تعداد ۶۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۹۵۲ - حوصله وصل آن نگار ندارم
حوصله وصل آن نگار ندارم
دام به اندازه شکار ندارم
بحر به پیمانه حباب نگنجد
در ره او چشم انتظار ندارم
نیست به پیغام خشک نیز امیدم
طالع ازان لعل آبدار ندارم
از رخ چون آفتاب لاله عذاران
غیر دو چشم شفق نگار ندارم
طاقت من نیست مرد ناز دو بالا
آینه پیش جمال یار ندارم
گر چه سر دست آفتاب گرفتم
رنگی ازان دست پرنگار ندارم
از دل گرم است مایه دار جنونم
هیچ توقع ز نوبهار ندارم
نخل خزان دیده ام که برگ اقامت
در چمن خشک روزگار ندارم
باعث هشیاریم نه زهد و صلاح است
باده به اندازه خمار ندارم
کافر حربی ز جنگ سیر نگردد
صلح توقع ز چشم یار ندارم
صیقل آیینه است شهپر طوطی
از خط سبزش به دل غبار ندارم
چهره زرین چو مهر زینت من بس
صائب اگر رخت زرنگار ندارم
دام به اندازه شکار ندارم
بحر به پیمانه حباب نگنجد
در ره او چشم انتظار ندارم
نیست به پیغام خشک نیز امیدم
طالع ازان لعل آبدار ندارم
از رخ چون آفتاب لاله عذاران
غیر دو چشم شفق نگار ندارم
طاقت من نیست مرد ناز دو بالا
آینه پیش جمال یار ندارم
گر چه سر دست آفتاب گرفتم
رنگی ازان دست پرنگار ندارم
از دل گرم است مایه دار جنونم
هیچ توقع ز نوبهار ندارم
نخل خزان دیده ام که برگ اقامت
در چمن خشک روزگار ندارم
باعث هشیاریم نه زهد و صلاح است
باده به اندازه خمار ندارم
کافر حربی ز جنگ سیر نگردد
صلح توقع ز چشم یار ندارم
صیقل آیینه است شهپر طوطی
از خط سبزش به دل غبار ندارم
چهره زرین چو مهر زینت من بس
صائب اگر رخت زرنگار ندارم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۹۵۳ - حوصله وصل آن نگار ندارم
حوصله وصل آن نگار ندارم
دام به اندازه شکار ندارم
گوهر دریای بیکرانه عشقم
در صدف آسمان قرار ندارم
صحبت من در مذاق عشق گواراست
باده روحانیم خمار ندارم
شکوه تراوش نمی کند ز زبانم
آتش حل کرده ام شرار ندارم
موجه بی دست و پای قلزم شوقم
در سفر خویش اختیار ندارم
دست و دم سرد گشته است ز عالم
کار چو صائب به هیچ کار ندارم
دام به اندازه شکار ندارم
گوهر دریای بیکرانه عشقم
در صدف آسمان قرار ندارم
صحبت من در مذاق عشق گواراست
باده روحانیم خمار ندارم
شکوه تراوش نمی کند ز زبانم
آتش حل کرده ام شرار ندارم
موجه بی دست و پای قلزم شوقم
در سفر خویش اختیار ندارم
دست و دم سرد گشته است ز عالم
کار چو صائب به هیچ کار ندارم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۹۵۴ - سوخته جانم غم وسیله ندارم
سوخته جانم غم وسیله ندارم
داغ دل لاله ام فتیله ندارم
همت مجنون من بلند فتاده است
سنگ توقع ازین قبیله ندارم
آینه آب پشت و روی ندارد
ساده دلم ره به هیچ حیله ندارم
همت ذاتی وسیله می کند ایجاد
چون دگران من اگر وسیله ندارم
هیچ گره از گره گشاده نگردد
برگ توقع ز کرم پیله ندارم
دیده سیر از جهان جمیله من بس
صائب اگر در نظر جمیله ندارم
داغ دل لاله ام فتیله ندارم
همت مجنون من بلند فتاده است
سنگ توقع ازین قبیله ندارم
آینه آب پشت و روی ندارد
ساده دلم ره به هیچ حیله ندارم
همت ذاتی وسیله می کند ایجاد
چون دگران من اگر وسیله ندارم
هیچ گره از گره گشاده نگردد
برگ توقع ز کرم پیله ندارم
دیده سیر از جهان جمیله من بس
صائب اگر در نظر جمیله ندارم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۹۵۵ - چین ز جبین در مقام جنگ گشایم
چین ز جبین در مقام جنگ گشایم
همچو فلاخن بغل به سنگ گشایم
دوست کنم خصم را به چرب زبانی
جوی شکر از رگ شرنگ گشایم
روی نتابم ز حرف سخت حریفان
سینه چو آیینه پیش سنگ گشایم
خار مغیلان کشید از آبله ام دست
این گره از ناخن پلنگ گشایم
ماهی ریگ روان وادی فقرم
کی دهن حرص چون نهنگ گشایم
من که دلم صائب از نشاط گرفته است
کی ز قدحهای لاله رنگ گشایم؟
همچو فلاخن بغل به سنگ گشایم
دوست کنم خصم را به چرب زبانی
جوی شکر از رگ شرنگ گشایم
روی نتابم ز حرف سخت حریفان
سینه چو آیینه پیش سنگ گشایم
خار مغیلان کشید از آبله ام دست
این گره از ناخن پلنگ گشایم
ماهی ریگ روان وادی فقرم
کی دهن حرص چون نهنگ گشایم
من که دلم صائب از نشاط گرفته است
کی ز قدحهای لاله رنگ گشایم؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۹۹۰ - پا به ادب نه که زخم خار نیابی
پا به ادب نه که زخم خار نیابی
بار به دلها منه که بار نیابی
تا به جگر نشکنی هزار تمنا
سینه ریش و دل فگار نیابی
تا نفس خویش را شمرده نسازی
در دل خود عیش بی شمار نیابی
تا نکنی از غذا به خاک قناعت
ره به سر گنج همچو مار نیابی
تا نخورد کشتی تو سیلی طوفان
ذوق هم آغوشی کنار نیابی
تا نکنی چون کلیم داغ زبان را
راه سخن پیش کردگار نیابی
تا به سر بی کسان چو شمع نسوزی
شمع پس از مرگ بر مزار نیابی
تا نرسانی به آب، خانه تن را
راه برون شد ازین حصار نیابی
گرد تعلق ز خویش تا نفشانی
آینه روح بی غبار نیابی
راه فنا طی نمی شود به رعونت
پایه منصور را ز دار نیابی
روی چو زر کار را چو زر کند اینجا
برگ نگردیده زرد، بار نیابی
پرتو قهر حق است طاعت بی ذوق
کار مکن تا نشاط کار نیابی
مشت غباری است جسم، روح سوارش
آه درین گرد اگر سوار نیابی
کشتی عزم تو سخت سست عنان است
ترسم ازین بحر خون گذار نیابی
سایه بال هماست دولت دنیا
سایه به یک جای پایدار نیابی
خیز و شکاری بکن که در دو سه جولان
گردی ازین دشت پرشکار نیابی
تا نکنی ترک اعتبار چو صائب
در نظر عشق اعتبار نیابی
بار به دلها منه که بار نیابی
تا به جگر نشکنی هزار تمنا
سینه ریش و دل فگار نیابی
تا نفس خویش را شمرده نسازی
در دل خود عیش بی شمار نیابی
تا نکنی از غذا به خاک قناعت
ره به سر گنج همچو مار نیابی
تا نخورد کشتی تو سیلی طوفان
ذوق هم آغوشی کنار نیابی
تا نکنی چون کلیم داغ زبان را
راه سخن پیش کردگار نیابی
تا به سر بی کسان چو شمع نسوزی
شمع پس از مرگ بر مزار نیابی
تا نرسانی به آب، خانه تن را
راه برون شد ازین حصار نیابی
گرد تعلق ز خویش تا نفشانی
آینه روح بی غبار نیابی
راه فنا طی نمی شود به رعونت
پایه منصور را ز دار نیابی
روی چو زر کار را چو زر کند اینجا
برگ نگردیده زرد، بار نیابی
پرتو قهر حق است طاعت بی ذوق
کار مکن تا نشاط کار نیابی
مشت غباری است جسم، روح سوارش
آه درین گرد اگر سوار نیابی
کشتی عزم تو سخت سست عنان است
ترسم ازین بحر خون گذار نیابی
سایه بال هماست دولت دنیا
سایه به یک جای پایدار نیابی
خیز و شکاری بکن که در دو سه جولان
گردی ازین دشت پرشکار نیابی
تا نکنی ترک اعتبار چو صائب
در نظر عشق اعتبار نیابی
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۹۹۱ - مرکز عیش است آن دهان که تو داری
مرکز عیش است آن دهان که تو داری
عمر دوباره است آن لبان که تو داری
از دل یاقوت آه سرد برآرد
این لب لعل گهرفشان که تو داری
خانه صبر مرا به آب رساند
این گل روی عرق فشان که تو داری
گرد برآرد ز شیشه خانه دلها
این دل سنگین بی امان که تو داری
چشم تماشاییان چو حلقه رباید
این قد و بالای چون سنان که تو داری
حلقه کند زود نام شهرت یاقوت
گرد لب آن خط دلستان که تو داری
نقطه موهوم را دو نیم نماید
در دهن تنگ آن زبان که تو داری
پنجه خورشید را چو موم گدازد
این نگه آتشین عنان که تو داری
در جگر زهد خشک شیشه شکسته است
این لب میگون می چکان که تو داری
هیچ کس از هیچ، هیچ چیز نخواهد
ایمنی از بوسه زان دهان که تو داری!
چین جبینی بس است کشتن ما را
تیر نمی خواهد این کمان که تو داری
صائب مسکین کناره کرد ز عالم
تا به کنار آرد آن میان که تو داری
عمر دوباره است آن لبان که تو داری
از دل یاقوت آه سرد برآرد
این لب لعل گهرفشان که تو داری
خانه صبر مرا به آب رساند
این گل روی عرق فشان که تو داری
گرد برآرد ز شیشه خانه دلها
این دل سنگین بی امان که تو داری
چشم تماشاییان چو حلقه رباید
این قد و بالای چون سنان که تو داری
حلقه کند زود نام شهرت یاقوت
گرد لب آن خط دلستان که تو داری
نقطه موهوم را دو نیم نماید
در دهن تنگ آن زبان که تو داری
پنجه خورشید را چو موم گدازد
این نگه آتشین عنان که تو داری
در جگر زهد خشک شیشه شکسته است
این لب میگون می چکان که تو داری
هیچ کس از هیچ، هیچ چیز نخواهد
ایمنی از بوسه زان دهان که تو داری!
چین جبینی بس است کشتن ما را
تیر نمی خواهد این کمان که تو داری
صائب مسکین کناره کرد ز عالم
تا به کنار آرد آن میان که تو داری
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۵۱ - همت عالی نظر به پست ندارد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۵۲ - دور قدح را مه تمام ندارد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۵۳ - ره به فروغ رخش نقاب نگیرد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۹۳ - تا چو سرزلف صد شکست نیابی
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۶۴ - تا چو سرزلف صد شکست نیابی
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۳۴۴ - هیچ شریفی خسیس رای نباشد
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۴۲۹ - از کرم آن کس که شهرت است مرادش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۷۹ - درد دلم را طبیب چاره ندانست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۸۰ - چون غم هجران او نداشت نهایت
چون غم هجران او نداشت نهایت
عاقبت اندوه عشق کرد سرایت
وقت نیامد بتا، که از سر انصاف
سوی ضعیفان نظر کنی به عنایت
غایت آنها که از جفای تو دیدم
نور یقین داشت در دلم به سرایت
گر تنم از دست غم ز پای در آمد
سرنکشم، تا منم، ز قید و فایت
گر تو به تیغم زنی خلاص نباشد
زخم تو خوشتر که از رقیب حمایت
شرح غم عشق بیش ازین ز چه گویم
شوق من وجور او رسید به غایت
ای بت نامهربان شوخ ستمگر
از تو کنم یا ز روزگار شکایت
آنچه من از روزگار سفله کشیدم
پیش تو گویم ز روزگار حکایت
عاقبت اندوه عشق کرد سرایت
وقت نیامد بتا، که از سر انصاف
سوی ضعیفان نظر کنی به عنایت
غایت آنها که از جفای تو دیدم
نور یقین داشت در دلم به سرایت
گر تنم از دست غم ز پای در آمد
سرنکشم، تا منم، ز قید و فایت
گر تو به تیغم زنی خلاص نباشد
زخم تو خوشتر که از رقیب حمایت
شرح غم عشق بیش ازین ز چه گویم
شوق من وجور او رسید به غایت
ای بت نامهربان شوخ ستمگر
از تو کنم یا ز روزگار شکایت
آنچه من از روزگار سفله کشیدم
پیش تو گویم ز روزگار حکایت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۰۶ - من نشنیدم که خط بر آن نویسند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۰۷ - صبح دمان بخت من ز خواب در آمد
صبح دمان بخت من ز خواب در آمد
کز درم آن مه چو آفتاب در آمد
گشت معطر دماغ جان ز نسیمت
مستی تو در من خراب در آمد
ساقی تو گشت چشم مست من از می
پهلوی من شست و در شراب در آمد
زانکه بسی شب نخفته ام ز غم تو
بیهشیم در ربود و خواب در آمد
گشت پریشان دلم چو باد سحرگه
در سر آن زلف نیم تاب در آمد
جستم ازو حال دل، نگفت وی، اما
زلف وی از بوی در جواب در آمد
خاک ره خود فگن به دیده خسرو
ز آنک بنا رخنه شد، چو آب در آمد
کز درم آن مه چو آفتاب در آمد
گشت معطر دماغ جان ز نسیمت
مستی تو در من خراب در آمد
ساقی تو گشت چشم مست من از می
پهلوی من شست و در شراب در آمد
زانکه بسی شب نخفته ام ز غم تو
بیهشیم در ربود و خواب در آمد
گشت پریشان دلم چو باد سحرگه
در سر آن زلف نیم تاب در آمد
جستم ازو حال دل، نگفت وی، اما
زلف وی از بوی در جواب در آمد
خاک ره خود فگن به دیده خسرو
ز آنک بنا رخنه شد، چو آب در آمد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۰۸ - از در من دوش کان نگار در آمد
از در من دوش کان نگار در آمد
شاخ تمنای من به بار در آمد
برگ حیاتم نمانده بود که ناگه
باغ خزان دیده را بهار در آمد
آنچه خرابی گذشت، وه به دهی گوی
مست و خوی آلوده و سوار در آمد
کلبه تاریک یافت روشنی، ای دل
کز در من آفتاب وار در آمد
دیده که بیمار بود در ته پایش
پیشگه پای او به کار در آمد
بر سر عقلم جرعه جامش
سیل به بنیاد اختیار در آمد
مردن خسرو فسوس نیست درین ره
کار زوی سینه در کنار در آمد
شاخ تمنای من به بار در آمد
برگ حیاتم نمانده بود که ناگه
باغ خزان دیده را بهار در آمد
آنچه خرابی گذشت، وه به دهی گوی
مست و خوی آلوده و سوار در آمد
کلبه تاریک یافت روشنی، ای دل
کز در من آفتاب وار در آمد
دیده که بیمار بود در ته پایش
پیشگه پای او به کار در آمد
بر سر عقلم جرعه جامش
سیل به بنیاد اختیار در آمد
مردن خسرو فسوس نیست درین ره
کار زوی سینه در کنار در آمد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۰۹ - روی نکو بی وجود ناز نباشد
روی نکو بی وجود ناز نباشد
ناز چه ارزد، اگر نیاز نباشد
راه حجاز، ار امید وصل توان داشت
بر قدم رهروان دراز نباشد
مست می عشق را نماز مفرمای
کان که بمیرد بر او نماز نباشد
مطرب دستانسرای مجلس ما را
سوز بود،گر چه هیچ ساز نباشد
بنده چو محمود شد، خموش که سلطان
در ره معنی به جز ایاز نباشد
حیف بود میل شه به خون گدایان
صید ملخ کار شاهباز نباشد
پیش کسانی که صاحبان نیازند
هیچ تنعم ورای ناز نباشد
خاطر مردم به لطف صید توان کرد
دل نبرد، هر که دلنواز نباشد
کس متصور نمی شود که چو خسرو
هندوی آن چشم ترکتاز نباشد
ناز چه ارزد، اگر نیاز نباشد
راه حجاز، ار امید وصل توان داشت
بر قدم رهروان دراز نباشد
مست می عشق را نماز مفرمای
کان که بمیرد بر او نماز نباشد
مطرب دستانسرای مجلس ما را
سوز بود،گر چه هیچ ساز نباشد
بنده چو محمود شد، خموش که سلطان
در ره معنی به جز ایاز نباشد
حیف بود میل شه به خون گدایان
صید ملخ کار شاهباز نباشد
پیش کسانی که صاحبان نیازند
هیچ تنعم ورای ناز نباشد
خاطر مردم به لطف صید توان کرد
دل نبرد، هر که دلنواز نباشد
کس متصور نمی شود که چو خسرو
هندوی آن چشم ترکتاز نباشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۵۷ - سبزه ها نو دمید و یار نیامد
سبزه ها نو دمید و یار نیامد
تازه شد باغ و آن نگار نیامد
نوبهار آمد و حریف شرابم
به تماشای نوبهار نیامد
چشم من جویبار گشت ز گریه
سرو من سوی جویبار نیامد
آمد آن گل که باز رفت ز بستان
وه که آن آشنای یار نیامد
عمر بگذشت و زان مسافر بدخو
یک سلامی به یادگار نیامد
خوبرویان بسی بدیدم، لیک
دل گمگشته برقرار نیامد
با چنین آه و اشک، چو باران
شاخ امید من به یار نیامد
آن صبوری که تکیه داشت بر او دل
در چنین وقت هیچ کار نیامد
خون دل خوردم و بسوختم، آری
بر کس آن باده خوشگوار نیامد
آنچه از غم گذشت بر دل خسرو
هر کرا گفتم استوار نیامد
تازه شد باغ و آن نگار نیامد
نوبهار آمد و حریف شرابم
به تماشای نوبهار نیامد
چشم من جویبار گشت ز گریه
سرو من سوی جویبار نیامد
آمد آن گل که باز رفت ز بستان
وه که آن آشنای یار نیامد
عمر بگذشت و زان مسافر بدخو
یک سلامی به یادگار نیامد
خوبرویان بسی بدیدم، لیک
دل گمگشته برقرار نیامد
با چنین آه و اشک، چو باران
شاخ امید من به یار نیامد
آن صبوری که تکیه داشت بر او دل
در چنین وقت هیچ کار نیامد
خون دل خوردم و بسوختم، آری
بر کس آن باده خوشگوار نیامد
آنچه از غم گذشت بر دل خسرو
هر کرا گفتم استوار نیامد