تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۲۹۲ - رشک سخنم چیست؟ نه شهد هوس ست این
رشک سخنم چیست؟ نه شهد هوس ست این
تلخابه سر جوش گداز نفس ست این
ای ناله جگر در شکن دام میفشان
سرمایه آرایش چاک قفس ست این
مستم، به کنارم خز و تن زن که درین وقت
هرگز نشناسم که چه بود و چه کس ست این
واعظ سخن از توبه مگو، این که پس از می
دست و دهنی آب کشیدیم بس ست این
تقوی اثری چند به عمر دگرستش
نازم می بی غش چه بلا زودرس ست این
با غیر نشایی و به ما نیز نیرزی
لیک آن گل و خار آمد و نسرین و خس ست این
لب بر لب دلبر نهم و جان بسپارم
ترکیب یکی کردن صد ملتمس ست این
شوری ست ز خواباندن جمازه به منزل
اما نه به دمسازی بانگ جرس ست این
داغ دل غالب به دوا چاره پذیرست
این را چه کنم چاره که مشکین نفس ست این
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۳۱۰ - سرچشمه خونست ز دل تا به زبان های
سرچشمه خونست ز دل تا به زبان های
دارم سخنی با تو و گفتن نتوان های
سیرم نتوان کرد ز دیدار نکویان
نظاره بود شبنم و دل ریگ روان های
ذوقی ست درین مویه که بر نعش منستش
ها دلشده هیچ مگوی همه دان های
در خلوت تابوت نرفته ست ز یادم
بر تخته در دوخته چشم نگران های
ای فتوی ناکامی مستان که تو باشی
مهتاب شب جمعه ماه رمضان های
باد آور ناگفته شنو رفت حوالت
دردی که به گفتن نپذیرفت گران های
از جنت و از چشمه کوثر چه گشاید؟
خون گشته دل و دیده خونابه فشان های
در زمزمه از پرده و هنجار گذشتیم
رامشگری شوق به آهنگ فغان های
سیماب تنی کز رم برق ست نهادش
گردیده مرا مایه آرامش جان های
غالب به دل آویز که در کارگه شوق
نقشی ست درین پرده به صد پرده نهان های
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۳۱۲ - خشنود شوی چون دل خشنود نیابی
خشنود شوی چون دل خشنود نیابی
ترسم که زیانکار کسی سود نیابی
از قافله گرمروان تو نباشد
رختی که به سیلش شرراندود نیابی
فرقی ست نه اندک ز دلم تا به دل تو
معذوری اگر حرف مرا زود نیابی
بر ذوق خداداد نظردوختگانیم
در سینه ما زخم نمکسود نیابی
در وجد به هنجار نفس دست فشانیم
در حلقه ما رقص دف و عود نیابی
در مشرب ما خواهش فردوس نجویی
در مجمع ما طالع مسعود نیابی
در باده اندیشه ما درد نبینی
در آتش هنگامه ما دود نیابی
چون آخر حسن ست به ما ساز که دیگر
با هم کششی مانع مقصود نیابی
آن شرم که در پرده گری بود نداری
آن شوق که در پرده دری بود نیابی
غالب به دکانی که به امید گشودیم
سرمایه ما جز هوس سود نیابی
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۳۱۵ - در بستن تمثال تو حیرت رقمستی
در بستن تمثال تو حیرت رقمستی
بینش که به پرگار گشایی علمستی
غم را به تنومندی سهراب گرفتم
خود موج می از دشنه رستم چه کمستی؟
بیداد بود یکسره هشتن به کمر بر
زلفی که ز انبوهی دل خم به خمستی
خرسندی دل پرده گشای اثری هست
شادم که مرا این همه شادی به غمستی
گفتن ز میان رفته و دانم که ندانی
با من که به مرگم ز تو پرسش ستمستی
این ابر که شوید رخ گلهای بهاری
از دامن ما پرورش آموز نمستی
در بادیه از ریزش خونابه مژگان
رو داد مرا هر رگ خاری قلمستی
زان سان که نظر خیره کند برق جهانسوز
با حرف تمنای تو گفتن دژمستی
در عهد تو هنگام تماشای گل از شرم
نظاره و گل غرقه خوناب همستی
زین نقش نوآیین که برانگیخته غالب
کاغذ همه تن وقف سپاس قلمستی
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۳۳۳ - زاهد که و مسجد چه و محراب کجایی؟
زاهد که و مسجد چه و محراب کجایی؟
عیدست و دم صبح می ناب کجایی؟
دریا ز حباب آبله پای طلب تست
نور نظر ای گوهر نایاب کجایی؟
بوی گل و شبنم نسزد کلبه ما را
صرصر تو کجا رفتی و سیلاب کجایی؟
حشرست و خدا داور و هنگامه به پایان
ای شکوه بی مهری احباب کجایی؟
آن شور که گرداب جگر داشت ندارد
ای لخت دل غرقه به خوناب کجایی؟
با گرمی هنگامه خواهش نشکیبم
آتش به شبستان زدم ای آب کجایی؟
چون نیست نمکسایی اشکم به فغانم
کای روشنی دیده بی خواب کجایی؟
غواصی اجزای نفس دیر ندارد
از دل ندمی داغ جگرتاب کجایی؟
شوری ست نواریزی تار نفسم را
پیدا نه ای ای جنبش مضراب کجایی؟
بنمای به گوساله پرستان ید بیضا
غالب به سخن صاحب فرتاب کجایی؟
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۱۰ - تغزل
برخیز و برافروز هلا قبله زردشت
بنشین و برافکن شکم قاقم بر پشت
بس کس گرویدند به زردشت، کنون باز
ناکام کند روی سوی قبله زردشت
من سرد نیابم که مرا ز آتش هجران
آتشکده گشته است دل و دیده چو چرخشت
گر دست به دل برنهم از سوختن دل
انگشت شود بیشک در دست من انگشت
ای روی تو چون باغ، همه باغ بنفشه
خواهم که بنفشه چنم از باغ تو یک مشت
آنکس که ترا کشت ترا کشت و مرا زاد
و آنکس که مرا زاد، مرا زاد و ترا کشت
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۱۶ - از قصیده ای
شادی و بقا بادت و زین پیش نگویم
کاین قافیه تنگ مرا نیک به پیخست
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۶۹ - در مصائب پیری
من پیرم و فالج شده ام اینک بنگر
تا نولم گژ بینی و کفته شده دندان
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۸۲ - وله
بردار درشتی ز دل خصم بنرمی
کز پیه بنضج آید، ای دوست مغنده
نجم‌الدین رازی : سایر اشعار
شماره ۱۶ - دارو سبب درد شد اینجا چه امید است
دارو سبب درد شد اینجا چه امید است
زایل شدن عارضه و صحت بیمار
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۰ - انگشت تعرض نرسیده سخنم را
انگشت تعرض نرسیده سخنم را
آسیب خزان راه ندیده چمنم را
از بسکه لطیف است مرا ذایقه در کام
چون زهر کند حرف مکرر دهنم را
ای شیخ نگه دار ز هم صحبتی ام دل
چون خلوت خود شهره مکن انجمنم را
دانی که چو من گور به آتش زده ای نیست
گر باز کنی و بشکافی کفنم را
حرف می و معشوق ز من عقل رباید
زنار بود هر خم مو برهمنم را
از بسکه چو گل چاک زدم خرقهٔ تجرید
دامان و گریبان نبود پیرهنم را
عضوم همه پرخار چو ماهی بود اما
هرگز نخلد خار تعلق بدنم را
بیگانه ندارد خبر از رجعت عشاق
جز اهل وطن راه ندیده وطنم را
شیرینی حرف است سعیدا که زبانم
بیرون نگذارد که برآید سخنم را
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۵ - رفتار محال است ز کوی تو کسی را
رفتار محال است ز کوی تو کسی را
نبود گذر از یک سر موی تو کسی را
از عکس تو عکسی است در آیینهٔ اوهام
ور نه خبری نیست ز روی تو کسی را
مشکل که تو را بیند و از جا نرود کس
چون یاد کند شیفته بوی تو کسی را
در هر صفت از خویش برون رفتم و دیدم
جز ذات تو ره نیست به سوی تو کسی را
فریاد و فغان کار سعیداست به کویت
ورنه سخنی نیست ز خوی تو کسی را
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۹ - بی غم نفسی نیست دل باخبر ما
بی غم نفسی نیست دل باخبر ما
زخمی است که سوزد به دل ما جگر ما
دیدیم که این چشم به آن روی سزا نیست
برخاسته منظور ز پیش نظر ما
ما شعله نماییم ولی تشنه نوازیم
چون ابر چکد آب ز برق شرر ما
شمشیر خجالت که کشد لاف درونان
بی رنگ برآید ز جگر نیشتر ما
می گفت به جان دوش سعیدا دل محزون
زینهار که از خود نروی بی خبر ما
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۱ - ای خیره چو نرگس ز جمال تو نظرها
ای خیره چو نرگس ز جمال تو نظرها
چون غنچه پر از خون ز خیال تو جگرها
بس سنگدلانی که در این راه ز دوری
چون کوه گرفتند به هر گوشه کمرها
ایام جوانی است مرادی طلب از حق
در نالهٔ پیش از دم صبح است اثرها
نی حرف زدی با کس و نی حرف شنیدی
ای از تو به هر کوچه و بازار خبرها
تا آب رخی گوهر مقصود نریزد
کردند بسان صدف سینه سپرها
از بسکه ز هر سو به رهت منتظرانند
راه نظری نیست در این راه گذرها
هشدار، زبان را سخن عشق نسوزد
در باطن این نکته نهان است شررها
تاب سخنی سخت ندارد دل نازک
بر شیشهٔ نازک بود از باد خطرها
آن را که خدا خواست به دنیا ندهد دل
بر گردن خر بسته نمودند گهرها
کس نیست که داغی ز تو بر سینه ندارد
دادند ز خورشید به هر ذره شررها
هر چیز سعیدا که در او فایده ای بود
دادیم به اغیار گرفتیم ضررها
سعیدا : غزلیات
شماره ۶۳ - دیوانه شدم باز جنون می کنم امشب
دیوانه شدم باز جنون می کنم امشب
ای عشق مدد ساز که خون می کنم امشب
تا عشق بنا گشته جهان یاد ندارد
عیشی که به این بخت زبون می کنم امشب
غم نخل و ثمر آه و نفس سوخته آخر
خود گوی که بی روی تو چون می کنم امشب؟
سیلی که برد زنگ ز آیینهٔ عالم
از دیدهٔ خونبار برون می کنم امشب
چون شمع به خود گریهٔ جانسوز سعیدا
تا کوی فنا راهنمون می کنم امشب
سعیدا : غزلیات
شماره ۶۷ - روی تو چو از پیش نظر پرده برانداخت
روی تو چو از پیش نظر پرده برانداخت
آتشکدهٔ مهر به دور قمر انداخت
بی روی تو هر قطرهٔ اشکی که برون شد
از دل همه را دیدهٔ من از نظر انداخت
در عین سخن خندهٔ آن لب نه ز عقل است
از مستی بسیار نمک در شکر انداخت
از عاشق بیچاره چه خواهند که بلبل
یک مشت پری داشت در این رهگذر انداخت
هر حلقه که کوتاه شد از دام کمندی
واکرد از آن زلف و گره در کمر انداخت
طبع تو اگر کان نمک نیست سعیدا
پس شور چرا شعر تو در بحر و بر انداخت؟
سعیدا : غزلیات
شماره ۷۷ - مدح رخ زیبای تو عنوان سعیداست
مدح رخ زیبای تو عنوان سعیداست
تعریف قدرت مطلع دیوان سعیداست
آن چشمه که نامش به جهان آب حیات است
یک قطره ای از دیدهٔ گریان سعیداست
لخت جگر سوخته و سینهٔ بریان
پیوسته کباب و مزهٔ خوان سعیداست
با غیر نبستیم و در دل ننشستیم
اندوه و غم و درد تو مهمان سعیداست
سعیدا : غزلیات
شماره ۹۵ - آن را که هوای رخ خوب تو تولاست
آن را که هوای رخ خوب تو تولاست
کفر است ورا مذهب و اسلام تبراست
با آن که مرا دیدهٔ امید به بالاست
چشمم به امید رخ زیبای تو بیناست
بی خواهش ما هر چه رسد از تو حلال است
در مذهب ما آن حرام است تمناست
هر گرد و غباری که به دل بود ز هجرت
از باغ وصال تو نسیم آمد و برخاست
چشم همه آن سو همه را چشم بدان رو
نازم به بت خویش که در عین تماشاست
در باغ جهان قامت سرو ارچه لطیف است
نازم به قد یار که در لطف، دوبالاست
از بحر شنیدم که به امواج همی گفت
هر کس که به ما رو کند از ماست که بر ماست
آن روز که جنان ازل طرح چمن بست
از گل رخ و از سرو سهی قد تو می خواست
هر دم به بتی تازه کند رسم محبت
تا غیر نداند که خدا یار سعیداست
سعیدا : غزلیات
شماره ۹۷ - آن خانه برانداز که خود راهبر ماست
آن خانه برانداز که خود راهبر ماست
همخانهٔ ما همره ما همسفر ماست
آن یار مبرا ز خیالات عیان است
سری که نهان است ز دل در نظر ماست
دارد سر منصور در این باغ، مکافات
آن نخل به بار آمده و این ثمر ماست
آن صید ضعیفیم که سرپنجهٔ باز است
دست تهی بهله اگر در کمر ماست
از پای رفیقان سبکبار سعیدا
هر خار نشانی است که در رهگذر ماست
سعیدا : غزلیات
شماره ۹۸ - هر چیز که رو می دهد از ماست که بر ماست
هر چیز که رو می دهد از ماست که بر ماست
هر چند که او می دهد از ماست که بر ماست
سرچشمه بود قسمت ما آب روان را
این آب که جو می دهد از ماست که بر ماست
گر غیر از آن کوی شود [رد] چه عجایب؟
ما را که چه رو می دهد از ماست که بر ماست
خویشی که ز ما تافت جبین، غیر شناسیم
بیگانه که رو می دهد از ماست که بر ماست
هر بت که سخن گفت به ما دلبر ما اوست
آن غنچه که بو می دهد از ماست که بر ماست
ما را گله ز او نیست که بد داد جزا را
ور زان که نکو می دهد از ماست که بر ماست
گر قسمت ما باده سعیداست و گر سنگ
هر چیز که رو می دهد از ماست که بر ماست