تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۳۸ - با رخ خوب تو قمر چه بود
با رخ خوب تو قمر چه بود
بالب لعل توشکر چه بود
پیش گفتار تو شکر چه زند
پیش رخسار تو قمر چه بود
آرزو دارم از تو من نظری
خود مرا آرزو دگر چه بود
وعدها کردی و نکرد وفا
ای بخیل آخر این قدرچه بود
جان دهم در بهای وصل تو لیک
قیمت جان مختصر چه بود
گوهر کان جسم ما جانست
چون بدادیم قدر زر چه بود
بدهان دلی زجان شده سیر
بخورم جز غم تو هرچه بود
چند گویی بمن که خواهم رفت
آخر این رفتن تو برچه بود
غرضت قصد سیف فرغانیست
ورنه مقصودت ازسفر چه بود
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۶۵ - ای ترا پای بر سر خورشید
ای ترا پای بر سر خورشید
سایه تست افسر خورشید
گرچه سایه ترا زمین بوسد
زآسمان بگذرد سر خورشید
نیکوان جمله چاکران تواند
ذرها جمله لشکر خورشید
سوی تو هر شبی که جامه چرخ
در گریبان کشد سر خورشید
نامهای نیاز هر ذره است
زیر بال کبوتر خورشید
در غم تست استخوان هلال
ضلع پهلوی لاغر خورشید
ای چو مه از شعاع چهره تو
یافته نور پیکر خورشید
بر درتو زمن نماند اثر
محو شد سایه بر در خورشید
من نیم در خور تو وچه عجب
سایه گر نیست در(خور) خورشید
جز بنامت نمی زند در کان
سکه بر سیم زرگر خورشید
بیخ مهرتو کاشته در دل
دایه تخم پرور خورشید
پیش روی تو ماه آینه ییست
پیش روی منور خورشید
پرتوی بر زمین فتد چو نهند
آیینه در برابر خورشید
گر کند سایه تو تربیتش
ذره گردد برادر خورشید
مدح تو گفت سیف فرغانی
ذره یی شد ثناگر خورشید
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۶۶ - عقل در کفر و دین سخن گوید
عقل در کفر و دین سخن گوید
عشق بیرون ازین سخن گوید
آن بیک شبهه در گمان افتد
وین ز حق الیقین سخن گوید
آن خود از علم جان نداند هیچ
وین ز جان آفرین سخن گوید
با تو عشق از نخست چون قرآن
همه از مهر و کین سخن گوید
تا بدان جا که من ورای حجاب
با تو آن نازنین سخن گوید
طعن کرده است عقل و گفته مرا
او که باشد که این سخن گوید
خویشتن سوزد او چو پروانه
که چو شمع آتشین سخن گوید
عقل ازین می نخورد هشیارست
مست گردد همین سخن گوید
من نه شاگرد طبع خود رایم
که نه بر وفق دین سخن گوید
راوی جانم از محدث عشق
باجازت چنین سخن گوید
سخن شاعر از سر طبعست
ضفدع از پارگین سخن گوید
زاغ بر شاخ خشک وبلبل مست
برگل و یاسمین سخن گوید
عشق بر هر لبی که مهر نهاد
بی زبان چون نگین سخن گوید
با کسانی که کشته عشق اند
مرده اندر زمین سخن گوید
سیف فرغانی ار خمش باشی
بزبان تو دین سخن گوید
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۷۰ - ای دل از دوست جان دریغ مدار
ای دل از دوست جان دریغ مدار
جان ازآن دلستان دریغ مدار
ماه رویا توهم ز روی کرم
نظر از عاشقان دریغ مدار
آفتابی برآسمان جمال
نور خویش ازجهان دریغ مدار
من زچشم بدان رقیب توام
میوه ازباغبان دریغ مدار
طوطی خوش سخن منم، ازمن
شکری از آن لبان دریغ مدار
لب نوشینت آب حیوانست
آب ازتشنگان دریغ مدار
مست خوابست چشم مخمورت
خواب ازپاسبان دریغ مدار
لب بدندان من سپار وبخسب
رطب ازاستخوان دریغ مدار
صحبت ازناکسان دریغت نیست
سخنی ازکسان دریغ مدار
بر درتست سیف فرغانی
زآن گدا پیشه نان دریغ مدار
ازتو مارا سلام یا دشنام
این اگر نیست آن دریغ مدار
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۸۵ - ای چو خورشید چشمه یی از نور
ای چو خورشید چشمه یی از نور
پرتو تو مباد از من دور
دوست راچون بود شکیب از دوست
چشم را کی بود ملال از نور
دو جهانش نیاید اندر چشم
هرکرا در جهان تویی منظور
صحبت تو غنا ومن درویش
نظرتو شفا ومن رنجور
نیست هر خوب را ملاحت تو
نیست هر کوه را کرامت طور
صورتی همچو روضه رضوان
گیسویی همچو عنبرینه حور
چشم مخمورت آنچنانکه ازوست
مستی ما چو خمر از انگور
زیر این خرقه دوستان داری
همچو جان در قبای تن مستور
همه از جان خود بگرمی عشق
دل خود سرد کرده چون کافور
دل بعشق تو زنده شد آری
مرده زنده شود بنفخه صور
جان عاشق ز(حزن تو) دایم
آنچنان منشرح که دل بسرور
سر عشق تو خواستم گفتن
غیرت تو نمی دهد دستور
سیف فرغانی از تو سیر نشد
از عسل سیر کی شود زنبور
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۹۲ - مست عشقت بخود نیاید باز
مست عشقت بخود نیاید باز
ور ببری سرش چو شمع بگاز
ای بنیکی ز خوب رویان فرد
وی بخوبی ز نیکوان ممتاز
هرکه در سایه تو باشد نیست
روز او را بآفتاب نیاز
هرکه را عشق تو طهارت داد
در دو عالم نیافت جای نماز
قبله چون روی تست عاشق را
دل بسوی تو به که رو بحجاز
عشق تو در درون ما ازلیست
ما نه اکنون همی کنیم آغاز
هیچ بی درد را نخواهد عشق
هیچ گنجشک را نگیرد باز
عشق بر من ببست راه وصال
شیر بر سگ نمی کند در باز
تا سخن از پی تو می گویم
بلبل از بهر گل کند آواز
عشق سلطان قاهرست و کند
صد چو محمود را غلام ایاز
همچو فرهاد بی نوایی را
عشق با خسروان کند انباز
هرکه از بهر تو نگفت سخن
سخنش در حقیقت است مجاز
دلم از قوس ابروت آن دید
که هدف از کمان تیرانداز
بتو حسن تو ره نمود مرا
بوی مشکست مشک را غماز
نوبت تست سیف فرغانی
بسخن شور در جهان انداز
کآفرین می کنند بر سخنت
شکر از مصر و سعدی از شیراز
سوز اهل نیاز نشناسد
متنعم درون پرده ناز
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۹۶ - لب گل در تبسم آمد باز
لب گل در تبسم آمد باز
بلبل اندر ترنم آمد باز
دهن بی زبان گل ز صبا
بی لب اندر تبسم آمد باز
بلبل از بهر سرگذشت فراق
با گل اندر تکلم آمد باز
این همه چیست هیچ می دانی
حسن را عشق در دم آمد باز
بر زمین گشت آسمان گون را
اینک از لاله انجم آمد باز
از شکوفه درخت قند ز رنگ
با زبرپوش قاقم آمد باز
بر گریبان گل چو گوی گره
غنچه چون تکمه سرگم آمد باز
بود چون مار مهره یی وزخار
نیش بر دم چو کژدم آمد باز
سبزه صحرا چو چشم روشن کرد
رونقش بهر مردم آمد باز
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۲۶ - من ز عشق تو رستم از غم خویش
من ز عشق تو رستم از غم خویش
ور بمیرم گرفته ام کم خویش
در درون خراب من بنگر
لمن الملک بشنو از غم خویش
زیر ابروت ماه رخسارت
بدر دارد هلال در خم خویش
کای تو در کار دیگران همه چشم
نیک بنگر بکار درهم خویش
بی من ار زنده ای بجان و بطبع
تا نمیری بدار ماتم خویش
ور سلیمان دیو خود باشی
ای تو سلطان ملک عالم خویش
همچو انگشت خود یدالله را
یابی اندر میان خاتم خویش
شمع ارواح مرده را چو مسیح
زنده می کن چو آتش از دم خویش
همت اندر طلب مقدم دار
می رو اندر پی مقدم خویش
هردم اندر سفر همی کن شاد
عالمی را بفر مقدم خویش
گر دلی خسته یابی از غم عشق
رو از آن خسته جوی مرهم خویش
دوست را گر نه ای تو نامحرم
سر عشقش مگو بمحرم خویش
سیف فرغانی اندرین پرده
هیچ ازین تیزتر مکن بم خویش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۵۹ - گر بدان خوش پسر رسد دستم
گر بدان خوش پسر رسد دستم
بلب چون شکر رسد دستم
ازوی انصاف خویشتن روزی
بستانم اگر رسد دستم
دور چون آسمان کنم شب و روز
تا بماه و بخور رسد دستم
نردبانی بباید از زر ساخت
تا برآن سیم بر رسددستم
آفتابا چو شب کنم روزت
گربآه سحر رسد دستم
دل گواهی همی دهد که بتو
بچه خون جگر رسد دستم
پای ازین در نمی کنم کوتاه
بتو روزی مگر رسد دستم
پای مزدت چو نزد من آیی
بدهم گر بسر رسد دستم
باتو روزی کنم معامله یی
صبرکن تا بزر رسد دستم
حال را جان قبول کن ازمن
تا بچیزی دگر رسد دستم
برتو ریزم چو سیف فرغانی
گر بگنج گهر رسد دستم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۸۸ - ای منور بروی تو هر چشم
ای منور بروی تو هر چشم
در دلم نور تو چو در سر چشم
هر دم از حسن تو دگر رنگی
روی تو جلوه کرده بر هر چشم
مه چو خورشید جویدت هر روز
تا برویت کند منور چشم
دست صدقم کشد بمیل نیاز
خاک پایت چو سرمه اندر چشم
بخیال تو خانه دل را
هر نفس می کند مصور چشم
تا مرا در غم تو با لب خشک
دل بخون جگر کند تر چشم
هر کرا آب چشم بهر تو نیست
همچو سیلش شود مکدر چشم
بچشم زهرم ار کنی در جام
بکشم بارم ار نهی بر چشم
دل چو مست می محبت شد
خمر عشق تو بود و ساغر چشم
از سر ناز در چمن روزی
ای مه لاله روی عبهر چشم
هست در باغ همچو من بیمار
بهر تو نرگس مزور چشم
هم ز چشم تو خوب منظر روی
هم ز روی تو خوب منظر چشم
هرکه دل در تو بست بی بصر است
گر گشاید بروی دیگر چشم
پرده بر وی فرو گذار که هست
این دل همچو خانه را در چشم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۱۹ - ای غمت همنشین بیداران
ای غمت همنشین بیداران
درغمت مست گشته هشیاران
غم تو نقد جان بنسیه وصل
برده از کیسه خریداران
چشم عیار پیشه تو بریخت
بسر غمزه خون عیاران
پیش چشمت که مستی همه زوست
زده برسنگ شیشه خماران
درسر زلف تو چو پای دلم
چشم تو بسته دست طراران
اندر اقلیم عشق تو بیم است
ملک الموت را زبیماران
چون گروهی بعشق جان دادند
من چرا کم زنم زهمکاران
جان دهم درغم تو و نبرم
بقیامت خجالت از یاران
شادمانم ازآنکه کشته شدند
به ز من درغم تو بسیاران
ناگزیرست عشق را محنت
پاسبانند گنج را ماران
هرکجا باد عشق تو بوزید
زنده دل گردد آتش از باران
بی طلب دیگری بتو نزدیک
تو چرا دوری از طلب کاران
دل بتو داد سیف فرغانی
ای جگرگوشه جگر خواران
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۳۲ - ای لبت را خواص جان دادن
ای لبت را خواص جان دادن
عادتش بوسه روان دادن
بوسه تست جان و من مرده
نیست آسان بمرده جان دادن
چون کبوتر چرا نیاموزی
دوست را طعمه از دهان دادن
بگه بوسه رو ترش چه کنی
چو بخیلان بوقت نان دادن
با لب خشک من چه خوش باشد
بوسه تر بر آن لبان دادن
دهنت هست لیک پیدا نیست
چون خبر شاید از نهان دادن
راست چون چشمه خضر نامیست
زآنک نتوان ازو نشان دادن
بوسه یی گر دهی رضا نبود
مر رقیب ترا در آن دادن
گربه خانه را دریغ آید
بسگ کوی استخوان دادن
بوسه یی داذی و همی گویی
که پشیمان شدم از آن دادن
من چو منکر نیم یکی را صد
باز واپس همی توان دادن
چون مرا هیچ چیز دیگر نیست
که توانم بدوستان دادن
بوسهایی که اندرین غزلست
بتو خواهم یکان یکان دادن
سیف فرغانی از زمین هرگز
بوسه نتوان بر آسمان دادن
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۴۰ - عشق را حمل بر مجاز مکن
عشق را حمل بر مجاز مکن
جان ده ار عاشقی وناز مکن
با خودی گرد کوی عشق مگرد
مؤمنی بی وضو نماز مکن
دست باخود بکار دوست مبر
بسوی قبله پا دراز مکن
با چنین رو بگرد کعبه مگرد
جامه کعبه و نماز مکن
چون دلت نیست محرم توحید
سفر کعبه و حجاز مکن
از پی تن قبای ناز مدوز
مرده راجز کفن جهاز مکن
قدمت در مقام محمودیست
خویشتن بنده ایاز مکن
راز در دل چو دانه در پنبه است
همچو حلاج کشف راز مکن
بنسیمی که بر دهانت وزد
لب خود همچو غنچه بازمکن
بازکن چشم تا ببینی دوست
چون بدیدی دگر فراز مکن
تا توانی چو سیف فرغانی
عشق را حمل بر مجاز مکن
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۴۷ - همه جان و دلست دلبر من
همه جان و دلست دلبر من
گر چه نگذاشت جان و دل بر من
دل ز روزن چو گرد بیرون شد
کو چو باد اندر آمد از در من
مرغ شوقش مرا چو دانه بخورد
باز مهرش همی کند پر من
ز ابروی چون کمان خدنگ مژه
راست چون کرد در برابر من
علم صبر بر زمین انداخت
دل که او بود قلب لشکر من
ای غمت خاک کوی را هر شب
آب داده ز دیده تر من
خامی من نگر که در هوست
دیگ سوداست کاسه سر من
من خطیب ثنای حسن توام
نه فلک پایهای منبر من
همچو آتش هرآنچه دید بسوخت
عود غم در دل چو مجمر من
مصر جامع منم غمان ترا
اشک و شعرست نیل و شکر من
تا من از مجلس تو دور شدم
پر شد از خون دیده ساغر من
گوییا چون بریشم چنگست
هر رگی بهر ناله در بر من
گر کسی از تو حال من پرسد
تو بگو ای بغمزه دلبر من
بی نواییست بهر آوازی
همچو پرده ملازم در من
از همه خلق سیف فرغانیست
بارادت غلام و چاکر من
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۵۳ - ای جمال تو رشک حورالعین
ای جمال تو رشک حورالعین
روح را کوی تست خلد برین
تا پدید آمد آفتاب رخت
شرمسارست آسمان ز زمین
گرچه زلف تو داده یاری کفر
روی خوب تو کرده پشتی دین
وصل ما خود کی اتفاق افتد
تو توانگر بحسن و من مسکین
دور خوبی چو روزگار گلست
تکیه بر نیکویی مکن چندین
در فراقت همی کنم بسخن
این دل بی قرار را تسکین
همچو خسرو که کرد روزی چند
بشکر دفع غصه شیرین
گر بگریم من از فراقت زار
ور بنالم من از جفات حزین
دل تهی می کنم ز غصه تو
هست اشکم بهانه یی رنگین
عاشق تو بخلق دل ندهد
میل نکند ملک بعجل سمین
چند گویی که هست جان و دلم
از جفای رقیب او غمگین
سر جور شکر فروشت نیست
ای مگس خیز و با شکر منشین
عشق در جان سیف فرغانیست
چون در اجزای خاک ماء معین
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۱۲ - دوست جز دل نمی پذیرد جای
دوست جز دل نمی پذیرد جای
در دل بر کسی دگر مگشای
دوست را هیچ جانخواهی یافت
تا ترا در دو کون باشد جای
در آن دوست را که کلید تویی
تا درآیی زخویشتن بدرآی
برسرکوی آن توانگر حسن
سیر از هر دوعالمست گدای
ازپی نان اگر سخن گوید
همچو لقمه زبان خویش بخای
ملک دنیا به اهل دنیا ده
کاه تسلیم کن بکاه ربای
دست همت برآور ای درویش
خویشتن را ازین وآن بربای
هرکه از دام غیر دانه بخورد
مرغ اوراست بیضه گوهر زای
تیره از زنگ حب جان ماندست
دل که آیینه ییست دوست نمای
جانت گر در سماع خوش گردد
چون شکر درنی ودم اندر نای
از سر وجد دست برهم زن
زود بر فرق آسمان نه پای
حال خود را ز چشم خلق بپوش
گنج داری بمفلسان منمای
دست در کار کن که از سر مویی
نگشاید گره بناخن پای
هرکه بر خود در مراد ببست
دست او شد کلید هر دو سرای
کم سخن باش سیف فرغانی
وربگویی برین سخن مفزای
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۴۱ - هرکس از عشق می زند نفسی
هرکس از عشق می زند نفسی
عاشق تو به جز تو نیست کسی
شکرستان حسنی و ماییم
شکرستان حسن را مگسی
نظری سوی ما گدایان کن
کندرین حسرتند خلق بسی
در دل هرکسی ز تو سوزی
در سر هریکی ز تو هوسی
از پی صید ما میفکن دام
که ز دست تویم در قفسی
شرمسارم که بهر خدمت تو
جز بجانیم نیست دست رسی
ای که در پیش تیز می رانی
یکدم اندیشه کن ز بازپسی
بتو پیوست سیف فرغانی
نتوانم جدا شدن نفسی
ببرد با خودش ببستانها
خویشتن چون بآب داد خسی
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۵۰ - دی مرا گفت آن مه ختنی
دی مرا گفت آن مه ختنی
که من آن توام تو آن منی
ما دو سر در یکی گریبانیم
چون جداما (ن) کند دو پیرهنی
گو لباس تن از میانه برو
چون برفت از میان (ما) دو تنی
گر فقیری بما بود محتاج
حاجت از وی طلب که اوست غنی
دوست با عاشقان همی گوید
باشارت سخن ز بی دهنی
عاشقان از جناب معشوقند
گر حجازی بوند و گر یمنی
همچو قرآن که چون فرود آمد
گویی آن هست مکی آن مدنی
علوی سبط مصطفی باشد
گر حسینی بود وگر حسنی
گر چه گویند خلق سلمان را
پارسی و اویس را قرنی
عاشق دوست را زخلق مدان
در بحرین را مگو عدنی
روی پوشیده و برهنه بتن
مردگان را چه غم زبی کفنی
غزل عشق چون سراییدی
خارج از پردهای خویشتنی
عاقبت مطربان مجلس وصل
بنوازندت ای چو دف زدنی
دوست گوید بیا که با تو مرا
دوی یی نیست من توام تو منی
سیف فرغانی اندر (ین) کویست
با سگان همنشین زبی وطنی
سیف فرغانی : قصاید و قطعات
شماره ۶ - حسن آن صورت از صفت بدرست
حسن آن صورت از صفت بدرست
که بمعنی ز جمله خوبترست
روی حرف ز حسن او دیدم
از معانی درو بسی صورست
سور مصحف نکویی را
همچو الحمد سرور سورست
ای ز روی تو حسن را زینت
حسن از آن روی در جهان سمرست
از دو عالم مرا تویی مقصود
غرض آدمی ز کان گهرست
زین صدفها امید من لولوست
زین قصبها مراد من شکرست
از تجلی تو منم آگاه
ذره(را) از طلوع خور خبرست
نظری بر چو من گدا انداز
که نه هر عاشقی توانگرست
ذره گر چند هست خوار و حقیر
هم درو آفتاب را نظرست
گرچه خفتن طریق عاشق نیست
کو بشب همچو روز در سهرست
آستان تو عاشقان ترا
همچو گردن مدام زیر سرست
خانه عشق حصن ربانیست
هر که در وی نشست بی خطرست
بخورد همچو گوسپندش گرگ
هرکه زین خانه همچو سگ بدرست
عاشق تو بپای همت رفت
طیران مرغ را ببال و پرست
وقت بی ناله نیست عاشق را
شب و روز این خروس را سحرست
خویشتن را بعشق بشکستم
که هزیمت درین وغا ظفرست
هرکجا عشق تو نزول کند
چان عاشق کمیته ما حضرست
مرد کز خوان عشق قوت نیافت
بهر نان همچو گاو برزگرست
در رهت بهر خون شدن جانا
همه احشای اهل دل جگرست
از برای سرادق عشقت
عرصه هر دو کون مختصرست
هر کجا عشق تو تویی آنجا
عشق تو چون تو میوه را زهرست
دایم از حسرت گل رویت
میوه نالان چو مرغ بر شجرست
ملک از سوز عشق بهره نداشت
کین نمک در خمیر بوالبشرست
تا نفس هست سیف فرغانی
جهد می کن که جهد را اثرست
هیچ بی ذکر دوست شعر مگوی
سکه بر روی زر جمال زرست
سیف فرغانی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۱۶ - و کتب الیه ایضا
دلم از کار این جهان بگرفت
راست خواهی دلم ز جان بگرفت
مدح سعدی نگفته بیتی چند
طوطی نطق را زبان بگرفت
آفتابیست آسمان بارش
که زمین بستد و زمان بگرفت
پادشاه سخن بتیغ زبان
تا بجایی که می توان بگرفت
سخن او که هست آب حیات
چون سکندر همه جهان بگرفت
دیگری جای او نگیرد و او
بسخن جای دیگران بگرفت
بلبل طبع او صفیری زد
همه آفاق گلستان بگرفت
دم سرد چمن ز خجلت آن
آمد و غنچه را دهان بگرفت
دست صیتش که در جهان علمست
دامن آخرالزمان بگرفت
بحر معنیست او وزین سبب است
که چو بحر از جهان کران بگرفت
عرضه کردند بر دلش دو جهان
همتش این بداد و آن بگرفت
سخن او بسمع من چو رسید
مر مرا شوق او چنان بگرفت
که دل من ز خاتم مهرش
همچو شمع از نگین نشان بگرفت
طوطی طبعش از سخن شکری
بدهان شکرفشان بگرفت
زهره از بهر نقل خویش آنرا
در طبقهای آسمان بگرفت
ای بزرگی که طبع وقادت
خرده بر عقل خرده دان بگرفت
وقت تقریر مدحت تو مرا
این معانی ره بیان بگرفت