تعداد ۶۷۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۴۰ - ملک جهان چون سویس باغ ندارد
ملک جهان چون سویس باغ ندارد
لالهٔ باغ سویس داغ ندارد
جز دل ایرانیان خسته درین ملک
یک دل غمگین کسی سراغ ندارد
مست نشاطند خلق و جز من بیمار
کیست که دایم به کف ایاغ ندارد
یک دل افسرده در تمام ژنو نیست
یک گل پژمرده هیچ باغ ندارد
وادی بی‌آب و سنگلاخ نیابی
غیر گلستان و باغ و راغ ندارد
شهر و ده اینجاست غرق نور ولیکن
مرکز ایران به شب چراغ ندارد
بلبل گویا به باغ گرم سرود است
لاشخور و کرکس و کلاغ ندارد
عاشق آزرده از رقیب نباشد
بلبلش آشفتگی ز زاغ ندارد
از غم ایران دلم گرفته به‌نوعی
کز پی درمان خود فراغ ندارد
جای غزل گفتن بهار همین‌جاست
حیف که مسکین ملک دماغ ندارد
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۶۸ - نیست کسی را نظر به حال کس امروز
نیست کسی را نظر به حال کس امروز
وای به مرغی که ماند در قفس امروز
گر دهدت دست خیز و چارهٔ خودکن
داد مجو زان که نیست دادرس امروز
آن که به پیمان و عهد او شدم از راه
نیست بجزکشتن منش هوس امروز
وان که دو صد ادعا به عشق فزون داشت
بین که چه آهسته می کشد نفس امروز
همتی ای دل که پس نمانی از اغیار
پیش نیفتدکسی که ماند پس امروز
خانه خداگو به فکر خانهٔ خود باش
زان که یکی گشته دزد با عسس امروز
ملت جاهل مکن مجادله با بخت
فروبزرگی به دانش است وبس امروز
خود غم خود می‌خور ای بهارکه هرگز
کس نکند فکری از برای کس امروز
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۴۳ - هدیهٔ دوست در زندان
حضرت سالار بهر مرغ گرفتار
از ره اکرام آب و دانه فرستاد
آب حیات اندرون کوزهٔ مینا
تا دهدم عمر جاودانه‌، فرستاد
هفت عددکوزهٔ نبات کرم کرد
سه خم شیرین می‌ مغانه ‌فرستاد
از سر انصاف‌، تلک عشرکامل
تا نزنم در نقیصه‌چانه‌، فرستاد
یاشد رمزی گر امتنان رهی را
خربزه‌بخشید و هندوانه‌فرستاد
دانست‌این بنده تشنهٔ سخن اوست
کاهلی طبع را بهانه فرستاد
خشک‌لبم یافت‌، زان قبل شکر تر
در عوض شکرین ترانه فرستاد
شکر کنم زو که این‌ همه شکر تر
در خم سربسته بی‌نشانه فرستاد
یا بدل شعر تازه نزلی موزون
شهد و شکر کرده در میانه فرستاد
بختش خواهم بلند و هیچ نبینم
کاو بفرستاد هدیه یا نفرستاد
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۶۰ - بد مکن
بد نکند هیچ کس به مردم و هم نیز
با بد مردم کسی شریک نباشد
بیتی خواندم به یک کتاب که هرگز
نیک‌تر از آن زر سبیک نباشد
« گر تو بدانی که‌بدچگونه‌قبیح است
هیچ نیاید زتوکه نیک نباشد»
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۸۹ - تسلیت
خواجهٔ فرخ سیر محمد دانش
ای که سخن گستری و دانش‌پرور
نثر تو چون بر صحیفه خامهٔ بهزاد
نظم تو چون در قنینه بادهٔ خلر
چون تو ندیدم سخنوری به ‌فصاحت
دیده و سنجیده‌ام هزار سخنور
همسر رنجم از آن که خاطر پاکت
رنجه شد از مرگ ناگهانی همسر
بود معزای آن کریمهٔ مغفور
پر ز خلایق بسان عرصهٔ محشر
آه و دریغا که من در آن شب و آن روز
بودم رنجور و اوفتاده به بستر
کاش که سر برنکردمی و ندیدی
خاطر آن خواجه را ملول و مکدر
دیدن یاران خوشست لیک به‌ شادی
نه بغمان کرده هر دو گونه معصفر
کار قضا بود شاد زی و مخور غم
هل که بداندیش تو بود به‌ غم اندر
بزم بیارای از دو آتش سوزان
ایدون کاندر رسید لشکر آذر
آن‌ یک در مرزغن چو گونهٔ معشوق
وان دگر اندر بلور چون لب دلبر
زخمه شهنازی و نوای قمر خواه
وان سخنان کز بهار دارند از بر
گاه بنوشند و گاه پای بکوبند
گاه ز بوسه دهند قند مکرر
گفت‌ حکیمی‌ جهان‌ سراسر وهم‌ است
گفت آن دیگر که بودنی است سراسر
گر همگی بودنی‌است غم نکند سود
ور همه وهم‌است‌باز شادی خوش‌تر
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۳۵ - تسلیت به سردار معزز حکمران بجنورد هنگامی که مادر او و مهرالسلطنه همسرش در یک زمان بدرود حیات گفتند
مگِری سردار، زان که گریه و زاری
سود ندارد در این زمانهٔ ریمن
رفته‌، به زاری وگریه باز نگردد
جز که‌ بخوشد دو چشم‌ و خسته‌ شود تن
مادر پرهیزگارت ار ز میان رفت
عز تو پاینده باد و بخت تو روشن
ور ز میان رفت مهر سلطنت تو
زنده به مانند ایلخانی و بهمن
ما همه ماندیم و آن عزیزان رفتند
درکنف رحمت خدای میهن
یکسره بایست راند تا سر منزل
هرکه ز من زودتر رسید به ازمن
ور غم هجران دل تو را بشکافد
مرهمی از صبر بر جریحه برافکن
گر به دل از صبر مرهمی ننهادی
کی ز بن چه برآمدی تن بیژن
جامه ی نیلی برآور از تن و درپوش
بر تنت از صبر و بردباری‌، جوشن
کسوت مردان مرد پوش و قوی باش
پیش بلیات این جهان کم از زن
گوش ندارد فلک به گریه و زاری
هیچ نیرزد جهان به ناله و شیون
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۳۷ - قطعهٔ الحاقی در پاسخ فانی سمنانی
فانی‌، کز زادن چنو سخن آرای
مادر ایام شد عقیم و سترون
خوشا زبن چامهٔ بدیع که باشد
باغی پریاسمین و خیری و سوسن
هر ورقی راکزو دو بیت نگاری
گردد بیغارهٔ پرند ملوّن
دیدم ازبن یک قصیده پاکی طبعش
دید توان نور آفتاب ز روزن
لیک من و فانی‌ایم بندهٔ ناصر
آنکه سروده است این چکامهٔ متقن
«‌دیر بماندم در این سرای کهن من‌»
«‌تاکهنم کرد صحبت دی و بهمن‌»
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شماره ۱۷۶ - خون سیاوش ریز در کف موسی
خون سیاوش ریز در کف موسی
قبلهٔ زردشت زن به خیمهٔ رستم
ملک‌الشعرای بهار : مسمطات
شکوه
زال زمستان‌ گریخت از دم بهمن
آمد اسفند مه به فر تهمتن
خور به‌فلک ‌تافت‌ همچو رای ‌پشوتن
آتش زردشت دی فسرد به گلشن
سبزه چو گشتاسب خیمه زد به گلستان
قائد نوروز چتر آینه گون زد
ماه سفندار مذ طلایه برون زد
ساری منقار و ساق پای به خون زد
هدهد بر فرق تاج بوقلمون زد
زاغ برون برد فرش تیره ز بستان
ماه دگر نوبهار، جیش براند
از سپه دی سلاح‌ها بستاند
کل را بر تخت خسروی بنشاند
بلبل دستانسرا نشید بخواند
همچو من اندر مدیح حجت یزدان
صدرا، ... خادم باشی
کرده به تکذیب من جفنگ تراشی
گوئی خود مرتشی نبوده و راشی
حیفست آنجا که دادخواه تو باشی
برمن مسکین نهند این همه بهتان
گر ره مدحش به پیش گیرم ننگست
ورکنمش هجو راه قافیه تنک است
صرف‌نظر گر کنم ز بسکه دبنگست
گوید پای کمیت طبعم لنگ است
به که برم شکوه پیش شاه خراسان
گویم شاها شده است باشی پر لاف
از ره عدوان به عیب بنده سخن باف
چاره کنش گر به بنده باشدت الطاف
گویم و دارم یقین که از ره انصاف
شاه خراسان دهد جزای وی آسان
تا که تبرّا بود به کار و تولّا
تا که پس از لا رسد سُرادق الا
خرّم و سرسبزمان به همت مولا
بر تو مبارک کند خدای تعالی
شادی مولود شاه خطهٔ امکان
ملک‌الشعرای بهار : مسمطات
در منقبت حضرت حجة (‌ع‌)
مژده که روی خدا ز پرده برآمد
آیت داور به خلق جلوه گر آمد
بی‌خبران را ز فیض کل خبر آمد
مظهرکل در لباس جزء درآمد
معنی واجب گرفت صورت امکان
شعشعه گسترد جلوهٔ صمدانی
گشت عیان سرّ صادرات نهانی
طاق طلب را قویم گشت مبانی
شاهد غیبی رسید و داد نشانی
از لمعات جمال قادر سبحان
از فلک کون تافت اختر تجرید
نفس احد سرزد ازهیولی توحید
لم‌یلد امروز یافت کسوت تولید
آنکه بدو زنده گشت هر سه موالید
وآنکه بدو تازه گشت چار خشیجان
عقل نخستین بزرگ صادر اول
کالبد مستنیر و جان ممثل
راه بدی را یکی فروخته مشعل
هادی و مهدی سمی احمد مرسل
حجة غایب ولی ایزد منان
قاعده ‌پرداز کارگاه الهی
راز جهان را دلش خبیرکماهی
جاهش برتر ز حد لایتناهی
فکربه کنه جلال و قدرش واهی
عقل به قرب کمال و جاهش حیران
شاهد غیبی و دلبر ازلی اوست
پرده‌نشین حریم لم‌یزلی اوست
باری سر خفی و نور جلی اوست
مرشد و مولا و پیشوا و ولی اوست
خواهش پیدا شمار و خواهش پنهان
ای قمر تابناک برج امامت
وی گهر آبدار درج کرامت
ای به قد و قامت تو شور قیامت
خیز و برافراز یک ره آن قد و قامت
خیز و برافروز یک‌ره آن رخ رخشان
غیر تو ای کنز مخفی احدیت
کیست که پیدا کند کنوز هویت
از تو عیان است جلوه صمدیت
هیچ تو را با خدای نیست دوئیت
ذات تو با ذات هواست یکسر و یکسان
خیز و عیان کن به خلق جلوهٔ دادار
خیز که حق خفت و گشت باطل بیدار
گر نکنی پای در رکاب ظفر یار
منتظرانت زنند ای شه ابرار
دست به دامان شهریار خراسان
زادهٔ موسی که طور اوست حریمش
عیسی گردون‌نشین غلام قدیمش
هر دو جهان ریزه‌خوار کف کریمش
آن که به فرمان واجب‌التعظیمش
بر جهد از نقش پرده ضیغم غژمان
خرگه ناسوت هست پایهٔ پستش
مسند لاهوت جایگاه نشستش
عقل خردمند گشته واله و مستش
غیرخدایش‌ مخوان که ‌هست ‌شکستش
بخ‌بخ از این عز و این جلالت و این شأن
ذاتش آئینهٔ خدای نما شد
گرچه خدا نیست کی جدا ز خدا شد
درگه او زیب بخش عرش علا شد
هر که به درگاه او ز روی صفا شد
ز اهل صفا شد بسان خواجه دوران
ملک‌الشعرای بهار : اشعار محلی
شمارهٔ ۹ - غزل
روی تو دیدم ز عمر دست کشیدم
چشم مو کاش کور مرفت که تور نمدیدم
ای بچه آهوی چین بروکه مو امروز
هرچه دویدم ردت‌، بذت نرسیدم
ابرو و چشمای تو چار آس و تو شاهی
دست خلی چار آس جورته دیدم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۸۵۶ - نیست غم نان و آب، گوشه نشین را
نیست غم نان و آب، گوشه نشین را
در رحم آماده است رزق، جنین را
پستی دیوار را زوال نباشد
سیل نسازد خراب خانه زین را
خشک تر از موجه سراب شمارد
تشنه دیدار او بهشت برین را
خال تو از خط به دل غبار ندارد
دزد شمارد بهشت خویش کمین را
کم نشود بوسه از لبش به گرفتن
موم نسازد تهی ز نقش، نگین را
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۲۵۳ - لطف بتان جانگدازتر ز عتاب است
لطف بتان جانگدازتر ز عتاب است
شبنم این باغ تلختر ز گلاب است
صلح سبکسیرشان تهیه جنگ است
چاشنی نوشخندشان شکراب است
رگ به تنم بی شراب ناب نجنبد
موجم و بال و پرم ز عالم آب است
هجر تو چون کوه آهن است زمین گیر
وصل تو چون ماه عید پا به رکاب است
پشت به دیوار ده که روی زمین را
نقش امیدی که هست موج سراب است
ما به کلید بهشت چشم نداریم
دیده امید ما به بند نقاب است
آه که در عهد این گسسته عنانان
مردمک مردمی به چشم رکاب است
نسیه مکن نقد خود که هر گل صبحی
در نظر خود حساب، روز حساب است
صحبت گرم ترا کباب چه حاجت؟
تا بط می جلوه کرده است کباب است
مرغ دلی را که رو به حلقه دام است
خار و خس آشیانه چنگ عقاب است
گوش به هر حرف کی کنند خموشان؟
کوزه سربسته تشنه می ناب است
آخر نومیدی است اول امید
خواب چو در دیده سوخت سرمه خواب است
چشم تو صائب اگر غبار ندارد
خشت سر خم کم از کدام کتاب است؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۲۵۴ - حلقه گوش تو گوشواره صبح است
حلقه گوش تو گوشواره صبح است
خال بناگوش تو ستاره صبح است
جلوه تو شوختر ز برق تجلی
چشم تو خندانتر از ستاره صبح است
گوشه ابروی فیض و صیقل توفیق
موجه ای از بحر بی کناره صبح است
شیر ز پستان آفتاب نگیرد
طفل غیوری که شیرخواره صبح است
داغ جگرسوز عشق و سینه روشن
مهره خورشید و گاهواره صبح است
هر نفسی کز جگر به صدق برآید
کم مشمارش که در شماره صبح است
علم لدنی که در کتاب نگنجد
جمله در اوراق پاره پاره صبح است
حسن گلوسوز قندهای مکرر
منفعل از خنده دوباره صبح است
عمر دوباره که خلق طالب اویند
در گره خنده دوباره صبح است
از دم صائب بود گشایش دلها
جامه گل پاره از اشاره صبح است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۲۵۵ - حلقه آه مرا سپهر نگین است
حلقه آه مرا سپهر نگین است
گریه من روشناس روی زمین است
تا تو به چشم رکاب پای نهادی
عشرت روی زمین به خانه زین است
رزق من از شاهراه گوش درآید
روزی من چون صدف ز در ثمین است
هر چه بکاری، همان نصیب تو گردد
دانه خود پاک کن که خاک امین است
همت سرشار، سرو عالم بالاست
وسعت مشرب بهشت روی زمین است
خاطر خرم دگر کسی ز که جوید؟
صبح در ایام ما گرفته جبین است
مقصد کوته نظر، بلند نباشد
منزل دور رکاب، خانه زین است
بیهده صائب مکن ز بخت شکایت
چشمه حیوان سیاه خانه نشین است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۴۹۴ - آتش عشق تو چون زبانه برآرد
آتش عشق تو چون زبانه برآرد
از دل سنگ آه عاشقانه برآرد
تا به یکی بوسه خوش کند دل عاشق
زان دهن تنگ صد بهانه برآرد
گوشه نشینی براق عالم بالاست
بیضه پر و بال از آشیانه برآرد
هر که فرو برد سر به جیب تأمل
کشتی از این بحر بیکرانه برآرد
روزی برق است خرمنی چو صبحش
حاجت موری به یک دو دانه برآرد
غوطه به خون شفق دهند چو صبحش
هر که نفسهای بیغمانه برآرد
ترک کجی کن که تیرراست چو گردد
گرد به یک حمله از نشانه برآرد
دانه امید را چو خوشه پروین
از دل شب گریه شبانه برآرد
مطرب آتش نوای خامه صائب
از دوجهانت به یک ترانه برآرد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۴۹۵ - رتبه خال تو مشک ناب ندارد
رتبه خال تو مشک ناب ندارد
نقطه شک حسن انتخاب ندارد
سینه بی داغ آب وتاب ندارد
خانه بی روزن آفتاب ندارد
فکر عمارت غبار خاطر جمع است
گنج گهر وحشت ازخراب ندارد
طول امل در بساط ساده دلان نیست
دشت جنون موجه سراب ندارد
از دل قانع مجو تردد روزی
هر که به منزل رسد شتاب ندارد
آب شود ز انفعال اگر همه سنگ است
هر که درایام گل شراب ندارد
موی ز آتش دمیده خط خوبان
پیش میان تو پیچ وتاب ندارد
رتبه چهره است در صفا بدنش را
دفتر گل فرد انتخاب ندارد
بیجگر گرم گریه را اثری نیست
آب رگ تلخی گلاب ندارد
ما ودیار جنون که هیچ کس آنجا
فکر مآل وغم حساب ندارد
هست شب وروز در سفر دل روشن
دیده شوخ ستاره خواب ندارد
آب گهر از قرار خویش نگردد
ملک رضا بیم انقلاب ندارد
چون مه عید آن که پیشه ساخت تواضع
عیش جهان دستش از رکاب ندارد
سرو ز آزادگی ستاده به یک جا
هر که گذشت از جهان شتاب ندارد
پس نستاند کریم داده خود را
ابر ز گوهر امید آب ندارد
تا در دل شد گشوده بر رخ صائب
روی توجه به هیچ باب ندارد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۴۹۶ - در دل ما بخت سبز بارندارد
در دل ما بخت سبز بارندارد
دانه ما زنگ نوبهار ندارد
چشم شرر در کمین سوختگان است
با دل افسرده عشق کار ندارد
شیشه دلان راست بیم سنگ ملامت
سیل محابا ز کوهسار ندارد
عشق بود فارغ از کشاکش عشاق
گنج غم پیچ وتاب مار ندارد
هر که به مرهم گرفت رخنه دل را
راه برون شد ازین حصارندارد
درد به اندازه طبیب فرستند
نیست غم آن را که غمگسار ندارد
برگ نشاط زمانه پنبه گوش است
گل خبر از ناله هزار ندارد
سر ز گریبان برون میار که این بحر
موج به جز تیغ آبدار ندارد
در دل خرسند نیست حسرت دنیا
نعمت آماده انتظار ندارد
قافله شوق بی نیاز ز خضرست
ریگ روان با دلیل کار ندارد
چهره زرین خراج هر دو جهان است
عاشق اگر قصر زرنگار ندارد
پاره بود همچو صبح پرده رازش
از دل شب هر که رازدار ندارد
هر که نگیرد کناره از همه عالم
راه در آن بحر بیکنار ندارد
سنبل فردوس اگر چه دیده فریب است
رتبه آن زلف مشکبار ندارد
سوخت دل عالم از نوای تو صائب
هیچ دل گرمی این شرار ندارد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۴۹۷ - قد ترا سرواعتدال ندارد
قد ترا سرواعتدال ندارد
این خم وچم ابروی هلال ندارد
رتبه درویش را به شاه چه نسبت
دولت آزادگی زوال ندارد
هیچ دلی نیست بی غبار کدورت
روی زمین چشمه زلال ندارد
در سر این چارسو که سنگ عقیق است
گوهر ما قیمت سفال ندارد
شبنم من از رخ زوال چکیده است
طاقت خورشیدبی زوال ندارد
راستی قول سروگلشن جان است
حیف که باغ تو این نهال ندارد
صائب پشمینه پوش را که شناسد
مهر طلا بر قبای آل ندارد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۴۹۸ - دولت روشندلی زوال ندارد
دولت روشندلی زوال ندارد
آب گهر بیم خشکسال ندارد
سوخته را هیچ کس دوبار نسوزد
اختر اهل سخن وبال ندارد
نیست کم از وصل گل ندیدن گلچین
بلبل ما از قفس ملال ندارد
خاک نشینی کمال صافدلان است
آب لباسی به از سفال ندارد
ابر بهاران چرا خموش نشسته است
گر صدف ما لب سؤال ندارد
هر که دل خویش را چو عود نسوزد
ذوق پریخوانی خیال ندارد
از دل منعم مجو نسیم گشایش
خانه تن پروران شمال ندارد
صائب اگر چشم موشکاف ترا هست
جامه اطلس قماش شال ندارد