تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۳۳۳ - زاهد که و مسجد چه و محراب کجایی؟
زاهد که و مسجد چه و محراب کجایی؟
عیدست و دم صبح می ناب کجایی؟
دریا ز حباب آبله پای طلب تست
نور نظر ای گوهر نایاب کجایی؟
بوی گل و شبنم نسزد کلبه ما را
صرصر تو کجا رفتی و سیلاب کجایی؟
حشرست و خدا داور و هنگامه به پایان
ای شکوه بی مهری احباب کجایی؟
آن شور که گرداب جگر داشت ندارد
ای لخت دل غرقه به خوناب کجایی؟
با گرمی هنگامه خواهش نشکیبم
آتش به شبستان زدم ای آب کجایی؟
چون نیست نمکسایی اشکم به فغانم
کای روشنی دیده بی خواب کجایی؟
غواصی اجزای نفس دیر ندارد
از دل ندمی داغ جگرتاب کجایی؟
شوری ست نواریزی تار نفسم را
پیدا نه ای ای جنبش مضراب کجایی؟
بنمای به گوساله پرستان ید بیضا
غالب به سخن صاحب فرتاب کجایی؟
عیدست و دم صبح می ناب کجایی؟
دریا ز حباب آبله پای طلب تست
نور نظر ای گوهر نایاب کجایی؟
بوی گل و شبنم نسزد کلبه ما را
صرصر تو کجا رفتی و سیلاب کجایی؟
حشرست و خدا داور و هنگامه به پایان
ای شکوه بی مهری احباب کجایی؟
آن شور که گرداب جگر داشت ندارد
ای لخت دل غرقه به خوناب کجایی؟
با گرمی هنگامه خواهش نشکیبم
آتش به شبستان زدم ای آب کجایی؟
چون نیست نمکسایی اشکم به فغانم
کای روشنی دیده بی خواب کجایی؟
غواصی اجزای نفس دیر ندارد
از دل ندمی داغ جگرتاب کجایی؟
شوری ست نواریزی تار نفسم را
پیدا نه ای ای جنبش مضراب کجایی؟
بنمای به گوساله پرستان ید بیضا
غالب به سخن صاحب فرتاب کجایی؟
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۱۰ - تغزل
برخیز و برافروز هلا قبله زردشت
بنشین و برافکن شکم قاقم بر پشت
بس کس گرویدند به زردشت، کنون باز
ناکام کند روی سوی قبله زردشت
من سرد نیابم که مرا ز آتش هجران
آتشکده گشته است دل و دیده چو چرخشت
گر دست به دل برنهم از سوختن دل
انگشت شود بیشک در دست من انگشت
ای روی تو چون باغ، همه باغ بنفشه
خواهم که بنفشه چنم از باغ تو یک مشت
آنکس که ترا کشت ترا کشت و مرا زاد
و آنکس که مرا زاد، مرا زاد و ترا کشت
بنشین و برافکن شکم قاقم بر پشت
بس کس گرویدند به زردشت، کنون باز
ناکام کند روی سوی قبله زردشت
من سرد نیابم که مرا ز آتش هجران
آتشکده گشته است دل و دیده چو چرخشت
گر دست به دل برنهم از سوختن دل
انگشت شود بیشک در دست من انگشت
ای روی تو چون باغ، همه باغ بنفشه
خواهم که بنفشه چنم از باغ تو یک مشت
آنکس که ترا کشت ترا کشت و مرا زاد
و آنکس که مرا زاد، مرا زاد و ترا کشت
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۱۶ - از قصیده ای
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۶۹ - در مصائب پیری
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۸۲ - وله
نجمالدین رازی : سایر اشعار
شماره ۱۶ - دارو سبب درد شد اینجا چه امید است
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۰ - انگشت تعرض نرسیده سخنم را
انگشت تعرض نرسیده سخنم را
آسیب خزان راه ندیده چمنم را
از بسکه لطیف است مرا ذایقه در کام
چون زهر کند حرف مکرر دهنم را
ای شیخ نگه دار ز هم صحبتی ام دل
چون خلوت خود شهره مکن انجمنم را
دانی که چو من گور به آتش زده ای نیست
گر باز کنی و بشکافی کفنم را
حرف می و معشوق ز من عقل رباید
زنار بود هر خم مو برهمنم را
از بسکه چو گل چاک زدم خرقهٔ تجرید
دامان و گریبان نبود پیرهنم را
عضوم همه پرخار چو ماهی بود اما
هرگز نخلد خار تعلق بدنم را
بیگانه ندارد خبر از رجعت عشاق
جز اهل وطن راه ندیده وطنم را
شیرینی حرف است سعیدا که زبانم
بیرون نگذارد که برآید سخنم را
آسیب خزان راه ندیده چمنم را
از بسکه لطیف است مرا ذایقه در کام
چون زهر کند حرف مکرر دهنم را
ای شیخ نگه دار ز هم صحبتی ام دل
چون خلوت خود شهره مکن انجمنم را
دانی که چو من گور به آتش زده ای نیست
گر باز کنی و بشکافی کفنم را
حرف می و معشوق ز من عقل رباید
زنار بود هر خم مو برهمنم را
از بسکه چو گل چاک زدم خرقهٔ تجرید
دامان و گریبان نبود پیرهنم را
عضوم همه پرخار چو ماهی بود اما
هرگز نخلد خار تعلق بدنم را
بیگانه ندارد خبر از رجعت عشاق
جز اهل وطن راه ندیده وطنم را
شیرینی حرف است سعیدا که زبانم
بیرون نگذارد که برآید سخنم را
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۵ - رفتار محال است ز کوی تو کسی را
رفتار محال است ز کوی تو کسی را
نبود گذر از یک سر موی تو کسی را
از عکس تو عکسی است در آیینهٔ اوهام
ور نه خبری نیست ز روی تو کسی را
مشکل که تو را بیند و از جا نرود کس
چون یاد کند شیفته بوی تو کسی را
در هر صفت از خویش برون رفتم و دیدم
جز ذات تو ره نیست به سوی تو کسی را
فریاد و فغان کار سعیداست به کویت
ورنه سخنی نیست ز خوی تو کسی را
نبود گذر از یک سر موی تو کسی را
از عکس تو عکسی است در آیینهٔ اوهام
ور نه خبری نیست ز روی تو کسی را
مشکل که تو را بیند و از جا نرود کس
چون یاد کند شیفته بوی تو کسی را
در هر صفت از خویش برون رفتم و دیدم
جز ذات تو ره نیست به سوی تو کسی را
فریاد و فغان کار سعیداست به کویت
ورنه سخنی نیست ز خوی تو کسی را
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۹ - بی غم نفسی نیست دل باخبر ما
بی غم نفسی نیست دل باخبر ما
زخمی است که سوزد به دل ما جگر ما
دیدیم که این چشم به آن روی سزا نیست
برخاسته منظور ز پیش نظر ما
ما شعله نماییم ولی تشنه نوازیم
چون ابر چکد آب ز برق شرر ما
شمشیر خجالت که کشد لاف درونان
بی رنگ برآید ز جگر نیشتر ما
می گفت به جان دوش سعیدا دل محزون
زینهار که از خود نروی بی خبر ما
زخمی است که سوزد به دل ما جگر ما
دیدیم که این چشم به آن روی سزا نیست
برخاسته منظور ز پیش نظر ما
ما شعله نماییم ولی تشنه نوازیم
چون ابر چکد آب ز برق شرر ما
شمشیر خجالت که کشد لاف درونان
بی رنگ برآید ز جگر نیشتر ما
می گفت به جان دوش سعیدا دل محزون
زینهار که از خود نروی بی خبر ما
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۱ - ای خیره چو نرگس ز جمال تو نظرها
ای خیره چو نرگس ز جمال تو نظرها
چون غنچه پر از خون ز خیال تو جگرها
بس سنگدلانی که در این راه ز دوری
چون کوه گرفتند به هر گوشه کمرها
ایام جوانی است مرادی طلب از حق
در نالهٔ پیش از دم صبح است اثرها
نی حرف زدی با کس و نی حرف شنیدی
ای از تو به هر کوچه و بازار خبرها
تا آب رخی گوهر مقصود نریزد
کردند بسان صدف سینه سپرها
از بسکه ز هر سو به رهت منتظرانند
راه نظری نیست در این راه گذرها
هشدار، زبان را سخن عشق نسوزد
در باطن این نکته نهان است شررها
تاب سخنی سخت ندارد دل نازک
بر شیشهٔ نازک بود از باد خطرها
آن را که خدا خواست به دنیا ندهد دل
بر گردن خر بسته نمودند گهرها
کس نیست که داغی ز تو بر سینه ندارد
دادند ز خورشید به هر ذره شررها
هر چیز سعیدا که در او فایده ای بود
دادیم به اغیار گرفتیم ضررها
چون غنچه پر از خون ز خیال تو جگرها
بس سنگدلانی که در این راه ز دوری
چون کوه گرفتند به هر گوشه کمرها
ایام جوانی است مرادی طلب از حق
در نالهٔ پیش از دم صبح است اثرها
نی حرف زدی با کس و نی حرف شنیدی
ای از تو به هر کوچه و بازار خبرها
تا آب رخی گوهر مقصود نریزد
کردند بسان صدف سینه سپرها
از بسکه ز هر سو به رهت منتظرانند
راه نظری نیست در این راه گذرها
هشدار، زبان را سخن عشق نسوزد
در باطن این نکته نهان است شررها
تاب سخنی سخت ندارد دل نازک
بر شیشهٔ نازک بود از باد خطرها
آن را که خدا خواست به دنیا ندهد دل
بر گردن خر بسته نمودند گهرها
کس نیست که داغی ز تو بر سینه ندارد
دادند ز خورشید به هر ذره شررها
هر چیز سعیدا که در او فایده ای بود
دادیم به اغیار گرفتیم ضررها
سعیدا : غزلیات
شماره ۶۳ - دیوانه شدم باز جنون می کنم امشب
دیوانه شدم باز جنون می کنم امشب
ای عشق مدد ساز که خون می کنم امشب
تا عشق بنا گشته جهان یاد ندارد
عیشی که به این بخت زبون می کنم امشب
غم نخل و ثمر آه و نفس سوخته آخر
خود گوی که بی روی تو چون می کنم امشب؟
سیلی که برد زنگ ز آیینهٔ عالم
از دیدهٔ خونبار برون می کنم امشب
چون شمع به خود گریهٔ جانسوز سعیدا
تا کوی فنا راهنمون می کنم امشب
ای عشق مدد ساز که خون می کنم امشب
تا عشق بنا گشته جهان یاد ندارد
عیشی که به این بخت زبون می کنم امشب
غم نخل و ثمر آه و نفس سوخته آخر
خود گوی که بی روی تو چون می کنم امشب؟
سیلی که برد زنگ ز آیینهٔ عالم
از دیدهٔ خونبار برون می کنم امشب
چون شمع به خود گریهٔ جانسوز سعیدا
تا کوی فنا راهنمون می کنم امشب
سعیدا : غزلیات
شماره ۶۷ - روی تو چو از پیش نظر پرده برانداخت
روی تو چو از پیش نظر پرده برانداخت
آتشکدهٔ مهر به دور قمر انداخت
بی روی تو هر قطرهٔ اشکی که برون شد
از دل همه را دیدهٔ من از نظر انداخت
در عین سخن خندهٔ آن لب نه ز عقل است
از مستی بسیار نمک در شکر انداخت
از عاشق بیچاره چه خواهند که بلبل
یک مشت پری داشت در این رهگذر انداخت
هر حلقه که کوتاه شد از دام کمندی
واکرد از آن زلف و گره در کمر انداخت
طبع تو اگر کان نمک نیست سعیدا
پس شور چرا شعر تو در بحر و بر انداخت؟
آتشکدهٔ مهر به دور قمر انداخت
بی روی تو هر قطرهٔ اشکی که برون شد
از دل همه را دیدهٔ من از نظر انداخت
در عین سخن خندهٔ آن لب نه ز عقل است
از مستی بسیار نمک در شکر انداخت
از عاشق بیچاره چه خواهند که بلبل
یک مشت پری داشت در این رهگذر انداخت
هر حلقه که کوتاه شد از دام کمندی
واکرد از آن زلف و گره در کمر انداخت
طبع تو اگر کان نمک نیست سعیدا
پس شور چرا شعر تو در بحر و بر انداخت؟
سعیدا : غزلیات
شماره ۷۷ - مدح رخ زیبای تو عنوان سعیداست
سعیدا : غزلیات
شماره ۹۵ - آن را که هوای رخ خوب تو تولاست
آن را که هوای رخ خوب تو تولاست
کفر است ورا مذهب و اسلام تبراست
با آن که مرا دیدهٔ امید به بالاست
چشمم به امید رخ زیبای تو بیناست
بی خواهش ما هر چه رسد از تو حلال است
در مذهب ما آن حرام است تمناست
هر گرد و غباری که به دل بود ز هجرت
از باغ وصال تو نسیم آمد و برخاست
چشم همه آن سو همه را چشم بدان رو
نازم به بت خویش که در عین تماشاست
در باغ جهان قامت سرو ارچه لطیف است
نازم به قد یار که در لطف، دوبالاست
از بحر شنیدم که به امواج همی گفت
هر کس که به ما رو کند از ماست که بر ماست
آن روز که جنان ازل طرح چمن بست
از گل رخ و از سرو سهی قد تو می خواست
هر دم به بتی تازه کند رسم محبت
تا غیر نداند که خدا یار سعیداست
کفر است ورا مذهب و اسلام تبراست
با آن که مرا دیدهٔ امید به بالاست
چشمم به امید رخ زیبای تو بیناست
بی خواهش ما هر چه رسد از تو حلال است
در مذهب ما آن حرام است تمناست
هر گرد و غباری که به دل بود ز هجرت
از باغ وصال تو نسیم آمد و برخاست
چشم همه آن سو همه را چشم بدان رو
نازم به بت خویش که در عین تماشاست
در باغ جهان قامت سرو ارچه لطیف است
نازم به قد یار که در لطف، دوبالاست
از بحر شنیدم که به امواج همی گفت
هر کس که به ما رو کند از ماست که بر ماست
آن روز که جنان ازل طرح چمن بست
از گل رخ و از سرو سهی قد تو می خواست
هر دم به بتی تازه کند رسم محبت
تا غیر نداند که خدا یار سعیداست
سعیدا : غزلیات
شماره ۹۷ - آن خانه برانداز که خود راهبر ماست
آن خانه برانداز که خود راهبر ماست
همخانهٔ ما همره ما همسفر ماست
آن یار مبرا ز خیالات عیان است
سری که نهان است ز دل در نظر ماست
دارد سر منصور در این باغ، مکافات
آن نخل به بار آمده و این ثمر ماست
آن صید ضعیفیم که سرپنجهٔ باز است
دست تهی بهله اگر در کمر ماست
از پای رفیقان سبکبار سعیدا
هر خار نشانی است که در رهگذر ماست
همخانهٔ ما همره ما همسفر ماست
آن یار مبرا ز خیالات عیان است
سری که نهان است ز دل در نظر ماست
دارد سر منصور در این باغ، مکافات
آن نخل به بار آمده و این ثمر ماست
آن صید ضعیفیم که سرپنجهٔ باز است
دست تهی بهله اگر در کمر ماست
از پای رفیقان سبکبار سعیدا
هر خار نشانی است که در رهگذر ماست
سعیدا : غزلیات
شماره ۹۸ - هر چیز که رو می دهد از ماست که بر ماست
هر چیز که رو می دهد از ماست که بر ماست
هر چند که او می دهد از ماست که بر ماست
سرچشمه بود قسمت ما آب روان را
این آب که جو می دهد از ماست که بر ماست
گر غیر از آن کوی شود [رد] چه عجایب؟
ما را که چه رو می دهد از ماست که بر ماست
خویشی که ز ما تافت جبین، غیر شناسیم
بیگانه که رو می دهد از ماست که بر ماست
هر بت که سخن گفت به ما دلبر ما اوست
آن غنچه که بو می دهد از ماست که بر ماست
ما را گله ز او نیست که بد داد جزا را
ور زان که نکو می دهد از ماست که بر ماست
گر قسمت ما باده سعیداست و گر سنگ
هر چیز که رو می دهد از ماست که بر ماست
هر چند که او می دهد از ماست که بر ماست
سرچشمه بود قسمت ما آب روان را
این آب که جو می دهد از ماست که بر ماست
گر غیر از آن کوی شود [رد] چه عجایب؟
ما را که چه رو می دهد از ماست که بر ماست
خویشی که ز ما تافت جبین، غیر شناسیم
بیگانه که رو می دهد از ماست که بر ماست
هر بت که سخن گفت به ما دلبر ما اوست
آن غنچه که بو می دهد از ماست که بر ماست
ما را گله ز او نیست که بد داد جزا را
ور زان که نکو می دهد از ماست که بر ماست
گر قسمت ما باده سعیداست و گر سنگ
هر چیز که رو می دهد از ماست که بر ماست
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۰۴ - جولانگه معنی دل هشیار نعیم است
جولانگه معنی دل هشیار نعیم است
فیض سحر از دیدهٔ بیدار نعیم است
بسته است بلاغت کمر و دست، فصاحت
در بندگی نطق گهربار نعیم است
جنت ز تجلای جمال است منور
فیض نظر پاک ز دیدار نعیم است
بر روی زمین نقش حصیر است اگر فرش
آن مسند زرباف و قلمکار نعیم است
امروز صفابخش دل و ورد [زبان ها]
گر دست دهد صحبت اشعار نعیم است
چشمش چو فلک رنگ نمایی است عجایب
خود می کش و خود ساغر سرشار نعیم است
اقرار به باطل بود و منکر حق است
امروز هر آن کس که در انکار نعیم است
جولانگه معشوق و شهادتگه عشاق
صحن چمن جنت و گلزار نعیم است
گر با تو سعیدا نکند لطف چه سازد
خلق و کرم و مهر و وفا کار نعیم است
فیض سحر از دیدهٔ بیدار نعیم است
بسته است بلاغت کمر و دست، فصاحت
در بندگی نطق گهربار نعیم است
جنت ز تجلای جمال است منور
فیض نظر پاک ز دیدار نعیم است
بر روی زمین نقش حصیر است اگر فرش
آن مسند زرباف و قلمکار نعیم است
امروز صفابخش دل و ورد [زبان ها]
گر دست دهد صحبت اشعار نعیم است
چشمش چو فلک رنگ نمایی است عجایب
خود می کش و خود ساغر سرشار نعیم است
اقرار به باطل بود و منکر حق است
امروز هر آن کس که در انکار نعیم است
جولانگه معشوق و شهادتگه عشاق
صحن چمن جنت و گلزار نعیم است
گر با تو سعیدا نکند لطف چه سازد
خلق و کرم و مهر و وفا کار نعیم است
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۳۷ - جنت ز سر کوی تو یک صحن خرابی است
جنت ز سر کوی تو یک صحن خرابی است
دوزخ ز غم عشق تو یک سینه کبابی است
آن کس که گلو را به دم تیغ تو تر کرد
او را به نظر چشمهٔ حیوان دم آبی است
در چشم خرد، کوه تن و بی سر و پایی است
دریا لب خشکی و گهر قطرهٔ آبی است
عالم دو زمان بر صفت خویش نباشد
ای بی خبران چتر فلک قصر حبابی است
ما را گله از قاضی عنتاب نباشد
فتوی ده این شهر شما طرفه جنابی است
ای چرخ به رندان جهان این همه مستی
با آن که به مینای تو یک جرعه شرابی است
افتاده به گردن گذاران است شب و روز
آخر به کجا تا کشد این طرفه طنابی است
مشکل همه بر روی زمین است مترسید
در زیر زمین یک دو سؤالی و جوابی است
اوقات حیات و نفس بازپسین است
در رهگذر مرگ درنگی و شتابی است
صحرا چه کند گر نکند خاک به فرقش
کوه از غم او خون دل و چشم پرآبی است
دست از همه بردار و سبکبار شو امروز
فردای قیامت به میان پای حسابی است
بشنو صفت لیلی و مجنون ز سعیدا
آن خانه براندازی و این خانه خرابی است
دوزخ ز غم عشق تو یک سینه کبابی است
آن کس که گلو را به دم تیغ تو تر کرد
او را به نظر چشمهٔ حیوان دم آبی است
در چشم خرد، کوه تن و بی سر و پایی است
دریا لب خشکی و گهر قطرهٔ آبی است
عالم دو زمان بر صفت خویش نباشد
ای بی خبران چتر فلک قصر حبابی است
ما را گله از قاضی عنتاب نباشد
فتوی ده این شهر شما طرفه جنابی است
ای چرخ به رندان جهان این همه مستی
با آن که به مینای تو یک جرعه شرابی است
افتاده به گردن گذاران است شب و روز
آخر به کجا تا کشد این طرفه طنابی است
مشکل همه بر روی زمین است مترسید
در زیر زمین یک دو سؤالی و جوابی است
اوقات حیات و نفس بازپسین است
در رهگذر مرگ درنگی و شتابی است
صحرا چه کند گر نکند خاک به فرقش
کوه از غم او خون دل و چشم پرآبی است
دست از همه بردار و سبکبار شو امروز
فردای قیامت به میان پای حسابی است
بشنو صفت لیلی و مجنون ز سعیدا
آن خانه براندازی و این خانه خرابی است
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۵۳ - تا با تو از آن گوشهٔ ابرو نظری هست
تا با تو از آن گوشهٔ ابرو نظری هست
سوز جگر و چشم تر و دردسری هست
تا سر ننهی بی سر و سامان ننشینی
چون کشتی طوفان زده هر دم خطری هست
تا هست در این جسم، ز جان صورت خالی
بر ناصیهٔ من ز مؤثر اثری هست
این هستی موهومهٔ ما شاهد بعد است
پروانه کباب است که تا بال و پری هست
از ناوک آن سخت کمان روی نتابم
چون آینه از سینه سعیدا سپری هست
سوز جگر و چشم تر و دردسری هست
تا سر ننهی بی سر و سامان ننشینی
چون کشتی طوفان زده هر دم خطری هست
تا هست در این جسم، ز جان صورت خالی
بر ناصیهٔ من ز مؤثر اثری هست
این هستی موهومهٔ ما شاهد بعد است
پروانه کباب است که تا بال و پری هست
از ناوک آن سخت کمان روی نتابم
چون آینه از سینه سعیدا سپری هست
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۵۶ - شایستهٔ درگاه تو هر بی سر و پا نیست
شایستهٔ درگاه تو هر بی سر و پا نیست
درگاه تو جایی است که گنجایش جا نیست
آتش که درون کار کند شعله ندارد
آن را که دلش سوخته انگشت نما نیست
تا یک نظر از رهگذر دیده درآید
یک رهگذری نیست که صد دیده ورانیست
دست کرمت بسته ره و رسم طلب را
در شهر و دیاری که تویی نام گدا نیست
هر سو که دلم رفت رهی بود به کویت
این طرفه که تا کوی تو یک راهنما نیست
بی درد به آخر نرسد مرحلهٔ شمع
ماند به ره آن دل که در او آه رسا نیست
از باطن کس حرف زدن شرک خفی دان
کز سر دل آگاه کسی غیر خدا نیست
بر عاشق بیچاره ستم این همه یارب
در مذهب معشوق مگر روز جزا نیست؟
از ماست سعیدا که خطاها شده پیدا
ورنه ز قلم آنچه به ما رفت خطا نیست
درگاه تو جایی است که گنجایش جا نیست
آتش که درون کار کند شعله ندارد
آن را که دلش سوخته انگشت نما نیست
تا یک نظر از رهگذر دیده درآید
یک رهگذری نیست که صد دیده ورانیست
دست کرمت بسته ره و رسم طلب را
در شهر و دیاری که تویی نام گدا نیست
هر سو که دلم رفت رهی بود به کویت
این طرفه که تا کوی تو یک راهنما نیست
بی درد به آخر نرسد مرحلهٔ شمع
ماند به ره آن دل که در او آه رسا نیست
از باطن کس حرف زدن شرک خفی دان
کز سر دل آگاه کسی غیر خدا نیست
بر عاشق بیچاره ستم این همه یارب
در مذهب معشوق مگر روز جزا نیست؟
از ماست سعیدا که خطاها شده پیدا
ورنه ز قلم آنچه به ما رفت خطا نیست