تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : اشترنامه
حكایت ابراهیم علیه السلام
چونکه ابراهیم در آتش فتاد
در میان آتش او بس خوش فتاد
آتش صورت بمعنی گشت باز
آنگهی بر رای دیگر کرد ساز
بود صورت آتشی بس سهمناک
شعله او گشت آنجا تفت ناک
چونکه ابراهیم اندر وی فتاد
راز خود بر لمعه آتش گشاد
هرکه او تسلیم شد در آتشش
گشت ریحان و گل آنجا آتشش
چونکه آتش آتش او را بدید
آتش صورت شد او را ناپدید
آتش روحانی از عزّت بتافت
آتش دیگر ز روحانی بیافت
آتش معنی عشق آمد پدید
معنی دیگر ز عشق آمد پدید
کل آتش چون خلیل کل پدید
بعد از آن گلها در آنجا بشکفید
آتش آنجا گاه یکسر کشت گل
چون نظر کرد و بدید او عکس کل
نقش کل هرجا که او حاصل شود
گر بود آتش از آن واصل شود
گفت حق یا نار کونی شو تو برد
آتش آنجا گاه کلّی گشت سرد
چون ندا آمد که آتش سرد شو
چون شنید آتش که ما را بردشو
گشت ریحان و گل آنجا آشکار
گشت ابراهیم آتش را نگار
هرکه او در آتش مطلق شود
در زمان آواز از آنجا بشنود
چون به بینی آتش عشقش دمی
چون توانی بود آنجا یک دمی
چون که آتش گشت واصل از ندا
چون ندا آید تو جانت کن فدا
از ندا تو جان خود ایثار کن
هر دوعالم را پر از انوار کن
آتشی واصل شد از عشق ندا
چون نداند کرد آتش جان فدا
آتشی چون میشود واصل ازو
چون نگردی یک دمی واصل ازو
آتش ابراهیم را چون روح گشت
تا که ابراهیم از وی برگذشت
تن فدا مانند ابراهیم کن
جان خود در راه او تسلیم کن
تن فدا کن هر زمان در راه حق
تا شود این جان توآگاه حق
آتش طبعی تو چون گل شود
آنگهی ذات تو تو کلّی کلّ شود
آتش طبع تو چون ریحان شود
جان تو خوش بوی و مشک افشان شود
آتش طبعی ز ره بردار تو
دیده عشق یقین بگمار تو
آتش طبعی بکش ای بی خبر
تا از آئینه بیابی تو اثر
هست آیینه دل و تو صورتی
تو بمثل بلغمی با قوتی
زود ناقورت ز صورت دور کن
آنگهی آئینه دل نور کن
دل ترا آئینه کون و مکان
این زمان در صورت حسی نهان
زنگ شرک آوردهٔ در وی بسی
کی نماید مر ترا زین سر بسی
آینه چون زنگ دارد پاک کن
بعد از آن آهنگ روح پاک کن
تا بدین آئینه تو راهی بری
در زمانی هر دو عالم بنگری
زود این کل را بکلی برزدای
تا شود پیدا دلیل و رهنمای
زود این آئینه از پرده برآر
تا شود کلّی ترا آن آشکار
زود آئینه برون کن از غلاف
تا شود پیداترا کل بی خلاف
زود آئینه بده بر صیقلی
تاکند صافی ترا بر مصقلی
زود آئینه برآور پیش خود
اندرو بنگر زمانی بی خرد
در درون پردهٔ ناموس بین
خویش را آئینه افسوس بین
چون دو آئینه که گردد روبهم
روشنی باشد ترا از بیش و کم
این رموز از آن بزرگ راه بین
یافتم اندر عیان عین الیقین
شرح این آیینه بسیاری بگفت
درّ این معنی عجایب او بسفت
عشق این آیینه را او آب داد
بعد از آن ترتیب این آئین نهاد
روی جانان اندر و پیدا شده
ای بسا کس کاندرین سودا شده
عقل هر دم بر خلاف آینه
میکند او مکرها هر آینه
گر تو این آینه داری صاف را
سرّ این آئینه گردد قاف را را
گر تو آئینه کنی دو روی را
جمله یک باشد ولی دو روی را
ثمّ وجه اللّه را از دیده دید
نقشها گردد ازو کل ناپدید
هست این آئینه آئین دو کون
مینماید رازهای لون لون
هست این آئینه کل معرفت
کی کند آئینه را آن جا صفت
پر صفت کردند این آئینه را
ره نبردند اندرین آئینه را
هرکسی عکسی ازین آئینه یافت
لیک هرگز هیچکس آئینه یافت؟
جز محمد سرّ این کس را نگشت
او بدانست این رموز هفت و هشت
لیک خود را کل کل در کل بیافت
گرچه در پرده بسی او ذل بیافت
سعی باید برد اگر میبشنوی
تو بدین گفتار کلّی بگروی
چون شود آئینه پیدا پیش تو
بد مبین و جمله نیک اندیش تو
چون ببینی روی خود آن جایگاه
یک زمانی تو نظر کن پیش گاه
تا ببینی آنچه با خود کردهٔ
زانکه هم آئینه و هم پردهٔ
هرچه کردی پیشت آید عاقبت
ای دریغا راه تو بر عاقبت
خیز تا رازی مگر بنمایدت
بی ره صورت رهی بگشایدت
چند سرگردان این پرده شوی
چند خود را راه گم کرده شوی
راه نزدیکست از تو دور شد
بود نزدیک ارچه از ره دور شد
نور عقشت گر رهی بنمایدت
در زمانی راز دل بگشایدت
نور عشق از عالم جان برترست
ذاتش از کون و مکان هم برترست
نور عشق از عالم تحقیق شد
لیک هر کس را نه این توفیق شد
گر ترا توفیق در کار افکند
راه این پرده تمامت بر درد
گر نباشد عشق تو بی رهبری
تو همی خواهی که برخود ره بری
گر نباشد عشق در کون و مکان
کی شود هرگز ترا عین عیان
گر نباشد عشق تو خود کی شوی
اندرین منزل کجا هرگز شوی
آینه است این عشق و دل شیدا نمود
هرچه بد در آینه پیدا نمود
آینه چون در درون پرده است
نور خود کلّی در آن گم کرده است
چون برون آید ز پرده آینه
رخ نماید هرچه هست هر آینه
چون به بینی کل تو آیینه است
خویشتن را بین که کل یک آینه است
چون ترا آئین نباشد زین سخن
کی توانی یافت این راز کهن
زود در آئین خود در ساز شو
یک دمی با آینه همراز شو
صیقل عشق از دلت پاکی کند
کی ترا آئینه اش خاکی کند
آینه اول بآتش در کنند
بعد از آن آن را بخاکستر کنند
صیقلی چون آینه دارد بدست
پس کند او رادر آن حالی بدست
اولش خاکستری ریزد درو
بعد از آن رویش دراندازد ازو
چند روز از یکدگر خالی کند
تا ورا روشن تن و صافی کند
چون شود صافی و بنماید جمال
همچنان خاکسترش ریزد ببال
تاکه او نیکو و صافی تر شود
روشنی او از آن خوشتر شود
عکس خود اول ببیند اندرو
بار دیگر در نهد صیقل درو
چند بارش هم چنین از روی رنگ
جمله بردارد از آنجا بی درنگ
سعی بی حد میبرد آن جایگاه
تاکه پیدا میشود آن جایگاه
روی عکس و هرچه پیش آید ورا
همچنان آن عکس بنماید ورا
آینه در پرده گر باشد مدام
کی ترا بنمایدت عکسی تمام
آینه چون زنگ باشد روی را
تف زنگ آرد در آنجا موی را
موی درآئینه تو هرگز مکن
تانگردد کم ترا سرّ سخن
این دل تو آینه است اندر نهان
لیکن اندر آن نهان عین عیان
هست این آئینه دل با هر کسی
اوفتاده در ره این گل بسی
آینه چون در گل و تاریک هست
لاجرم رخ را نه بینی درنشست
آینه چون از غلاف آید برون
در نمودن باشد اوعین فنون
آینه عشقست اندر دل نهان
در میان جان جمال حق عیان
آینه چون این زمان در پرده است
از تف آن راه جان گم کرده است
چون در آیی از درون پرده را
راه یابی بر معانی پرده را
هست این آیینه بر عکس خیال
هرچه بینی هست از عین محال
زنگ شرک از دل بکن خالی همی
اندرین آئینه بنگر یک دمی
روی دل صافی بکن تو بی خیال
معنی جان را ببین تو لامحال
معنی آئینه را تو باز بین
در درون دل تو صاحب راز بین
تن ترا از هر رهی برده خلاف
هست بگرفته در آئینه غلاف
پاک کن آئینه را در هر نفس
پیش او شو تا نمانی باز پس
هرکه او در راه استادست باز
همچنان کز راه افتادست باز
هرکه اندر پرده ره باز ماند
تاابد او بی دل و بی ساز ماند
راه بینا این بدان گفتم همی
تانهی بر این جراحت مرهمی
گر کسی در راه خواهد رفتن او
هم سخن در راه خواهد گفتن او
تاکه آن را نیز نزدیکش شود
راه بروی زود و آسان بسپرد
آن سخنها راه باشد راهبر
چند خواهی گفت اکنون راهبر
چند گویم راه تو بر پرده است
سالک دل راه خود گم کرده است
راه اونزدیک خواهد شد همی
اندرین ره پیر خواهدشد همی
در میان آتش او بس خوش فتاد
آتش صورت بمعنی گشت باز
آنگهی بر رای دیگر کرد ساز
بود صورت آتشی بس سهمناک
شعله او گشت آنجا تفت ناک
چونکه ابراهیم اندر وی فتاد
راز خود بر لمعه آتش گشاد
هرکه او تسلیم شد در آتشش
گشت ریحان و گل آنجا آتشش
چونکه آتش آتش او را بدید
آتش صورت شد او را ناپدید
آتش روحانی از عزّت بتافت
آتش دیگر ز روحانی بیافت
آتش معنی عشق آمد پدید
معنی دیگر ز عشق آمد پدید
کل آتش چون خلیل کل پدید
بعد از آن گلها در آنجا بشکفید
آتش آنجا گاه یکسر کشت گل
چون نظر کرد و بدید او عکس کل
نقش کل هرجا که او حاصل شود
گر بود آتش از آن واصل شود
گفت حق یا نار کونی شو تو برد
آتش آنجا گاه کلّی گشت سرد
چون ندا آمد که آتش سرد شو
چون شنید آتش که ما را بردشو
گشت ریحان و گل آنجا آشکار
گشت ابراهیم آتش را نگار
هرکه او در آتش مطلق شود
در زمان آواز از آنجا بشنود
چون به بینی آتش عشقش دمی
چون توانی بود آنجا یک دمی
چون که آتش گشت واصل از ندا
چون ندا آید تو جانت کن فدا
از ندا تو جان خود ایثار کن
هر دوعالم را پر از انوار کن
آتشی واصل شد از عشق ندا
چون نداند کرد آتش جان فدا
آتشی چون میشود واصل ازو
چون نگردی یک دمی واصل ازو
آتش ابراهیم را چون روح گشت
تا که ابراهیم از وی برگذشت
تن فدا مانند ابراهیم کن
جان خود در راه او تسلیم کن
تن فدا کن هر زمان در راه حق
تا شود این جان توآگاه حق
آتش طبعی تو چون گل شود
آنگهی ذات تو تو کلّی کلّ شود
آتش طبع تو چون ریحان شود
جان تو خوش بوی و مشک افشان شود
آتش طبعی ز ره بردار تو
دیده عشق یقین بگمار تو
آتش طبعی بکش ای بی خبر
تا از آئینه بیابی تو اثر
هست آیینه دل و تو صورتی
تو بمثل بلغمی با قوتی
زود ناقورت ز صورت دور کن
آنگهی آئینه دل نور کن
دل ترا آئینه کون و مکان
این زمان در صورت حسی نهان
زنگ شرک آوردهٔ در وی بسی
کی نماید مر ترا زین سر بسی
آینه چون زنگ دارد پاک کن
بعد از آن آهنگ روح پاک کن
تا بدین آئینه تو راهی بری
در زمانی هر دو عالم بنگری
زود این کل را بکلی برزدای
تا شود پیدا دلیل و رهنمای
زود این آئینه از پرده برآر
تا شود کلّی ترا آن آشکار
زود آئینه برون کن از غلاف
تا شود پیداترا کل بی خلاف
زود آئینه بده بر صیقلی
تاکند صافی ترا بر مصقلی
زود آئینه برآور پیش خود
اندرو بنگر زمانی بی خرد
در درون پردهٔ ناموس بین
خویش را آئینه افسوس بین
چون دو آئینه که گردد روبهم
روشنی باشد ترا از بیش و کم
این رموز از آن بزرگ راه بین
یافتم اندر عیان عین الیقین
شرح این آیینه بسیاری بگفت
درّ این معنی عجایب او بسفت
عشق این آیینه را او آب داد
بعد از آن ترتیب این آئین نهاد
روی جانان اندر و پیدا شده
ای بسا کس کاندرین سودا شده
عقل هر دم بر خلاف آینه
میکند او مکرها هر آینه
گر تو این آینه داری صاف را
سرّ این آئینه گردد قاف را را
گر تو آئینه کنی دو روی را
جمله یک باشد ولی دو روی را
ثمّ وجه اللّه را از دیده دید
نقشها گردد ازو کل ناپدید
هست این آئینه آئین دو کون
مینماید رازهای لون لون
هست این آئینه کل معرفت
کی کند آئینه را آن جا صفت
پر صفت کردند این آئینه را
ره نبردند اندرین آئینه را
هرکسی عکسی ازین آئینه یافت
لیک هرگز هیچکس آئینه یافت؟
جز محمد سرّ این کس را نگشت
او بدانست این رموز هفت و هشت
لیک خود را کل کل در کل بیافت
گرچه در پرده بسی او ذل بیافت
سعی باید برد اگر میبشنوی
تو بدین گفتار کلّی بگروی
چون شود آئینه پیدا پیش تو
بد مبین و جمله نیک اندیش تو
چون ببینی روی خود آن جایگاه
یک زمانی تو نظر کن پیش گاه
تا ببینی آنچه با خود کردهٔ
زانکه هم آئینه و هم پردهٔ
هرچه کردی پیشت آید عاقبت
ای دریغا راه تو بر عاقبت
خیز تا رازی مگر بنمایدت
بی ره صورت رهی بگشایدت
چند سرگردان این پرده شوی
چند خود را راه گم کرده شوی
راه نزدیکست از تو دور شد
بود نزدیک ارچه از ره دور شد
نور عقشت گر رهی بنمایدت
در زمانی راز دل بگشایدت
نور عشق از عالم جان برترست
ذاتش از کون و مکان هم برترست
نور عشق از عالم تحقیق شد
لیک هر کس را نه این توفیق شد
گر ترا توفیق در کار افکند
راه این پرده تمامت بر درد
گر نباشد عشق تو بی رهبری
تو همی خواهی که برخود ره بری
گر نباشد عشق در کون و مکان
کی شود هرگز ترا عین عیان
گر نباشد عشق تو خود کی شوی
اندرین منزل کجا هرگز شوی
آینه است این عشق و دل شیدا نمود
هرچه بد در آینه پیدا نمود
آینه چون در درون پرده است
نور خود کلّی در آن گم کرده است
چون برون آید ز پرده آینه
رخ نماید هرچه هست هر آینه
چون به بینی کل تو آیینه است
خویشتن را بین که کل یک آینه است
چون ترا آئین نباشد زین سخن
کی توانی یافت این راز کهن
زود در آئین خود در ساز شو
یک دمی با آینه همراز شو
صیقل عشق از دلت پاکی کند
کی ترا آئینه اش خاکی کند
آینه اول بآتش در کنند
بعد از آن آن را بخاکستر کنند
صیقلی چون آینه دارد بدست
پس کند او رادر آن حالی بدست
اولش خاکستری ریزد درو
بعد از آن رویش دراندازد ازو
چند روز از یکدگر خالی کند
تا ورا روشن تن و صافی کند
چون شود صافی و بنماید جمال
همچنان خاکسترش ریزد ببال
تاکه او نیکو و صافی تر شود
روشنی او از آن خوشتر شود
عکس خود اول ببیند اندرو
بار دیگر در نهد صیقل درو
چند بارش هم چنین از روی رنگ
جمله بردارد از آنجا بی درنگ
سعی بی حد میبرد آن جایگاه
تاکه پیدا میشود آن جایگاه
روی عکس و هرچه پیش آید ورا
همچنان آن عکس بنماید ورا
آینه در پرده گر باشد مدام
کی ترا بنمایدت عکسی تمام
آینه چون زنگ باشد روی را
تف زنگ آرد در آنجا موی را
موی درآئینه تو هرگز مکن
تانگردد کم ترا سرّ سخن
این دل تو آینه است اندر نهان
لیکن اندر آن نهان عین عیان
هست این آئینه دل با هر کسی
اوفتاده در ره این گل بسی
آینه چون در گل و تاریک هست
لاجرم رخ را نه بینی درنشست
آینه چون از غلاف آید برون
در نمودن باشد اوعین فنون
آینه عشقست اندر دل نهان
در میان جان جمال حق عیان
آینه چون این زمان در پرده است
از تف آن راه جان گم کرده است
چون در آیی از درون پرده را
راه یابی بر معانی پرده را
هست این آیینه بر عکس خیال
هرچه بینی هست از عین محال
زنگ شرک از دل بکن خالی همی
اندرین آئینه بنگر یک دمی
روی دل صافی بکن تو بی خیال
معنی جان را ببین تو لامحال
معنی آئینه را تو باز بین
در درون دل تو صاحب راز بین
تن ترا از هر رهی برده خلاف
هست بگرفته در آئینه غلاف
پاک کن آئینه را در هر نفس
پیش او شو تا نمانی باز پس
هرکه او در راه استادست باز
همچنان کز راه افتادست باز
هرکه اندر پرده ره باز ماند
تاابد او بی دل و بی ساز ماند
راه بینا این بدان گفتم همی
تانهی بر این جراحت مرهمی
گر کسی در راه خواهد رفتن او
هم سخن در راه خواهد گفتن او
تاکه آن را نیز نزدیکش شود
راه بروی زود و آسان بسپرد
آن سخنها راه باشد راهبر
چند خواهی گفت اکنون راهبر
چند گویم راه تو بر پرده است
سالک دل راه خود گم کرده است
راه اونزدیک خواهد شد همی
اندرین ره پیر خواهدشد همی
عطار نیشابوری : اشترنامه
رسیدن سالك وصول با پرده ششم
عاقبت آن سالک اندر پردهها
بود و میشد از یقین در پردهها
تا ششم پرده رسید آنگاه او
بعد از آن چون شد دگر آگاه او
دید ناگه پرده سبز و لطیف
در پس پرده یکی پیر شریف
ایستاده در بر آن پرده او
دم بدم میکرد در خود پرده او
پرده را در گرد او زین نور بود
گرچه آن پرده تمامت نور بود
پردهٔ بد سبز اما چون بهار
روی های او بمانند نگار
نورها از پردهها تابان شده
عکس آن بگرفته و تابان شده
نور او اسفید رنگ و رنگ رنگ
گرد خود پیچیده بود آن پرده تنگ
برکف دستش نهاده مهرهٔ
جوهری بی حد عجایب شهرهٔ
اندران مهره بسی خط داشته
برصفت آن لمعهها بفراشته
جوهری بد عکس آنجا خطها
گشته پیدا بر مثال استوا
گرد آن جوهر فراوان مرغ بود
عکس آن بر چشم ره بین مینمود
جملگی بر زنده بر روی افق
از برون پرده کرده یک تتق
یک تتق مانندهٔ خورشید بود
روشنی مانندهٔ ناهید بود
آنچنان پیر عزیز کامکار
جوهر اندر دست گشته نامدار
هر زمان آن جوهر پر عکس نور
از کف خود افکنیدی دور دور
بازگشتی جوهر اندر جای خود
پس طلب کردی همی مأوای خود
بازجای خود شدی جوهر همی
روشنی دادی در آنجا عالمی
پردهای بر عکس جوهر تابدار
گشته بود از پرتو خود پرنگار
روی پیرش بر مثل چون ماه بود
در درون پرده در آگاه بود
جوهر اندر دست کردی سرنگون
آمدی از روی جوهر نقش خون
درچکیدی خون ز جوهر ناگهان
محو گشتی خون جوهر در زمان
جوهر اندر خون برنگ خون شدی
عکس او نه خون ولی چون خون شدی
مرغکان چون آن بکردندی نگاه
آمدندی پیش آن جوهر براه
هرتنی زان مرغکان خون داشتند
گرچه یکسر دل پر از خون داشتند
خون گرفتندی زجوهر در زمان
درچکیدی هر زمان خون از دهان
پیر ناپیدا شدی در عکس آن
راه بین چون دید حیران گشت از آن
برفراز پیردید او یک شجر
برگشاده بود آنجا بال و پر
پهن بودش هر ورق چون آفتاب
جملهٔ رنگش چو نور ماهتاب
میوه او بود سر آویخته
اندر آن اشجارها بگسیخته
بود رنگ ساق او مانند خون
بال او رفته از آن پرده برون
گرچه زان سر دید اوآوازها
بانگ میکردند پر از رازها
بانگ میکردند بر آواز مرد
خود همی بودند اندر راز خود
راه بین آواز ایشان میشنود
لیک از گفتارشان آگه نبود
او نمیدانست تا چه گفتشان
بود ایشان را از آن کام و دهان
بود صندوقی نهاده پیش پیر
پر زجوهر عکس آن چون مه منیر
بس منوّر بود همچون آفتاب
خوش همی تابید از وی نور و تاب
نور آن صندوق اندر پرده را
اوفتاده بود روشن کرده را
نور آن بالای اشجار آمده
پیر اندر آن بتکرار آمده
هر زمانی یکسری ز آنجا بزار
اوفتادی پیر را اندر کنار
در کنارش چون سر افتاده شدی
پیر آن را ناگهان خود بستدی
بر سر صندوق کرده باز رو
پس نهادی سر در آنجا باز او
خوش نظر کردی بسوی آن درخت
اندر آن حیران بماندی مرد سخت
بار دیگر چون که بگذشتی از آن
یکسر دیگر در افتادی از آن
پیر بار دیگر آن صندوق را
در نهادی و فرو بستی ورا
آن سر از صندوق خاموش آمدی
چون کسی درخواب بیهوش آمدی
تن زدندی آن سران در پیش او
بار دیگرشان نبودی گفت و گو
مرغکان درگرد سرها بی خلاف
میپریدند اندر آنجا بی مصاف
روی سرها پیش پیر نامدار
بود هر یک بیقرار و زار زار
هر زمان آن پیر خوش بگریستی
اندر آن سرها همی نگریستی
زار میگفتی که ای دانای حال
تو همی دانی مرا راز از سئوال
تو همی دانی و بس من چون کنم
تا ازین احوال سر بیرون کنم
سالها شد تا مرا اینجایگاه
داشتی اندر میان پرده گاه
من چه دانستم که این پیش آیدم
این چنین احوال ها پیش آیدم
سرّ این گرچه نکردم آشکار
بی قرارم بی قرارم بی قرار
بی قراری میکنم این جایگاه
باز ماندم در درون پرده گاه
بیقراری میکنم اینجا دژم
بازمانده اندرین راه عدم
تو مرا اینجایگه آوردهٔ
چون نمیدانم کدامین پردهٔ
از برون پردهٔ یا از درون
هم درون و هم برونی هر دو چون
چون تویی در اول و آخر همی
بر دل ریشم بنه یک مرهمی
سوختم زانگه که دیدم راز تو
هم نگه دارم نگویم راز تو
هم مرا اینجایگه بنشاندهٔ
عاقبت از جایگاهم راندهٔ
این رموزم آشکارا کردهٔ
این دلم را پر ز سودا کردهٔ
این چنین رمزی کرا گویم ز تو
هم ترا و هم ترا جویم ز تو
تا کی این سر را ز اسرار آوری
مر مرا اینجا نه تنها بنگری
خون دلها اندر اینجا ریختم
ای بسا سرها که از تن ریختم
حکم حکم تست تو دانی همه
می بکن تو آنچه بتوانی همه
هم امیدی دارم اندر پردهات
هم مرا اینجا رسانی از رهت
من چنین ز اندوه دیدت سالها
این چنین زار ونحیف از حالها
گفت امید ترا حاصل کنم
عاقبت آنجایگه واصل کنم
آنچه گفتی راز من کن آشکار
تا کنم جان خود اندر ره نثار
اینک آمد آنچه تو فرمودهٔ
راست گفتی هرچه تو فرمودهٔ
پیک راه آمد مرا آگاه کرد
یک زمانم جان ز تن بیراه کرد
سوی تو خواهم کنون من آمدن
بی من آنجا خواهم آنجا من شدن
من نمانم تو بمان کلّی مرا
تا کنم تسلیم جان و تن فدا
این رموز تو یقین گردیده کل
بازدارم زین همه هستی و ذل
مر مرا زین پردهها بیرون فکن
همچو این سرها میان خون فکن
پیک آمد اینک آمد در حجاب
بی خلاف آمد برون او از حساب
راست کارم من کنون در باختم
چون بسی بازار نو برساختم
رازدار تو منم در پرده راز
پرده را از روی خود برگیر باز
من ترا خواهم ترا جویم ترا
سهل گردان هم مرا این ماجرا
سهل کن کارم بکلّی وارهان
ای مرا تو نور دیده هم عیان
جان خود ایثار راه تو کنم
خویشتن را در پناه تو کنم
راز منرا خود تومیدانی و بس
باز بستان این نفس را هم نفس
وارهان ما را ازین پرده تو کل
چون گرفتارم میان عزّ و ذل
جان خود در راه خواهم باختن
تا برون پرده خواهم تاختن
پرده از رویم تو بردارو یقین
روی خود بنما بنزد راه بین
این زمان جان من حیران ببر
کار من آسان کن ای میر بشر
این زمان کل تو گشتم چون کنم
تا که این پرده ز خود بیرون کنم
پردهام در ره حجابست و زوال
زان نمییابم وصال آن جمال
پرده بر در وارهان ای پرده در
پرده از کارم برافکن بی خبر
تا شوم مستغرق عزّ و جلال
لم یزالی لم یزالی لایزال
مرد سالک راه بین اندر زمان
چون بدیده راز او را بر عیان
در عجب اینجا بماند و لال شد
همچون آن پیر دگر بی حال شد
شد زبانش لال از آن گفت سؤال
در تفکّر مانده بود و در خیال
او بمانده زار و حیران در جنون
تا چه آید از پس پرده برون
بشنو این اسرار دیگر بی خلاف
محو شو تا وارهی از این گزاف
هرکه این اسرار دیگر بشنود
رازدان صانع اکبر شود
در زمان آن سالک صاحب نظر
ایستاده کرده بد بر وی نظر
در نظر آنجا بماند او ای عجب
تن ضعیف و زار مانده در تعب
آتشی آمد برون از آن درخت
شاخ او را پس بسوزانید سخت
جمله شاخ آن درخت و سر بسوخت
بار دیگر آتشی را بر فروخت
آتشی در کل آن پرده فتاد
بعد از آن روی خودآنجا گه نهاد
راه رو در حیرت آنجا گشت گم
خویش را در خویشتن میکرد گم
دهشت آتش چنان شد خوفناک
تا بنای راه بین گردد هلاک
گشت گرد آن شجر تا پاک گشت
همچو خاکستر شد و چون خاک گشت
سوی آن صندوق آتش در گرفت
هرچه بود آنجا بخشک و تر گرفت
آنچنان سرها که در صندوق بود
آتشی افتاد وبانگی میشنود
بانگ میکردند از صندوق راز
مرد ره بین گشت از آن اسرار باز
هر زمان از دهشت اسرار آن
میچمید از هر سویی آن رازدان
آمد از صندوق آوازی دگر
گفت خوش میباش تو ای بیخبر
چند باشی نیز سرگردان شده
اندرین اسرار تو حیران شده
خوش بایست اینجا و از آتش مترس
زین چنین رمز و معانی خوش مترس
چند خواهی بود از آتش رمان
گر بجوشد هم بیابی تو امان
لیک اسرار دگر در راه هست
گر نمیدانی زمانی کن نشست
تا ببینی سرّ اسرار قدم
هیچکس آگاه نبود لاجرم
چون تو میبینی زمانی صبر کن
تا شود پیدا مرین راز کهن
صبر کن یک دم مترس ای ناتوان
تا ببینی راز پرده بر عیان
آنچه تو دیدی رموز دیگرست
آنچه من دانم که از آن آگهست
من ترا این جایگاه آوردهام
لیک این ساعت ترا گم کردهام
عاقبت هم باز آن جایت برم
در مقام و جایو ماوایت برم
تو بدین دهشت کجا بینی مرا
تو کجا یابی مرا بی جان فدا
راز منهم من بدانم در نهان
کی ترا گردد چنین رازی عیان
گرچه بسیاری کشیدی رنج راه
صبر کن یکدم تو نیز این جایگاه
تاترا رازی دگر حاصل کنم
مر ترا از یک جهت واصل کنم
هرکسی را از ره دیگر برم
گه بپای آرم گهی از سر برم
آنچه من دانم نداند هر کسی
تا شود اسرار من برتر بسی
آنچه گفتی آنچه دیدی من بدم
من ترا آوردم و من تو بدم
صبر کن تا تو بمقصودی رسی
زانکه اندر پرده مانده درپسی
عاقبت از پرده بیرونت آورم
در میان صحن گردونت آورم
چند و چند آخر بخود میبنگری
تا تو خود بینی کجا این ره بری
تاترا اینجا ندیدم مرد کار
بر تو این سر کی بگشتی آشکار
تا ترا یک ذرّه خودبینی بود
آنچه میجوئی کجا حاصل شود
تا ترا این صورتست اندر برت
کی توانی یافت سرّ رهبرت
من ترا گشتم باول خواستار
عاقبت گردانمت سرّ آشکار
لیک حال صبر باید اندرین
راه کن تا خود رسی اندر یقین
آنچه دیدی بیشکی در راه تو
کی شوی از رمز من آگاه تو
آنچه تو دیدی درون پردهها
من بدم امّا کجا بینی مرا
آنچه من دیدم ترا از صادقی
در کمال عشق ما تو لایقی
من ترا گشتم باول خواستار
سرّ خود کردم ترا من آشکار
آخرین هم من ترا واصل کنم
عاقبت مقصود تو حاصل کنم
چون تو در پرده فروماندی کنون
پیش آرم مر ترا یک رهنمون
تا تماشای صفات ماکنی
آنگهی آهنگ ذات ما کنی
چون صفات من ترا معلوم گشت
هر چه جوئی مر ترا مفهوم گشت
در صفات من شوی تو بی صفات
ذات من گردی اگر گردی تو ذات
عاشق آسا آمدی در سوی من
هم بدیدی رمزهای کوی من
آنچه در مفهوم تو آمد یقین
همچنان راهست توهم راه بین
آن کمال از این نهانی آمدست
کان کمال آن جهانی آمدست
آن کمال دیگرست اندر جهان
در میان پردهها گشته نهان
هرچه دیدی پرتویست از آن کمال
هرچه گویی لامحالست آن محال
واصلم آنجا ندانم راز خود
گفتهام با تو بدان ای بی تو خود
بود و میشد از یقین در پردهها
تا ششم پرده رسید آنگاه او
بعد از آن چون شد دگر آگاه او
دید ناگه پرده سبز و لطیف
در پس پرده یکی پیر شریف
ایستاده در بر آن پرده او
دم بدم میکرد در خود پرده او
پرده را در گرد او زین نور بود
گرچه آن پرده تمامت نور بود
پردهٔ بد سبز اما چون بهار
روی های او بمانند نگار
نورها از پردهها تابان شده
عکس آن بگرفته و تابان شده
نور او اسفید رنگ و رنگ رنگ
گرد خود پیچیده بود آن پرده تنگ
برکف دستش نهاده مهرهٔ
جوهری بی حد عجایب شهرهٔ
اندران مهره بسی خط داشته
برصفت آن لمعهها بفراشته
جوهری بد عکس آنجا خطها
گشته پیدا بر مثال استوا
گرد آن جوهر فراوان مرغ بود
عکس آن بر چشم ره بین مینمود
جملگی بر زنده بر روی افق
از برون پرده کرده یک تتق
یک تتق مانندهٔ خورشید بود
روشنی مانندهٔ ناهید بود
آنچنان پیر عزیز کامکار
جوهر اندر دست گشته نامدار
هر زمان آن جوهر پر عکس نور
از کف خود افکنیدی دور دور
بازگشتی جوهر اندر جای خود
پس طلب کردی همی مأوای خود
بازجای خود شدی جوهر همی
روشنی دادی در آنجا عالمی
پردهای بر عکس جوهر تابدار
گشته بود از پرتو خود پرنگار
روی پیرش بر مثل چون ماه بود
در درون پرده در آگاه بود
جوهر اندر دست کردی سرنگون
آمدی از روی جوهر نقش خون
درچکیدی خون ز جوهر ناگهان
محو گشتی خون جوهر در زمان
جوهر اندر خون برنگ خون شدی
عکس او نه خون ولی چون خون شدی
مرغکان چون آن بکردندی نگاه
آمدندی پیش آن جوهر براه
هرتنی زان مرغکان خون داشتند
گرچه یکسر دل پر از خون داشتند
خون گرفتندی زجوهر در زمان
درچکیدی هر زمان خون از دهان
پیر ناپیدا شدی در عکس آن
راه بین چون دید حیران گشت از آن
برفراز پیردید او یک شجر
برگشاده بود آنجا بال و پر
پهن بودش هر ورق چون آفتاب
جملهٔ رنگش چو نور ماهتاب
میوه او بود سر آویخته
اندر آن اشجارها بگسیخته
بود رنگ ساق او مانند خون
بال او رفته از آن پرده برون
گرچه زان سر دید اوآوازها
بانگ میکردند پر از رازها
بانگ میکردند بر آواز مرد
خود همی بودند اندر راز خود
راه بین آواز ایشان میشنود
لیک از گفتارشان آگه نبود
او نمیدانست تا چه گفتشان
بود ایشان را از آن کام و دهان
بود صندوقی نهاده پیش پیر
پر زجوهر عکس آن چون مه منیر
بس منوّر بود همچون آفتاب
خوش همی تابید از وی نور و تاب
نور آن صندوق اندر پرده را
اوفتاده بود روشن کرده را
نور آن بالای اشجار آمده
پیر اندر آن بتکرار آمده
هر زمانی یکسری ز آنجا بزار
اوفتادی پیر را اندر کنار
در کنارش چون سر افتاده شدی
پیر آن را ناگهان خود بستدی
بر سر صندوق کرده باز رو
پس نهادی سر در آنجا باز او
خوش نظر کردی بسوی آن درخت
اندر آن حیران بماندی مرد سخت
بار دیگر چون که بگذشتی از آن
یکسر دیگر در افتادی از آن
پیر بار دیگر آن صندوق را
در نهادی و فرو بستی ورا
آن سر از صندوق خاموش آمدی
چون کسی درخواب بیهوش آمدی
تن زدندی آن سران در پیش او
بار دیگرشان نبودی گفت و گو
مرغکان درگرد سرها بی خلاف
میپریدند اندر آنجا بی مصاف
روی سرها پیش پیر نامدار
بود هر یک بیقرار و زار زار
هر زمان آن پیر خوش بگریستی
اندر آن سرها همی نگریستی
زار میگفتی که ای دانای حال
تو همی دانی مرا راز از سئوال
تو همی دانی و بس من چون کنم
تا ازین احوال سر بیرون کنم
سالها شد تا مرا اینجایگاه
داشتی اندر میان پرده گاه
من چه دانستم که این پیش آیدم
این چنین احوال ها پیش آیدم
سرّ این گرچه نکردم آشکار
بی قرارم بی قرارم بی قرار
بی قراری میکنم این جایگاه
باز ماندم در درون پرده گاه
بیقراری میکنم اینجا دژم
بازمانده اندرین راه عدم
تو مرا اینجایگه آوردهٔ
چون نمیدانم کدامین پردهٔ
از برون پردهٔ یا از درون
هم درون و هم برونی هر دو چون
چون تویی در اول و آخر همی
بر دل ریشم بنه یک مرهمی
سوختم زانگه که دیدم راز تو
هم نگه دارم نگویم راز تو
هم مرا اینجایگه بنشاندهٔ
عاقبت از جایگاهم راندهٔ
این رموزم آشکارا کردهٔ
این دلم را پر ز سودا کردهٔ
این چنین رمزی کرا گویم ز تو
هم ترا و هم ترا جویم ز تو
تا کی این سر را ز اسرار آوری
مر مرا اینجا نه تنها بنگری
خون دلها اندر اینجا ریختم
ای بسا سرها که از تن ریختم
حکم حکم تست تو دانی همه
می بکن تو آنچه بتوانی همه
هم امیدی دارم اندر پردهات
هم مرا اینجا رسانی از رهت
من چنین ز اندوه دیدت سالها
این چنین زار ونحیف از حالها
گفت امید ترا حاصل کنم
عاقبت آنجایگه واصل کنم
آنچه گفتی راز من کن آشکار
تا کنم جان خود اندر ره نثار
اینک آمد آنچه تو فرمودهٔ
راست گفتی هرچه تو فرمودهٔ
پیک راه آمد مرا آگاه کرد
یک زمانم جان ز تن بیراه کرد
سوی تو خواهم کنون من آمدن
بی من آنجا خواهم آنجا من شدن
من نمانم تو بمان کلّی مرا
تا کنم تسلیم جان و تن فدا
این رموز تو یقین گردیده کل
بازدارم زین همه هستی و ذل
مر مرا زین پردهها بیرون فکن
همچو این سرها میان خون فکن
پیک آمد اینک آمد در حجاب
بی خلاف آمد برون او از حساب
راست کارم من کنون در باختم
چون بسی بازار نو برساختم
رازدار تو منم در پرده راز
پرده را از روی خود برگیر باز
من ترا خواهم ترا جویم ترا
سهل گردان هم مرا این ماجرا
سهل کن کارم بکلّی وارهان
ای مرا تو نور دیده هم عیان
جان خود ایثار راه تو کنم
خویشتن را در پناه تو کنم
راز منرا خود تومیدانی و بس
باز بستان این نفس را هم نفس
وارهان ما را ازین پرده تو کل
چون گرفتارم میان عزّ و ذل
جان خود در راه خواهم باختن
تا برون پرده خواهم تاختن
پرده از رویم تو بردارو یقین
روی خود بنما بنزد راه بین
این زمان جان من حیران ببر
کار من آسان کن ای میر بشر
این زمان کل تو گشتم چون کنم
تا که این پرده ز خود بیرون کنم
پردهام در ره حجابست و زوال
زان نمییابم وصال آن جمال
پرده بر در وارهان ای پرده در
پرده از کارم برافکن بی خبر
تا شوم مستغرق عزّ و جلال
لم یزالی لم یزالی لایزال
مرد سالک راه بین اندر زمان
چون بدیده راز او را بر عیان
در عجب اینجا بماند و لال شد
همچون آن پیر دگر بی حال شد
شد زبانش لال از آن گفت سؤال
در تفکّر مانده بود و در خیال
او بمانده زار و حیران در جنون
تا چه آید از پس پرده برون
بشنو این اسرار دیگر بی خلاف
محو شو تا وارهی از این گزاف
هرکه این اسرار دیگر بشنود
رازدان صانع اکبر شود
در زمان آن سالک صاحب نظر
ایستاده کرده بد بر وی نظر
در نظر آنجا بماند او ای عجب
تن ضعیف و زار مانده در تعب
آتشی آمد برون از آن درخت
شاخ او را پس بسوزانید سخت
جمله شاخ آن درخت و سر بسوخت
بار دیگر آتشی را بر فروخت
آتشی در کل آن پرده فتاد
بعد از آن روی خودآنجا گه نهاد
راه رو در حیرت آنجا گشت گم
خویش را در خویشتن میکرد گم
دهشت آتش چنان شد خوفناک
تا بنای راه بین گردد هلاک
گشت گرد آن شجر تا پاک گشت
همچو خاکستر شد و چون خاک گشت
سوی آن صندوق آتش در گرفت
هرچه بود آنجا بخشک و تر گرفت
آنچنان سرها که در صندوق بود
آتشی افتاد وبانگی میشنود
بانگ میکردند از صندوق راز
مرد ره بین گشت از آن اسرار باز
هر زمان از دهشت اسرار آن
میچمید از هر سویی آن رازدان
آمد از صندوق آوازی دگر
گفت خوش میباش تو ای بیخبر
چند باشی نیز سرگردان شده
اندرین اسرار تو حیران شده
خوش بایست اینجا و از آتش مترس
زین چنین رمز و معانی خوش مترس
چند خواهی بود از آتش رمان
گر بجوشد هم بیابی تو امان
لیک اسرار دگر در راه هست
گر نمیدانی زمانی کن نشست
تا ببینی سرّ اسرار قدم
هیچکس آگاه نبود لاجرم
چون تو میبینی زمانی صبر کن
تا شود پیدا مرین راز کهن
صبر کن یک دم مترس ای ناتوان
تا ببینی راز پرده بر عیان
آنچه تو دیدی رموز دیگرست
آنچه من دانم که از آن آگهست
من ترا این جایگاه آوردهام
لیک این ساعت ترا گم کردهام
عاقبت هم باز آن جایت برم
در مقام و جایو ماوایت برم
تو بدین دهشت کجا بینی مرا
تو کجا یابی مرا بی جان فدا
راز منهم من بدانم در نهان
کی ترا گردد چنین رازی عیان
گرچه بسیاری کشیدی رنج راه
صبر کن یکدم تو نیز این جایگاه
تاترا رازی دگر حاصل کنم
مر ترا از یک جهت واصل کنم
هرکسی را از ره دیگر برم
گه بپای آرم گهی از سر برم
آنچه من دانم نداند هر کسی
تا شود اسرار من برتر بسی
آنچه گفتی آنچه دیدی من بدم
من ترا آوردم و من تو بدم
صبر کن تا تو بمقصودی رسی
زانکه اندر پرده مانده درپسی
عاقبت از پرده بیرونت آورم
در میان صحن گردونت آورم
چند و چند آخر بخود میبنگری
تا تو خود بینی کجا این ره بری
تاترا اینجا ندیدم مرد کار
بر تو این سر کی بگشتی آشکار
تا ترا یک ذرّه خودبینی بود
آنچه میجوئی کجا حاصل شود
تا ترا این صورتست اندر برت
کی توانی یافت سرّ رهبرت
من ترا گشتم باول خواستار
عاقبت گردانمت سرّ آشکار
لیک حال صبر باید اندرین
راه کن تا خود رسی اندر یقین
آنچه دیدی بیشکی در راه تو
کی شوی از رمز من آگاه تو
آنچه تو دیدی درون پردهها
من بدم امّا کجا بینی مرا
آنچه من دیدم ترا از صادقی
در کمال عشق ما تو لایقی
من ترا گشتم باول خواستار
سرّ خود کردم ترا من آشکار
آخرین هم من ترا واصل کنم
عاقبت مقصود تو حاصل کنم
چون تو در پرده فروماندی کنون
پیش آرم مر ترا یک رهنمون
تا تماشای صفات ماکنی
آنگهی آهنگ ذات ما کنی
چون صفات من ترا معلوم گشت
هر چه جوئی مر ترا مفهوم گشت
در صفات من شوی تو بی صفات
ذات من گردی اگر گردی تو ذات
عاشق آسا آمدی در سوی من
هم بدیدی رمزهای کوی من
آنچه در مفهوم تو آمد یقین
همچنان راهست توهم راه بین
آن کمال از این نهانی آمدست
کان کمال آن جهانی آمدست
آن کمال دیگرست اندر جهان
در میان پردهها گشته نهان
هرچه دیدی پرتویست از آن کمال
هرچه گویی لامحالست آن محال
واصلم آنجا ندانم راز خود
گفتهام با تو بدان ای بی تو خود
عطار نیشابوری : اشترنامه
سؤال سالك وصول از پیر
راه بین گفتا که ای جان جهان
ای مرا تو آمده عین عیان
چون ندانی واصلی آنجایگاه
هم تویی و نه تویی اینجایگاه
راز تو دریافتم چون گفتهٔ
درّ معنی اندرین ره سفتهٔ
راز خود اکنون تو پنهان میکنی
بر من مسکین چه تاوان میکنی
چون تو آوردی مرا اینجایگاه
هم مرا بنمای اکنون کل راه
تامراد خود دمی حاصل کنم
همچو تو من نیز خود واصل کنم
گفت آن هاتف تو خود دیدی همی
کی کجا یابی وصالم یک دمی
خود مبین حق بین که تا تو حق شوی
پس ندایی کن ندایی بشنوی
در نگر کاین سرهم از خود رفته است
تو چنان دانی که از خود رفته است
این زمان هم باخود وهم بیخودست
در مقام کل فتاده بی خودست
سالها اینجا مقیم راز ماست
اندر آنجاگاه او دمساز ماست
این درخت و مرغ و صندوق و گهر
رازها دارد درین ره راهبر
راز ما میداند او اینجایگاه
بازمانده در درون پرده گاه
این زمان مقصود او حاصل کنم
این زمانش دمبدم واصل کنم
راز ما میداند و از خود شدست
یک نظر دیدست و او بیخود شدست
همچنان ناپخته است اینجایگاه
عاقبت دریافت وصل پادشاه
صبر کن تا راز او را بنگری
تا تو نیز از راز او هم برخوری
صبر کن تا راز بنمائیم ما
راز خود بر راز بگشائیم ما
آنچه ما دانیم آن پیدا کنیم
راز پنهانی بدو پیدا کنیم
این زمان اندر نظر او بیهش است
در چنان بیهوشی او خوش خوشست
این زمان اندر وجودست و عدم
میزند اینجایگه کلی قدم
یک نظر کردیم سوی پیر ما
این چنین گشتست حیران پیر ما
از کمال خود نظر کلّی کنیم
جزو او را این زمان کلّی کنیم
از کمال این پیر ره واصل کنم
عاقبت مقصود او حاصل کنم
یک زمان واایست اینجا و مترس
تا بدانی کاین چه رازست و مترس
برق استغنا چنان آید ز دور
آتشی گردد در آنجا همچو نور
خودببینی آنچه اینجا دیدنیست
بازدانی آنچه اینجا کرد نیست
عشق ما اینست هم در عاقبت
ره ندانی تا که جویی عافیت
عشق ما اینست و ما پیداکنیم
آنچه پنهانست ما پیدا کنیم
عشق ما هرگز نداند عقل بین
در گمان هرگز کجا باشد یقین
تا نسازی و نسوزی پاک تو
کی توانی گشت نور پاک تو
این زمان ما یک نظر خواهیم کرد
از جلال خود نظر خواهیم کرد
تا شود فانی وباقی گردد او
این زمان کلّی تمامت گفت و گو
بشنو این اسرار جان گر آگهی
بشنوی از جان گر مرد رهی
رمز من نه عقل داند اندرین
در گمانت عقل کی یابد یقین
رمز من شوریدگان دانند و بس
رمز من سرّیست از اللّه و بس
رمز من کلّی حقیقت آمدست
اوّلت این عقل باید کرد پست
تا کمال لامکان حاصل شود
جان تو از این سخن واصل شود
بوی این گر هیچ بتوانی شنود
گوی از کونین بتوانی ربود
این رموز از لامکانست ای عزیز
سرّ این دریاب ناگردی عزیز
ناگهی از حضرت عزت ز ذات
ناگهانی یک علم زد نور ذات
پیر در ساعت در آنجا گه بسوخت
اندر آن آتش بکلی برفروخت
آتشش از پای تا سر در گرفت
خوش همی سوزید و خاکستر گرفت
تا تمامت گشت خاکستر وجود
گوییا این پیر خود هرگز نبود
همچنان آواز میآمد یقین
این رموزم هم بدان ای راه بین
همچنان از شوق بودی نعره زن
همچنان از ذوق بود اندر سخن
همچنان در عشق پا تا سر ببود
بودآوازش ولی صورت نبود
همچنان میگفت ای کلّی شده
کام خود در عاقبت تو بستده
هم گمان من یقین گشته ز تو
پای تا سر راه بین گشته ز تو
نیستم هستم کنون در نیستی
هستی تو شد یقینم نیستی
هست گشتم نیستم در پرده من
پردهها کرده همی برگرد من
نیست گشتم هست گشتم جاودان
هست وخواهم بود و هستم جاودان
وارهیدم من ازین رنج و الم
بی وجودم روح پاکم در عدم
نیست در هستم یقین اندر عیان
هم جهانی نه جهانم در جهان
نه عیانم هم عیانم شد که من
نیستم اما توی کلی و من
درتو گم گشتم تویی اکنون مرا
در درون تو شدم بیرون مرا
راز من کلّی تو میدانی تویی
هرچه گفتم بر زبان کلّی تویی
بود من بود تو بُد چندین که بود
گوییا اکنون نمودم بود بود
آینه گشتم بکلی آینه است
روی من با روی تو هر آینه است
کان قلبی کالغوادی من فتوح
انت قلبی انت عینی انت روح
الصباحی فی منامی حالتی
ثم ضعت فی فوادی ضالتی
حالتی مجلی فوادی ظاهری
این زمان در باطنی و ظاهری
جزو گشتی کل بدیدی جاودان
چون نهان گشتی عیان دیدی نهان
من توم راهت تمامت پردهام
نه چو پرده اولین گم کردهام
واصلم کلی بکن اکنون تمام
تا نمانم من تو مانی والسّلام
واصلم گردان خودی خودنمای
جان جانی تو مرا جانم نمای
اول و آخر یقینم کن یقین
تا شود عین عیان عین یقین
در تن و بی تن چو تنها گشتهام
این زمان بی تن بخون آغشتهام
واصلم کن عین گردانم عیان
جان کنون و جسم رفتم ازمیان
این دگر خواهم که داری حاصلم
هم ز فضلت تو بگردان واصلم
واصلم گردان ازین ما و منی
تا یکی گردم درین سر بی تنی
راز دیدم هم بگویم مر ترا
چون تو من گشتی شنو کل ماجرا
در تو گم گشتم چو تنها آمدم
بی تنم اما چو شیدا آمدم
نه محیطم هم محیطم بر همه
نه شبانم هم شبانم بر رمه
نه دلم اما یقین دل گشتهام
اندرین ی خود خودی دل گشتهام
ره شدم نه ره شدم همره شدم
با توام نه بی توام آگه شدم
عاشقم تا روی تو دیدم عیان
عشق شد معشوقه گشتم جاودان
پردهام نه پردهام در پردهام
نه چو سالک این زمان ره کردهام
بی تنم هم بی تنم هم با تنم
روشنم نه روشنم هم روشنم
صورتم نه صورتم نه سیرتم
نه بمعنی ن ه بتقوی سیرتم
عاقلم نه عاقلم هم عاقلم
صادقم در عاشقی هم صادقم
من توام یا تو منی هم من توام
هر دو یکی گشته و نه من دوام
در وجودم در سجودم در خودم
در مقام عشق اکنون بی خودم
راز دارم ازتو امّا در نهان
بی خودم اما حقیقت بر عیان
راز تو هم باتو خواهم گفت باز
رازدار من تویی ای بی نیاز
راز تو بر من عیان شد بی وجود
بود من کلی هم از بود توبود
راز دانی راز دانی رازدان
هم عیانی هم عیانی هم عیان
در عیان تو نهانی آمدست
در نهان تو عیانی آمدست
این نهان تو عیان را آشکار
کس نهان هرگز ندیده آشکار
در نهانی من عیان میبینمت
در عیانی جان جان میبینمت
راز هر دو کون گشته از تو فاش
هر دو کون از ذات نوشد جمله فاش
واصلم در ذات توفانی شده
از برون پرده اعیانی شده
واصلم در ذات تو افتاده من
سر بسوی حکم تو بنهاده من
واصلم در ذات تو مستغرقم
در جلال تو عیان مطلقم
ذات تو باقی و بنده فانیست
عین دانائی من نادانیست
راز تو بشناختم بر شش جهت
جمله یکی گشتم از روی صفت
بی صفت گشتم صفت بگذاشتم
از صفات تو دمی پنداشتم
من صفات تو کجا دانم صفت
کز صفت مستغنی و از معرفت
عقل و جان ایثار کردم زین مقام
تا شدم در ذات تو فانی تمام
عقل بیرون ماند و شد در پرده او
همچو تو، من خویشتن گم کرده او
عقل پنهان گشت و او را پرده است
در میان پردهها خو کرده است
بر سلوک خود هوسها میپزد
هرچه میخواهد زسودا میپزد
آخر الامرم وصولی راست شد
گرچه افزون بود علمم کاست شد
کل رازم فهم شد در جای خود
نیست چیزی دیگرم همتای خود
هیچ دیگر در خیالم راه نیست
هیچکس از وقت من آگاه نیست
این زمان از عشق ذاتت سوختم
هرچه بودم جمله کلّی سوختم
در وجود ودرعدم کلی شدم
این زمانه بی عدد کلی شدم
سوختم از آتش عشق تو من
سوخته کی گوید آخر این سخن
تو منی و من ترا خواهم ز تو
گشته افزونم نکاهم من ز تو
بر جمال لایزالت عاشقم
میزنم یک دم که صبح صادقم
صبح گشتم شب شدم هم روز من
از وصال تو شدم فیروز من
این دلم شد محو ازکل نهان
دل بدل شد جان بجان ای جان جان
جان جانی هم عیانی در نظر
باخبر هستم ز عشقت بی خبر
مفلسم لیکن همه زان منست
نقش اشیا جملگی زان منست
هیچ در دستم ولی در دست من
از فراق بیخودی هم مست من
آفتابم نور او هم از منست
آفتاب از نور رویم روشن است
ماهم و افتاده اندر تف و تاب
همچنان مستغرقم در فتح باب
آسمان لیکن نیم گردان شده
کوکبم اما نیم حیران شده
گردش اشیا همه ذات منست
مصحف کل نقش آیات منست
آتشم وز آتش غم سوختم
این چنین نور یقین افروختم
زادم و بر باد دادم زندگی
زنده گشتم من زروی مردگی
آب لطف تو بدم گشته روان
این زمان بر باد دادم آن مکان
حال آن خاکستر اکنون گشته گل
عین کل گشتیم اندر عین ذل
بحرم از شوق تو این ساعت بجوش
تا ابد هرگز نخواهم شد خموش
کوهم امّا کوه غم بگذاشتم
بهره از روی یقین برداشتم
جبرئیلم نه ز جبریل آمدم
کام دل از جبرئیلم بستدم
هستم اسرافیل و صورم در دمست
افکننده صورتم در دم دمست
من ز میکائیل عزت یافتم
از وجود رزق حرمت یافتم
هم ز عزرائیل جان دارم کنون
از غم صورت که آزادم کنون
نه شبم نه روز هم روز و شبم
بی تو اکنون در میان ماتمم
ابرم و از رعد غرّان گشتهام
برقم و از تف سوزان گشتهام
در وجودم از عدم دارم الم
در دلم دارم کرم اما عدم
در نهانم آشکارم از همه
این زمان چون بردبارم از همه
حاصلم شد واصلی بی حاصلم
ازکمال شوق گفتن واصلم
با تومیگویم همه من خود توام
من نخواهم این زمان چون من توام
بی تو کی باشد تمامت جزو و کل
پردههای بی صفت با عین ذل
رفت عقل و رفت صبر و کل شدم
این زمان معشوقهٔ بی دل شدم
کل و جزوم جزو و کل دریافتم
تا که ذاتت بی صفت بشناختم
ذات خواهم گشت در ذات تو من
تا شود منزلگه ذات تو من
من نمانم من نمانم من توام
بی توام اما یقین اندر توام
در زمانم بی زمانم بی مکان
هم زمان بی مکان اندر عیان
هرچهار آمد برون از هر چهار
صد هزار آمد فزون از صد هزار
بحر گردون موج گردم لاجرم
عرش گشتم در درون فرش هم
فرشم و عرش تو گشتم پایدار
این زمان در عرش هستم گوشوار
فرشم و الارض کل مایدون
فرش را دادی شرف از مایدون
گشته کلی راز تو اعیان کنم
تا تو مانی تو برین بر جان کنم
در مقامات تو کلّم بی خلاف
این زمان گفتم حدیث بی گزاف
عارفم مستغنی از کل شده
اولم در آخر تو گم بُده
بودم و هرگز نبودم بی خلاف
این زمان گفتم حدیث بی گزاف
گرچه بسیاری بخواهم گفت باز
هم دُر اسرار خواهم سفت باز
از توجستم وز تو گفتم هرچه هست
هم تو گشتم هم تو هستم هرچه هست
غیر نیست اندر درون ذات تو
غیر هم نبود صفات ذات تو
هیچ غیری نیست کل سیر تو بود
دیدهام این جملگی دیر توبود
چون یقینی پس چرا اندر گمان
داشتی در پرده خویشم نهان
چون یقینی پس چرا بگذاشتی
هم مرا اندر جفا میداشتی
از وفای تو جفا آمد برم
عاقبت محو تمام آمد برم
از تو دارم درد درمانم تویی
آشکارا این زمان دانم تویی
آشکارایی ولی گشته نهان
بگذرم من از نهانت بر عیان
از نهان و از عیان هر دو یکم
در تمامت جزو و کل مستغرقم
کاشکی اول چو آخر بودمی
یعنی از باطن بظاهر بودمی
کاشکی اول مرا من همچنین
بودمی اندر عیان او یقین
چون تو بودی من که بودم لاجرم
این کمال از تو شدم پیدا عدم
چون تو بودی و تو باشی جاودان
هم تو خواهی بود آنجا کاروان
جاودانی جاودانی جان شده
گشته پیدا وز نظر پنهان شده
دیدهٔ سر مر ترا هرگز ندید
یدرک الابصار خود هرگز ندید
نحن اقرب راستی را بر حضور
پای تا سر گر شده نور تو نور
نحن اقرب نی صفا تست و نه ذات
میکنی کلی صفات بی صفات
نحن اقرب سخت نزدیک گلی
آتشی و باد نه آب و گلی
جمله و از جمله فارغ آمدی
بر همه عالم تو عاشق آمدی
نحن اقرب خویشتن بشناختی
هم کمال خود زعشقت باختی
چون تو بودی این همه اشیا چه بود
چون نهانی این همه پیدا چه بود
هم نهانی و تو پیدا آمدی
آشکارا آشکارا آمدی
آشکارا بودی وپنهان شده
هم ز پیدائی خود یکسان شده
چون نبودم من تو بودی در جهان
هم نبودی محدث ودر جان نهان
کی مکان تو شود پیدا چنین
بی مکان هرگز مکان گردد یقین
این مکان و این زمان چون باشدت
در برون و در درون چون باشدت
فهم کن تو و هومعکم زین سخن
کی گمانی بود بر تو این سخن
و هومعکم ذات پاک تو بود
هرچه هست کلی چو خاک تو بود
اصلی اما فرع را بگذاشته
فرع فرع تو همه بگماشته
آب با برف آمده بسته شده
هر دو یکی گشته و پشته شده
آب چون در گل شود نبود خراب
فهم از این سان باشدت فهم کلاب
آب چون با گل شود در یک جهت
رنگ وبوی گل شود در معرفت
رنگ گل با بوی تو شد همنشین
آب چون گل گشت از روی یقین
بوی او دارد همیشه بوی تو
زانکه خو کرده است او باخوی تو
هر دو یکسان گشت بر کل گوهری
هردو یک بویست چون بوی آوری
هر دو یک بویست از آثار کل
علو کلی میشود آنجای کل
چون یکی گردد یکی به بی صفت
چون توانم کرد کلی معرفت
چون یکی گشتم همه یکی شویم
از دو بینی آن زمان کلی شویم
کل کل گشتیم و در ذات آمدیم
کل کل هستیم و کُلات آمدیم
جزو بودیم این زمان کل گشتهام
گرچه بسیاری ابر ذل گشتهایم
بر صفت گشتم چنین من بی صفت
هم خودی خود بدیدم بی صفت
در صفات خود صفت بگذاشتم
هر چه فانی بد بکل بگذاشتم
من نهانیام نهانی بر عیان
بر عیانم بر عیانم بر عیان
در عیان گشتم نهانی زین غرض
تا نداند راز و حالم بد غرض
واقفم بر جملهٔ اسرار کل
این زمان بگذاشتم من عین ذل
ذات خواهم گشت اندر نور تو
تا شوم کلی تمامت نور تو
آن زمان یکی بود هم بیشکی
کی بود شکی گمان اندر یکی
چون یکی گشتم نه بینم من دویی
هرچه میگفتم تویی وهم تویی
این همه از تو بگفتم هم بتو
از تو میگویم عیان هم من بتو
با تو خواهم گفت یکی گشتهام
گرچه راهت کل بدو کل گشتهام
من یکی خوانم یکی دانم ترا
هم یکی خواهم شدن بی ماجرا
من یکی ام قل هواللّه احد
چو عدد یکی شود کل عدد
چون یکی گشتم نماندستم دویی
من نمانم این زمان جمله تویی
در ره توحید فانی گشتهام
غرق آب زندگانی گشتهام
جمله یکی گشتهام من بی صفت
جملگی چون اوست نیستم معرفت
معرفت شد جمله در یکی تمام
این زمان یکی ترا بینم مدام
جمله یک چیزست اما من نیم
پای تا سر محو گشتم من نیم
ای مرا تو آمده عین عیان
چون ندانی واصلی آنجایگاه
هم تویی و نه تویی اینجایگاه
راز تو دریافتم چون گفتهٔ
درّ معنی اندرین ره سفتهٔ
راز خود اکنون تو پنهان میکنی
بر من مسکین چه تاوان میکنی
چون تو آوردی مرا اینجایگاه
هم مرا بنمای اکنون کل راه
تامراد خود دمی حاصل کنم
همچو تو من نیز خود واصل کنم
گفت آن هاتف تو خود دیدی همی
کی کجا یابی وصالم یک دمی
خود مبین حق بین که تا تو حق شوی
پس ندایی کن ندایی بشنوی
در نگر کاین سرهم از خود رفته است
تو چنان دانی که از خود رفته است
این زمان هم باخود وهم بیخودست
در مقام کل فتاده بی خودست
سالها اینجا مقیم راز ماست
اندر آنجاگاه او دمساز ماست
این درخت و مرغ و صندوق و گهر
رازها دارد درین ره راهبر
راز ما میداند او اینجایگاه
بازمانده در درون پرده گاه
این زمان مقصود او حاصل کنم
این زمانش دمبدم واصل کنم
راز ما میداند و از خود شدست
یک نظر دیدست و او بیخود شدست
همچنان ناپخته است اینجایگاه
عاقبت دریافت وصل پادشاه
صبر کن تا راز او را بنگری
تا تو نیز از راز او هم برخوری
صبر کن تا راز بنمائیم ما
راز خود بر راز بگشائیم ما
آنچه ما دانیم آن پیدا کنیم
راز پنهانی بدو پیدا کنیم
این زمان اندر نظر او بیهش است
در چنان بیهوشی او خوش خوشست
این زمان اندر وجودست و عدم
میزند اینجایگه کلی قدم
یک نظر کردیم سوی پیر ما
این چنین گشتست حیران پیر ما
از کمال خود نظر کلّی کنیم
جزو او را این زمان کلّی کنیم
از کمال این پیر ره واصل کنم
عاقبت مقصود او حاصل کنم
یک زمان واایست اینجا و مترس
تا بدانی کاین چه رازست و مترس
برق استغنا چنان آید ز دور
آتشی گردد در آنجا همچو نور
خودببینی آنچه اینجا دیدنیست
بازدانی آنچه اینجا کرد نیست
عشق ما اینست هم در عاقبت
ره ندانی تا که جویی عافیت
عشق ما اینست و ما پیداکنیم
آنچه پنهانست ما پیدا کنیم
عشق ما هرگز نداند عقل بین
در گمان هرگز کجا باشد یقین
تا نسازی و نسوزی پاک تو
کی توانی گشت نور پاک تو
این زمان ما یک نظر خواهیم کرد
از جلال خود نظر خواهیم کرد
تا شود فانی وباقی گردد او
این زمان کلّی تمامت گفت و گو
بشنو این اسرار جان گر آگهی
بشنوی از جان گر مرد رهی
رمز من نه عقل داند اندرین
در گمانت عقل کی یابد یقین
رمز من شوریدگان دانند و بس
رمز من سرّیست از اللّه و بس
رمز من کلّی حقیقت آمدست
اوّلت این عقل باید کرد پست
تا کمال لامکان حاصل شود
جان تو از این سخن واصل شود
بوی این گر هیچ بتوانی شنود
گوی از کونین بتوانی ربود
این رموز از لامکانست ای عزیز
سرّ این دریاب ناگردی عزیز
ناگهی از حضرت عزت ز ذات
ناگهانی یک علم زد نور ذات
پیر در ساعت در آنجا گه بسوخت
اندر آن آتش بکلی برفروخت
آتشش از پای تا سر در گرفت
خوش همی سوزید و خاکستر گرفت
تا تمامت گشت خاکستر وجود
گوییا این پیر خود هرگز نبود
همچنان آواز میآمد یقین
این رموزم هم بدان ای راه بین
همچنان از شوق بودی نعره زن
همچنان از ذوق بود اندر سخن
همچنان در عشق پا تا سر ببود
بودآوازش ولی صورت نبود
همچنان میگفت ای کلّی شده
کام خود در عاقبت تو بستده
هم گمان من یقین گشته ز تو
پای تا سر راه بین گشته ز تو
نیستم هستم کنون در نیستی
هستی تو شد یقینم نیستی
هست گشتم نیستم در پرده من
پردهها کرده همی برگرد من
نیست گشتم هست گشتم جاودان
هست وخواهم بود و هستم جاودان
وارهیدم من ازین رنج و الم
بی وجودم روح پاکم در عدم
نیست در هستم یقین اندر عیان
هم جهانی نه جهانم در جهان
نه عیانم هم عیانم شد که من
نیستم اما توی کلی و من
درتو گم گشتم تویی اکنون مرا
در درون تو شدم بیرون مرا
راز من کلّی تو میدانی تویی
هرچه گفتم بر زبان کلّی تویی
بود من بود تو بُد چندین که بود
گوییا اکنون نمودم بود بود
آینه گشتم بکلی آینه است
روی من با روی تو هر آینه است
کان قلبی کالغوادی من فتوح
انت قلبی انت عینی انت روح
الصباحی فی منامی حالتی
ثم ضعت فی فوادی ضالتی
حالتی مجلی فوادی ظاهری
این زمان در باطنی و ظاهری
جزو گشتی کل بدیدی جاودان
چون نهان گشتی عیان دیدی نهان
من توم راهت تمامت پردهام
نه چو پرده اولین گم کردهام
واصلم کلی بکن اکنون تمام
تا نمانم من تو مانی والسّلام
واصلم گردان خودی خودنمای
جان جانی تو مرا جانم نمای
اول و آخر یقینم کن یقین
تا شود عین عیان عین یقین
در تن و بی تن چو تنها گشتهام
این زمان بی تن بخون آغشتهام
واصلم کن عین گردانم عیان
جان کنون و جسم رفتم ازمیان
این دگر خواهم که داری حاصلم
هم ز فضلت تو بگردان واصلم
واصلم گردان ازین ما و منی
تا یکی گردم درین سر بی تنی
راز دیدم هم بگویم مر ترا
چون تو من گشتی شنو کل ماجرا
در تو گم گشتم چو تنها آمدم
بی تنم اما چو شیدا آمدم
نه محیطم هم محیطم بر همه
نه شبانم هم شبانم بر رمه
نه دلم اما یقین دل گشتهام
اندرین ی خود خودی دل گشتهام
ره شدم نه ره شدم همره شدم
با توام نه بی توام آگه شدم
عاشقم تا روی تو دیدم عیان
عشق شد معشوقه گشتم جاودان
پردهام نه پردهام در پردهام
نه چو سالک این زمان ره کردهام
بی تنم هم بی تنم هم با تنم
روشنم نه روشنم هم روشنم
صورتم نه صورتم نه سیرتم
نه بمعنی ن ه بتقوی سیرتم
عاقلم نه عاقلم هم عاقلم
صادقم در عاشقی هم صادقم
من توام یا تو منی هم من توام
هر دو یکی گشته و نه من دوام
در وجودم در سجودم در خودم
در مقام عشق اکنون بی خودم
راز دارم ازتو امّا در نهان
بی خودم اما حقیقت بر عیان
راز تو هم باتو خواهم گفت باز
رازدار من تویی ای بی نیاز
راز تو بر من عیان شد بی وجود
بود من کلی هم از بود توبود
راز دانی راز دانی رازدان
هم عیانی هم عیانی هم عیان
در عیان تو نهانی آمدست
در نهان تو عیانی آمدست
این نهان تو عیان را آشکار
کس نهان هرگز ندیده آشکار
در نهانی من عیان میبینمت
در عیانی جان جان میبینمت
راز هر دو کون گشته از تو فاش
هر دو کون از ذات نوشد جمله فاش
واصلم در ذات توفانی شده
از برون پرده اعیانی شده
واصلم در ذات تو افتاده من
سر بسوی حکم تو بنهاده من
واصلم در ذات تو مستغرقم
در جلال تو عیان مطلقم
ذات تو باقی و بنده فانیست
عین دانائی من نادانیست
راز تو بشناختم بر شش جهت
جمله یکی گشتم از روی صفت
بی صفت گشتم صفت بگذاشتم
از صفات تو دمی پنداشتم
من صفات تو کجا دانم صفت
کز صفت مستغنی و از معرفت
عقل و جان ایثار کردم زین مقام
تا شدم در ذات تو فانی تمام
عقل بیرون ماند و شد در پرده او
همچو تو، من خویشتن گم کرده او
عقل پنهان گشت و او را پرده است
در میان پردهها خو کرده است
بر سلوک خود هوسها میپزد
هرچه میخواهد زسودا میپزد
آخر الامرم وصولی راست شد
گرچه افزون بود علمم کاست شد
کل رازم فهم شد در جای خود
نیست چیزی دیگرم همتای خود
هیچ دیگر در خیالم راه نیست
هیچکس از وقت من آگاه نیست
این زمان از عشق ذاتت سوختم
هرچه بودم جمله کلّی سوختم
در وجود ودرعدم کلی شدم
این زمانه بی عدد کلی شدم
سوختم از آتش عشق تو من
سوخته کی گوید آخر این سخن
تو منی و من ترا خواهم ز تو
گشته افزونم نکاهم من ز تو
بر جمال لایزالت عاشقم
میزنم یک دم که صبح صادقم
صبح گشتم شب شدم هم روز من
از وصال تو شدم فیروز من
این دلم شد محو ازکل نهان
دل بدل شد جان بجان ای جان جان
جان جانی هم عیانی در نظر
باخبر هستم ز عشقت بی خبر
مفلسم لیکن همه زان منست
نقش اشیا جملگی زان منست
هیچ در دستم ولی در دست من
از فراق بیخودی هم مست من
آفتابم نور او هم از منست
آفتاب از نور رویم روشن است
ماهم و افتاده اندر تف و تاب
همچنان مستغرقم در فتح باب
آسمان لیکن نیم گردان شده
کوکبم اما نیم حیران شده
گردش اشیا همه ذات منست
مصحف کل نقش آیات منست
آتشم وز آتش غم سوختم
این چنین نور یقین افروختم
زادم و بر باد دادم زندگی
زنده گشتم من زروی مردگی
آب لطف تو بدم گشته روان
این زمان بر باد دادم آن مکان
حال آن خاکستر اکنون گشته گل
عین کل گشتیم اندر عین ذل
بحرم از شوق تو این ساعت بجوش
تا ابد هرگز نخواهم شد خموش
کوهم امّا کوه غم بگذاشتم
بهره از روی یقین برداشتم
جبرئیلم نه ز جبریل آمدم
کام دل از جبرئیلم بستدم
هستم اسرافیل و صورم در دمست
افکننده صورتم در دم دمست
من ز میکائیل عزت یافتم
از وجود رزق حرمت یافتم
هم ز عزرائیل جان دارم کنون
از غم صورت که آزادم کنون
نه شبم نه روز هم روز و شبم
بی تو اکنون در میان ماتمم
ابرم و از رعد غرّان گشتهام
برقم و از تف سوزان گشتهام
در وجودم از عدم دارم الم
در دلم دارم کرم اما عدم
در نهانم آشکارم از همه
این زمان چون بردبارم از همه
حاصلم شد واصلی بی حاصلم
ازکمال شوق گفتن واصلم
با تومیگویم همه من خود توام
من نخواهم این زمان چون من توام
بی تو کی باشد تمامت جزو و کل
پردههای بی صفت با عین ذل
رفت عقل و رفت صبر و کل شدم
این زمان معشوقهٔ بی دل شدم
کل و جزوم جزو و کل دریافتم
تا که ذاتت بی صفت بشناختم
ذات خواهم گشت در ذات تو من
تا شود منزلگه ذات تو من
من نمانم من نمانم من توام
بی توام اما یقین اندر توام
در زمانم بی زمانم بی مکان
هم زمان بی مکان اندر عیان
هرچهار آمد برون از هر چهار
صد هزار آمد فزون از صد هزار
بحر گردون موج گردم لاجرم
عرش گشتم در درون فرش هم
فرشم و عرش تو گشتم پایدار
این زمان در عرش هستم گوشوار
فرشم و الارض کل مایدون
فرش را دادی شرف از مایدون
گشته کلی راز تو اعیان کنم
تا تو مانی تو برین بر جان کنم
در مقامات تو کلّم بی خلاف
این زمان گفتم حدیث بی گزاف
عارفم مستغنی از کل شده
اولم در آخر تو گم بُده
بودم و هرگز نبودم بی خلاف
این زمان گفتم حدیث بی گزاف
گرچه بسیاری بخواهم گفت باز
هم دُر اسرار خواهم سفت باز
از توجستم وز تو گفتم هرچه هست
هم تو گشتم هم تو هستم هرچه هست
غیر نیست اندر درون ذات تو
غیر هم نبود صفات ذات تو
هیچ غیری نیست کل سیر تو بود
دیدهام این جملگی دیر توبود
چون یقینی پس چرا اندر گمان
داشتی در پرده خویشم نهان
چون یقینی پس چرا بگذاشتی
هم مرا اندر جفا میداشتی
از وفای تو جفا آمد برم
عاقبت محو تمام آمد برم
از تو دارم درد درمانم تویی
آشکارا این زمان دانم تویی
آشکارایی ولی گشته نهان
بگذرم من از نهانت بر عیان
از نهان و از عیان هر دو یکم
در تمامت جزو و کل مستغرقم
کاشکی اول چو آخر بودمی
یعنی از باطن بظاهر بودمی
کاشکی اول مرا من همچنین
بودمی اندر عیان او یقین
چون تو بودی من که بودم لاجرم
این کمال از تو شدم پیدا عدم
چون تو بودی و تو باشی جاودان
هم تو خواهی بود آنجا کاروان
جاودانی جاودانی جان شده
گشته پیدا وز نظر پنهان شده
دیدهٔ سر مر ترا هرگز ندید
یدرک الابصار خود هرگز ندید
نحن اقرب راستی را بر حضور
پای تا سر گر شده نور تو نور
نحن اقرب نی صفا تست و نه ذات
میکنی کلی صفات بی صفات
نحن اقرب سخت نزدیک گلی
آتشی و باد نه آب و گلی
جمله و از جمله فارغ آمدی
بر همه عالم تو عاشق آمدی
نحن اقرب خویشتن بشناختی
هم کمال خود زعشقت باختی
چون تو بودی این همه اشیا چه بود
چون نهانی این همه پیدا چه بود
هم نهانی و تو پیدا آمدی
آشکارا آشکارا آمدی
آشکارا بودی وپنهان شده
هم ز پیدائی خود یکسان شده
چون نبودم من تو بودی در جهان
هم نبودی محدث ودر جان نهان
کی مکان تو شود پیدا چنین
بی مکان هرگز مکان گردد یقین
این مکان و این زمان چون باشدت
در برون و در درون چون باشدت
فهم کن تو و هومعکم زین سخن
کی گمانی بود بر تو این سخن
و هومعکم ذات پاک تو بود
هرچه هست کلی چو خاک تو بود
اصلی اما فرع را بگذاشته
فرع فرع تو همه بگماشته
آب با برف آمده بسته شده
هر دو یکی گشته و پشته شده
آب چون در گل شود نبود خراب
فهم از این سان باشدت فهم کلاب
آب چون با گل شود در یک جهت
رنگ وبوی گل شود در معرفت
رنگ گل با بوی تو شد همنشین
آب چون گل گشت از روی یقین
بوی او دارد همیشه بوی تو
زانکه خو کرده است او باخوی تو
هر دو یکسان گشت بر کل گوهری
هردو یک بویست چون بوی آوری
هر دو یک بویست از آثار کل
علو کلی میشود آنجای کل
چون یکی گردد یکی به بی صفت
چون توانم کرد کلی معرفت
چون یکی گشتم همه یکی شویم
از دو بینی آن زمان کلی شویم
کل کل گشتیم و در ذات آمدیم
کل کل هستیم و کُلات آمدیم
جزو بودیم این زمان کل گشتهام
گرچه بسیاری ابر ذل گشتهایم
بر صفت گشتم چنین من بی صفت
هم خودی خود بدیدم بی صفت
در صفات خود صفت بگذاشتم
هر چه فانی بد بکل بگذاشتم
من نهانیام نهانی بر عیان
بر عیانم بر عیانم بر عیان
در عیان گشتم نهانی زین غرض
تا نداند راز و حالم بد غرض
واقفم بر جملهٔ اسرار کل
این زمان بگذاشتم من عین ذل
ذات خواهم گشت اندر نور تو
تا شوم کلی تمامت نور تو
آن زمان یکی بود هم بیشکی
کی بود شکی گمان اندر یکی
چون یکی گشتم نه بینم من دویی
هرچه میگفتم تویی وهم تویی
این همه از تو بگفتم هم بتو
از تو میگویم عیان هم من بتو
با تو خواهم گفت یکی گشتهام
گرچه راهت کل بدو کل گشتهام
من یکی خوانم یکی دانم ترا
هم یکی خواهم شدن بی ماجرا
من یکی ام قل هواللّه احد
چو عدد یکی شود کل عدد
چون یکی گشتم نماندستم دویی
من نمانم این زمان جمله تویی
در ره توحید فانی گشتهام
غرق آب زندگانی گشتهام
جمله یکی گشتهام من بی صفت
جملگی چون اوست نیستم معرفت
معرفت شد جمله در یکی تمام
این زمان یکی ترا بینم مدام
جمله یک چیزست اما من نیم
پای تا سر محو گشتم من نیم
عطار نیشابوری : اشترنامه
خاموش شدن سالك وصول از جواب
این بگفت و بعد از آن خاموش شد
وندران عین خودی بیهوش شد
این بگفت آن واصل عرفان شده
بر تمامت سالکان سلطان شده
هرکه را بویی رسد از بیخودی
جمله حق گردد نباشد او خودی
خود مبین و تو فنا شو هم ز خود
تاتو خودبینی توی در نیک و بد
حق طلب میباش تا تو حق شوی
در کمال عشق مستغرق شوی
صورت تو بت بود باطل بکن
این سخن گر ره بری رازکهن
صورت تو در خودی خود بین شده
زانک بیخود گشته و ره بین شده
چون برافتد صورتت از روی کار
نه بود پرده نباشد هم دیار
چون برافتد صورت حسّی ترا
تو فنا گردی در آن عزّ بقا
چون برافتد صورتت زنده شوی
آنگهی گفتار کلی بشنوی
چون برافتد صورتت از شش جهت
آنگهی روشن شود این معرفت
چون برافتد صورتت آنگه یقین
تو بدانی آفرینش در یقین
چون برافتد صورتت از روی کل
عین ذاتت گشته پیدا بی سبل
چون برافتد صورتت عاشق شوی
در کمال او زجان لایق شوی
چون برافتد صورتت یکسر تویی
صورتت نبود نباشد این دویی
محو گردد صورت اشیا همه
مینماید لیک این پیدا همه
بیخودی باشد همیشه با خودی
آنگهی دانی که کلی هم خودی
چون به بینی خود تو عاشق تر شوی
آنگهی در عشق لایقتر شوی
چون به بینی اول وآخر همه
خود توباشی باطن و ظاهر همه
پرده گر برگیردت از روی کار
تو همی نه دار بینی نه دیار
پرده گر برگیردت فانی شوی
آن زمان تو عین روحانی شوی
پرده گر برگیردت از راز تو
آنگهی بینی بکل اعزاز تو
چون نباشی تو نه بیرون نه درون
اول تو آخر آید رهنمون
راه تودر تو همی یکی بود
اندر اینجا مر کرا شکی بود
پرده گر برگیردت او است و بس
نه وجود عقل ماند نه نفس
نه چو نقش صورتی باشدترا
با که گویم راز تو از ماجرا
ماجرا هم با تو بتوانم بگفت
درّ این اسرار هم با تو بسفت
با تو گویم چون تویی محبوب کل
هم تو جویم چون توئی مطلوب کل
با تو راز تو عیان گردد یقین
پردهها آنگه بماند بر یقین
پردهها فانی شود با پرده دار
پرده را برگیر زود از روی کار
پرده را کلی بسوزد پرده دار
راز خود با راز دل کن آشکار
پرده از رخ برفکن تو بر عیان
تا شوی کلی نهان جاودان
پرده را بردار تا راهم دهی
هر دو عالم را بیک آهم دهی
پرده را بردار بر من بیخبر
تا نماند ازمن و پرده اثر
پرده را بردار ای گم کرده راه
تا کنم بیرون این پرده نگاه
پرده را بردار جان من بسوز
آتش عشقت ز ناگه برفروز
پرده را بردار و پرده بر مدر
بیش ازینم تو مده خون جگر
پرده را بردار تا بینم ترا
از میان پرده بگزینم ترا
پرده را بردار تا آگه شوم
گرچه راهت کردهام همره شوم
پرده را بر عاشقان خود مدر
آب روی عاشقان خود مبر
پرده بردار ومرا مشتاق کن
بعد از آنم سیر آن آفاق کن
پرده بردار و عیانم وانمای
جانم از بند ضلالت برگشای
پرده بردار و دلم کلّی ببر
تا شوم از شوق رویت بیخبر
پرده بردار ای حقیقت جسم و جان
تا ببینم روی خوبت در نهان
پرده بردار ای نموده جزو کل
بیش ازینم تو مکن در عین ذل
پرده را بردار و زین پرده چه سود
چون ترا گم کردنست این خود نبود
پرده بردار از صفات لم یزل
تا به ببینم من ترا اندر ازل
پرده بردار ای ورای جان و دل
تا کجا باشدترا مأوای دل
پرده بردار ای ز پرده گم شده
کام خود از پردهها تو بستده
پرده بردار ای کمالت بی صفت
تا برون افتد ز پرده شش جهت
پرده را بردار تا فاشم شود
گوش جان راز خود از خود بشنود
پرده را بردار و کن فانی دلم
زانک در پرده عجایب مشکلم
پرده را بردار و بیداری بده
از وجود جان تو هشیاری بده
پرده بردار ای تمامت کاینات
گشته بر تو بی تو این نقش صفات
پرده بردار ای نموده انبیا
راه فانی کلی از عز و بقا
پرده بردار ای ترا آدم ز خود
کرده پیدا بر تمامت نیک و بد
پرده بردار ای تو نوح نوحه گر
کرده در طوفان عشقت بیخبر
پرده بردار ای تو ابراهیم را
کردهٔ بر خیر تو تعلیم را
پرده بردار ای ز موسی راز تو
کرده اندر طور دل اعزاز تو
پرده بردار ای ز اسحاق وفا
جان خود بر خویشتن کرده فدا
پرده بردار ای ز عیسی روح روح
داده عالم را بکلی این فتوح
پرده بردار ای ز ایوب ضعیف
کرده رنجور و ز عشقت تن نحیف
پرده بردار ای محمد راز دار
سرّ جمله کن تو بر ما آشکار
پرده بردار ای محمد را وجود
جسم و جانش افکنیده در سجود
پرده بردار ای کمالش داده تو
هرچه بودش جملگی بنهاده تو
راز دار تست این پیر ضعیف
هم فدایت کرده این جان نحیف
چون ترا دیدم تویی وهم ز تو
میکنم کلی تمامت هم ز تو
چون ترا دیدم تو بودی بی صفت
میزنم دستان راز معرفت
چون ترا دیدم توئی در پرده تو
راز خود بر جزو و کل گم کرده تو
چون تو دیدم روی خود بر ما نمای
جام جم چه بود تویی کلی نمای
چون ترا دیدم ترا خواهم مدام
هم ز تو کلی ترا خواهم تمام
سالک ره بین چو در حالت شده
هر زمان بر حالتی فالت شده
گاه اندر خوف و گاهی در خطر
گاه استاده گهی اندر گذر
اندرون پرده تازان راند او
گاه اندر پرده هم وامانده او
گاه محبوس خدا گشته یقین
گاه گشته در گمانی راه بین
راه بیحد کرد اندر دهشتش
دیده اندر راه حق مر قربتش
گاه بیخود گشته در رمز صفات
گاه حیران گشته اندر وصف ذات
گاه در نزدیکی سالک شده
دیده کوران در صفتها لک شده
راه بی حد کرده در وصف و صفت
راز خود دیده ز صاحب معرفت
راز خود بشنید و هم خود خواند باز
او ز عشق رمز کرده جان بناز
راز را از راز دان بشنیده هم
هم ز دیده دیده دیده دیده هم
بر رموز عشق سرگردان شده
در درون پردهها حیران شده
عاشقی بر وصف عاشق آمده
صادقی بر عشق صادق آمده
در گمان و در یقین افتاده پست
زیر پایش پردهها هم کرده پست
واصلان عشق را در پرده راز
دیده راز خود بکرده پرده باز
آنچنان راز نهانی یافته
آنچنان عین عیانی یافته
آنچنان جانها بداده کل بباد
جان خود بر باد داده بی نهاد
عاشق آسا رمزها گفتند باز
تا برون رفتند کل از پرده باز
رازهای خویش با معشوقه کل
گفته با او لیک بی او گفته کل
هرچه ازمعشوق بشنفته براز
جمله با معشوقه خود گفت باز
راز با معشوقه گفته در نهان
تا نهانشان گشت بر صورت عیان
راز خود را گفت کلی پیش دوست
مغز گشته لیک نه مغز ونه پوست
راز خود گفته بدانای جهان
بر گذشته از زمین و از زمان
راز خود با راز او آورده خود
بیخودی اندر یقین بی نیک و بد
راز خود با عشق گفته در نهان
گشته معشوق حقیقی در نهان
راز خود با راز حق آمد یقین
راز باید گفت مرد راه بین
ای دل آغاز یقین آغاز کن
پرده از روی حقیقت باز کن
ای دل آخر چند در راهی کنون
مانده اندر پردهٔ بی رهنمون
ای دل آخر چند خواهی تاختن
جان خود در راه جانان تافتن
ای دل آخر چند سودایی کنی
اندر این ره چند شیدایی کنی
ای دل آخر چند این سوداپزی
اندر این پرده تو این سوداپزی
ای دل آخر راز تو از پرده گم
گشته است و کردهای تو راه گم
ای دل آخر تو درون پردهای
خویشتن درخویشتن گم کردهای
ای دل آخر چند بی سازی کنی
در هوی عشق طنّازی کنی
ای دل آخر جان خود درباز تو
پرده را افکن ز رویت باز تو
ای دل آخر پرتوی از وی ببین
چند خواهی گشت اکنون راه بین
ای دل آخر خون جان از جام ساز
راه بی آغاز را انجام ساز
ای دل آخر چند خاموشی کنی
خویش را در عین مدهوش کنی
ای دل آخر پرده باز افکن زروی
بیش ازین تا چند باشی راه جوی
ای دل آخر از یقین آگاه شو
یک زمان در قربت اللّه شو
ای دل آخر دیدهٔ این سالکان
در فنای عشق گشته صادقان
ای دل آخر چند خواهی ایستاد
هم بباید رفت پیش اوستاد
ای دل آخر تن بنه ره پیش گیر
آنگهی از ره مراد خویش گیر
ای دل آخر خون خود تا کی خوری
هر زمان وامانده و حیران تری
ای دل آخر برق واری در گذر
تا بیابی روی آن صاحب نظر
ای دل آخر عین جان ایثار کن
هرچه داری در جهان ایثار کن
ای دل آخر ساز تن کن اختیار
تا تو گردی اختیار اختیار
ای دل آخر تا نگردی سوخته
کی شود سرّ سویدا توخته
ای دل آخردر فنای او مترس
چند باشی بازمانده باز پس
ای دل آخر چند نازی جان بباز
در نشینی چند می جوئی فراز
ای دل آخر پند من بپذیر تو
تا شوی کل خویشتن کم گیرتو
چند باشی در درون ودر برون
چند باشی غافل آسا در جنون
ره روان رفتند و تو در پردهٔ
همچنان میجویی و گم کردهٔ
ره روان رفتند سوی یار خود
تو چنین مانده ببین اغیار خود
ره روان کردند جان خود نثار
همچنان ماندی تو اندر پرده خوار
ره روان رفتند و تو درمانده خود
همچنان در گفتن خودمانده خود
آخر این چندین سخن برگفت و گفت
هم تو گفتن و کس دیگر نگفت
آخر این چندین سخن گفتی تو باز
بازماندی اندرین ره مانده باز
آخر این چندین سخن تو گفتهٔ
یا نگفتی وز کسی بشنفتهٔ
آخر این چندین ملامت بردهٔ
همچنان مانده درون پردهٔ
آخر این چندین ملامت تا بکی
برکسی ماندی که گم کردی توپی
آخر از این گفتنت مقصود چیست
عاقبت بررفتنت مقصود کیست
آخر این چندین بگفتی نیک و بد
تو کسی مانی بمانده بی خرد
راه رو یا اندرین پرده بسوز
همچو این واصل در آنجا برفروز
ره رو آخر یاز خود بگذر بکل
یک زمان در سوی خود بنگر بذل
راه کن تا ره بری بر سوی او
تا همانجا گه ببینی روی او
راه کن تو تا مگر واصل شوی
در مراد خود مگر حاصل شوی
چون بدست تست دادن جان خویش
جان بده یا راه کلی گیر پیش
چون بدست تست خود را سوختن
کار از ایشان بایدت آموختن
چون بدست تست جان بازی چنین
نیست آسان کار جان بازان چنین
چون بدست تست هم جانت بباز
پردهٔ از روی خود انداز باز
چون بدست تست با چندین گمان
میپزی آخر زمان اندر نهان
جان خود ایثار کن در وصل دوست
تا ببینی یک زمان تو وصل دوست
جان خود ایثار کن ای بی خبر
تا بسوزی وانماند هیچ اثر
همچو ایشان اندرین واصل شوی
هم ز حق گویی و از حق بشنوی
گر بخواهی ماند آنجاگاه باز
درنشیبی کی ببینی عین راز
گر بخواهی ماند اندر پرده تو
چند گوئی کردهٔ گم کرده تو
این همه گفتم ترا ای دل ببین
بگذر از خود تا گمان گردد یقین
این همه گفتم ترا ای جان من
بردهٔ چندین زبانها در سخن
این همه گفتم نمردی یک دمی
یک نفس فرمان نبردی یکدمی
این همه گفتم چنین با تو براز
همچنان ماندی تو اندر پرده باز
این همه گفتم ببر فرمان دلا
تا زمانی جمله ما گردیم ما
چون شویم آنجایگه خود جزو کل
کل شویم و وارهیم از بند ذل
چون شوی فانی تو اینجا در صفت
آنگهی یابی کمال معرفت
هرکه فانی شد بقای کل بیافت
بعد از آن در سوی آن حضرت شتافت
هر که فانی شد خرد با او چکار
در بقای کل شود کل رستگار
هر که فانی شد برست از خویشتن
کل شد و وارست او از خویشتن
هر که فانی شد بقا اندر بقا است
از همه فانی صفا اندر صفاست
هرکه فانی شد ز دید او دید دید
هم زحق گفت وز حق رازی شنید
هرکه فانی شد بپرده بیند اوی
پرده برافتد بپرده بیند اوی
چون تو را فانی بخواهی بد تنت
چند خواهی گفت مایی و منت
چون ترا فانی بخواهد شد عقول
چند خواهی بد در اینجا بی اصول
چون تو فانی میشوی از هرچه هست
بازدار از هرچه داری نیز دست
چون تو فانی میشوی از خود بمیر
بعد از آن تو حلقهٔ آن در بگیر
چون تو فانی میشوی زین زندگی
این زمان تو پیش گیر افکندگی
چون تو فانی میشوی بگذر ز خود
تا نماند جملگی نیکت نه بد
چون تو فانی میشوی در چند و چون
گشتهٔ تو در میان پرده خون
چون تو فانی میشوی بردار گام
هر زمانی در مکانی دار کام
چون تو فانی میشوی اینجایگاه
هم در آنجا گرد فانی پیش شاه
چون تو فانی میشوی باری درین
پیش راهش میربرعین یقین
چون تو فانی میشوی بر ذات او
هم بکن خود را زمانی گفت و گو
چون تو فانی میشوی نزدیک او
بگذر از این راه پر باریک او
چون تو فانی میشوی چندین مگوی
گرد فانی گرد و دیگر هم مجوی
چون تو فانی میشوی زنده شوی
از مقام عرش افکنده شوی
بگذر از خود تاکمالی آیدت
بعد از آن وصل وصالی آیدت
بگذر از خود سوی حق اشتاب کن
خویش را در عین فتح الباب کن
بگذر از خود از یک زمان ایمن مشو
هرچه پیش آید در آن ساکن مشو
بگذر از خود راه الااللّه گیر
گر ببینی راه جمله راه گیر
بگذر از خود واصل درگاه شو
فانی اندر سرّ الااللّه شو
بگذر از خود تا وصال آید پدید
بگذر از خود تا کمال آید پدید
بگذر از خود حق شو وباطل مگوی
بیش از این باطل در این حاصل مجوی
بگذر از خود عقل را آواره کن
بعد از آن این راه را یکباره کن
بگذر از خود عشق شو گر عاشقی
بگذر از جان گر تو مرد صادقی
بگذر از خود ای بمانده بر دو راه
پرده را برگیر ای گم کرده راه
بازجوی از خود گذر کن در گذر
تا کمالی باشدت اندر نظر
چون گذشتی از خود آنگه کل شوی
جان ببخشی آن زمان تو کل شوی
بگذر و بگذار وبگذر از همه
چند خواهی بود عین دمدمه
هرکه آمد از عدم اندر وجود
بود او اندر یقین بود و نبود
هر که آمد اندر آنجا بی خلاف
راه باید کرد او را بی گزاف
هرکه آمد اندر آنجا باز ماند
لیک اینجا هم ازو او راز خواند
هرکه آمد راز را با او بگفت
چون ندانی سرّ اسرارش نهفت
هرکه آمد محرم اسرار گشت
از خودی در بیخودی بیزار گشت
هرکه آمد جان ودل تسلیم کرد
هرچه گفت از جان جان تعلیم کرد
هرکه آمد پای اندر ره نهاد
گرنه آگه بود آگه گشت و شاد
هر که آمد راه جانان باز یافت
لیک این راز جهان شهباز یافت
هرکه آمد راز او هم بدهمو
کام خود از کام خود بستد همو
هرکه آمد رنج را دید و بلا
اندر این رنج و بلا شد در فنا
چون همی خواهی شدن باری ز پیش
راه حق گیر ای مرادت دیده پیش
نوش اندر نیش باشد کارگر
نوش کن نیش آر داری این خبر
هرکه این ره را مسلّم کرد او
اندرین ره جان معظّم کرد او
ای بسا تنها کزین حسرت بریخت
آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت
ای بسا جانها کزین حسرت برفت
عاقبت پر درد و پر حسرت برفت
ای بسا دیده که نادیده شد او
گرچه نادیده بوددیده شد او
ای بسا عالم که او راهی سپرد
اند راین ره ماند وناکامی بمرد
ای بسا عاقل که کام اینجا بیافت
ای بسا مسکین که ناگه سر بیافت
ای بسا سالک که هالک شد ازین
گرچه در ره بود مرد راه بین
ای بسا قوّت که از قوّت برفت
بعد از آن او را ثباتی برگرفت
ای بسا عاشق که جان در باختند
تا کمال عشق خود بشناختند
ای بسا مؤمن که با توحید رفت
عاقبت در منزل تفرید رفت
ای بسا صاحب که بی صاحب بماند
ای بسا راحت که کام دل براند
ای بسا ساکن که اندر ره فتاد
در ره جانان ز دل ناگه فتاد
ای بسا عاقل که اندر عاقبت
بازدید او عاقبت در عافیت
ای بسا ناطق که الکن گشت و رفت
تخم اینجا ناگهان افکند و رفت
ای بسا ره رو که اینجا باز ماند
در مقام عزّ هم در راز ماند
ای بسا مفلس که بگرفتند گنج
گنج را دید آن چنان بیدرد و رنج
ای بسا نادان که دانایی بیافت
عاقبت عین توانایی بیافت
ای بسا معنی که بردعوی بماند
عاقبت در رمز بی معنی بماند
ای بسا معنی که بر تقوی فتاد
راز خود بر عین تقوی برگشاد
ای بسا صورت بمعنی ره نبرد
عاقبت چون یافت با حسرت بمرد
ای بسا صاحب جنون ذوفنون
کامدندی از پس پرده برون
ای بسا شاهان که کمتر از گدا
آمدند آخر در این عین بلا
ای بسا درویش گشته پادشاه
کام خود دریافته در پیشگاه
ای بسا گردن که بی گردن بماند
عاقبت خود را برسوایی نشاند
ای بسا شیرین که بیخسرو نشست
کرد شیرین خسروی را پای بست
ای بساوامق که بی عذرا شده
اندرین ره هر زمان عذرا شده
ای بسا لیلی که مجنون گشتهاند
همچو مجنون عین مفتون گشتهاند
ای بسا رامین که ویسش رام کرد
راه را بر راه او انجام کرد
ای بسا عاشق که بیدل گشته باز
اندرین ره بیدل و جان گشته باز
ای بسا بردرد و سودای فراق
داده جان خویشتن در اشتیاق
ای بسا صادق که در کار آمدند
از وجود و جان که بیزار آمدند
ای بسا ره بین که راه خود نیافت
گرچه بسیاری درین ره میشتافت
ای بسا واصل که او از وصل شاد
اوفتادند و نیامد هیچ یاد
ای بسا کاهل که ناگاهی براه
اوفتادند و شدند آن جایگاه
ای بسادر ره بماند عاقبت
راه بردند اندر آن کل عاقبت
ای بسا مؤمن که تن داده بباد
هیچشان یادی نیامد هم زیاد
ای بسا عزّت که در دل اوفتاد
از نهیب عزّت کل اوفتاد
ای بسا قربت که در فرقت بماند
بعد از آن در سوی آن قربت بماند
ای بسا هیبت که اندر ره فتاد
زان همه هیبت بکل ناگه فتاد
ای بسا زینت که بی زینت بماند
تا چو اینجا رفت اینجا گه بماند
ای بسا وحدت که پنهان گشت باز
آشکارا شد که اعیان بود باز
ای بسا کثرت که در وحدت فتاد
ناگهان در قربت عزّت فتاد
ای بسا شوکت که در رتبت شده
کام خود در کام جانها بستده
ای بسا راهی که بی رهبان بماند
زانک بی رهبان در آن رهبان بماند
ای بسا جاهی که اندرچه فتاد
کس دگر آن را نیاوردش بیاد
ای بسا کل گشت آنجا منتظر
شد میان در آب و در گل مشتهر
ای بسا شوریدهٔ عشق ازل
جان و تن کرده براه او بدل
ای بسا جان ها که ایثار رهست
تانپنداری که راهی کوتهست
ای بسا معشوق عاشق گشتهاند
اندرین ره چون فلک سرگشتهاند
تا ندانی حیرت ذات و صفات
چون توانی یافت تو معنی ذات
چند گویم راه باید کرد راه
تا رهی در عزّ و قرب پادشاه
چند گویم بگذرم بر گفتنش
چند جویم اندرین در سفتنش
تا زجان خود نبرم مردوار
کی توانم بود در ره مرد کار
وندران عین خودی بیهوش شد
این بگفت آن واصل عرفان شده
بر تمامت سالکان سلطان شده
هرکه را بویی رسد از بیخودی
جمله حق گردد نباشد او خودی
خود مبین و تو فنا شو هم ز خود
تاتو خودبینی توی در نیک و بد
حق طلب میباش تا تو حق شوی
در کمال عشق مستغرق شوی
صورت تو بت بود باطل بکن
این سخن گر ره بری رازکهن
صورت تو در خودی خود بین شده
زانک بیخود گشته و ره بین شده
چون برافتد صورتت از روی کار
نه بود پرده نباشد هم دیار
چون برافتد صورت حسّی ترا
تو فنا گردی در آن عزّ بقا
چون برافتد صورتت زنده شوی
آنگهی گفتار کلی بشنوی
چون برافتد صورتت از شش جهت
آنگهی روشن شود این معرفت
چون برافتد صورتت آنگه یقین
تو بدانی آفرینش در یقین
چون برافتد صورتت از روی کل
عین ذاتت گشته پیدا بی سبل
چون برافتد صورتت عاشق شوی
در کمال او زجان لایق شوی
چون برافتد صورتت یکسر تویی
صورتت نبود نباشد این دویی
محو گردد صورت اشیا همه
مینماید لیک این پیدا همه
بیخودی باشد همیشه با خودی
آنگهی دانی که کلی هم خودی
چون به بینی خود تو عاشق تر شوی
آنگهی در عشق لایقتر شوی
چون به بینی اول وآخر همه
خود توباشی باطن و ظاهر همه
پرده گر برگیردت از روی کار
تو همی نه دار بینی نه دیار
پرده گر برگیردت فانی شوی
آن زمان تو عین روحانی شوی
پرده گر برگیردت از راز تو
آنگهی بینی بکل اعزاز تو
چون نباشی تو نه بیرون نه درون
اول تو آخر آید رهنمون
راه تودر تو همی یکی بود
اندر اینجا مر کرا شکی بود
پرده گر برگیردت او است و بس
نه وجود عقل ماند نه نفس
نه چو نقش صورتی باشدترا
با که گویم راز تو از ماجرا
ماجرا هم با تو بتوانم بگفت
درّ این اسرار هم با تو بسفت
با تو گویم چون تویی محبوب کل
هم تو جویم چون توئی مطلوب کل
با تو راز تو عیان گردد یقین
پردهها آنگه بماند بر یقین
پردهها فانی شود با پرده دار
پرده را برگیر زود از روی کار
پرده را کلی بسوزد پرده دار
راز خود با راز دل کن آشکار
پرده از رخ برفکن تو بر عیان
تا شوی کلی نهان جاودان
پرده را بردار تا راهم دهی
هر دو عالم را بیک آهم دهی
پرده را بردار بر من بیخبر
تا نماند ازمن و پرده اثر
پرده را بردار ای گم کرده راه
تا کنم بیرون این پرده نگاه
پرده را بردار جان من بسوز
آتش عشقت ز ناگه برفروز
پرده را بردار و پرده بر مدر
بیش ازینم تو مده خون جگر
پرده را بردار تا بینم ترا
از میان پرده بگزینم ترا
پرده را بردار تا آگه شوم
گرچه راهت کردهام همره شوم
پرده را بر عاشقان خود مدر
آب روی عاشقان خود مبر
پرده بردار ومرا مشتاق کن
بعد از آنم سیر آن آفاق کن
پرده بردار و عیانم وانمای
جانم از بند ضلالت برگشای
پرده بردار و دلم کلّی ببر
تا شوم از شوق رویت بیخبر
پرده بردار ای حقیقت جسم و جان
تا ببینم روی خوبت در نهان
پرده بردار ای نموده جزو کل
بیش ازینم تو مکن در عین ذل
پرده را بردار و زین پرده چه سود
چون ترا گم کردنست این خود نبود
پرده بردار از صفات لم یزل
تا به ببینم من ترا اندر ازل
پرده بردار ای ورای جان و دل
تا کجا باشدترا مأوای دل
پرده بردار ای ز پرده گم شده
کام خود از پردهها تو بستده
پرده بردار ای کمالت بی صفت
تا برون افتد ز پرده شش جهت
پرده را بردار تا فاشم شود
گوش جان راز خود از خود بشنود
پرده را بردار و کن فانی دلم
زانک در پرده عجایب مشکلم
پرده را بردار و بیداری بده
از وجود جان تو هشیاری بده
پرده بردار ای تمامت کاینات
گشته بر تو بی تو این نقش صفات
پرده بردار ای نموده انبیا
راه فانی کلی از عز و بقا
پرده بردار ای ترا آدم ز خود
کرده پیدا بر تمامت نیک و بد
پرده بردار ای تو نوح نوحه گر
کرده در طوفان عشقت بیخبر
پرده بردار ای تو ابراهیم را
کردهٔ بر خیر تو تعلیم را
پرده بردار ای ز موسی راز تو
کرده اندر طور دل اعزاز تو
پرده بردار ای ز اسحاق وفا
جان خود بر خویشتن کرده فدا
پرده بردار ای ز عیسی روح روح
داده عالم را بکلی این فتوح
پرده بردار ای ز ایوب ضعیف
کرده رنجور و ز عشقت تن نحیف
پرده بردار ای محمد راز دار
سرّ جمله کن تو بر ما آشکار
پرده بردار ای محمد را وجود
جسم و جانش افکنیده در سجود
پرده بردار ای کمالش داده تو
هرچه بودش جملگی بنهاده تو
راز دار تست این پیر ضعیف
هم فدایت کرده این جان نحیف
چون ترا دیدم تویی وهم ز تو
میکنم کلی تمامت هم ز تو
چون ترا دیدم تو بودی بی صفت
میزنم دستان راز معرفت
چون ترا دیدم توئی در پرده تو
راز خود بر جزو و کل گم کرده تو
چون تو دیدم روی خود بر ما نمای
جام جم چه بود تویی کلی نمای
چون ترا دیدم ترا خواهم مدام
هم ز تو کلی ترا خواهم تمام
سالک ره بین چو در حالت شده
هر زمان بر حالتی فالت شده
گاه اندر خوف و گاهی در خطر
گاه استاده گهی اندر گذر
اندرون پرده تازان راند او
گاه اندر پرده هم وامانده او
گاه محبوس خدا گشته یقین
گاه گشته در گمانی راه بین
راه بیحد کرد اندر دهشتش
دیده اندر راه حق مر قربتش
گاه بیخود گشته در رمز صفات
گاه حیران گشته اندر وصف ذات
گاه در نزدیکی سالک شده
دیده کوران در صفتها لک شده
راه بی حد کرده در وصف و صفت
راز خود دیده ز صاحب معرفت
راز خود بشنید و هم خود خواند باز
او ز عشق رمز کرده جان بناز
راز را از راز دان بشنیده هم
هم ز دیده دیده دیده دیده هم
بر رموز عشق سرگردان شده
در درون پردهها حیران شده
عاشقی بر وصف عاشق آمده
صادقی بر عشق صادق آمده
در گمان و در یقین افتاده پست
زیر پایش پردهها هم کرده پست
واصلان عشق را در پرده راز
دیده راز خود بکرده پرده باز
آنچنان راز نهانی یافته
آنچنان عین عیانی یافته
آنچنان جانها بداده کل بباد
جان خود بر باد داده بی نهاد
عاشق آسا رمزها گفتند باز
تا برون رفتند کل از پرده باز
رازهای خویش با معشوقه کل
گفته با او لیک بی او گفته کل
هرچه ازمعشوق بشنفته براز
جمله با معشوقه خود گفت باز
راز با معشوقه گفته در نهان
تا نهانشان گشت بر صورت عیان
راز خود را گفت کلی پیش دوست
مغز گشته لیک نه مغز ونه پوست
راز خود گفته بدانای جهان
بر گذشته از زمین و از زمان
راز خود با راز او آورده خود
بیخودی اندر یقین بی نیک و بد
راز خود با عشق گفته در نهان
گشته معشوق حقیقی در نهان
راز خود با راز حق آمد یقین
راز باید گفت مرد راه بین
ای دل آغاز یقین آغاز کن
پرده از روی حقیقت باز کن
ای دل آخر چند در راهی کنون
مانده اندر پردهٔ بی رهنمون
ای دل آخر چند خواهی تاختن
جان خود در راه جانان تافتن
ای دل آخر چند سودایی کنی
اندر این ره چند شیدایی کنی
ای دل آخر چند این سوداپزی
اندر این پرده تو این سوداپزی
ای دل آخر راز تو از پرده گم
گشته است و کردهای تو راه گم
ای دل آخر تو درون پردهای
خویشتن درخویشتن گم کردهای
ای دل آخر چند بی سازی کنی
در هوی عشق طنّازی کنی
ای دل آخر جان خود درباز تو
پرده را افکن ز رویت باز تو
ای دل آخر پرتوی از وی ببین
چند خواهی گشت اکنون راه بین
ای دل آخر خون جان از جام ساز
راه بی آغاز را انجام ساز
ای دل آخر چند خاموشی کنی
خویش را در عین مدهوش کنی
ای دل آخر پرده باز افکن زروی
بیش ازین تا چند باشی راه جوی
ای دل آخر از یقین آگاه شو
یک زمان در قربت اللّه شو
ای دل آخر دیدهٔ این سالکان
در فنای عشق گشته صادقان
ای دل آخر چند خواهی ایستاد
هم بباید رفت پیش اوستاد
ای دل آخر تن بنه ره پیش گیر
آنگهی از ره مراد خویش گیر
ای دل آخر خون خود تا کی خوری
هر زمان وامانده و حیران تری
ای دل آخر برق واری در گذر
تا بیابی روی آن صاحب نظر
ای دل آخر عین جان ایثار کن
هرچه داری در جهان ایثار کن
ای دل آخر ساز تن کن اختیار
تا تو گردی اختیار اختیار
ای دل آخر تا نگردی سوخته
کی شود سرّ سویدا توخته
ای دل آخردر فنای او مترس
چند باشی بازمانده باز پس
ای دل آخر چند نازی جان بباز
در نشینی چند می جوئی فراز
ای دل آخر پند من بپذیر تو
تا شوی کل خویشتن کم گیرتو
چند باشی در درون ودر برون
چند باشی غافل آسا در جنون
ره روان رفتند و تو در پردهٔ
همچنان میجویی و گم کردهٔ
ره روان رفتند سوی یار خود
تو چنین مانده ببین اغیار خود
ره روان کردند جان خود نثار
همچنان ماندی تو اندر پرده خوار
ره روان رفتند و تو درمانده خود
همچنان در گفتن خودمانده خود
آخر این چندین سخن برگفت و گفت
هم تو گفتن و کس دیگر نگفت
آخر این چندین سخن گفتی تو باز
بازماندی اندرین ره مانده باز
آخر این چندین سخن تو گفتهٔ
یا نگفتی وز کسی بشنفتهٔ
آخر این چندین ملامت بردهٔ
همچنان مانده درون پردهٔ
آخر این چندین ملامت تا بکی
برکسی ماندی که گم کردی توپی
آخر از این گفتنت مقصود چیست
عاقبت بررفتنت مقصود کیست
آخر این چندین بگفتی نیک و بد
تو کسی مانی بمانده بی خرد
راه رو یا اندرین پرده بسوز
همچو این واصل در آنجا برفروز
ره رو آخر یاز خود بگذر بکل
یک زمان در سوی خود بنگر بذل
راه کن تا ره بری بر سوی او
تا همانجا گه ببینی روی او
راه کن تو تا مگر واصل شوی
در مراد خود مگر حاصل شوی
چون بدست تست دادن جان خویش
جان بده یا راه کلی گیر پیش
چون بدست تست خود را سوختن
کار از ایشان بایدت آموختن
چون بدست تست جان بازی چنین
نیست آسان کار جان بازان چنین
چون بدست تست هم جانت بباز
پردهٔ از روی خود انداز باز
چون بدست تست با چندین گمان
میپزی آخر زمان اندر نهان
جان خود ایثار کن در وصل دوست
تا ببینی یک زمان تو وصل دوست
جان خود ایثار کن ای بی خبر
تا بسوزی وانماند هیچ اثر
همچو ایشان اندرین واصل شوی
هم ز حق گویی و از حق بشنوی
گر بخواهی ماند آنجاگاه باز
درنشیبی کی ببینی عین راز
گر بخواهی ماند اندر پرده تو
چند گوئی کردهٔ گم کرده تو
این همه گفتم ترا ای دل ببین
بگذر از خود تا گمان گردد یقین
این همه گفتم ترا ای جان من
بردهٔ چندین زبانها در سخن
این همه گفتم نمردی یک دمی
یک نفس فرمان نبردی یکدمی
این همه گفتم چنین با تو براز
همچنان ماندی تو اندر پرده باز
این همه گفتم ببر فرمان دلا
تا زمانی جمله ما گردیم ما
چون شویم آنجایگه خود جزو کل
کل شویم و وارهیم از بند ذل
چون شوی فانی تو اینجا در صفت
آنگهی یابی کمال معرفت
هرکه فانی شد بقای کل بیافت
بعد از آن در سوی آن حضرت شتافت
هر که فانی شد خرد با او چکار
در بقای کل شود کل رستگار
هر که فانی شد برست از خویشتن
کل شد و وارست او از خویشتن
هر که فانی شد بقا اندر بقا است
از همه فانی صفا اندر صفاست
هرکه فانی شد ز دید او دید دید
هم زحق گفت وز حق رازی شنید
هرکه فانی شد بپرده بیند اوی
پرده برافتد بپرده بیند اوی
چون تو را فانی بخواهی بد تنت
چند خواهی گفت مایی و منت
چون ترا فانی بخواهد شد عقول
چند خواهی بد در اینجا بی اصول
چون تو فانی میشوی از هرچه هست
بازدار از هرچه داری نیز دست
چون تو فانی میشوی از خود بمیر
بعد از آن تو حلقهٔ آن در بگیر
چون تو فانی میشوی زین زندگی
این زمان تو پیش گیر افکندگی
چون تو فانی میشوی بگذر ز خود
تا نماند جملگی نیکت نه بد
چون تو فانی میشوی در چند و چون
گشتهٔ تو در میان پرده خون
چون تو فانی میشوی بردار گام
هر زمانی در مکانی دار کام
چون تو فانی میشوی اینجایگاه
هم در آنجا گرد فانی پیش شاه
چون تو فانی میشوی باری درین
پیش راهش میربرعین یقین
چون تو فانی میشوی بر ذات او
هم بکن خود را زمانی گفت و گو
چون تو فانی میشوی نزدیک او
بگذر از این راه پر باریک او
چون تو فانی میشوی چندین مگوی
گرد فانی گرد و دیگر هم مجوی
چون تو فانی میشوی زنده شوی
از مقام عرش افکنده شوی
بگذر از خود تاکمالی آیدت
بعد از آن وصل وصالی آیدت
بگذر از خود سوی حق اشتاب کن
خویش را در عین فتح الباب کن
بگذر از خود از یک زمان ایمن مشو
هرچه پیش آید در آن ساکن مشو
بگذر از خود راه الااللّه گیر
گر ببینی راه جمله راه گیر
بگذر از خود واصل درگاه شو
فانی اندر سرّ الااللّه شو
بگذر از خود تا وصال آید پدید
بگذر از خود تا کمال آید پدید
بگذر از خود حق شو وباطل مگوی
بیش از این باطل در این حاصل مجوی
بگذر از خود عقل را آواره کن
بعد از آن این راه را یکباره کن
بگذر از خود عشق شو گر عاشقی
بگذر از جان گر تو مرد صادقی
بگذر از خود ای بمانده بر دو راه
پرده را برگیر ای گم کرده راه
بازجوی از خود گذر کن در گذر
تا کمالی باشدت اندر نظر
چون گذشتی از خود آنگه کل شوی
جان ببخشی آن زمان تو کل شوی
بگذر و بگذار وبگذر از همه
چند خواهی بود عین دمدمه
هرکه آمد از عدم اندر وجود
بود او اندر یقین بود و نبود
هر که آمد اندر آنجا بی خلاف
راه باید کرد او را بی گزاف
هرکه آمد اندر آنجا باز ماند
لیک اینجا هم ازو او راز خواند
هرکه آمد راز را با او بگفت
چون ندانی سرّ اسرارش نهفت
هرکه آمد محرم اسرار گشت
از خودی در بیخودی بیزار گشت
هرکه آمد جان ودل تسلیم کرد
هرچه گفت از جان جان تعلیم کرد
هرکه آمد پای اندر ره نهاد
گرنه آگه بود آگه گشت و شاد
هر که آمد راه جانان باز یافت
لیک این راز جهان شهباز یافت
هرکه آمد راز او هم بدهمو
کام خود از کام خود بستد همو
هرکه آمد رنج را دید و بلا
اندر این رنج و بلا شد در فنا
چون همی خواهی شدن باری ز پیش
راه حق گیر ای مرادت دیده پیش
نوش اندر نیش باشد کارگر
نوش کن نیش آر داری این خبر
هرکه این ره را مسلّم کرد او
اندرین ره جان معظّم کرد او
ای بسا تنها کزین حسرت بریخت
آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت
ای بسا جانها کزین حسرت برفت
عاقبت پر درد و پر حسرت برفت
ای بسا دیده که نادیده شد او
گرچه نادیده بوددیده شد او
ای بسا عالم که او راهی سپرد
اند راین ره ماند وناکامی بمرد
ای بسا عاقل که کام اینجا بیافت
ای بسا مسکین که ناگه سر بیافت
ای بسا سالک که هالک شد ازین
گرچه در ره بود مرد راه بین
ای بسا قوّت که از قوّت برفت
بعد از آن او را ثباتی برگرفت
ای بسا عاشق که جان در باختند
تا کمال عشق خود بشناختند
ای بسا مؤمن که با توحید رفت
عاقبت در منزل تفرید رفت
ای بسا صاحب که بی صاحب بماند
ای بسا راحت که کام دل براند
ای بسا ساکن که اندر ره فتاد
در ره جانان ز دل ناگه فتاد
ای بسا عاقل که اندر عاقبت
بازدید او عاقبت در عافیت
ای بسا ناطق که الکن گشت و رفت
تخم اینجا ناگهان افکند و رفت
ای بسا ره رو که اینجا باز ماند
در مقام عزّ هم در راز ماند
ای بسا مفلس که بگرفتند گنج
گنج را دید آن چنان بیدرد و رنج
ای بسا نادان که دانایی بیافت
عاقبت عین توانایی بیافت
ای بسا معنی که بردعوی بماند
عاقبت در رمز بی معنی بماند
ای بسا معنی که بر تقوی فتاد
راز خود بر عین تقوی برگشاد
ای بسا صورت بمعنی ره نبرد
عاقبت چون یافت با حسرت بمرد
ای بسا صاحب جنون ذوفنون
کامدندی از پس پرده برون
ای بسا شاهان که کمتر از گدا
آمدند آخر در این عین بلا
ای بسا درویش گشته پادشاه
کام خود دریافته در پیشگاه
ای بسا گردن که بی گردن بماند
عاقبت خود را برسوایی نشاند
ای بسا شیرین که بیخسرو نشست
کرد شیرین خسروی را پای بست
ای بساوامق که بی عذرا شده
اندرین ره هر زمان عذرا شده
ای بسا لیلی که مجنون گشتهاند
همچو مجنون عین مفتون گشتهاند
ای بسا رامین که ویسش رام کرد
راه را بر راه او انجام کرد
ای بسا عاشق که بیدل گشته باز
اندرین ره بیدل و جان گشته باز
ای بسا بردرد و سودای فراق
داده جان خویشتن در اشتیاق
ای بسا صادق که در کار آمدند
از وجود و جان که بیزار آمدند
ای بسا ره بین که راه خود نیافت
گرچه بسیاری درین ره میشتافت
ای بسا واصل که او از وصل شاد
اوفتادند و نیامد هیچ یاد
ای بسا کاهل که ناگاهی براه
اوفتادند و شدند آن جایگاه
ای بسادر ره بماند عاقبت
راه بردند اندر آن کل عاقبت
ای بسا مؤمن که تن داده بباد
هیچشان یادی نیامد هم زیاد
ای بسا عزّت که در دل اوفتاد
از نهیب عزّت کل اوفتاد
ای بسا قربت که در فرقت بماند
بعد از آن در سوی آن قربت بماند
ای بسا هیبت که اندر ره فتاد
زان همه هیبت بکل ناگه فتاد
ای بسا زینت که بی زینت بماند
تا چو اینجا رفت اینجا گه بماند
ای بسا وحدت که پنهان گشت باز
آشکارا شد که اعیان بود باز
ای بسا کثرت که در وحدت فتاد
ناگهان در قربت عزّت فتاد
ای بسا شوکت که در رتبت شده
کام خود در کام جانها بستده
ای بسا راهی که بی رهبان بماند
زانک بی رهبان در آن رهبان بماند
ای بسا جاهی که اندرچه فتاد
کس دگر آن را نیاوردش بیاد
ای بسا کل گشت آنجا منتظر
شد میان در آب و در گل مشتهر
ای بسا شوریدهٔ عشق ازل
جان و تن کرده براه او بدل
ای بسا جان ها که ایثار رهست
تانپنداری که راهی کوتهست
ای بسا معشوق عاشق گشتهاند
اندرین ره چون فلک سرگشتهاند
تا ندانی حیرت ذات و صفات
چون توانی یافت تو معنی ذات
چند گویم راه باید کرد راه
تا رهی در عزّ و قرب پادشاه
چند گویم بگذرم بر گفتنش
چند جویم اندرین در سفتنش
تا زجان خود نبرم مردوار
کی توانم بود در ره مرد کار
عطار نیشابوری : اشترنامه
رسیدن سالك با پردۀ هفتم
سالک ره کرده چون ره کرد و رفت
همچنان چون برق تازان می برفت
در رسید او پردهٔ هفتم تمام
دید آنجا گه مقام بی مقام
خویشتن بالای اشیا یافت او
وان نهانی راز پیدا یافت او
پرده در آنجا عجایب مینمود
بود آنجا لیک دربود و نبود
پرده رفته ذات بی وصف و صفت
در کمال قل هواللّه معرفت
جایگاهی دید او برتر ز جسم
هرکه آن جا رفت بیرون شد ز اسم
جایگاهی دید راز راز دار
بود آن جا ایستاده پرده دار
جایگاهی دید مرد معنوی
در نهاد کل عجایب او قوی
جایگاهی بود چون بحری لذیذ
لازمان و لامکان و لاجدید
جایگاهی یافت بیرون از خیال
رفعت او برتر از ذات کمال
چون در آن کون پر از عزّت رسید
یک تنی از ذات پاک او بدید
صورتی اما نه صورت بود آن
نور تحقیق و عیان اندر عیان
پای تا سر جمله از نور اله
ایستاده بود اندر پیشگاه
بر صفت مانندهٔ نوری بد او
گوییا خود نیز چون حوری بداو
بر صفت او را نه سر بود ونه پای
ایستاده بود لیکن نه بجای
جای او از حد گذشته بی صفت
چون کنم این را کمالی بر صفت
بود پیری لیک بدهم جفت نور
با کمال معرفت اندر حضور
دفتری در دست و معنی پر عدد
اندر آنجا قل هواللّه احد
جوهری در دست چپ با دفتری
جوهری چه جوهری چه گوهری
چوهری کان از دو عالم بیش بود
سر ز هیبت درفکنده پیش بود
عکس آن جوهر به از نور یقین
سالکان را پیش رو او راه بین
عکس آن جوهر فروغ ذات داشت
روی با آن دفتر و آیات داشت
یک ستونی پیش او استاده بود
نورها ازعکس آن بگشاده بود
عکس جوهر بر ستون افتاده بود
بر ستون کون و مکان بگشاده بود
عکس جوهر ماورای عقل تافت
آنکه این دریافت نه از نقل یافت
عکس جوهر لامکان بگرفته کل
نور آن کون و مکان بگرفته کل
عکس را بر ذات ذات اندر یقین
کس ندیدش جز که مرد راه بین
سالک ره کردهٔ بی خویشتن
اندر آنجا بود نه جان و نه تن
سالک ره کرده اندر نیستی
دیده خود رادر مقام نیستی
سالک ره کردهٔ واصل شده
اندر آنجا دید کلی دل شده
سالک ره کردهٔ راه یقین
دید آنجا راستی در آستین
سالک ره کردهٔ بی جسم و جان
خود بدیده برتر از کون و مکان
سالک آنگه سوی آن تن باز شد
با رموز راز او دمساز شد
کرد بروی از ارادت یک سلام
داد وی در هر سلامی بی کلام
روی سوی سالک بیهوش کرد
بعد از آن گفتار سالک گوش کرد
گفت سالک ای کمال نور قدس
یک نفس بامن زمانی گیر انس
ای سلاطینان عالم پیش تو
سرفکنده همچو گوئی پیش تو
ای نمود تو نمود بی نمود
عکس نور تو مرا اینجا نمود
پرتو نور تو نور آسمان
صد جهان اندر زمان اندر مکان
پرتو نور تو اینجا راه یافت
تا دو چشم جان من ناگاه یافت
پرتو نور تو آمد کارگر
تا مرا از زیر افکندش ببر
پرتو نور تو زد ناگه علم
پیش خود هم با وجودت در عدم
این چه جای است این رموز لم یزل
راز بر گو تا کنم جان بر بدل
پرتو تو آسمانست و زمین
پرتو تو هم مکان و هم مکین
راست برگوی و مرا راهی نمای
راه ما را تو برمزی برگشای
کز کجا اینجا فتادم ناگهان
نور دایم کن پیاپی در بیان
از کجا اینجا فتادم بی قرار
کین قراراین جا ندارد خود کنار
از کجا اینجا دگر راهی برم
تادگر راز دگر من بنگرم
نیست چیزی عکس نورست این زمان
با من این راز حقیقت کن عیان
نیست پیدا هیچکس هیچی نمود
این همه بر هیچ باشد بی وجود
نیست پیدا آسمان و هم زمین
نیست پیدا هم مکان و هم مکین
نیست پیدا آتش بادست و باد
آب و خاک آنجا کجا آید بباد
نیست تحتی فوق آخر در که رفت
نیست پیدا هست باری در چه رفت
نیست پیدا نیست اشیا نقشها
نیست پیدا چون کنم این نقشها
با من سرگشته اکنون راز گوی
آنچه تو دانی ابا من باز گوی
راه کردم بی حد و بی منتها
تا رسیدم اندرین جای صفا
دهشتی دارد ولی ذوقی رسید
این زمانم دم بدم شوقی رسید
راه بی حد کردم اندر پرده من
تا برون بردم ازآنجا خویشتن
دیدم و دیدم ز دیده شد نهان
بس که جائی نی مکانست و زمان
دیدم آنجا محو محو اندر یکی
کی رسد آن جای هرگز آدمی
این چنین جائی که اینجا آمدم
چون در این جا گاه پیدا آمدم
من عجایب در عجب دیدم کنون
مر مرا راهی نما ای رهنمون
همچنان چون برق تازان می برفت
در رسید او پردهٔ هفتم تمام
دید آنجا گه مقام بی مقام
خویشتن بالای اشیا یافت او
وان نهانی راز پیدا یافت او
پرده در آنجا عجایب مینمود
بود آنجا لیک دربود و نبود
پرده رفته ذات بی وصف و صفت
در کمال قل هواللّه معرفت
جایگاهی دید او برتر ز جسم
هرکه آن جا رفت بیرون شد ز اسم
جایگاهی دید راز راز دار
بود آن جا ایستاده پرده دار
جایگاهی دید مرد معنوی
در نهاد کل عجایب او قوی
جایگاهی بود چون بحری لذیذ
لازمان و لامکان و لاجدید
جایگاهی یافت بیرون از خیال
رفعت او برتر از ذات کمال
چون در آن کون پر از عزّت رسید
یک تنی از ذات پاک او بدید
صورتی اما نه صورت بود آن
نور تحقیق و عیان اندر عیان
پای تا سر جمله از نور اله
ایستاده بود اندر پیشگاه
بر صفت مانندهٔ نوری بد او
گوییا خود نیز چون حوری بداو
بر صفت او را نه سر بود ونه پای
ایستاده بود لیکن نه بجای
جای او از حد گذشته بی صفت
چون کنم این را کمالی بر صفت
بود پیری لیک بدهم جفت نور
با کمال معرفت اندر حضور
دفتری در دست و معنی پر عدد
اندر آنجا قل هواللّه احد
جوهری در دست چپ با دفتری
جوهری چه جوهری چه گوهری
چوهری کان از دو عالم بیش بود
سر ز هیبت درفکنده پیش بود
عکس آن جوهر به از نور یقین
سالکان را پیش رو او راه بین
عکس آن جوهر فروغ ذات داشت
روی با آن دفتر و آیات داشت
یک ستونی پیش او استاده بود
نورها ازعکس آن بگشاده بود
عکس جوهر بر ستون افتاده بود
بر ستون کون و مکان بگشاده بود
عکس جوهر ماورای عقل تافت
آنکه این دریافت نه از نقل یافت
عکس جوهر لامکان بگرفته کل
نور آن کون و مکان بگرفته کل
عکس را بر ذات ذات اندر یقین
کس ندیدش جز که مرد راه بین
سالک ره کردهٔ بی خویشتن
اندر آنجا بود نه جان و نه تن
سالک ره کرده اندر نیستی
دیده خود رادر مقام نیستی
سالک ره کردهٔ واصل شده
اندر آنجا دید کلی دل شده
سالک ره کردهٔ راه یقین
دید آنجا راستی در آستین
سالک ره کردهٔ بی جسم و جان
خود بدیده برتر از کون و مکان
سالک آنگه سوی آن تن باز شد
با رموز راز او دمساز شد
کرد بروی از ارادت یک سلام
داد وی در هر سلامی بی کلام
روی سوی سالک بیهوش کرد
بعد از آن گفتار سالک گوش کرد
گفت سالک ای کمال نور قدس
یک نفس بامن زمانی گیر انس
ای سلاطینان عالم پیش تو
سرفکنده همچو گوئی پیش تو
ای نمود تو نمود بی نمود
عکس نور تو مرا اینجا نمود
پرتو نور تو نور آسمان
صد جهان اندر زمان اندر مکان
پرتو نور تو اینجا راه یافت
تا دو چشم جان من ناگاه یافت
پرتو نور تو آمد کارگر
تا مرا از زیر افکندش ببر
پرتو نور تو زد ناگه علم
پیش خود هم با وجودت در عدم
این چه جای است این رموز لم یزل
راز بر گو تا کنم جان بر بدل
پرتو تو آسمانست و زمین
پرتو تو هم مکان و هم مکین
راست برگوی و مرا راهی نمای
راه ما را تو برمزی برگشای
کز کجا اینجا فتادم ناگهان
نور دایم کن پیاپی در بیان
از کجا اینجا فتادم بی قرار
کین قراراین جا ندارد خود کنار
از کجا اینجا دگر راهی برم
تادگر راز دگر من بنگرم
نیست چیزی عکس نورست این زمان
با من این راز حقیقت کن عیان
نیست پیدا هیچکس هیچی نمود
این همه بر هیچ باشد بی وجود
نیست پیدا آسمان و هم زمین
نیست پیدا هم مکان و هم مکین
نیست پیدا آتش بادست و باد
آب و خاک آنجا کجا آید بباد
نیست تحتی فوق آخر در که رفت
نیست پیدا هست باری در چه رفت
نیست پیدا نیست اشیا نقشها
نیست پیدا چون کنم این نقشها
با من سرگشته اکنون راز گوی
آنچه تو دانی ابا من باز گوی
راه کردم بی حد و بی منتها
تا رسیدم اندرین جای صفا
دهشتی دارد ولی ذوقی رسید
این زمانم دم بدم شوقی رسید
راه بی حد کردم اندر پرده من
تا برون بردم ازآنجا خویشتن
دیدم و دیدم ز دیده شد نهان
بس که جائی نی مکانست و زمان
دیدم آنجا محو محو اندر یکی
کی رسد آن جای هرگز آدمی
این چنین جائی که اینجا آمدم
چون در این جا گاه پیدا آمدم
من عجایب در عجب دیدم کنون
مر مرا راهی نما ای رهنمون
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵ - علم رسمی از کجا عرفان کجا
علم رسمی از کجا عرفان کجا
دانش فکری کجا وجدان کجا
عشق را با عقل نسبت کی توان
شاه فرمان ده کجا دربان کجا
دوست را داد او نشان دید این عیان
کو نشان و دیدن جانان کجا
کی بجانان میرسد بی عشق جان
جان بی عشق از کجا جانان کجا
کی دلی بی عشق بیند روی دوست
قطرهٔ خون از کجا عمان کجا
جان و دل هم عشق باشد در بدن
زاهدان را دل کجا یا جان کجا
دردها را عشق درمان میکند
درد را بی عاشقی درمان کجا
عشق این را این و این را آن کند
گر نباشد عشق این و ان کجا
هم سر ما عشق و هم سامان ما
سر کجائی عشق یا سامان کجا
عشق خان و مان هر بی خان و مان
فیض را بی عشق، خان و مان کجا
دانش فکری کجا وجدان کجا
عشق را با عقل نسبت کی توان
شاه فرمان ده کجا دربان کجا
دوست را داد او نشان دید این عیان
کو نشان و دیدن جانان کجا
کی بجانان میرسد بی عشق جان
جان بی عشق از کجا جانان کجا
کی دلی بی عشق بیند روی دوست
قطرهٔ خون از کجا عمان کجا
جان و دل هم عشق باشد در بدن
زاهدان را دل کجا یا جان کجا
دردها را عشق درمان میکند
درد را بی عاشقی درمان کجا
عشق این را این و این را آن کند
گر نباشد عشق این و ان کجا
هم سر ما عشق و هم سامان ما
سر کجائی عشق یا سامان کجا
عشق خان و مان هر بی خان و مان
فیض را بی عشق، خان و مان کجا
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۲۱ - وصل با دلدار میباید مرا
وصل با دلدار میباید مرا
فصل از اغیار می باید مرا
چون نیم از اصل خود ببریده اند
نالهای زار می باید مرا
من کجا و رسم عقل و دین کجا
مست یارم یار می باید مرا
بی وصال او نمیخواهم بهشت
دار بعد از جار میباید مرا
عشق از نام نکو ننگ آیدش
عاشقم من عار می باید مرا
عقل دادم بستدم دیوانگی
شیوهٔ این کار میباید مرا
تا بکی این راز را پنهان کنم
مستی و اظهار میباید مرا
سر زمن سر میزند بی اختیار
محرم اسرار میباید مرا
گفتگو بگذار فیض و کار کن
در ره او کار میباید مرا
فصل از اغیار می باید مرا
چون نیم از اصل خود ببریده اند
نالهای زار می باید مرا
من کجا و رسم عقل و دین کجا
مست یارم یار می باید مرا
بی وصال او نمیخواهم بهشت
دار بعد از جار میباید مرا
عشق از نام نکو ننگ آیدش
عاشقم من عار می باید مرا
عقل دادم بستدم دیوانگی
شیوهٔ این کار میباید مرا
تا بکی این راز را پنهان کنم
مستی و اظهار میباید مرا
سر زمن سر میزند بی اختیار
محرم اسرار میباید مرا
گفتگو بگذار فیض و کار کن
در ره او کار میباید مرا
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۳۱ - ای زتو خرّم دل آباد ما
ای زتو خرّم دل آباد ما
وز تو غمگین خاطر ناشاد ما
عشق تو آزادی در بندگی
بندهٔ تو گردن آزاد ما
ای گشاد بندهای بسته تو
بستهٔ تو بند ما در زاد ما
ای زتو آباد دلهای خراب
وی زتو ویران دل آباد ما
ای که هستی در دل ما روز و شب
وقت جوش لطف میکن یاد ما
داد تو بر عاشقان بیداد کرد
داد بیداد تو آخر دادما
دادما بیداد مااز داد تست
ای اسیر داد تو بیداد ما
شکوه ها داریم از بیداد خود
داد ما ده داد ما ده داد ما
از تو میجوئیم در عشقت مدد
ای زتو در هر غم استمداد ما
فیض ا زتو هم پناه آرد بتو
ا ی بتو خوش خاطر ناشاد ما
وز تو غمگین خاطر ناشاد ما
عشق تو آزادی در بندگی
بندهٔ تو گردن آزاد ما
ای گشاد بندهای بسته تو
بستهٔ تو بند ما در زاد ما
ای زتو آباد دلهای خراب
وی زتو ویران دل آباد ما
ای که هستی در دل ما روز و شب
وقت جوش لطف میکن یاد ما
داد تو بر عاشقان بیداد کرد
داد بیداد تو آخر دادما
دادما بیداد مااز داد تست
ای اسیر داد تو بیداد ما
شکوه ها داریم از بیداد خود
داد ما ده داد ما ده داد ما
از تو میجوئیم در عشقت مدد
ای زتو در هر غم استمداد ما
فیض ا زتو هم پناه آرد بتو
ا ی بتو خوش خاطر ناشاد ما
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۲ - ای دوای درد بیدرمان ما
ای دوای درد بیدرمان ما
وی شفای علت نقصان ما
آتشی از عشق خود در ما زدی
تا بسوزی هم دل و هم جان ما
آتشی خوشتر زآب زندگی
کان بود هم جان و هم ایمان ما
صدهزار احسنت ای آتش فروز
خوش بسوزان منتت برجان ما
خوش بسوزان ما در این آتش خوشیم
تیزتر کن آتش سوزان ما
آتشست این عشق یا آب حیات
یا بهشت و کوثر و رضوان ما
یاکه باغ و بوستان و گلشنست
یاگلست و لاله و ریحان ما
سوخت خارستان ما یکبارگی
شد گلستان کلبهٔ احزان ما
صد هزاران آفرین از جان و دل
باد هر دم فیض بر جانان ما
وی شفای علت نقصان ما
آتشی از عشق خود در ما زدی
تا بسوزی هم دل و هم جان ما
آتشی خوشتر زآب زندگی
کان بود هم جان و هم ایمان ما
صدهزار احسنت ای آتش فروز
خوش بسوزان منتت برجان ما
خوش بسوزان ما در این آتش خوشیم
تیزتر کن آتش سوزان ما
آتشست این عشق یا آب حیات
یا بهشت و کوثر و رضوان ما
یاکه باغ و بوستان و گلشنست
یاگلست و لاله و ریحان ما
سوخت خارستان ما یکبارگی
شد گلستان کلبهٔ احزان ما
صد هزاران آفرین از جان و دل
باد هر دم فیض بر جانان ما
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۳ - ای فدای عشق تو ایمان ما
ای فدای عشق تو ایمان ما
وی هلاک عفو تو عصیان ما
گر کنی ایمان ما را تربیت
عشق گردد عاقبت ایمان ما
زآتش خوف تو آب دیدها
زآب حلمت آتش طغیان ما
ای بما آثار صنع تو بدید
وی تو پنهان در درون جان ما
ای تو هم آغاز و هم انجام خلق
وی تو هم پیدا و هم پنهان ما
گوشها را سمع و چشمانرا بصر
در دل و در جان ما ایمان ما
ای جمالت کعبهٔ ارباب شوق
وی کمالت قبلهٔ نقصان ما
عاجزیم از شکر نعمتهای تو
عجز ما بین بگذر از کفران ما
ای بدی از ما و نیکوئی زتو
آن خود کن پرده پوش آن ما
فیض را از فیض خود سیراب کن
ای بهشت و کوثر و رضوان ما
وی هلاک عفو تو عصیان ما
گر کنی ایمان ما را تربیت
عشق گردد عاقبت ایمان ما
زآتش خوف تو آب دیدها
زآب حلمت آتش طغیان ما
ای بما آثار صنع تو بدید
وی تو پنهان در درون جان ما
ای تو هم آغاز و هم انجام خلق
وی تو هم پیدا و هم پنهان ما
گوشها را سمع و چشمانرا بصر
در دل و در جان ما ایمان ما
ای جمالت کعبهٔ ارباب شوق
وی کمالت قبلهٔ نقصان ما
عاجزیم از شکر نعمتهای تو
عجز ما بین بگذر از کفران ما
ای بدی از ما و نیکوئی زتو
آن خود کن پرده پوش آن ما
فیض را از فیض خود سیراب کن
ای بهشت و کوثر و رضوان ما
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۴ - آنکه را هستی همیشه در طلب
آنکه را هستی همیشه در طلب
در تو پنهان است از خود می طلب
زانچه می جویی به روز و شب نشان
در بر تو حاضر است او روز و شب
تار و پود هیکلت او می تند
در دلت از وی فتد شور و شغب
از فراق او تن تو در گداز
رشتهٔ جانت از او در تاب و تب
روی او سوی تو ای غافل زخود
چشم بگشا هان چه شدپاس ادب
مایهٔ شادی درون جان تست
از چه غم داری تو ای کان طرب
یک نفس از دیدنش فارغ مباش
در لقا یک دم میاسا از طلب
حاضر و غایب بغیر از وی که دید
من هرب منه الیه قد رغب
حکمت او بس غرایب را مناط
قدرت او بس عجایب را سبب
ای زسر تا پا همه خلقت غریب
ای ز پا تا سر همه امرت عجب
جامع اضداد جز حق نیست فیض
ره به حق بنمودمت زین ره طلب
هر کسی در غور این کم میرسد
گر رسیدی تو بدین مگشای لب
در تو پنهان است از خود می طلب
زانچه می جویی به روز و شب نشان
در بر تو حاضر است او روز و شب
تار و پود هیکلت او می تند
در دلت از وی فتد شور و شغب
از فراق او تن تو در گداز
رشتهٔ جانت از او در تاب و تب
روی او سوی تو ای غافل زخود
چشم بگشا هان چه شدپاس ادب
مایهٔ شادی درون جان تست
از چه غم داری تو ای کان طرب
یک نفس از دیدنش فارغ مباش
در لقا یک دم میاسا از طلب
حاضر و غایب بغیر از وی که دید
من هرب منه الیه قد رغب
حکمت او بس غرایب را مناط
قدرت او بس عجایب را سبب
ای زسر تا پا همه خلقت غریب
ای ز پا تا سر همه امرت عجب
جامع اضداد جز حق نیست فیض
ره به حق بنمودمت زین ره طلب
هر کسی در غور این کم میرسد
گر رسیدی تو بدین مگشای لب
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۶۰ - گرنکندی بسته ماند اینجا دلت
گرنکندی بسته ماند اینجا دلت
تو بمانی بیدل آنجا در عذاب
حسرتی ماند به دل آن را که داد
دل به چیزی گر نشد زان کامیاب
هست دنیا چون سرابی تشنه را
تشنه کی سیراب گردد از سراب
آیدت هر دم سرابی در نظر
سوی آن رانی بتعجیل و شتاب
آن نباشد آب و دیگر همچنین
هرگز از دنیا نگردی کامیاب
خل غیرالله اقبل نحوه
هر چه بینی غر حق زان رو بتاب
درد را بگذار و صافی را بگیر
بگذر از قشر ای دل و بستان لباب
تا شوی با جان عالم متصل
تا شوی از روح عالم کامیاب
گفت با تو فیض اسرار سخن
فهم کن والله اعلم بالصواب
تو بمانی بیدل آنجا در عذاب
حسرتی ماند به دل آن را که داد
دل به چیزی گر نشد زان کامیاب
هست دنیا چون سرابی تشنه را
تشنه کی سیراب گردد از سراب
آیدت هر دم سرابی در نظر
سوی آن رانی بتعجیل و شتاب
آن نباشد آب و دیگر همچنین
هرگز از دنیا نگردی کامیاب
خل غیرالله اقبل نحوه
هر چه بینی غر حق زان رو بتاب
درد را بگذار و صافی را بگیر
بگذر از قشر ای دل و بستان لباب
تا شوی با جان عالم متصل
تا شوی از روح عالم کامیاب
گفت با تو فیض اسرار سخن
فهم کن والله اعلم بالصواب
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۳ - یک نظر مستانه کردی عاقبت
یک نظر مستانه کردی عاقبت
عقل را دیوانه کردی عاقبت
با غم خود آشنای کردی مرا
از خودم بیگانه کردی عاقبت
در دل من گنج خود کردی نهان
جای در ویرانه کردی عاقبت
سوختی در شمع رویت جان من
چارهٔ پروانه کردی عاقبت
قطرهٔ اشک مرا کردی قبول
قطره را در دانه کردی عاقبت
کردی اندر کلّ موجودات سیر
جان من کاشانه کردی عاقبت
زلف را کردی پریشان خلق را
خان و مان ویرانه کردی عاقبت
مو بمو را جای دلها ساختی
مو بدلها شانه کردی عاقبت
در دهان خلق افکندی مرا
فیض را افسانه کردی عاقبت
عقل را دیوانه کردی عاقبت
با غم خود آشنای کردی مرا
از خودم بیگانه کردی عاقبت
در دل من گنج خود کردی نهان
جای در ویرانه کردی عاقبت
سوختی در شمع رویت جان من
چارهٔ پروانه کردی عاقبت
قطرهٔ اشک مرا کردی قبول
قطره را در دانه کردی عاقبت
کردی اندر کلّ موجودات سیر
جان من کاشانه کردی عاقبت
زلف را کردی پریشان خلق را
خان و مان ویرانه کردی عاقبت
مو بمو را جای دلها ساختی
مو بدلها شانه کردی عاقبت
در دهان خلق افکندی مرا
فیض را افسانه کردی عاقبت
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۰ - از عتاب تو پناهم خوی تست
از عتاب تو پناهم خوی تست
وزعقاب تو مفرم سوی تست
از تو هر دم میگریزم سوی تو
بیم من از تو امیدم سوی تست
دیدة دل محو روی تو مدام
قبلة چشم دلم ابروی تست
هستی من از خطاب امر کن
مستی من از لب دلجوی تست
نیست در عالم به جز تو دوستی
هر که دارد دوستی بر بوی تست
محسنانرا تو بر احسان داشتی
هر کجا خوئیست خوش آنخوی تست
حب محبوبان زحبت شمة
حسن خوبان پرتوی از روی تست
چشم خوبان کان دل از جا میبرد
غمزة از نرگس جادوی تست
پس گدا کردی زلطفت پادشاه
فیض مسکین هم گدای کوی تست
نیست از ما غیرنامی اوست خود را دوست دوست
نیست ما را مائی مائی اگر هست اوست اوست
وزعقاب تو مفرم سوی تست
از تو هر دم میگریزم سوی تو
بیم من از تو امیدم سوی تست
دیدة دل محو روی تو مدام
قبلة چشم دلم ابروی تست
هستی من از خطاب امر کن
مستی من از لب دلجوی تست
نیست در عالم به جز تو دوستی
هر که دارد دوستی بر بوی تست
محسنانرا تو بر احسان داشتی
هر کجا خوئیست خوش آنخوی تست
حب محبوبان زحبت شمة
حسن خوبان پرتوی از روی تست
چشم خوبان کان دل از جا میبرد
غمزة از نرگس جادوی تست
پس گدا کردی زلطفت پادشاه
فیض مسکین هم گدای کوی تست
نیست از ما غیرنامی اوست خود را دوست دوست
نیست ما را مائی مائی اگر هست اوست اوست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۰۵ - راز در دل شده کره محرم کجاست
راز در دل شده کره محرم کجاست
مردم فهمیده در عالم کجاست
در گلو بس قصه دل غصه شد
برنیارم زد نفس همدم کجاست
زخم این نامحرمانم دل بخست
محرمی کو در جهان مرهم کجاست
غم بخواهد کنند بنیاد مرا
راه آن معمورهٔ بی غم کجاست
در جهان کو صاحب فهم درست
تا بگوید چارهٔ این غم کجاست
در دو عالم یک سخن فهمم بسست
تا دلی خالی کنم آنهم کجاست
گشته ام بیگانه از خویش و تبار
عشق را پروای خال و عم کجاست
شد مخمر طینت آدم به غم
در بنی آدم دل خرم کجاست
نیش نوشی در جهان بی نیش غم
یک گل بیخار در عالم کجاست
فیض تا کی شکوه از ابنای دهر
ناله کم کن محرم این دم کجاست
مردم فهمیده در عالم کجاست
در گلو بس قصه دل غصه شد
برنیارم زد نفس همدم کجاست
زخم این نامحرمانم دل بخست
محرمی کو در جهان مرهم کجاست
غم بخواهد کنند بنیاد مرا
راه آن معمورهٔ بی غم کجاست
در جهان کو صاحب فهم درست
تا بگوید چارهٔ این غم کجاست
در دو عالم یک سخن فهمم بسست
تا دلی خالی کنم آنهم کجاست
گشته ام بیگانه از خویش و تبار
عشق را پروای خال و عم کجاست
شد مخمر طینت آدم به غم
در بنی آدم دل خرم کجاست
نیش نوشی در جهان بی نیش غم
یک گل بیخار در عالم کجاست
فیض تا کی شکوه از ابنای دهر
ناله کم کن محرم این دم کجاست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۷۱ - عاشقانرا در بهشت آرام نیست
عاشقانرا در بهشت آرام نیست
عشقبازی کار هر خود کام نیست
پختهٔ باید بلای عشق را
کار این سودا پزان خام نیست
چارهٔ عاشق همین بیچارگیست
همدمش جز بخت نافرجام نیست
کام نتوان یافتن در راه عشق
غیر ناکامی درین ره کام نیست
دست باید داشتن از ننگ و نام
عشق را عاری چو ننک و نام نیست
زین شب و روز مکرر دل گرفت
ایخوش آنجائی که صبح و شام نیست
خوبتر از خال و زلف دلبران
دانهٔ مردم ربا و دام نیست
آبروی نیکوان دلدار ماست
لیک با این خاک شینان رام نیست
تا وصالش دست ندهد فیض را
این دل سرگشته را آرام نیست
عشقبازی کار هر خود کام نیست
پختهٔ باید بلای عشق را
کار این سودا پزان خام نیست
چارهٔ عاشق همین بیچارگیست
همدمش جز بخت نافرجام نیست
کام نتوان یافتن در راه عشق
غیر ناکامی درین ره کام نیست
دست باید داشتن از ننگ و نام
عشق را عاری چو ننک و نام نیست
زین شب و روز مکرر دل گرفت
ایخوش آنجائی که صبح و شام نیست
خوبتر از خال و زلف دلبران
دانهٔ مردم ربا و دام نیست
آبروی نیکوان دلدار ماست
لیک با این خاک شینان رام نیست
تا وصالش دست ندهد فیض را
این دل سرگشته را آرام نیست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۹۴ - جان ندارد جز تو کس یا مستغاث
جان ندارد جز تو کس یا مستغاث
خسته را فریاد رس یا مستغاث
خسته دل در غم تو بستهٔ
چند ناله چون جرس یا مستغاث
هر دمم خاری زند در دل خسی
بکسلم زین خار و خس یا مستغاث
مرغ جان را بال همت برگشای
تا بپرد زین قفس یا مستغاث
میرباید دل زمن هر دم بتی
هم تو گیرش باز پس یا مستغاث
محو خود کن فیض را تابی رخت
بر نیارد یکنفس یا مستغاث
رحم کن بر بی دل بیچاره
کو ندارد جزتو کس یامستغاث
خسته را فریاد رس یا مستغاث
خسته دل در غم تو بستهٔ
چند ناله چون جرس یا مستغاث
هر دمم خاری زند در دل خسی
بکسلم زین خار و خس یا مستغاث
مرغ جان را بال همت برگشای
تا بپرد زین قفس یا مستغاث
میرباید دل زمن هر دم بتی
هم تو گیرش باز پس یا مستغاث
محو خود کن فیض را تابی رخت
بر نیارد یکنفس یا مستغاث
رحم کن بر بی دل بیچاره
کو ندارد جزتو کس یامستغاث
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۲۰۴ - در تنم دل خون شد از دلهای کج
در تنم دل خون شد از دلهای کج
سینه ام بریان شد از آرای کج
میکند هر لحظه چندین فتنه راست
این فسون دیو در دلهای کج
از زبان این ، سخن در گوش آن
میرود چون کفش کج در پای کج
در بدن از دل سرایت می کند
قوم کج دلراست سرتاپای کج
چشمشان کج گوششان کج کج زبان
فعلشان کج قولشان کج رای کج
کج برآید بر زبان و چشم و گوش
چون بود در سینها دلهای کج
پیشوا چون کج بود پیرو کج است
کج سرانرا نیست جز دمهای کج
سوختم تاچند بینم زین خران
انتصاب قامت دلهای کج
از کجیهای کجان افلاک راست
کجروی آئین و سر تا پای کج
راستی خواهی نیارم دید فیض
بیش ازین دلهای کج آرای کج
سینه ام بریان شد از آرای کج
میکند هر لحظه چندین فتنه راست
این فسون دیو در دلهای کج
از زبان این ، سخن در گوش آن
میرود چون کفش کج در پای کج
در بدن از دل سرایت می کند
قوم کج دلراست سرتاپای کج
چشمشان کج گوششان کج کج زبان
فعلشان کج قولشان کج رای کج
کج برآید بر زبان و چشم و گوش
چون بود در سینها دلهای کج
پیشوا چون کج بود پیرو کج است
کج سرانرا نیست جز دمهای کج
سوختم تاچند بینم زین خران
انتصاب قامت دلهای کج
از کجیهای کجان افلاک راست
کجروی آئین و سر تا پای کج
راستی خواهی نیارم دید فیض
بیش ازین دلهای کج آرای کج
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۲۰۵ - این جهان بی بقا هیچست هیچ
این جهان بی بقا هیچست هیچ
هر چه میگردد فنا هیچست هیچ
گرجهانرا سر بسر بگرفته
چون نمیماند بجا هیچست هیچ
شد مرا یک نکته از غیب آشکار
در دو عالم جز خدا هیچست هیچ
گرنه سردر راه عشق او رود
آن سرکمتر زپا هیچست هیچ
گرنه صرف طاعت و خدمت شود
حاصل این عمرها هیچست هیچ
گرنه سوزد جان و دل در عشق او
در تن این افسردها هیچست هیچ
دل بعشق گلرخان ای دل مده
مهر یار بی وفا هیچست هیچ
صحبت بیگانگان بیگانگیست
جز ندیدم آشنا هیچست هیچ
گر سخن گوئی دگر از حق بگو
فیض جز حرف خدا هیچست هیچ
هر چه میگردد فنا هیچست هیچ
گرجهانرا سر بسر بگرفته
چون نمیماند بجا هیچست هیچ
شد مرا یک نکته از غیب آشکار
در دو عالم جز خدا هیچست هیچ
گرنه سردر راه عشق او رود
آن سرکمتر زپا هیچست هیچ
گرنه صرف طاعت و خدمت شود
حاصل این عمرها هیچست هیچ
گرنه سوزد جان و دل در عشق او
در تن این افسردها هیچست هیچ
دل بعشق گلرخان ای دل مده
مهر یار بی وفا هیچست هیچ
صحبت بیگانگان بیگانگیست
جز ندیدم آشنا هیچست هیچ
گر سخن گوئی دگر از حق بگو
فیض جز حرف خدا هیچست هیچ
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۲۰۸ - یا ندیمی قم فان الدّیک صاح
یا ندیمی قم فان الدّیک صاح
غن لی بیتاً و ناول کاس راح
لست اصبر عن حبیبی لحظهٔ
هل الیه نظرهٔ منی تباح
بذل روحی فی هواه هین
یحمد القوم السری عند الصباح
رام قتلی لحظه من غیرسیف
اسکرتنی عینه من دون راح
قد کفتنی نظرهٔ منی الیه
من بها لی فی غداه اورواح
هام قلبی فی هواه کیف فاطمان
راح روحی فی قفاه فاستراح
لم یفارقنی خیال منه قط
لم یزل هو فی فؤادی لایراح
ان یشا یحرق فؤادی فی النوی
اویشا یقتل له قتلی مباح
لاتنج یا فیض اسرار الحبیب
لیس فی شرع الهوی سریباح
غن لی بیتاً و ناول کاس راح
لست اصبر عن حبیبی لحظهٔ
هل الیه نظرهٔ منی تباح
بذل روحی فی هواه هین
یحمد القوم السری عند الصباح
رام قتلی لحظه من غیرسیف
اسکرتنی عینه من دون راح
قد کفتنی نظرهٔ منی الیه
من بها لی فی غداه اورواح
هام قلبی فی هواه کیف فاطمان
راح روحی فی قفاه فاستراح
لم یفارقنی خیال منه قط
لم یزل هو فی فؤادی لایراح
ان یشا یحرق فؤادی فی النوی
اویشا یقتل له قتلی مباح
لاتنج یا فیض اسرار الحبیب
لیس فی شرع الهوی سریباح