تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۴۱ - ای که گفتی نگاه خیره تو
ای که گفتی نگاه خیره تو
پرده شرم از میان برداشت:
روی ازان روی می توان گرداند؟
چشم ازان چشم می توان برداشت؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۹۲ - باز رنگت شکسته است امروز
باز رنگت شکسته است امروز
تا کجا رنگ عشق ریخته ای
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۶۳ - باز رنگت شکسته است امروز
باز رنگت شکسته است امروز
تا کجا رنگ عشق ریخته ای
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۱۷۵ - حسن در دوستی یگانه خوش است
حسن در دوستی یگانه خوش است
رنگ معشوق، عاشقانه خوش است
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۳۴۳ - دل ز من خال یار می گیرد
دل ز من خال یار می گیرد
حق به مرکز قرار می گیرد
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۲۶ - به فریب کسی ز راه مرو
به فریب کسی ز راه مرو
یوسف من، اگر برادر توست
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۶۱ - سالم از سنگلاخ تن به کنار
سالم از سنگلاخ تن به کنار
با همه شیشه جانی آمده ام
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۳ - مهر بگشای لعل میگون را
مهر بگشای لعل میگون را
مست کن عاشقان مجنون را
رخ نمودی و جان من بردی
اثر این بود فال میمون را
دل من کشته بقای تو باد
چه توان کرد حکم بی چون را
از درونم نمی روی بیرون
که گرفتی درون و بیرون را
نام لیلی برآید اندر نقش
گر ببیزند خاک مجنون را
گریه کردم به خنده بگشادی
لب شکرفشان میگون را
بیش شداز لب تو گریه من
شهد هر چند کم کند خون را
هر دم الحمد می می زنم به رخت
زانکه خوانند بر گل افسون را
گفت خسرو بگیردت ماناک
خاصیت هست کسب افیون را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۱ - گر چه بر بود عقل و دین مرا
گر چه بر بود عقل و دین مرا
بد مگویید نازنین مرا
گوشش از بار در گران گشته ست
نشنود ناله حزین مرا
آخر، ای باغبان، یکی بنمای
به من آن سرو راستین مرا
کرمی می کند رقیب خنک
که بسوزد دل غمین مرا
عشق در کار خوبرویان کن
زهد و تقوی و کفر و دین مرا
دست در گل همی زنم، لیکن
خار می گیرد آستین مرا
چشم من بود بر نگین دهانش
داد انگشتری نگین مرا
سوخته بینمش، اگر اثریست
در سحر آه آتشین مرا
خسروا، بگذر از سرم که ز اشک
بیم غرق است همنشین مرا
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۹ - ماهرویا، به خون من مشتاب
ماهرویا، به خون من مشتاب
کشتن عاشقان که دید صواب
چشمت، ار خون من بریخت چه شد
ترک با تیغ بود مست و خراب
تا گل از شرم رویت آب شود
یک زمان برفگن ز چهره نقاب
مثل خود در جهان کجا بینی
گه در آیینه بنگری گه در آب
آرزو می کند مرا با تو
گوشه خلوت و شراب و کباب
وین تمناست در سرم همه عمر
زین هوس چشم من نگیرد خواب
وز غم روی شاهدان ما را
تا به کی پند می دهند اصحاب
هر که دعوی کند ز خوبان صبر
نشنود کل مدع کذاب
چه ملامت کنید خسرو را
فاتقوالله یا اولی الالباب
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۵۱ - شاخ گل از نسیم جلوه گر است
شاخ گل از نسیم جلوه گر است
وقت گلبانگ بلبل سحر است
خار پهلوی گل نشاند، زآنک
خون بسته ز بهر نیشتر است
باغ در رقص و جنبش است، زآنک
بانگ بلبل به گوشهای در است
چون که پیوند توست گل، ای خار
نیش در حق او نه از هنر است
آخر، ای گل، نگر ز چندین سیم
که ترا یک دو سه قراضه زر است
خلق را یاد می دهد ز شراب
آنکه از لاله کوه کاسه گر است
لاله از می پیاله می گیرد
آنکه پیمانه پر شود دگر است
غنچه را بین فراهمی دهنش
گوییا بوسه جای آن پسر است
چشم مستت کشنده ایست عجب
خواب مستیش ازان کشنده تر است
ساقی من روانه کن از کف
کشتی من که عمر بر گذر است
باغ داد از نشاط و عیش خبر
ای خوش آن کس که مست و بی خبر است
باغ در رقص آمد، ای خسرو
بانگ بلبل به گوشهای در است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۵۲ - دامن گل ز ابر پر گهر است
دامن گل ز ابر پر گهر است
باغ را زیب و زینت دگر است
غنچه بر باد داد دل، چو گشاد
چشم بر گل که مو به روی فر است
به یکی جام کش رسید از دور
نرگس افتاده مست و بی خبر است
همه از سرو می برد بلبل
نیک یکبارگی بلند پر است
هر چه تسخیر کیف یحیی الارض
خواند بلبل به خط سبزه در است
گل ورق راست کرده از شبنم
مهره آن ورق همه گهر است
دوستان را کنون ز بهر نشاط
جانب باغ و بوستان گذر است
ورق گل اگر لطیف افتاد
خط سبزه ازان لطیف تر است
نرود سوی باغ خسرو، ازآنک
باغ او بزم شاه نامور است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۵۳ - شب گذشته ست و اول سحر است
شب گذشته ست و اول سحر است
بانگ بلبل به می نویدگر است
وقت او خوش که در چنین وقتی
باده بر دست و نازنین به بر است
کشتی باده نه به کف، باری
عمر ازینسان رود چو بر گذر است
چند گویی که مست و بی خبری
هر که او مست نیست بی خبر است
صرفه خشک زاهدان را باد
هر چه ما راست در شراب تر است
ساقیا، غوطه ده مرا در می
که می آشام شعله در جگر است
گر چه بد مستی است عیب حریف
کندن ریش محتسب هنر است
گر به میخانه مفسدان شراب
پادشاهند، بنده خاک در است
خسروا، چند از گنه ترسی
رو که عفو خدای معتبر است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۵۴ - موی را نیست این میان که تراست
موی را نیست این میان که تراست
پسته را نیست این دهان که تراست
قامت راست سرو را ماند
سرو باشد چنین روان که تراست؟
جان ببردی و خوش هنوز نه ای
دست بر دل نه این زمان که تراست
تا چها بر تو کردمی من، اگر
حسن بودی مرا چنان که تراست
بر رخ زرد من بخند و بگو
خنده انگیز زعفران که تراست
گوییا بیشتر برای زر است
این سخن بر سر زبان که تر است
کشته گشتم ز ابروی تو، مکش
بر دل خسرو، این کمان که تراست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۵۵ - هر که در پیش چشم روشن ماست
هر که در پیش چشم روشن ماست
گوییا آفت دل و تن ماست
چشم ما گر نمی شود، ماناک
آن همان آفتاب روشن ماست
لاله ها می دمد ز خون دو چشم
گرد من آن بهار و گلشن ماست
غمزه زن جان من و گر میرم
غم مخور خون ما به گردن ماست
ما چو هندوی سومنات به عشق
بت پرستیم و دل برهمن ماست
گفتم از مهر سوخت خسرو، گفت
چند ازین ذره ها به روزن ماست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۵۶ - عشق اگر چه نشان بخت بد است
عشق اگر چه نشان بخت بد است
نزد عاشق سعادت ابد است
هر که جوید مرادی از معشوق
گویی او عاشق مرا خود است
گر چه صد روز نیک عاشق راست
بهر این روز اسیر روز بد است
دیگران بهر تو چرا میرند؟
مردنم این که اندرین حسد است
صوفی ما که مست می زده است
جرم بر ساقیان سرو قد است
همه عیب است باده و هنرش
شستن ما ز مایه خرد است
پرسیم توبه شد ز می خسرو
شد، ولی آرزو یکی به صد است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۵۸ - این جفا کارییت که نو به نو است
این جفا کارییت که نو به نو است
مگر این جان کشته را درو است
چون ترا نیست نیم کنجد شرم
گفت من نزد تو به نیم جو است
چشم بر کشتنم گماشته ای
چه کنم گوش تو سخن شنو است
شد عنانم ز دست چه توان کرد؟
توسن صبر نیک تیز دو است
عقل با مرهمی فروخته شد
جان مسکین به یک نفس گرو است
سر به خاکت ببینم و پس ازین
زنده مانم بدانک عمر نو است
خسروا، لشکر خطش بدوید
دل نگهدار، وقت زاغ رو است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۵۹ - رخ تو نور دیده قمر است
رخ تو نور دیده قمر است
لب تو سرخ رویی شکر است
با تو، ای یکسر آمده به دلم
که کند شرکتی، گدا و سر است
کار دیگر مکن، مکن شوخی
زانکه، ای شوخ کار تو دگر است
گر ز پای خودم دهی خاکی
خاک پای تو سرمه بصر است
زار زار از غم تو می میرم
چون نه زور است بنده را نه زر است
نظری کن کز آن دو چشم سیاه
دیده در انتظار یک نظر است
بنده خسرو در آرزوی لبت
نمک تو که نیش در جگر است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۶۰ - تن پاکت که زیر پیرهن است
تن پاکت که زیر پیرهن است
وحده لاشریک له، چه تن است
هست پیراهنت چو قطره آب
که تنک گشته بر گل و سمن است
با خودم کش درون پیراهن
که تو جانی و جان من بدن است
تازیم، در غم تو جامه درم
وز پس مرگ نوبت کفن است
دل بسی برده ای، نکو بشناس
آنکه خسته ترست از آن من است
اندر آی و میان جان بنشین
که تو جانی و جان ترا بدن است
گفته ای، ترک تو نخواهم گفت
ترک من گو چه جای این سخن است
دهن تنگ را حدیث فراخ
چون همی گویی، آخر این چه فن است
دل خسرو خوش است با تنگی
که مرا یادگار ازان دهن است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۶۱ - روی نیکوی تو ز مه کم نیست
روی نیکوی تو ز مه کم نیست
جز ترا نیکویی مسلم نیست
دهنت ذره و کم از ذره است
رخ ز خورشید ذره ای کم نیست
بی دهانی و ملک خوبی را
چون سلیمان شدی که خاتم نیست
نسبتی هست در دهان تو، لیک
در میان تو نسبتی هم نیست
چشم من خاک جسم من تر کرد
گر چه یک قطره هم در او نم نیست
گر جهانی غم است در دل من
چون تو اندر دل منی غم نیست
تازه کن جان خسرو از غم خویش
کاین جراحت سزای مرهم نیست