تعداد ۴۴۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۳۱ - ساقیم باده داد و بادم داد
ساقیم باده داد و بادم داد
باده این بار مستزادم داد
چون من از باده سرگردان گشتم
حرجی کرد و در مزادم داد
عاقبت هم خودم بخرد بخرید
نامرادی بدم،مرادم داد
آتشی در میان جانم زد
شور در عرصه فؤادم داد
چون سرم گرم شد ز باده شوق
سر تسلیم و انقیادم داد
نکتهایی که در ازل میرفت
تاابد یک بیک بیادم داد
قاسمی،حضرت خدای کریم
سر توحید را بآدم داد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۱۵ - جان نوروز و جان صد عیدی
جان نوروز و جان صد عیدی
عیدی عاشقان بده، عیدی
راحت روح و نور اعیانی
«انتموا سیدی و مستندی »
هر کسی رو بمقصدی دارد
ما و صهبا و جام جمشیدی
من بهر جام سر فرو نارم
خاصه بر جام تلخ نومیدی
باده خوردی، حلال و نوشت باد!
جور بود این که جام دزدیدی
عاشق بی ریای بی تزویر
بهتر از زاهدان تقلیدی
بر سردار عشق «اناالحق » گوی
گر ز مستان جام توحیدی
عاقبت بر فغان و گریه ما
رحم کردی، اگرچه خندیدی
قاسم از کشتگان غمزه تست
«قلب و روحی فداک یا سندی »
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۲ - غمش باشد شراب بیغش ما
غمش باشد شراب بیغش ما
تراود آب حیوان زآتش ما
شکست بال شد در دام صیاد
نخستین تیر روی ترکش ما
چو مجنون روی آبادی نبیند
بیابانگرد شوق سرکش ما
خس و خاشاک شورستان عشقیم
پزد سودای خام از آتش ما
به زیر آسمان گویا اسیریم
که شد بیهوده گردی ابرش ما
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۱۶ - بسکه می ترسم از جدایی ها
بسکه می ترسم از جدایی ها
می گریزم از آشنایی ها
ناله خیز است متصل چون نی
بند بند من از جدایی ها
دل منت گزیده می داند
که چه درد است با دوایی ها
تربتم را بهار آبله کرد
گل باغ برهنه پایی ها
عالم آیینه خانه راز است
هست در پرده خود نمایی ها
سرم از تیغ هم جدا نشود
بسکه می ترسم از جدایی ها
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۱۷ - دوزخ اقلیم خود نمایی ها
دوزخ اقلیم خود نمایی ها
جان مرحله برهنه پایی ها
بسیار زجانب وفا کیشان
شرمنده شدم ز آشنایی ها
خوابی است تمام عمر در عالم
تعبیرش داغ آشنایی ها
از عالم راه و رسم بیزارند
هم شهری و طرز روستایی ها
از بخت سیه امیدها دارم
درتاریکی است روشنایی ها
عاجز شده (ام) ز شکر نومیدی
رابح گشتم ز ناروایی ها
شایسته امتیاز گردیدم
دیدم از بسکه خود ستایی ها
دیدیم اسیر در گرفتاری
فارغ نخورد غم رهایی ها
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۱۲ - نگاهش دورگرد آشنایی است
نگاهش دورگرد آشنایی است
تغافل بر سر صبرآزمایی است
به خون افتاده مرغ دام او را
تپیدن بال پرواز رهایی است
چو دل باشد تسلی از خیالی
امید وصل کافر ماجرایی است
کند در غنچه پنهان نقد خود را
میان بلبل و گل هم جدایی است
اسیر از من چه می پرسی غم دل
عنانم در کف آشفته رایی است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۶۴ - بخت با ما سر جفا دارد
بخت با ما سر جفا دارد
نا امیدی چه اجرها دارد
اگر انصاف دادرس باشد
عاشق زنده خونبها دارد
هر چه می بینم از تو خالی نیست
سبزه شوخ است و گل صفا دارد
بی تو عمر ابد گوارا نیست
مزه آب ناشتا دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۹۴ - زاهد از سبحه رشته ای دارد
زاهد از سبحه رشته ای دارد
فکر صید فرشته ای دارد
گر چه گل نور چشم گلزار است
لاله حسن برشته ای دارد
چشم آیینه تشنه خط کیست
ورق نانوشته ای دارد
دلم از جور یار پر خون است
گل در خون سرشته ای دارد
نیست جوهر به تیغ یار اسیر
بهر قتلم نوشته ای دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۶۳ - عالم از جلوه تو خرم شد
عالم از جلوه تو خرم شد
سایه گل آفتاب شبنم شد
دورگردم به قرب می نازم
هر که بیگانه گشت محرم شد
زهر بیگانگی چشید و نمرد
بوالهوس رفته رفته آدم شد
عشق آیینه مآل نماست
شادی از اختلاط ما غم شد
در زمان من و تو مهر و وفا
بیش از بیش شد کم از کم شد
خونبهای اسیر تشنه لب است
ساغری کز لب تو زمزم شد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۶۹ - دل کشته آرزوست می گویی
دل کشته آرزوست می گویی
بی مغزی و حرف پوست می گویی
غافل دلت از زبان زهی خجلت
بی فایده دوست دوست می گویی
وحشت نکشیده سرمه در چشمت
گل محرم رنگ و بوست می گویی
سجاده گریه ای نیفکندی
رحمت نم آبروست می گویی
با دشمن نفس آشتی کردی
فردا چه جواب دوست می گویی
از خویش اسیر خوش خبر داری
بی مغز همین کدوست می گویی
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۵ - از سر بگذار خودنمایی را
از سر بگذار خودنمایی را
تا فاش بینی آشنایی را
شایسته شرطه گر دلی داری
با بحر گذار ناخدایی را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۲۵ - چون دور ز وصل یار می بوده است
چون دور ز وصل یار می بوده است
دل در بر من چه کار می بوده است
هر روز به رنگ تازه می خندد
این داغ چه خوش بهار می بوده است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۲۶ - خط او دام هوش گردیده است
خط او دام هوش گردیده است
لاله ریحان فروش گردیده است
از نگاه فسرده زاهد
شعله سنجاب پوش گردیده است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۹۱ - سینه ام قاب گل روی تو باد
سینه ام قاب گل روی تو باد
در مشامم حسن شب بوی تو باد
هرکسی خواهد رقیب من شود
حاصلش چوگان جادوی تو باد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۸۲ - از مادر دهر تا بزادیم
از مادر دهر تا بزادیم
جان در سر مهر او نهادیم
تا دل به دو زلف یار بستیم
از دیده دو جوی خون گشادیم
از روی هوا چو مرغ زیرک
در دام بلای دل فتادیم
ای کاج ز مادر زمانه
در عشق بدین صفت نزادیم
هر چند غمم فرستی از هجر
با این همه در غم تو شادیم
چون چشم تو ار شبانه مستیم
مخمور لبت ز بامدادیم
در آتش هجر آب جوییم
بر خاک جهان بسان بادیم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۹۱ - با سرو قد تو عشق بازیم
با سرو قد تو عشق بازیم
یارب برسد که ما نبازیم
گر حکم کنی به جانم ای جان
جان را چه محل که سر ببازیم
از شوق لبت چو آب حیوان
چون نقره به بوته درگدازیم
ما را ز غم تو نیست عاری
با عشق رخ تو سرفرازیم
در شدّت هجر جان بدادیم
ما چاره ی وصل چون بسازیم
دل همچو کبوترست مسکین
مجروح ز چنگ شاهبازیم
صبر از دل ما ببرد عشقت
با هجر تو بیش از این نسازیم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۹۸ - ما خود ز که ایم و از کدامیم
ما خود ز که ایم و از کدامیم
در زمره عاشقان چه نامیم
چون مرغ اسیر پرشکسته
در شست دو زلف تو به دامیم
در فرض دعای دولت تو
یک لحظه مگر ز جان دوامیم
از عهد غم تو برنگردیم
اندر ره عاشقی تمامیم
از آتش محنت فراقت
پختیم ولی هنوز خامیم
از وعده وصل یار امشب
بازآ که در انتظار شامیم
بودیم چو آهوان وحشی
لیکن به کمند دوست رامیم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۷۸ - گهی بزم طرب را ساختندی
گهی بزم طرب را ساختندی
گهی نرد هوس را باختندی
به خلوتگاه خاص و مجلس انس
همی جام طرب پرداختندی
کمیت و خنگ فرصت را به شادی
به میدان سعادت تاختندی
به میدان شجاعت گوی دولت
به چوگان ارادت باختندی
به مردی روز جنگ از فرق جمشید
کلاه خسروی انداختندی
به گاه بار دادن عالمی را
بزرگ از خردشان نشناختندی
کو آن گردنگشان ای بخت وارون
که گردون بر فلک افراختندی
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۶ - هر دیده که در تو نیک نظر کردست
هر دیده که در تو نیک نظر کردست
دل را ز هزار غم خبر کردست
گم شد ز میان دلی که یک ساعت
با هجر تو دست در کم کردست
در خون جگر همی کشد دامن
پایی که به کوی تو گذر کردست
دل بر تو کسی نهد که می دانی
کاسایش جان ز دل بدر کردست
کس پای تو در زمانه چون دارد؟
چون با تو زمانه سر بسر کردست
هر بد که غمت کند روا دارم
دانم که هزار از آن بتر کردست
بر تو نکند مجیر جان افشان
چون بر در شاه دادگر کردست
شه زاده جمال دین عمر کایزد
بنیاد وجودش از هنر کردست
مجیرالدین بیلقانی : ملمعات
شماره ۱۱ - اسعد فقد اقبل وجه النهار
اسعد فقد اقبل وجه النهار
واقض ذمام الورد والجلنار
ای به دو رخ همچو گل اندر بهار
خیز مزن بر دل من نوک خار
لن یقبل العذر فلا تعتذر
اذ لیس هذا ز من الاعتذار
بوسه اگر خواهی و گر نی بده
باده اگر داری و گر نی بیار