تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۱۶ - عارف ز نه سپهر چو صرصر کند گذار
عارف ز نه سپهر چو صرصر کند گذار
چون برق ازین سیاهی لشکر کند گذار
از پیچ و تاب جسم، مسیح از فلک گذشت
باریک شد چو رشته ز گوهر کند گذار
هرکس که تن به آتش سوزان دهد چو عود
از تنگنای دیده مجمر کند گذار
از سر سبک برآکه درین بحر، چون حباب
دولت درآن سرست که از سر کند گذار
از پیچ و تاب رشته جانی که خشک شد
سالم ز آب تیغ چو جوهر کند گذار
همت بلند دار که با زور این کمان
از سنگ خاره ناوک بی پر کند گذار
بردار بار از دل مردم که از صراط
هر کس گرانترست سبکتر کند گذار
از نه سپهر آه جگردارمن گذشت
چون تیر کز شکاری لاغرکند گذار
تیغ از گلوی سوختگان تند نگذرد
آب از زمین تشنه به لنگر کند گذر
زینت دهد،چو مصرع رنگین کلام را
چون کشته تو بر صف محشر کند گذر
از دست و پا زدن نرود کار عشق پیش
از بحر مشکل است شناور کند گذار
از خود سبک برآی که دست دعا شود
بر هر زمین که مرغ سبک پر کند گذار
از دامگاه حادثه،پای سبکروان
چون خامه از قلمرو مسطر کند گذر
با عاشقان حرارت دوزخ چه می کند؟
آتش سبک ز بال سمندر کند گذار
جنت خمار تشنه دیدار نشکند
لب تشنه تو خشک ز کوثر کند گذار
غافل مشو ز خنده دندان نمای او
دست از دعا مدار چو اختر کند گذار
چون آب در زمین ز خجالت فرو رود
گر قامتش به سرو و صنوبر کند گذار
روشندلان ز سختی ایام خوشدلند
کز سنگلاخ آب سبکتر کند گذار
صائب ز هر چه هست تواند سبک گذشت
رندی که در خمار ز ساغر کند گذار
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۱۷ - خشتی به خیر چون خم می بر زمین گذار
خشتی به خیر چون خم می بر زمین گذار
دیگر قدم به قصر بهشت برین گذار
اینک سپاه برق عنان ریز می رسد
دست مروتی به دل خوشه چین گذار
چون سوزن از لباس تعلق برهنه شو
پا چون مسیح برفلک چارمین گذار
بر چین چو عنکبوت کمند فریب را
زنبوروار خانه پرانگبین گذار
کمتر نه ای ز خامه بی مغز در وجود
بر صفحه جهان، سخن دلنشین گذار
حرص توانگران ز گدایان فزونترست
جان راببوس وپیش خضر برزمین گذار
جویای توست خوشه گندم به صدزبان
برپای سعی سلسله آهنین گذار
اول بگیر رخنه طوفان نوح را
دیگر بیا به دیده من آستین گذار
صائب علاج آتش سوداست چوب گل
کار عدو به کلک سخن آفرین گذار
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۱۸ - داغ است برگ عیش گلستان روزگار
داغ است برگ عیش گلستان روزگار
دود دل است سنبل و ریحان روزگار
چون شمع تا تمام نسوزی نمی دهند
خط امان ترا ز شبستان روزگار
نتوان گرفت دامن موج سراب را
زنهار دل مبند به سامان روزگار
در نوشخند برق خطرهاست ،زینهار
بازی مخور ز چهره خندان روزگار
در چشم من ز خانه گورست تنگتر
گر دلگشاست پیش تو ایوان روزگار
رغبت به آب و نان بخیلان نمی شود
دل خوردن است قسمت مهمان روزگار
دندان به دل فشار کز این راه کرده اند
جانهای پاک،رخنه به زندان روزگار
داده است همچو دیده قربانیان نجات
حیرت مرا ز خواب پریشان روزگار
تا برده ایم سربه گریبان، ربوده ایم
گوی سعادت از خم چوگان روزگار
گردید توتیای قلم استخوان ما
صائب ز بار منت احسان روزگار
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۱۹ - بیرون میا ز گوشه میخانه در بهار
بیرون میا ز گوشه میخانه در بهار
لب بر مدار از لب پیمانه دربهار
بی موج سبزه نشأه می گل نمی کند
زندان می پرست بود خانه در بهار
تا گل شکفت شمع دگر سربرون نکرد
داغم ز تیره بختی پروانه دربهار
بی اختیار، چشم ترا هوش می برد
محتاج نیست خواب به افسانه در بهار
آغاز عاشقی است، ز قربم حذر کنید!
جهل است آشنایی دیوانه در بهار
صائب به فیض عالم بالا برابرست
یک هایهای گریه مستانه در بهار
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۲۰ - ای زلف و عارض تو ز هم دیده زیب تر
ای زلف و عارض تو ز هم دیده زیب تر
خطت ز خال و خال ز خط دلفریب تر
چشم بدت مباد، که حسن لطیف توست
صد پیرهن ز یوسف مصری غریب تر
هر حلقه ای ز خط تو گلدام دیگرست
ماه تو شد ز هاله خط دلفریب تر
ما دیده ایم تازه نهالان باغ را
سروی ندارداز تو چمن جامه زیب تر
موج سراب، شب نفسی راست می کند
دلهای شب ز روز منم ناشکیب تر
دلوی که خالی از چه کنعان برآورند
دربزم وصل نیست ز من بی نصیب تر
صائب اسیر حسن تو شد در زمان خط
شد در خزان ریاض تو خوش عندلیب تر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۲۱ - ای زلفت از کمند تمنابلند تر
ای زلفت از کمند تمنابلند تر
مژگان ز زلف و زلف ز بالا بلندتر
هر چند عمر رشته شود کوته از گره
زلف تو شد ز عقده دلها بلندتر
از سر هوای عشق به سعی سفر نرفت
این شعله شد ز دامن صحرا بلندتر
هرگز گلی به سر نزدم از ریاض وصل
پیوسته بود دست من از پا بلندتر
در تنگنای قطره بسر چون برد کسی؟
با مشربی ز گردن مینا بلندتر
هر چند نارسایی طالع فزون شود
گردد زبان عرض تمنا بلندتر
پوشیده است یوسف ما از فریب ناز
پیراهنی ز دست زلیخا بلندتر
شد دام زیر خاک ز گرد و غبار خط
زلفی که بود از شب یلدا بلندتر
تا چند خاکمال اسیران دهی، بس است
خطت شد از غبار دل ما بلندتر
صائب شکست اگر چه بود سرمه صدا
شد از شکست دل سخن ما بلندتر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۲۲ - از خط سبز چهره شود آبدارتر
از خط سبز چهره شود آبدارتر
در نو بهار، صبح بود بی غبارتر
با هم خوش است لطف و عتاب پر یرخان
ممزوج شد چو باده، بود کم خمارتر
دردل خلد ز قهر فزون لطف بی محل
درچشم، گل ز خار بود ناگوارتر
در پرده بیش جلوه کند حسن شوخ چشم
در زیر ابر، ماه بود بیقرارتر
گیراست گرچه پنجه شهباز درشکار
دست نگار بسته بود دل فشارتر
باشد وصال سیمبران بوته گداز
در گوهرست رشته دمادم نزارتر
عشق از دلم نبرد برون آرزوی خام
شد از گداز، نقره من کم عیارتر
افزود اشک حسرتم از آه آتشین
تبخال را کند تب گرم آبدارتر
کردی خمش مرا به نفس راست کردنی
باآتش است آب ازین سازگارتر
در پیر هست طول امل از جوان زیاد
ازنخلهاست نخل کهن ریشه دارتر
در دیده ها عزیزتر از توتیا شود
دردولت آن کسی که شود خاکسارتر
باشد به قدر ریشه سرافرازی نهال
دولت شود ز دست دعا پایدارتر
گردون گل پیاده نماید به چشم من
امروز کیست بر سخن از من سوارتر
صائب امید من به محبت زیاده شد
چندان که بیش کرد مرا خوار و زارتر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۲۳ - ویرانه های کهنه بود جای مور و مار
ویرانه های کهنه بود جای مور و مار
در طبع پیر حرص و تمناست بیشتر
در پرده حجاب کند غنچه نوشخند
دلهای شب گشایش دلهاست بیشتر
میدان دهد به سرکشی اسب بال و پر
شور جنون به دامن صحراست بیشتر
مجنون حسد به شورش فرهاد می برد
درکوهسار سیل به غوغاست بیشتر
صائب کسی که عاقبت اندیش اوفتاد
روی دلش به عالم عقباست بیشتر
دل روشن از سیاهی سوداست بیشتر
سوز و گداز شمع به شبهاست بیشتر
در زیر خاک دانه به ابرست امیدوار
دل را نظر به عالم بالاست بیشتر
در دل گره زیاده به چشم است اشک من
گوهر نهفته در ته دریاست بیشتر
پوشیده است دردل عنبر بهارها
صبح امید دردل شبهاست بیشتر
سوزن همیشه خون خورد از خارپای خلق
زحمت نصیب دیده بیناست بیشتر
دولت شود ز پله تمکین گران رکاب
در کوه قاف شوکت عنقاست بیشتر
دشنام در مذاق من از بوسه خوشترست
چون باده تلخ گشت گواراست بیشتر
اشک ندامت است سیه کار را فزون
باران در ابر تیره مهیاست بیشتر
گر نیست تخم سوخته نشو ونما پذیر
چون دربهار شورش سوداست بیشتر؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۲۴ - نادان ز حرص درتب و تاب است بیشتر
نادان ز حرص درتب و تاب است بیشتر
در شوره زار موج سراب است بیشتر
درعالمی که خرج تماشا شود نگاه
در چشم باز، پرده خواب است بیشتر
آتش دل از فغان به نیستان تهی کند
در مغز پوچ شور شراب است بیشتر
نقصان درین بساط بود خوشتر از کمال
بدر از هلال پا به رکاب است بیشتر
از دل، غرض گداختن و آب گشتن است
گلهای باغ خرج گلاب است بیشتر
کام زمانه پرده ناکامی دل است
این آبها نقاب سراب است بیشتر
محرم ترست آتش جانسوز عشق را
هر سینه ای که داغ و کباب است بیشتر
زین آبها که درگره سخت گوهرست
امید من به موج سراب است بیشتر
افزود از دمیدن خط پیچ و تاب زلف
بیم ستمگران ز حساب است بیشتر
صائب به وصل گنج گهر زود می رسد
از عشق هردلی که خراب است بیشتر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۲۵ - از سعی، کار عشق شود خام بیشتر
از سعی، کار عشق شود خام بیشتر
پیچد به مرغ بال فشان دام بیشتر
از خط فزود شوخی آن چشم پر خمار
درنوبهار دور کند جام بیشتر
تا بر محک زدم می شیرین و تلخ را
دارم ز بوسه رغبت دشنام بیشتر
از سنگها عقیق به همواریی که داشت
تحصیل نام کرد درایام بیشتر
پیران تلاش رزق فزون از جوان کنند
حرص گدا شود صرف شام بیشتر
از اوج اعتبار نیفتد اهل خلق
مست غرور افتد ازین بام بیشتر
موی سفید مرهم کافوری دل است
بیمار را سحر بود آرام بیشتر
از زاهدان سرد نفس پختگی مجوی
در سردسیر میوه بود خام بیشتر
مانند آب چشمه ز کاوش فزون شود
چندان که می خوری غم ایام بیشتر
از ره مرو به ظاهر هموار مردمان
در خاکهای نرم بود دام بیشتر
صائب به گریه کوش که از دیده سفید
آن کعبه راست جامه احرام بیشتر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۲۶ - در سینه های تنگ بود آه بیشتر
در سینه های تنگ بود آه بیشتر
یوسف کند طلوع ازین چاه بیشتر
چندان که عشق راهزنی بیش می کند
رو می نهند خلق به این راه بیشتر
شب زنده دارباش که آب حیات فیض
دلهای شب بود ز سحرگاه بیشتر
زنگار روی آینه رامی کند سیاه
کلفت رسد به مردم آگاه بیشتر
از خود سبک برآ که درین کهنه آسیا
سختی به دانه می رسد از کاه بیشتر
درمطلب بلند به سختی توان رسید
درکوه پیچ و تاب خورد راه بیشتر
دارد نظر به خانه خرابان همیشه عشق
ویرانه فیض می برد از ماه بیشتر
هر کس که در جبلت او نیست زادگی
تغییر وضع می کند از جاه بیشتر
صائب ز آفتاب فزون فیض می برد
هرچند می خورد دل خود ماه بیشتر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۲۷ - ای چشمت از غزال ختن خوش نگاه تر
ای چشمت از غزال ختن خوش نگاه تر
از روز عاشقان شب زلفت سیاه تر
از خط سبز اگر چه شد حسن مهربان
حسن توشد ز سبزه خط دلسیاه تر
سیر غزال اگر چه مقید به راه نیست
از چشم وحشی توبود سر به راه تر
دربارگاه رحمت و دیوان عفو تو
لرزانترست هرکه بود بیگناه تر
در یوزه نگه کنی از دیده های دام
آهو ندیده ام ز تو عاشق نگاه تر
هر چند روزگار ستمکار و کینه جوست
چشم ستمگر تو بود کینه خواه تر
صائب دل شکسته من در بساط خاک
از مرغ پر شکسته بود بی پناه تر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۲۸ - ای زلف و خط و خال تو از هم کشنده تر
ای زلف و خط و خال تو از هم کشنده تر
مژگان ز چشم و چشم زابرو زننده تر
ابرویی از کمان قضا راست خانه تر
مژگانی از خدنگ حوادث رسنده تر
مجنون که بود قافله سالار وحشیان
هرگز نداشت ا زتو غزالی رمنده تر
مپسند ناامید مرا از شمیم خویش
ای بوی نافه تو زآهو دونده تر
در وادیی که عشق مرا جلوه می دهد
خارش بود ز پنجه شیران درنده تر
در باغ روزگار ندیده است هیچ کس
یک شاخ میوه دار ز من سر فکنده تر
صائب چرا شکایت دزدان کند کسی ؟
جایی که هست شحنه زدزدان برنده تر!
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۲۹ - ای زلف سرکش تو ز بالا کشید ه تر
ای زلف سرکش تو ز بالا کشید ه تر
مژگان و چشم شوخ تو از هم رمیده تر
از من مپوش چهره که فردوس تازه روی
شبنم نداشته است ز من پاک دیده تر
حیرانی جمال تو شد انجمن فروز
سیماب را ز آینه کرد آرمیده تر
عاشق چگونه در نظر آرد ترا، که هست
سر تا به پای حسن تو از هم رمیده تر
هر چند آفتاب به هر کوچه ای دوید
رسوایی من است به عالم دویده تر
عاشق کسی بود که چو بی اختیار شد
دارد عنان شرم و ادب را کشیده تر
زنهار پا ز عالم حیرت برون منه
کانجاست آسمان ز زمین آرمیده تر
زندان به روزگار شود دلنشین و ما
هر روز می شویم ز دنیا گزیده تر
شاخ از ثمر خم و بی حاصلی فزود
هر چند بیشتر قد ما شد خمیده تر
در کام مار دم زده، انگشت مارگیر
هرگز نبوده است ز من دل گزیده تر
صائب مقام دام بود خاکهای نرم
پرهیز کن ز هر که بود آرمیده تر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۳۰ - شد ناله ام به دور خطش عاشقانه تر
شد ناله ام به دور خطش عاشقانه تر
بلبل به نوبهار شود خوش ترانه تر
دلسوزتر شد از خط شبرنگ عارضش
آتش ز قرب خار شود پرزبانه تر
باشد مقام عشق به قدر عروج حسن
قمری ز بلبل است بلند آشیانه تر
از تشنگی چو گوهر تبخال می شود
کشت من ستم زده سیراب دانه تر
دارد تمام سکه ناسور، داغ من
عاشق نبوده است ز من خوش خزانه تر
چندان که عشق کرد برابر مرا به خاک
گشتم به چشم خلق بلند آشیانه تر
زین پیش گرچه بود سمر گفتگوی من
سودای عشق کرد مرا خوش فسانه تر
دیوانه شو که بیشتر افتد به قعر چاه
هر کس به راه عشق رود عاقلانه تر
زنجیر زلف چاره دلهای سرکش است
اینجا ز موم سنگ شود نرم شانه تر
قانع به هر چه می رسد از رزق شاکرست
از طفلها، یتیم بود کم بهانه تر
از حرف راست بیش به دل می خلد چو تیر
هر کس که هست همچو کمان راست خانه تر
کوتاه دیدگی است تراپرده حجاب
ورنه زبحر قطره بودبیکرانه تر
صائب زبس گرفت مرا درمیان ملال
ازچشم روزگارشدم تنگخانه تر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۳۱ - معشوق در برابر و مهتاب درنظر
معشوق در برابر و مهتاب درنظر
آید دگر چگونه مرا خواب درنظر
از روی آتشین تودل آب می شود
گردد زآفتاب اگر آب درنظر
در حلقه های زلف تو هررشته رابود
چون تار سبحه صد دل بیتاب درنظر
آن را که نیست نور بصیرت نقابدار
باشد بیاض چشم ،شکرخواب درنظر
در آتشم ز حسن گلو سوزتشنگی
تیغ برهنه است مراآب درنظر
تا بوریای فقر مرا خوابگاه گشت
شد خارپشت بسترسنجاب درنظر
این بیخودی که دولت بیدارنام اوست
آید مرا چو چشم گرانخواب درنظر
ازوحشت است ماهی رم خورده مرا
هرموج ازین محیط چو قلاب درنظر
صائب دل مراست درآن زلف تابدار
ازلعل او همیشه لب آب درنظر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۳۲ - ای هرنظر خیال ترا منزل دگر
ای هرنظر خیال ترا منزل دگر
وز هرنفس به کوی تو راه دل دگر
جویای عشق باش که جز دردوداغ عشق
نخل حیات را نبود حاصل دگر
در غیرتم زگریه که مغرورعشق راست
هرقطره اشگ ،عاشق خونین دل دگر
بیرون مرو ز خویش که آن چشم شوخ را
جز پرده های دل نبود محمل دگر
سیلاب اگر به خانه این غافلان فتد
گیرند گل درآب پی منزل دگر
گردن مکش که نیست درین باغ سرو را
جز عقده های مشکل خود حاصل دگر
برهرکه درمقام رضا قطره می زند
هرموج از این محیط بود ساحل دگر
دل بسته ام به پرتوشمعی که هرنفس
درروزن دگربود ومحفل دگر
خوش باش باغباردل وآب چشم خویش
کامروز فیض نیست درآب وگل دگر
غافل مشوزحق که کشیده است هرطرف
موج سراب، سلسله باطل دگر
دل درجهان مبند که بیرون زنه سپهر
آراستند بهرتوسرمنزل دگر
صائب به گریه کوش کن در زیر خاک نیست
جز قطره های اشک چراغ دل دگر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۳۳ - ای هر دل از خیال تو میخانه دگر
ای هر دل از خیال تو میخانه دگر
هر گردشی ز چشم تو پیمانه دگر
هرمرغ پرشکسته ز فکر و خیال تو
دارد بزیر بال پریخانه دگر
از چشم نیم مست تو هر گوشه گیر را
در کنج فقر گوشه میخانه دگر
از راه عقل برده برون سرو قامتت
هر فرقه رابه جلوه مستانه دگر
هر رشته ای زشمع جهان سوز عارضت
دامی کشیده در ره پروانه دگر
از اشتیاق ذکر تو در دیده ها شده است
هر تار اشگ سبحه صد دانه دگر
در بوستان ز جلوه مستانه ات شده است
هر طوق قمریی خط پیمانه دگر
هردم ز سایه طره کافر نهاد تو
در کعبه رنگ ریخته بتخانه دگر
غیر از دل شکسته معمار عقل نیست
در شهربند عشق تو ویرانه دگر
بیدار هرکه راکه درین بزم یافته است
چشمت به خواب کرده ز افسانه دگر
زلف تراست از دل صد چاک عاشقان
در هرخم و شکنج و نهان شانه دگر
در خاک و خون تپیده تیغ ترا بود
هر رخنه ای ز دل در میخانه دگر
مرغی که دانه خور شده زان خال دلفریب
چشمش نمی پرد ز پی دانه دگر
صائب مرا ز نشأه سرشار عشق او
هر داغ آتشین شده پیمانه دگر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۳۴ - از زیر چشم در رخ مستور می نگر
از زیر چشم در رخ مستور می نگر
مستور رابه دیده مستور می نگر
از پاکدامنی نکنی گر به می نگاه
باری درآن دو نرگس مخمور می نگر
بگشای چاک سینه وسیر بهشت کن
آیینه پیش رو نه و در حور می نگر
غمگین وشادمان مشواز هیچ حالتی
در انقلاب عالم پرشور می نگر
سیری زخاک نیست تهی چشم حرص را
در کاسه های خالی فغفور می نگر
آخر به آتش است سر و کار ظلم را
انجام کار خانه زنبور می نگر
روی زمین اگر چو سلیمان ازان توست
خود رابه زیر پای کم از مور می نگر
فربه مساز لقمه تن رابه آب ونان
آخر به تنگی دهن گور می نگر
شبنم به آفتاب ز پاس ادب رسید
با یار دل یکی کن و از دور می نگر
تاممکن است از سخن حق خموش باش
صائب به دار عبرت منصور می نگر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۳۵ - برق سبک عنان نرسد در شتاب عمر
برق سبک عنان نرسد در شتاب عمر
زنهار دل مبند به مد شهاب عمر
گر بنگری به دیده عبرت، اشاره ای است
هر ماه نو به جلوه پا در رکاب عمر
طول امل چه رشته که بر هم نتافته است
شیرازه گیر نیست دریغا کتاب عمر
تا ممکن است ضبط نفس کن که هر نفس
تکبیر نیستی است به قصر حباب عمر
داغم ز عمر کوته و رعنایی امل
می بود کاش طول امل در حساب عمر
صائب اگر امان دهدم عمر، می کنم
از بوسه های کنج لبی انتخاب عمر