تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - خرم آن جان که برویت نگرانی دارد
خرم آن جان که برویت نگرانی دارد
وز هوای تو دلش گنج نهانی دارد
عشق بامرده نیامیزد واو زنده دلست
که تعلق برخ خوب تو جانی دارد
عشق صورت نبود باتو مرا، چون مردان
صورت عشق من ای دوست معانی دارد
ابتدای ره عشق تو مرا فاتحه ییست
کندرین دل اثر سبع مثانی دارد
جان مهجور زشوق تو برون می ننهد
از بدن پای ندانم چه گرانی دارد
زآتش عشق خبر می دهد وسوز درون
آب شعرم که بسوی تو روانی دارد
عشق را گفتم کای رهبر عشاق بدوست
آنکه من طالب اویم چه نشانی دارد
گفت در عالم فردیت خود او احدیست
که بخوبی نتوان گفت که ثانی دارد
سیف فرغانی اگر با تو نشیند یک دم
پادشاهیست که ملک دو جهانی دارد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۶۵ - عشق از هستی کس عین و اثر نگذارد
عشق از هستی کس عین و اثر نگذارد
هیچ صاحب خبری را بخبر نگذارد
عشق سلطان غیورست و چو ملکی گیرد
اندر آن مملکت از غیر اثر نگذارد
آن مبارک قدمست او که چو دستش برسد
هیچ بر گردن هستی تو سر نگذارد
هستی تست گناه تو و او با همه لطف
این گنه تا بنمیری ز تو در نگذارد
منزل فقر ترا خانه مات آمد و هست
عشق شاهی که از آن خانه بدر نگذارد
چون درآمد بدل از دل غم دنیا برود
دل که منزلگه عیسیست بخر نگذارد
دل آزاد بغوغای علایق ندهد
لب قاروره بدندان تبر نگذارد
سیف فرغانی نومید مشو از در یار
یار در بارگه وصلت اگر نگذارد
تو شکر را ز مگس دور کنی وز غیرت
او درین مصر مگس را بشکر نگذارد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۷۳ - هرکه یک بار در آن طلعت میمون نگرد
هرکه یک بار در آن طلعت میمون نگرد
گر نظر باشدش اندر دگری چون نگرد
هرکه را یار شود او چو اسد را خورشید
کم ز گاوست اگر در مه گردون نگرد
با چنین ملک سگ کوی گدای اورا
عار باشد که سوی نعمت قارون نگرد
نیست شایسته که در یوزه کند بر دراو
آن گدا طبع که در ملک فریدون نگرد
در کم خویش میفزای که آن از همه بیش
در فزونی کم و اندر کمی افزون نگرد
من چو مجنون سوی لیلی بنیازش نگرم
او بصد ناز چو لیلی سوی مجنون نگرد
خلق در وی نگرانند که چونست ولیک
بنده در آینه قدرت بیچون نگرد
تا تو ظاهر نشدی از در باطن ذل را
عشق دستور نمی داد که بیرون نگرد
سیف فرغانی چون در ره عشق از دل پاک
ترک جان کردی جانان بتو اکنون نگرد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۸۲ - هرکه در عشق نمیرد ببقایی نرسد
هرکه در عشق نمیرد ببقایی نرسد
مرد باقی نشود تا بفنایی نرسد
تو بخود رفتی از آن کار بجایی نرسید
هرکه از خود نرود هیچ بجایی نرسد
در ره او نبود سنگ و اگر باشد نیز
جز گهر از سر هر سنگ بپایی نرسد
عاشق از دلبر بی لطف نیابد کامی
بلبل از گلشن بی گل بنوایی نرسد
سعی کردی و جزا جستی و گفتی هرگز
بی عمل مرد بمزدی و جزایی نرسد
سعی بی عشق ترا فایده ندهد که کسی
بمقامات عنایت بغنایی نرسد
هرکرا هست مقام از حرم عشق برون
گرچه در کعبه نشیند بصفایی نرسد
تندرستی که ندانست نجات اندر عشق
اینت بیمار که هرگز بشفایی نرسد
دلبرا چند خوهم دولت وصلت بدعا
خود مرا دست طلب جز بدعایی نرسد
خوان نهادست و گشاده در و بی خون جگر
لقمه یی از تو توانگر بگدایی نرسد
ابر بارنده و تشنه نشود زو سیراب
شاه بخشنده و مسکین بعطایی نرسد
سیف فرغانی دردی ز تو دارد در دل
می پسندی که بمیرد بدوایی نرسد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - دلبرم عزم سفرکردو روان خواهدشد
دلبرم عزم سفرکردو روان خواهدشد
دردلم آنچه همی گشت چنان خواهدشد
اوچو آبست ومن سوخته بادیده تر
خشک لب ماندم وآن آب روان خواهدشد
بود بیگانه زمن چون بر من نامده بود
از برم چون برود باز همان خواهدشد
ازپی گریه مرا چشم شود جمله مسام
وزپی ناله مرا موی زبان خواهدشد
می رود نیستش اندیشه که مردم گویند
که فلان کشته هجران فلان خواهدشد
دلبرا در دل من از غم تو سوداییست
که مرا جان سر اندر سر آن خواهدشد
جان من بودی وچون نیست رفتن کردی
از من دل شده شک نیست که جان خواهدشد
دیده چون روی تو می دید دلم فارغ بود
چون زچشمم بروی دل نگران خواهدشد
از برای دل تو غصه هجرت بخورم
ور چه جانیم درین غصه زیان خواهدشد
برمن ازبار فراقت چو عنان برتابی
دل من همچو رکاب تو گران خواهدشد
دل که در حوصله انده تو یک لقمه است
تا غم تو بخورد جمله دهان خواهدشد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۹۹ - دل زدستم شد و دلدار بدستم نامد
دل زدستم شد و دلدار بدستم نامد
سخت بی یارم وآن یار بدستم نامد
زآن گلستان که ببویش همه آفاق خوشست
گل طلب کردم و جز خار بدستم نامد
سوزن عقل بسی جامه تدبیر بدوخت
لیک سر رشته این کار بدستم نامد
در تمنای وصالش بامید شادی
غم بسی خوردم وغمخوار بدستم نامد
دردم آنست که بیمار کسی گشت دلم
که ازو داروی بیمار بدستم نامد
ای تو صد ره بسر زلف زمن جان برده
این سر زلف تو یکبار بدستم نامد
جور صد یار جفاکار کشیدم بامید
که یکی یار وفادار بدستم نامد
همچو خود بلبل شوریده بسی دیدم لیک
در جهان همچو تو گلزار بدستم نامد
چند از بهر گلی حلقه زدم بر در باغ
غیر خار از سر دیوار بدستم نامد
من بوصف لب لعلش شکرافشان کردم
لیک آن لعل شکربار بدستم نامد
سیف فرغانی گرچه زشکر محرومی
طوطیی چون تو بگفتار بدستم نامد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۰۰ - ای که شیرینی تو شور در آفاق افگند
ای که شیرینی تو شور در آفاق افگند
حلقه زلف تو در گردنم انداخت کمند
هرچه معنیست اگر جمله مصور گردد
کس بمعنی و بصورت بتو نبود مانند
گر بتریاک وصالم برسانی باری
پیشتر زآنکه کند زهر فراق تو گزند
هرچه غیر تو اگر جمله درو پیوندد
عاشق روی تو با غیر نگیرد پیوند
عاشق از دادن جان بیم ندارد زیرا
نبود زنده دل عشق بجان حاجتمند
از هوای تو در آفاق بگردد چون باد
وز برای تو بر آتش بنشیند چو سپند
صحبت جورش اگر چند دهد آسان دست
هم قبولش نکند عاشق دشوار پسند
دوست گر عرضه کند ملک دو عالم بر تو
در دو عالم مشو از دوست بچیزی خرسند
تا تو در بند خودی دست نیابی بر دوست
دست در عشق زن و پای برآور زین بند
برو ای عاقل مغرور، مرا پند مده
زآنکه مجنون غم عشق نمی گیرد پند
سیف فرغانی در کوی ملامت نه پای
اینچنین معتکف کنج سلامت تا چند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۰۱ - ای که در باغ نکویی بتو نبود مانند
ای که در باغ نکویی بتو نبود مانند
گل برخسار نکو سرو ببالای بلند
هیچ کس نیست زخوبان جهان همچون تو
هرگز استاره بخورشید نباشد مانند
با وجود تو که هستی ز شکر شیرین تر
نیست حاجت که کس از مصر بروم آرد قند
کبر شاهانه تو شاخ امیدم بشکست
ناز مستانه تو بیخ قرارم برکند
ساقی عشق تو ما را بزبان شیرین
شربتی داد خوش و شور تو درما افگند
عاشق روی تو از خلق بود بیگانه
مرد را از عشق تو خویش ببرد پیوند
در جهان گر نبود هیچ کسی غم نخورد
زآنکه درویش تو نبود بکسی حاجتمند
گربرو عرضه کنی هشت بهشت اندر وی
نکند بی تو قرار ونکندجز تو پسند
هر کرا عشق تو بیمار کند جانش را
ندهد شهد شفا ونکندزهر گزند
دل او از غم تو تنگ نگردد زیرا
نیست ممکن که از آتش کند اندیشه سپند
دست تدبیر کسی پای گشاده نکند
چون دلی را سر گیسوی توآرد در بند
هر چه غیر تو همه دشمن جانند مرا
چون منی چون شوداز دوست بدشمن خرسند
سیف فرغانی بی روی تو در فصل بهار
خوش همی گرید چون ابر تو چون گل میخند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - هر که یک شکر از آن پسته دهان بستاند
هر که یک شکر از آن پسته دهان بستاند
از لبش کام دل وقوت روان بستاند
زآن شهیدان که بشمشیر غمش کشته شدند
ملک الموت نیارست که جان بستاند
هر کجا پسته تنگش شکر افشانی کرد
بنده چون دست ندارد بدهان بستاند
دست لطفش بدهدهر چه بخواهی لیکن
چشم مستش دل صاحبنظران بستاند
چشم او صید دل خلق بتنها می کرد
باش تا غمزه او تیروکمان بستاند
چون درآید بچمن بارگه بستان را
از گل و نارون آن سرو روان بستاند
از همه خلق (سخن) باز ستد عاشق تو
طوطی ای دوست شکر ازمگسان بستاند
گر زدست تو خوردگوشت بیابدچون شیر
گربه آن پنجه که نان را ز سگان بستاند
زآستینی که ندارد چو بخواهد عاشق
دست بیرون کندو هر دو جهان بستاند
بر سر خوانش صد کاسه گدایی بخورد
تا یکی لقمه توانگر ز میان بستاند
دوست چون سر خود اندر دل عشاق نهاد
هر کرا قوت نطق است زبان بستاند
من چو سرباز کشم اسب سخن را در دم
فکر هرجائیم از دست عنان بستاند
سیف فرغانی رو بر خط او نه سر خویش
تا ز دست اجلت خط امان بستاند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۰۷ - آخر ای سرو قد سیب زنخدان تا چند
آخر ای سرو قد سیب زنخدان تا چند
دل بیمار من از درد تو نالان تا چند
از پی یافتن روز وصالت چون شمع
خویشتن سوختن اندر شب هجران تا چند
زآرزوی لب خندان تو هر شب ما را
خون دل ریختن از دیده گریان تا چند
گل خندانی و ما در غم تو گریانیم
آخر این گریه ما زآن لب خندان تا چند
آشکارا نتوانم که برویت نگرم
عشق پیدا و نظر کردن پنهان تا چند
تو چو یوسف شده بر تخت عزیزی بجمال
من چو یعقوب درین کلبه احزان تا چند
یک جهان بی خبر از مشرب وصلت سیراب
قسم ما تشنگی از چشمه حیوان تا چند
دشمنان بهر تو ای دوست جفاگوی منند
بردباری من و طعنه ایشان تا چند
سیف فرغانی از عشق تو سودایی شد
خود نگویی تو که بیچاره بدین سان تا چند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۱۰ - مه و خورشید اگرچه رخ نیکو دارند
مه و خورشید اگرچه رخ نیکو دارند
پیش آن روی نکو صورت بر دیوارند
گل رخسار ترا میوه جمال و حسنست
وین نکویان همه بی میوه چو اسپیدارند
آیت محکم این سوره تویی و دگران
چون حروفند و ندانم که چه معنی دارند
حلقه زلف ترا هست بسی دل دربند
بهر زنجیر تو دیوانه چومن بسیارند
دی یکی گفت که عشاق بنزد معشوق
راست چون در دل دین دار چو دنیا دارند
گفتم ایشان را چون چشم همی دارد دوست
می نبینی که چو چشمش همگان بیمارند
حذر از دیده مردم که ترا ومارا
مردم دیده چو نیکو نگری اغیارند
شاید ار بر سر کوی تو بخسبند بروز
که چو سگ بر در وبام تو بشب بیدارند
در ره خدمت اگر مال خوهی در بازند
وز سر رغبت اگر جان طلبی بسپارند
پاس امر تو چو روزه است ببایدشان داشت
کار عشقت چو نمازست چرا نگزارند
از گل وخار نگوییم که عشاقت را
خارها جمله گل اندر ره وگلها خارند
گر چونرگس همه چشمند نبینند ترا
کور بختان که بر آیینه خود زنگارند
نگذارم که زمن فوت شود همچو نفس
گرمرا باتو بیکجا نفسی بگذارند
گرچه در خدمت تو عمر بپایان نرسد
عمر آنست که با دوست بپایان آرند
سیف فرغانی هرکس که درین کار افتاد
کار او دارد وچون تو دگران بی کارند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۱۱ - دلبر من که همه مهر جمالش دارند
دلبر من که همه مهر جمالش دارند
هست چون آیت رحمت که بفالش دارند
این هما سایه که مرغان سپید ارواح
حوصله پر زسیه دانه خالش دارند
پادشاهی که زر سکه او مهر ومه است
نه اجیریست که خشنود بمالش دارند
جان فدا کرده و از شرم بضاعت خجلند
تنگ دستان که تمنای وصالش دارند
عاشقان گشته چو موسی همه دیدار طلب
کاشکی تاب تجلی جمالش دارند
خلق بی دیده همه چیز ببینند چو چشم
گر در آیینه دل نقش خیالش دارند
او بمعنی ملک و صورت انسان دارد
همچو ریحان که در اشکسته سفالش دارند
لیلی من که جهانی چو منش مجنونند
خسروان حسرت شیرین مقالش دارند
آل رخ بر سر یرلیغ چمن زآن زده اند
لاله وگل که مثال از رخ آلش دارند
سیف فرغانی در عشق اگرش حالی هست
اهل معنی خبر از صورت حالش دارند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۲۴ - عاشقان را که دل مرده زعشقت زنده است
عاشقان را که دل مرده زعشقت زنده است
تو چو جانی وهمه بی تو تن بی جانند
شود از شعله جهانسوز چراغ خورشید
گر چو شمع قمرش با تو شبی بنشانند
طوطیانی که بیاد تو دهان خوش کردند
ازبر خویش شکر را چو مگس می رانند
خوب رویان همه چون انجم و خورشید تویی
همه از پرتو رخساره تو پنهانند
خرد وعشق اگر چه نشود با هم جمع
مبتلای غم عشق تو خرد مندانند
گر رسد تیر بلایی زکمان حکمت
عاشقان همچو سپر روی نمی گردانند
عاشقانرا که چو من دست بزر می نرسد
سر آن هست که در پای تو جان افشانند
عمر عشاق تو مانند نمازست ای دوست
لاجرم در همه ارکانش ترا می خوانند
دعوی چاکری تو چو منی را نرسد
که غلامان ترا بنده خداوندانند
این لطایف که در اوصاف تو من می گویم
هوس آن همه را هست ولی نتوانند
سیف فرغانی از حرمت نام یارست
گر نویسند سخنهای ترا ور خوانند
وقت آن شد که خضر گوید و مردم دانند
که تویی آب حیات و دگران حیوانند
اهل صورت همه از معنی تو بی خبرند
واهل معنی همه در صورت تو حیرانند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۲۶ - دردمندان غم عشق دوا می خواهند
دردمندان غم عشق دوا می خواهند
بامید آمده اند از توترا می خواهند
روز وصل تو که عیدست ومنش قربانم
هرسحر چون شب قدرش بدعا می خواهند
اندرین مملکت ای دوست توآن سلطانی
که ملوک ازدر تو نان چو گدا می خواهند
بلکه تا برسر کوی تو گدایی کردیم
پادشاهان همه نان از در ما می خواهند
زآن جماعت که زتو طالب حورند وقصور
در شگفتم که زتو جز تو چرا می خواهند
زحمتی دیده همه برطمع راحت نفس
طاعتی کرده وفردوس جزا می خواهند
عمل صالح خود را شب وروز از حضرت
چون متاعی که فروشند بها می خواهند
عاشقان خاک سر کوی تو این همت بین
که ولایت زکجا تا بکجا می خواهند
عاشقان مرغ و هوا عشق وجهان هست قفس
با قفس انس ندارند هوا می خواهند
تو بدست کرم خویش جدا کن ازمن
طبع ونفسی که مرا از تو جدا می خواهند
عالمی شادی دنیا وگروهی غم عشق
عاقلان نعمت وعشاق بلا می خواهند
سیف فرغانی هر کس که تو بینی چیزی
ازخدا خواهد واین قوم خدا می خواهند
در عزیزان ره عشق بخواری منگر
بنگر این قوم کیانند و کرا می خواهند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۲۹ - آن زمانی که ترا عزم سفر خواهدبود
آن زمانی که ترا عزم سفر خواهدبود
بس دل و دیده که درخون جگر خواهدبود
همچو من خشک لبی از سر کویت نرود
گر فراق تو نه بادیده تر خواهدبود
مرو ای دوست که مرناوک هجران ترا
دردل مانه که درسنگ اثر خواهد بود
مرو ای دوست مرو ور بروی زود بیا
که مرا چشم بره گوش بدر خواهد بود
صفحه عارض خوش خط توچون یاد کنم
همچو اعراب دلم زیروزبر خواهد بود
ای ز خورشید سبق برده بدان روی بگو
که شب هجر ترا هیچ سحر خواهد بود؟
سیف فرغانی در عشق تو می گفت مگر
شاخ اومید مراوصل تو برخواهد بود
در ضمیرش نگذشت آنک درخت عشقت
آن نهالیست که هجرانش ثمر خواهدبود
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۳۹ - گل خوش بوی که پار از بر یار آمده بود
گل خوش بوی که پار از بر یار آمده بود
آمد امسال برآن شیوه که پار آمده بود
همچو هدهد بسبا رفته دگر باز آمد
گل که بلقیس سلیمان بهار آمده بود
شطح حلاج در اطراف چمن بلبل گفت
گل چون پنبه چرا بر سر دار آمده بود
هرکجا چشم نهم گوش کنم بلبل را
سخن اینست که گل بهر چه کار آمده بود
باغ با خیل گل خویش چو شب با انجم
بتماشای مه روی نگار آمده بود
برگ خود همچو درم بر سر و پای او ریخت
گشت معلوم که از بهر نثار آمده بود
عشق از بلبل شوریده بباید آموخت
کز پی شاهد گل شیفته وار آمده بود
از گریبان گلش دست تعلق نگسست
بهر او پایش اگر برسر خار آمده بود
از پی یک گل صد برگ بصد گونه نوا
همچو من بلبل شوریده هزار آمده بود
دوست چون صورت گل دید بعشاق نمود
گل صورت که خطش گرد عذار آمده بود
گرد روی چو گلش خط چو عنبر گویی
بر سر یاسمن از مشک غبار آمده بود
حسن در صحبت آن روی که مه پرتو اوست
همچو در صحبت خورشید نهار آمده بود
فارس وهم باندیشه وصفش نرسید
گرچه بر مرکب اندیشه سوار آمده بود
بر درش از اثر صحبت عشاق شناس
سیف فرغانی اگر عاشق زار آمده بود
عاقبت همچو بشر کس شد ونام آور گشت
سگ که در خدمت اصحاب بغار آمده بود
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۴۰ - مشکلست این که کسی را بکسی دل برود
مشکلست این که کسی را بکسی دل برود
مهرش آسان بدرون آید و مشکل برود
دل من مهر ترا گر چه بخود زود گرفت
دیر باید که مرا نقش تو از دل برود
بحر عشقت گر ازین شیوه زند موج فراق
کشتی من نه همانا که بساحل برود
بی وصال تو من مرده چراغم مانده
همچو پروانه که شمعش ز مقابل برود
در عروسی جمال تو نمی دانم کس
که ز پیرایه سودای تو عاطل برود
با تو خوبی نتوان گفت و ندارم باور
که بتبریز کسی آید و عاقل برود
آمن از فتنه حسن تو درین دوران نیست
مگر آنکس که بشهر آید و غافل برود
لایق بدرقه راه تو از هرچه مراست
آب چشمی است که آن با تو بمنزل برود
خاک کویت همه گل گشت زآب چشمم
چون گران بار جفاهای تو در گل برود
عهد کرده است که در محمل تن ننشیند
جانم آن روز که از کوی تو محمل برود
سیف فرغانی یارست ترا حاصل عمر
چه بود فایده از عمر چو حاصل برود
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۴۴ - هرکه او نام تو گوید دم او نور شود
هرکه او نام تو گوید دم او نور شود
ظلمت غیر تو از جان ودلش دور شود
آفتاب ارنبود از رخ چون خورشیدت
سربسر عرصه آفاق پر از نور شود
ماه روی تو مدد گر نکند هر روزش
روی خورشید سیه چون شب دیجور شود
نفس اگر زنده بود نفحه عشقش نکشد
وردلی مرده بود زنده بدین صور شود
هجرت جان زتن خود نبود بر ما مرگ
مردن آنست که عاشق زتو مهجور شود
گر کسی عشق نورزد بچه گردد کامل
ور کسی خمر ننوشد بچه مخمور شود
مرد شیرین شد چون عشق در او شور فگند
برهد از ترشی غوره چو انگور شود
جهد آن کن که ترا طعمه خود سازد عشق
شهد گردد گل چون طعمه زنبور شود
عشق بر هر که تجلی کند آن کس همه جای
بکرامت چو کلیم وبشرف طور شود
هر که را عشق تو بیمار کند همچو مسیح
نفس او سبب صحت رنجور شود
سیف فرغانی اگر مست می عشق شوی
صد خرابی بیکی بیت تو معمور شود
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۵۱ - هرکرا داد سعادت بلقای تو نوید
هرکرا داد سعادت بلقای تو نوید
تا ابد بر سر کویت بنشیند بامید
بی خبر از رخ نیکوی تو بر پشت زمین
آنچنان زست که بر روی سیه چشم سپید
گل مهرت عجب از دوحه استعدادش
همچو میوه ز سپیدار و شکوفه از بید
ای گدایان ترا ننگ ز مال قارون
وی غلامان ترا عار ز ملک جمشید
روشنایی جمال ای رخ تو رشک قمر
هست تابنده ز روی تو چو نور از خورشید
در بر مطرب ما می شنود گوش رباب
ناله عشق تو زابریشم چنگ ناهید
بنده را صفحه روییست بزردی چو قلم
ای ترا نقطه خالی بسیاهی چو مدید
این صحیح است که در هر دهنی از عشقت
ما حدیثیم ولیکن بتو داریم اسنید
سیف فرغانی وصلت بدعا می خواهد
نبود دعوت مضطر ز اجابت نومید
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۵۲ - باز دریافتن دوست مرا چون خورشید
باز دریافتن دوست مرا چون خورشید
روشن است آینه دل بدم صبح امید
تو سر از سایه خدمت مکش و بر اغیار
در فرو بند که در روز شب افتد خورشید
دل آزاد باسباب و علایق مسپار
تخت هوشنگ بضحاک مده چون جمشید
همت اندر طلب غیر پراگنده مدار
بهر زاغ سیه از دست مده باز سپید
لوح عشاق ز اغیار کجا گیرد نقش
قلم اعلی محتاج نباشد بمدید
در غم عشق گریزان دل خود را کآن هست
ظل طوبی و هوای دگران سایه بید
گر ره عشق روی زود بمقصود رسی
می از آن جام خوری مست بمانی جاوید
انتظاری برود، لیک نیاید هرگز
کس از آن مایده محروم و از آن در نومید
چنگ لطفش بنوازش چو درآید یابد
زخمه از خنجر بهرام رباب ناهید
سیف فرغانی بسیار سخن گفت و نبود
آن احادیث چو اخبار تو عالی اسنید