تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۳۳ - مدام جام می او حیات می بخشد
مدام جام می او حیات می بخشد
همیشه همت او کاینات می بخشد
کمال بخشش ساقی نگر که رندان را
شراب و جام ز ذات و صفات می بخشد
دلت به دردی دردش دوا کن و خوش باش
که خسته ای و دم او شفات می بخشد
چه قدر خرقه که زنار بر میان داریم
به جای کعبه به ما سومنات می بخشد
بیا که زنده دلان کشتگان معشوقند
اگر تو کشتهٔ اوئی به مات می بخشد
دل یگانه من عاشقانه در دو سرا
برای یک جهتی شش جهات می بخشد
هزار رحمت حق بر روان سید ما
که روح او دل ما را حیات می بخشد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۳۶ - می محبت او راحتی به جان بخشد
می محبت او راحتی به جان بخشد
حیات طیبه و عمر جاودان بخشد
بنوش جام شرابی که نوش جانت باد
که لطف ساقی ما رند را به آن بخشد
ز قبله سر کویش دگر نپیچم روی
اگر خدای مرا بعد از این امان بخشد
چه پادشاه کریم است حضرت سلطان
هزار گنج به هر بنده رایگان بخشد
به عشق داغ محبت نهاده ام بر دل
ببین نشان محبت که آن نشان بخشد
کمال بخشش ساقی نگر که رندان را
شراب و نقل فراوان به هر زمان بخشد
چنانکه سید ما بخشش از خدا دارد
عجب مدار که او نیز آن چنان بخشد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۵۸ - وجود صورت و معنی ز جود ما باشد
وجود صورت و معنی ز جود ما باشد
وجود جود بر ما وجود ما باشد
حباب و موج که پیدا شده درین دریا
هر آنچه بود و بود عین بود ما باشد
ملک به امر خدا سر نهاده است زمین
برای رفعت خود در سجود ما باشد
حیات آب حیات از حیات ما دارد
بقای زنده دلان هم ز جود ما باشد
به سمع جان شنود عقل کل شود خاموش
در آن مقام که گفت و شنود ما باشد
بسوخت آتش ما عود مجمر افلاک
دماغ چرخ معطر ز دود ما باشد
چو نور سید ما شاهد است و مشهود است
یقین که در همه عالم شهود ما باشد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۷۰ - مدام همدم جام شراب خوش باشد
مدام همدم جام شراب خوش باشد
همیشه عاشق مست خراب خوش باشد
بیا به مکتب ما و کتاب عشق بخوان
که خواندن از سر ذوق این کتاب خوش باشد
بیا که ساقی ما مجلس خوشی آراست
بیا که دیدن او بی نقاب خوش باشد
رسید ساقی سرمست و جام می بر دست
حریف رند چنین بی حجاب خوش باشد
خیال عارض او نقش می کشم بر چشم
نگر که نقش خیالش در آب خوش باشد
هزار شاه گدای جناب ما باشد
اگر به جانب ما آن جناب خوش باشد
خوش است گفتهٔ سید که از سر ذوق است
به ذوق هر که بگوید جواب خوش باشد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۱۲ - دلی که درد ندارد دوا کجا یابد
دلی که درد ندارد دوا کجا یابد
بلای عشق ندیده شفا کجا یابد
کسی که همدم جام شراب نیست مدام
حضور ساقی سرمست ما کجا یابد
حریف ما نشده ذوق ما کجا داند
نخورده ساغر دردی صفا کجا یابد
خدای خود نشناسد کسی که خود نشناخت
ز خود چو بی خبر است او خدا کجا یابد
سریر سلطنت عشق پادشاهان راست
چنان مقام بلندی گدا کجا یابد
در این طریق فقیری که می نهد قدمی
فنای خود چو نجوید بقا کجا یابد
به نور عشق توان یافت نعمت الله را
کسی که عشق ندارد ورا کجا یابد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۶۹ - بیا که مجلس عشق است و طالع مسعود
بیا که مجلس عشق است و طالع مسعود
بیا که نوبت وصلست و وقت گفت و شنود
بیا که مطرب عشاق ساز ما بنواخت
بیا که ساقی وحدت سرسبو بگشود
بیا و جان عزیزت بیار در مجلس
که نقل مجلس ما غیر جان نخواهد بود
بیا و کشتهٔ ما شو که تا شوی زنده
بیا و بندهٔ ما باش و خواجهٔ موجود
بیا و جبههٔ دستار عقل را بفروش
که پیر میکدهٔ عشق این چنین فرمود
بیا که از لب ساغر حیات می ریزد
بیا که از دم مطرب همی سوزد عود
رسید عشق ز خمخانهٔ قدم سرمست
به یک کرشمه دل از دست عالمی بربود
کشیده بر کتب دل که ما محب تو ایم
نوشته بر ورق جان که ای مرا مقصود
بیا که میر خرابات نعمت اللهست
بیا که اول تلخ است و عاقبت محمود
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۳۴ - می محبت او نوش کن که نوشت باد
می محبت او نوش کن که نوشت باد
بیا و خدمت او نوش کن که نوشت باد
شراب پاک هلال است و ساقی سرمست
زلال نعمت او نوش کن که نوشت باد
همیشه رحمت او آبرو دهد ما را
ز آب رحمت او نوش کن که نوشت باد
چو جای جام و صراحی بیا به میخانه
به قدر همت او نوش کن که نوشت باد
بیا که قسمت ما کرده اند جام شراب
خوشست قسمت او نوش کن که نوشت باد
رسید ساقی کوثر حیات می بخشد
ز دست حضرت او نوش کن که نوشت باد
شراب سید ما جرعه ای به صد جان است
به یاد قیمت او نوش کن که نوشت باد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۴۹ - مده به باد هوا جان خویشتن بر باد
مده به باد هوا جان خویشتن بر باد
بنوش جام شرابی که نوش جانت باد
در آ به خلوت میخانه فنا بنشین
چه می کنی تو در این خانقاه ب بنیاد
هزار جان عزیزم فدای غم بادا
که خاطرم ز غم عشق می شود دلشاد
دلم ز دست بیفتاد در سر زلفش
اسیر گشت چه چاره کنم چنین افتاد
دمی که بی می و معشوق می رود باد است
دریغ عمر عزیزی که می رود بر باد
درم گشاد و گشادم از این درست که او
دری نماند که آن در به روی ما نگشاد
به جان سید رندان که از سر اخلاص
غلام خدمت اوئیم و بندهٔ آزاد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۰۰ - مدام همدم جام شراب باشد رند
مدام همدم جام شراب باشد رند
همیشه عاشق و مست وخراب باشد رند
حجاب زاهد بیچاره عجب طاعت اوست
ولی به مذهب ما بی حساب باشد رند
چو رند جام می بی حساب می نوشد
به نزد عقل کجا بی حساب باشد رند
لبش بر آب حیات و نهاده بر لب ما
مگر چو جام حباب پر آب باشد رند
به هر طریق که یابد رفیق راه رود
نماندهٔ سر آب و سراب باشد رند
به هیچ چیز نباشد مقید آن مطلق
کجا مقید علم و کتاب باشد رند
طریق رندی سید ز نعمت الله جو
که بی خطا رود و در صواب باشد رند
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۲۸ - بیا به دیدهٔ ما روی یار ما بنگر
بیا به دیدهٔ ما روی یار ما بنگر
بیا به نور خدا پرتوی خدا بنگر
بیا و دُردی دردش ز دست ما برکش
بیا به درد دل و آن گهی دوا بنگر
نظر ز غیر فروبند و چشم دل بگشا
به مردمی نظری کن خوشی بیا بنگر
بیا بیا که تو بیگانه نیستی از ما
به آشنائی ما رو در آشنا بنگر
توئی و وعدهٔ فردا و روی او دیدن
ببین به چشم من امروز حالیا بنگر
اگر تو آینهٔ دل زدوده ای به صفا
نگاه کن تو در آئینه و مرا بنگر
چو سید ار تو ندیدی جمال او به یقین
بیا به دیدهٔ ما در جمال ما بنگر
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۷۳ - به کام ماست می و جام و جسم و جان هر چار
به کام ماست می و جام و جسم و جان هر چار
چه خوش بود که بود یار آن چنان هر چار
حباب و قطره و دریا و موج را دریاب
به عین ما نظری کن یکی است آن هر چار
چهار حرف بگیر و خوشی بگو الله
یگانه باش و یکی را روان بخوان هر چار
حریف سرخوش و ساقی مست و جام شراب
امید هست که باشند جاودان هر چار
چهار طبع مخالف موافقت کردند
ببین مخالفت این مخالفان هر چار
یکی است اول و آخر چو ظاهر و باطن
چهار اسم مسمی یکی بدان هر چار
چهار یار رسولند دوستان خدا
به دوستی یکی دوست دارشان هر چار
چهار مرتبه سید تنزلی فرمود
ترقئی کن و می جو ز عاشقان هر چار
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۹۰ - به هر طرف که نظر می کنم توئی منظور
به هر طرف که نظر می کنم توئی منظور
که دیده است چنین فاش این چنین مستور
ز لطف تو نظری یافتم شدی ناظر
چه جای من که توئی ناظر و توئی منظور
چو نیست در دو جهان جز یکی کراست وصال
عجب بود که یکی از یکی بود مستور
به نور طلعت او روشن است دیدهٔ من
ببین که در همه عالم جز او که دارد نور
ز ذوق گفته ام این شعر بشنو از سر ذوق
کسی که ذوق ندارد ز بزم ما گو دور
مقام اهل دلانست صحبت جانم
چه جای روضهٔ رضوان چه قدر حور و قصور
حریف سیدم و ساقی خراباتم
مدام عاشق مستم نه عاقل مخمور
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۳۹ - به گوش و هوش من آمدند ای ساقی دوش
به گوش و هوش من آمدند ای ساقی دوش
که جام جم بستان و می حلال بنوش
بیا که مجلس عشقست و عاشقان سرمست
مدام همدم جامند و خم می در جوش
گشوده برقع صورت ز روی معنی باز
هزار جان شده حیران و عقلها مدهوش
به عشق ساقی رندان که جان من به فداش
سبوی مجلس رندان خوش کشم بر دوش
به مشت گل نتوان آفتاب را اندود
بگو به عاشق مستی که عشق را می پوش
به گندمی اگر آدم بهشت را بفروخت
تو باز خر به جوی و به نیم جو بفروش
شنو که سید سرمست وعظ می گوید
بگو خطیب مخوان خطبه یک زمان خاموش
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۴۵ - بیا و همدم ما شو به عشق او یک دم
بیا و همدم ما شو به عشق او یک دم
مباش غافل از این دم به جان بجو یک دم
مدام همدم جامیم و محرم ساقی
به جان او که نجوئیم غیر او یک دم
دمیست حاصل عمرت غنیمتی می دان
دریغ باشد اگر گم شود ز تو یکدم
سبوکشی خرابات ، دولتی باشد
بجو سعادت دولت بکش سبو یکدم
بنال بلبل مسکین که همدم مائی
بگیر دستهٔ گل را و خوش ببو یکدم
همیشه همدم رندان یک جهت می باش
مباش هم نفس زاهد دو رو یک دم
مگو حکایت دنیا و آخرت با ما
حدیث سید سرمست را بگو یک دم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۹۲ - منم که جام می ذوالجلال می نوشم
منم که جام می ذوالجلال می نوشم
همیشه بادهٔ عشق جمال می نوشم
مدام همدم جام شراب عشق ویم
می محبت او بر کمال می نوشم
چو من ز روز ازل مست ورند و قلاشم
عجب مدار که می لایزال می نوشم
بنوش دُردی دردش که نوش جانت باد
که من به عشق چو آب زلال می نوشم
هزار ساغر می نوش می کنم به دمی
هنوز می طلبم بی ملال می نوشم
خیال ماضی و مستقبلم نمی باشد
ز جام عشق می ذوق حال می نوشم
مدام ساقی سرمست نعمت اللهم
به شادی رخ او می حلال می نوشم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۹۶ - منم که عاشق دیدار یار خود باشم
منم که عاشق دیدار یار خود باشم
منم که والهٔ زلف نگار خود باشم
منم که سیدم و بندهٔ خداوندم
منم که دانه و دام شکار خود باشم
منم چو پرده و جانم امیر پرده نشین
منم که میر خود و پرده دار خود باشم
به هر کنار که باشم از این میان به یقین
چو نیک بنگرم اندر کنار خود باشم
به گرد کوه و بیابان دگر نخواهم گشت
به کنج دل روم و یار غار خود باشم
چرا جفا کشم از هر کسی درین غربت
به شهر خود روم و شهریار خود باشم
به غیر عشق مرا نیست کاری و باری
از آن مدام پی کار و بار خود باشم
از آنکه عاشق و معشوق نعمةاللهم
به گرد کار خود و کردگار خود باشم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۱۹ - خیال روی تو دائم به خواب می بینم
خیال روی تو دائم به خواب می بینم
مدام لعل لبت در شراب می بینم
تو نور دیدهٔ مائی تو را به تو نگرم
به چشم تو رخ تو بی حجاب می بینم
حباب و قطره و دریا و موج می یابم
نظر کنیم در اینها و آب می بینم
چو ماه روی تو ما را جمال بنماید
به نور طلعت تو آفتاب می بینم
اگر چه آب حیات از حباب می نوشم
چه سرخوشم که حیات از حباب می بینم
گشاده ایم سر خم و باده می نوشیم
بیا بنوش که خیر و ثواب می بینم
جمال ساقی کوثر که نور دیدهٔ ماست
به چشم سید مست خراب می بینم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۳۸ - به نور طلعت او گشته چشم ما روشن
به نور طلعت او گشته چشم ما روشن
نموده در نظر نور کبریا روشن
نگاه کردم و دیدم به نور او او را
به نور او بنگر تا شود تو را روشن
فروغ نور جمالش که شمع انجمن است
چراغ مجلس ما کرده حالیا روشن
اگر نه نور جمالش به ما نماید رو
جمال شه که نماید به هر گدا روشن
ندیده دیدهٔ بیگانه زان که تاریک است
ولی ببین که شده چشم آشنا روشن
گرفته جام می و مست آمده در بزم
به ما نموده در آن جام می لقا روشن
همیشه در نظرم نور نعمت الله است
نگر به دیدهٔ ما نور چشم ما روشن
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۰۹ - توئی که راحت جانی و دیده را دیده
توئی که راحت جانی و دیده را دیده
توئی که مثل جمال تو دیده نادیده
فروگرفت خیالت سواد مردم چشم
چنانکه نیست تمیز از خیال تا دیده
مرا دلیست چو آئینه روشن و صافی
نگاه کرده در آئینه و تو را دیده
ندیده دیدهٔ من در جهان به جز زویت
خوش است این نظر دیدهٔ خدا دیده
اگر چه موج محیطیم و عین دریائیم
به غیر ماست که ما را ز ما جدا دیده
به سوی مردم دیده نظر کن و بنگر
که نور دیدهٔ خود را به چشم ما دیده
هزار چشمه ز چشمم روان شود هر سو
از آنکه دیده به عین تو چشمها دیده
کسی که دیدهٔ بیگانه بین فرو بندد
هر آینه بودش دیدهٔ آشنا دیده
منم که عارف و معروف نعمت اللهم
ز لا اله گذشته بلای لا دیده
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۴۴ - به حق آل محمد به نور پاک علی
به حق آل محمد به نور پاک علی
که کس نبی نشده تا نگشته است ولی
ولی بود به ولایت کسی که تابع اوست
موالیانه طلب کن ولی ولای علی
به هر چه می نگرم نور اوست در نظرم
تو میل مذهب ما کن مباش معتزلی
لطیفه ایست بگویم اگر تو فهم کنی
که دید صورت و معنی حادث ازلی
اگر تو صیرفی چهارسوی معرفتی
چرا به پول سیه سیم خویش می بدلی
قبا بپوش و کمر بند و باش درویشی
چه حاصلست از آن تاج خرقهٔ عملی
ببین در آینهٔ ما به دیدهٔ سید
که تا عیان بنماید به تو خفی و جلی