفت از کرم در کنار
غم از دل رود، چون رسد غمگسار
نهاد آن سفالین قدح بر لبم
برآمیخت با موج کوثر تبم
غم و رنج دیرینه از یاد رفت
غباری که دل داشت بر باد رفت
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۱۹ - حکایت در مکافات درست کرداران و مجازات نیکوکاران
شنیدستم از راوی باستان
که سلطان عادل انوشیروان
گذر کرد روزی به دهقان پیر
که هر موی او بود چون جوی شیر
به صورت کمان بود آن خسته حال
که می کشت با قامت خم، نهال
عجب ماند سلطان با رای و هوش
ز پیر امل پرور سخت کوش
عنان تکاور کشید از نورد
پی آزمون جهان دیده مرد
حکیمانه پرسید ازو کاین نهال
ثمر می رساند پس از چند سال؟
جهان دیده گفتا جهان دار را
که خواهد ثمر، سال بسیار را
جهان دار گفتش خِهی حرص و آز
که طی کرده ای راه عمر دراز
هنوزت درین تنگنای محل
فراخ است، میدان طول اَمَل
تبسم کنان، پیر روشن روان
به پاسخ چنین گفت کای نکته دان
نیم بند فرمان آز و اَمَل
که دل می خراشم به ذوق عمل
به یک عمر درکشتزار جهان
نخوردیم جز کشتهٔ دیگران
کنونم، مکافات را کار بند
بکاریم تا دیگران برخورند
جهان دار گفتش زِه ای زنده پیر
مرا زنده کردی به این خوش صفیر
چو کان خرد دید در پیکرش
ببخشید یک پیل بالازرش
چو احسان شه دید پیر نژند
بخندید کای شاه فیروزمند
بدین چستی و چابکی از نهال
ثمر یافتم، دولت بی همال
به این زودی ای خسرو کامکار
کدامین نهال است کآید به بار؟
شه این نکته بشنید و چون گل شکفت
دو چندان زرش داد و بدرود گفت
حزین، از دل و دست فرسوده کار
مکافات نیکان چه داری بیار
تو را جز سخن گفتن نغز نیست
ز کردار جز خامه در دست چیست؟
سر خامه ات آسمان سای باد
کلامت به دلها پذیرای باد
نپیچیده تا پنجه ات روزگار
به دلها نهال نوایی بکار
نگویی که باقی ست فرصت هنوز
چه دانی که بیند شبت روی روز؟
چو مرغ سحرخوان نوایی بزن
به این خفته شکلان صلایی بزن
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۲۰ - حکایت در تحذیر از انس به زخارف کودک فریب
شنیدم که یحیی بن برمک پگاه
به بغداد می دید عرض سپاه
جوانی بدید از هژبران جنگ
که بربسته بر خنگ، چرم پلنگ
زخامی بدان شیوه مشعوف بود
نمایش کنان جلوه ای می نمود
ز وضعش برآشفت و دیدش شگفت
دل پخه مغزش، رمیدن گرفت
بگفتا بگویید این خام را
نسنجیده نیرنگ ایّام را
ز خامی چه نازی به این پاره پوست؟
اگر پوست از مغز دانی نکوست
نهشتند این بر پلنگ درشت
چه سان اشهبت را بماند به پشت؟
چنین است رسم خسیسان دهر
که از کمتر از خویش گیرند بهر
شریفی بباید که از کاینات
فشاند چو ما دامن التفات
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۲۱ - در فصل خطاب و خاتمهٔ کتاب گوید
حزین از سخن سنجی بی حضور
دل نکته پرداز من شد نفور
چه یارا زبان را، چو دل یار نیست؟
چو دل تنگ شد جای گفتار نیست
دو نیم است و تنگ است دل چون قلم
به این خامهٔ تنگ شق، چون کنم؟
همان به که از نغمه گردم خمش
درین تنگنای سخن سنج کش
اگر هست گوش نیوشنده ای
شناسای درد خروشنده ای
تواند ز یک نکته ام طرف بست
وگرنه چرا بایدم سینه خست؟
سخن سنج اگر هست هشیار مغز
کند قوت جان این گهرهای نغز
ازین نامه، گردون پرآوازه شد
روان سخن گستران تازه شد
نوایی که این خامه بنیاد کرد
دل توسی و رودکی شاد کرد
به گوش نظامی اگر می رسید
خروش منِ خسروانی نشید
به تعظیم من، رخ نهادی به خاک
که احسنت، ای نیر تابناک
اگر سعدی شهد پرور ادا
شنیدی ز صور نی من نوا
سماعش ز سر عقل بردی و هوش
زبان مهرکردی، شدی جمله گوش
وگر نخل بند سخن پروران
رطب بردی از من، شدی مدح خوان
که نازد به دوران چرخ اثیر
به کلک جوان تو، ناهید پیر
تورا خامه شیریست زوبین به دوش
به میدان چرخ پلنگینه پوش
چو نظمم زلال خضر صاف نیست
ز انصاف می گویم، این لاف نیست
نبودی اگر دهر ناسازگار
جهان کردمی پر دُر شاهوار
نفس بر لبم جوی خونی شده ست
غبار دلم بیستونی شده ست
مرا از خداوند فریادرس
سبک باری دل امید است و بس
به این نکته بستم قلم را زبان
تحَصَّنتُ بالمالک المُستعان
خرابات ما، فیض بنیاد باد
خراباتیان را روان شاد باد
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۲۸ - تو را بر سر از فقر افسر نباشد
تو را بر سر از فقر افسر نباشد
گرت خاک میخانه بر سر نباشد
ز ظلمات عشق آب حیوان نیابی
گرت خضر فرخنده رهبر نباشد
به بحری فرو برده ام سر کز آنجا
توان سر بر آورد اگر سر نباشد
سمندر عجب گر در آخر بسوزد
مگر در دلش مهر آذر نباشد
کجا در صف عاشقان سر بر آری
گرت بر سر از خاک افسر نباشد
چو عیسی به گردون رود مرد سالک
گرش در دل اندیشۀ خر نباشد
به پای تو جانی است خواهم سپردن
مرا با تو سودای دیگر نباشد
غبارا از این بحر نتوان برون شد
به کشتی گرت صبر لنگر نباشد
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۵۰ - برآنم که گر جامی آرم به چنگ
برآنم که گر جامی آرم به چنگ
زنم سنگ بر شیشۀ نام و ننگ
از آنم شتاب است در دور جام
که دوران عمرم ندارد درنگ
نیندیشم از سختی راه دور
نباشد گرم توسن بخت لنگ
گر افتد بدستم گریبان مرگ
در آغوش جان گیرمش تنگ تنگ
اگر غرق دریای اشکم چه باک
نترسد ز طغیان دریا نهنگ
نرنجم که جانانه ام دست بست
اگرچه به دشمن دهد پالهنگ
بده ساقی آن آب یاقوت فام
ببین بر رخم اشک بیجاده رنگ
چه تدبیر کرد آن خردمند مرد
که پای طرب بست بر پای چنگ
مزن دم ز ناگفتنی کز کمان
چو بگذشت واپس نیاید خدنگ
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۸۹ - هلالم ز ابرو بتا تا نمودی
هلالم ز ابرو بتا تا نمودی
دل از دست دیوانۀ خود ربودی
کشد گر به بتخانه نقشت، مصّور
به یکدفعه بت ها کنندت سجودی
ندانم چرا شش جهت شد معطر
سحر شانه تا گیسوان را نمودی
به فتراک بستی دلم همچو آهو
چو عقده ز گیسوی مشکین گشودی
نماید به رویت دو زلف پریشان
چو پیچیده دودی به مجمر ز عودی
به سوز نهانی ز عشق تو اینک
لب خشک و چشم تر من شهودی
به نقشت قلم زد چو نقاش قدرت
ز نقشت همی خویشتن را ستودی
هزاران هزار آفرین صانعی را
که داد از عدم چون تویی را وجودی
به بیداریش چون نیابی غباری
هماره چو چشم خمارش غنودی
نیر تبریزی : سایر اشعار
شمارهٔ ۱ - مثنوی ساقی نامه
بیا ساقی ای محرم راز من
حریف کهن عهد دمساز من
از آن آتشین بادۀ لعل گون
که از رشگ سازد دل لعل خون
بمن ده که از خود خلاصم دهد
گذر بر سر بزم خاصم دهد
بیا ساقی ای مرهم درد من
وفاگستر و ناز پرورد من
ده آن می که مرهم نهد درد را
کند آتشین گونۀ زرد را
بده تا کنم چارۀ درد خویش
کنم آتشین گونۀ زرد خویش
بیا ساقی ایجان فدای تنت
بود تا بکی سرگردان با منت
از آن می که هوش از سر آرد بدر
بده تا کشم یکدو رطل دگر
مگر گیرم از عقل بیگانگی
شوم ایمن از دشمن خانگی
ز زندان تن پای بیرون نهم
چو دیوانگان سر بهامون نهم
بیا ساقی آن آب آتش وشم
که ناخورده از بوی او سرخوشم
بمن ده که با سردی روزگار
نمی بینم آب دگر سازگار
بیا ساقی آنکهنه اکسیر را
که ذوق جوانی دهد پیر را
بمن ده که چرخم ز جان سیر کرد
بدور جوانی مرا پیر کرد
بیا ساقی آن آب دیرینه سال
که دهقان ورا پرورد در سفال
بیار و سفال دل آئینه کن
فرا یادم از عهد دیرینه کن
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۵ - خطت را بدایت به غایت خوش است
خطت را بدایت به غایت خوش است
تماشای آن بی نهایت خوش است
به تیری دل بی نوا را بساز
که از پادشاهان عنایت خوش است
ز زلف حبیب و ز جور رقیب
به اصحاب شکر و شکایت خوش است
مکن واعظا شرح جز وصف عشق
که با عاشقان این حکایت خوش است
نه امروز با درد او دل خوشم
جراحات او از بدایت خوش است
چه خوش گفت شستم ز خون تو دست
که قولش به وجه کنایت خوش است
بگو شاهدی یک حدیثی ز عشق
که از قول تو این روایت خوش است
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۲۶ - قدت سرو گفتیم و رویی نداشت
قدت سرو گفتیم و رویی نداشت
چو زلف تو هم مشک بوئی نداشت
فرات ار چه سیل در سیل بود
چو چشمم بسی جست و جویی نداشت
دل ریش من هر شبی تا سحر
بجز ذکر تو گفت و گویی نداشت
محیط ار چه در خویشتن غرقه بود
چو مژگان من آب رویی نداشت
بحسرت چو شد شاهدی زیر خاک
جز آن خاک کو آرزویی نداشت
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۴۲ - ز زلف تو جان چون شود فارغ آیند
ز زلف تو جان چون شود فارغ آیند
که هر رشته‌ای بر رشته‌ای هست پیوند
به تیری ز مژگان نواز این دلم را
از آن چشم سحار این جور تا چند
شکر گر مکرر کند نام خود را
شکر خنده بنما از آن لب به کل قند
گشاد دل از زلف دل بند توست
سپاریم ما هم دل خود به دلبند
مبادا دل از درد داغ تو خالی
کزین درد و داغ‌ست پیوسته خرسند
جنون ورز شاهدی گر عاشقی تو
که دیوانگی نیست کار خردمند
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۵۷ - رخش آتشم در درون می برد
رخش آتشم در درون می برد
دو زلفش ز عقلم برون می برد
ندانم چه شد عقل و اندیشه را
که عشقم به سوی جنون می برد
دلم را که پر بود از عقل و هوش
دو چشم تواش با فسون می برد
به پابوس تو سرو را آب جوی
به زنجیرها سرنگون می برد
اگر شاهدی برد جان از لبت
ز زنجیر زلف تو چون می برد
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۹۷ - چو چشم تو من فتنه جویی ندارم
چو چشم تو من فتنه جویی ندارم
چو زلف تو آشفته خویی ندارم
چنان کرد عشقت مرا پیش مردم
که جز اشک خود آب رویی ندارم
ز اشکم به هر سو روان گشته جویی
جز آن سرو قد جست و جویی ندارم
ز سودای زلف تو دیوانه گشتم
جز آن زلف پروای مویی ندارم
بکش شاهدی را به زخمی به تیغت
که من غیر از این آرزویی ندارم
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۱۶ - اگر از دهان تو زد لاف پسته
اگر از دهان تو زد لاف پسته
نرنجی که آید به خدمت شکسته
و گر دم زد از جعد زلفت بنفشه
بیارند پیش تواش دست بسته
به رقص ایم از شادمانی در آن دم
که بینم خدنگ تو در دل نشسته
هر آن تیر کآمد ز شست تو بر دل
درون دلم سرو نازیست رسته
به زیر قد همچو نخل است بس دل
ز شوق رطب زان لب تو نشسته
چو زلف تو دارد سر قید دلها
نیابی دلی را از آن قید رسته
مکن شاهدی دعوی شعر دیگر
که نظمت چو بیتیست اشکسته بسته
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - خطت طعنه بر مشک و عنبرزده
خطت طعنه بر مشک و عنبرزده
قدت سرو را سایه بر سر زده
دو چشمت به مستی و غارت گری
به هر گوشه ملکی به هم بر زده
ز شوق دو لعل شکر بار تو
مگس را ببین دست بر سر زده
به شاهی معارض شد ه شاهدی
شده منفعل زو و بر در زده
ولیکن به اکسیر الفاظ پاک
سبق برده و سکه بر زر زده
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۰ - هر آن کس که دیده ست آن خاک پا
هر آن کس که دیده ست آن خاک پا
نیاید به چشمش دگر توتیا
رخت را به خورشید کردم مثل
بدیدم کنون از کجا تا کجا
زبویت دلم همچو گل بشکفد
چو بشکفتن گل ز باد صبا
زهی لعل تو خاتم ملک جم
رخ روشنت جام گیتی نما
کی آرم من آن زلف مشکین به چنگ
که جز نیم جانی ندارم بها
به زندان عشقت روانم اسیر
به زنجیر زلفت دلم مبتلا
مکش عاشقان را به تیغ ستم
که خون اسیران نباشد روا
دمد هم چنان بوی مهرت از آن
ز خاک جلال ار بروید گیا
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۹ - کجا گوهر وصلش آرم به دست
کجا گوهر وصلش آرم به دست
که جز باد چیزی ندارم به دست
سر زلف او تا نگیرد قرار
کی آید دل بی قرارم به دست ؟
گهش می فشانم سر خود به پای
گهش جان خود می سپارم به دست
بدادم دل از دست چون دیدمش
چه چاره نبود اختیارم به دست
ز تیغ نگارین اگر سرکشم
سزد گر ببندی نگارم به دست
سرآمد درین آرزو روز عمر
که افتد شبی زلف یارم به دست
الا ساقی از جام غم تا به کی
بده آن می خوشگوارم به دست
بنه برکفم باده بر یاد آن
که باد است ازو یادگارم به دست
ببازم سر خویش را چون جلال
مگر دامن وصلش آرم به دست
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۹۲ - مگر فتنه عشق بیدار شد
مگر فتنه عشق بیدار شد
که خلوت نشین سوی خمّار شد
بگویید با پیر دَ یرِ مغان
که دین کفر و تسبیح زنّار شد
عجب نیست سرّ انا الحق از آن
که مانند منصور بر دار شد
ایا دوستان! موسم یاری است
که کارم بدین گونه دشخوار شد
ایا عاشقان! نوبت زاری است
که احوال زار این چنین زار شد
چه می بود گویی که در داو عشق
که یک باره دست من از کار شد
دلم همچو بلبل بنالید زار
سحر چون صبا سوی گلزار شد
مگر پخت سودای زلفش دلم
که در چنگ محنت گرفتار شد
به عیّاری آموخت اینک جلال
چو جویای آن شیخ عیّار شد