تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۲۹ - یار با ما امتحانی کرد باز
یار با ما امتحانی کرد باز
لیک با بیگانه نتوان گفت راز
گر چه می‌کوشیم و جهدی می‌کنیم
تا کنیم از خودنمایی احتراز
خود اگر در خانه آبی می‌خوریم
بر سر بازار می‌گویند باز
مردمان گویند خودبینی مکن
راست با ما در میان آ کژ مباز
آن یکی گوید بیا رویت مکن
وین دگر گوید برو خود بر مساز
دیگری گوید نزاری نیست آن
کو طریقی پیش گیرد بر مجاز
راست می‌گویند هم آن و هم این
باطنی برلات و ظاهر در نماز
ای مسلمانان مسلمانی کجاست
می‌شتابم در طلب شیب و فراز
گو که می‌گوید که دارد گو بگوی
با من است ای یار گرد سر متاز
پای مردی گر به دست آید چنین
یافتم رضوان و حاصل شد جواز
ورنه دست از دامن کوته کنید
معرفت باید نه دستار دراز
ای دریغا گر نزاری داشتی
محرمی مشفق، امینی دل‌نواز
چون ندارد لاجرم برداشته‌است
از سر بی‌چارگی دست نیاز
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۴۲ - کاروان بربست بار و ره دراز
کاروان بربست بار و ره دراز
برگ راه و توشهٔ منزل بساز
در سلوک امتحان بی عذر و دفع
رهنوردی چست باید چشم باز
تا نماند از رفیقان بازپس
بیشتر حاصل کند خط جواز
درد بی‌درمان که می‌گویند حرص
راه بی‌پایان که می‌گویند آز
کوته است ایام عمر بی‌ثبات
منزل آز و امل دور و دراز
پس روان اهل آرا می‌کنند
از مقامات کمالات احتراز
پیشوایانشان به اسفل می‌برند
ز آن نمی یارند بودن سرفراز
دعوی عصمت محال است از جنب
زشت باشد بر مصلا بی‌نماز
غارت و تاراج و قتل و معتقد
عدل و انصاف و امان و ترک تاز
در میان حلقهٔ پاکان حق
خویشتن را کی تواند کرد گاز
نعل پیشانی چو سندان پیش دار
ورنه نتوان کرد و دعوی بر مجاز
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۴۳ - دوش یار آمد به بالینم فراز
دوش یار آمد به بالینم فراز
گفت ای خوش خفته شب‌های دراز
ای به خود مشغول چون رهبان به بت
گوییا ما را نخواهی دید باز
اعتبار از ما ز خود کن اعتبار
احتراز از ما ز خود کن احتراز
کشتی بی نوح را تدبیر چه
سر فرودادن به گرداب مجاز
دست در دامان نوح وقت زن
بگذر از طوفان به کشتی نیاز
همچو لنگر تا به گردن در گلی
بادبان عشق را کن سرفراز
نفس را در پای مالیدن چو خاک
شخص را چون روح پروردن به ناز
گر به پای جان توانی حج گذارد
هر سحر در کعبه بگذاری نماز
حرف حرص از صفحهٔ خاطر بشوی
تا نباشد حاجت خط جواز
ترک این‌ها کن نزاری قصه چیست
محو شو در دوست اینک مخ راز
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۵۴ - آخر ای دل چیست چندین رستخیز
آخر ای دل چیست چندین رستخیز
عشق و میدان و تو ای غافل گریز
از صراط عاشقان پرهیز کن
نیست آنجا جز گذر بر تیغ تیز
چارهٔ دیگر نداری جز همین
اشک در دامان و می در جام ریز
دست در نای صراحی زن به عشق
چون مؤذن بانگ بردارد که خیز
ای که در بستان جانم شاخ مهر
دست در هم داده چون بیخ فریز
هم چنان بوی محبت می‌دهد
چون شود در گِل عظامم ریزریز
بوی خون آید ز خاک مست من
ای عجب گر در نشورد خاک نیز
ای نزاری هم صبوری ممکن است
نه ز اصل اصفهان خیزد حجیز
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۵۵ - خون رز بر خاک می‌ریزی مریز
خون رز بر خاک می‌ریزی مریز
می‌کنی در خون خود با ما ستیز
یار باشی به گران‌جانی مکن
بیش ازین منشین سبک‌تر باش خیز
حاضرِ فرزندِ وقتِ خویش باش
گر نداری طاقت ای بابا گریز
بر بساط بزم مستان الست
چون نزاری پاک باز و خصل ریز
تو چه دانی چون کند از هم جدا
هالک و ناجی به روز رستخیز
تا ز خاک تیره چون خیزد ز حشر
استخوان پوده پوده ریز ریز
قارنِ میدانِ مردِ عشق باش
نه چو قارون بر سر هم نه جهیز
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۶۲ - آخر ای نامهربان فریادرس
آخر ای نامهربان فریادرس
بیش از پیشم مران فریادرس
در کنارم آی بر خونم کمر
چند بندی بر میان فریادرس
سوختم آبی بر آتش زن بیا
یک‌دم آخر یک زمان فریادرس
چون رکابم چند داری پای مال
بازکش یک‌دم عنان فریادرس
چند کوشم تا بپوشم راز دل
آشکارا شد نهان فریادرس
تا نباید خواست از دستور داد
از فراقم ده امان فریادرس
هرگزم فریاد اگر خواهی رسید
آمد اکنون وقت آن فریادرس
گر نزاری را بدین زاری نیی
پس که رایی در جهان فریادرس
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۷۱ - گر به جانان زنده ای جان گو مباش
گر به جانان زنده ای جان گو مباش
هجر باشد وصلِ جانان گو مباش
درد را هم درد درمان است و بس
دردِ ما را هیچ درمان گو مباش
ما ز منزل فارغیم اینک قدم
راهِ ما را هیچ پایان گو مباش
تا قیامت مستِ او خواهیم بود
عشقِ ما را هیچ نقصان گو مباش
مردِ ترتیب و تکلّف نیستیم
کارِ ما را هیچ سامان گو مباش
شمعِ ما را هیچ نوری گو مبخش
کفرِ ما را هیچ ایمان گو مباش
چون ز ما برخاست تکلیفِ قلم
حرفِ ما را هیچ برهان گو مباش
خلدِ درویشانِ صادق خلوت است
خلدِ ما را هیچ رضوان گو مباش
چون نزاری هست ما خود نیستیم
مٌهر اگر باشد سلیمان گو مباش
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۷۰۸ - ای لبت عقلم به غارت داده دوش
ای لبت عقلم به غارت داده دوش
وی دو چشم مستت از من برده هوش
تاختن کردی چو یاغی بر سرم
در چریک صبرم افکندی خروش
نا شکیبایی و بی صبری ببرد
از سر رازی که ما را بود دوش
عشق ما در گرد شهر افسانه شد
هرگز این دریا بننشیند ز جوش
جز مگر آنچ از تو می گویند و بس
کفر و دینم در نمی آید به گوش
مهربان یارا دریغا گر دمی
راه بر ما گیریی‌ امشب چو دوش
تا به کام دل دمادم کردمی
بر جمالت یک صراحی باده نوش
کاشکی باری جوانمردی کند
ترک ما گیرد رقیب زن فروش
زین کمندم روی استخلاص نیست
کز قدم رفتم درین گل تا به دوش
هم رجا واثق نزاری صبر کن
تا مراد دل بدست آری بکوش
زاریی می کن که شیر اندک دهد
مادر مشفق به فرزند خموش‌
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۷۱۸ - درد عشق است ای ملامت گر خموش
درد عشق است ای ملامت گر خموش
نیست این بحری که بنشیند ز جوش
چاشنی کن گر نداری ذوقِ می
طالب دردی درآ و دُرد نوش
روز و شب جانت به جان می پرورد
بیش از این جرمی ندارد می فروش
ای که می گویی نصیحت کار بند
هرگز او خود در نمی آید به گوش
منزلی باشد که هوش آنجا بود
گو کدام است این نشانم ده به هوش
با که برگویم که زان حضرت به من
هر زمان پیغام می آرد سروش
راست می گفتم وگرنه از کجاست
در جهان افتاده چندینی خروش
هم نمی گویم که مردم گفته اند
سرّ سلطان تا توانی بازپوش
عقل با من گفت کای کوته نظر
بیش از این در کسب بدنامی مکوش
عشق می گوید فضولی می کند
گو نمی دانی زبان ما خموش
گر نزاری را نمی دانی که چیست
داغ او دارد ببین اینک دروش
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۷۳۴ - دوستان آه از فراق آه از فراق
دوستان آه از فراق آه از فراق
الغیاث از اشتیاق از اشتیاق
دفع غم را جز می استعداد نیست
کم ترک می افتد آن هم اتفاق
وقت وقتی جرعه ای گر می چشم
زهر می گردد ز تلخی در مذاق
سیر کرد از زندگانی غربتم
چند گردم در خراسان و عراق
صبر من بگریخت از غوغای عشق
هم چنان کز حمله ی تنّین براق
آه اگر دولت اجابت می دهد
وقت رجعت بگذرم همچون براق
گر نبینم آفتاب روی دوست
ماه امیدم بماند در محاق
بلعجب کاری و مشکل حالتی
دیده در غرقاب و تن در احتراق
قصه کوته کن نزاری بازگوی
دوستان آه از فراق آه از فراق
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۷۵۹ - صخره ای بر راهِ ما بود از خیال
صخره ای بر راهِ ما بود از خیال
برگرفت آن صخره را از ره جمال
غمزه ای کردند از طرفِ نقاب
عقلِ ما زان غمزه حالی کرد حال
آه از آن شکل و شمایل آه آه
دل ببرد از ما بدان غنج و دلال
دل ز بی صبری چو ذرّه مضطرب
جان به نورالعین در عینِ وصال
عقل از آن زد دست در فتراکِ عشق
تا نصیبی یابد از دورِ کمال
هرگز این دورش نباشد بهره ای
گردِ سر گردد چو دورانِ محال
دل منه بر نسیۀ رای و قیاس
نقد بطلب تا بیابی ارزِ حال
راویان انصاف را چون کرده اند
هم چون کاه آن خر بطلان را در جوال
خلق را چون در ضلالت می برند
وآن نگون ساران نترسند از وبال
هی نزاری چیست این ، دیوانه ای
چشم می دار از دلیری گوش مال
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۷۶۴ - چند خواهم سوخت آه از دردِ دل
چند خواهم سوخت آه از دردِ دل
در عذابم سال و ماه از دردِ د ل
هر چه کردم قصد آه از دستِ دوست
بر نفس بگرفت راه از دردِ دل
حالتی دارم که نتوان گفت باز
گه ز سوزِ عشق و گاه از دردِ دل
سینه ای هم چون تنور از سوزِ عشق
رنگِ رویی هم چو کاه از دردِ دل
در وجودم می فتد برقِ فراق
هم چو آتش در گیاه از دردِ دل
گر فرو گریم همه اجزایِ خاک
خون شود بی اشتباه از دردِ دل
هم مگر صاحب نظر یا بد خبر
چون کند در من نگاه از دردِ دل
چون منی داند که من چونم ز هول
دردِ دل باشد گواه از دردِ دل
بر نزاری گر بنالد عیب نیست
قصّه بنویسم به شاه از دردِ دل
گویم ای دردِ مرا درمان ز تو
با تو آوردم پناه از دردِ دل
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۷۷۰ - با تو پیوندست ما را از ازل
با تو پیوندست ما را از ازل
کی شود پیوندِ روحانی بدل
آدمیّت عاشقی ورزیدن است
هر چه می بینی دگر بل هم اضل
دابة الارض افتد و طیّ السما
در مکانِ عاشقان ناید خلل
از بخارِ پرتوِ خورشیدِ عشق
عقل را در دیده می افتد سبل
زان نمی میرند هرگز عاشقان
کزمصافِ عشق بگریزد اجل
عاشقان خود کشتگانِ مطلق اند
لاجرم حیّ اند و باقی لم یزل
ما سوی پوشانِ عشقِ مفردند
فارغ اند از زینت حور و حلل
خودپرست و دعویِ لاغیرله
هم مگر با نقدِ خود سازد جُعَل
چون ندارد طاقتِ خورشید بوم
میخورد حنظل که احسنت ای عسل
خام را ذوقی نباشد لاجرم
می شود لازم گریزش زین قبل
دور دورافتد درین ره مردِ کار
ز امتحان بیرون کم آید بی علل
جان سِپاری را بباید گر بزی
نازنینان را نباشد این محل
جوهرِ یاقوت دارد تاب و بس
در همه سنگی کند آتش عمل
تا کی از زلّت نزاری هوش دار
نیستی معذور مِن بعد از زلل
دعویِ سر پنجه با زور اوران
لاجرم بنشین خجل سر در بغل
هم تویی تو حجابِ راهِ توست
خودپرستی کم تر از لات و هبل
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۷۸۰ - از تُتُق آمد برون خاتونِ گل
از تُتُق آمد برون خاتونِ گل
حلقه باید کرد پیرامونِ گل
لیلیِ باغ از نقاب آمد برون
صبح دَم بَرنَجد شد مجنونِ گل
ابرِ تر دامن به عمدا می کند
گریه ها بر خندۀ موزونِ گل
باد برهم می زند از نازکی
هر سحرگه اطلس و اکسونِ گل
حبّذا مشّاطه ی قوسِ قزح
تا بدانی عکسِ بوقلمونِ گل
با دلِ من مانَد و با رویِ دوست
اندرونِ لاله و بیرونِ گل
وِردِ بلبل در فراقِ وَرد چیست
ای دریغا حسنِ روزافزونِ گل
می به شادی نوش کن ای نیک بخت
بر مبارک طلعتِ میمونِ گل
ظلم باشد آبِ رز بر من حرام
بس گلابی بی وبال از خونِ گل
شد نزاری فتنه ی مُل هم چنانک
بلبل شوریده سر مفتونِ گل
زهره گو بنواز عود و بازگوی
این نشیطِ نغز بر قانونِ گل
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۷۹۱ - ماهِ نو بنمود رخ سار از غمام
ماهِ نو بنمود رخ سار از غمام
ساقیا عید آمد آخر شد صیام
تشنگان را آب ده آبی کزو
بر سر آید شعلۀ آتش زجام
عکس می یاقوتِ رمّانی کند
گرفتند بر صفحۀ سنگِ رخام
آبِ آتش گونه گر بر کف نهند
باز نوشد مفتیِ صاحب کلام
بس که انگشتِ پشیمانی گزد
کآبِ حیوان را چرا گفتم حرام
از فقیه این جا سؤالی می کنم
گر غلامی پخته باشد خواجه خام
بایدش گفتن ضرورت در جواب
خواجه ناقص باشد و کامل غلام
پس اگر لالایِ او می می خورد
واونه، نزدیکِ خرد کامل کدام
مالِ ایتام از چه شد بر وی حلال
بر غلام از چه حرام آمد مُدام
بر نزاری گو ملامت می کنید
من غلام آن غلامم والسلام
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۷۹۳ - در خیال آبادِ خود بنشسته ام
در خیال آبادِ خود بنشسته ام
در به رویِ نیک و بد بر بسته ام
گو مدارِ چرخ هر چون خواه باد
من چو نقطه ثابت و آهسته ام
فارغم از نام و ننگ و صلح و جنگ
هیچ دیگر نیست از خود رسته ام
یافتم از چاهِ ظلمانی خلاص
زان که در حبل المتین پیوسته ام
می نهم مرهم بسی مجروح را
گرچه هم از خویشتن دل خسته ام
می کشد عشق از کنارم در میان
گرچه از دستِ ملامت جسته ام
با نزاری گرچه تنها خوش ترست
در خیال آبادِ خود بنشسته ام
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۱۰ - دوش بس خوش روزگاری داشتم
دوش بس خوش روزگاری داشتم
تا سحر در بر نگاری داشتم
تا برآمد الصلات از پشتِ بام
دست در بوس و کناری داشتم
بر جمالش از لبِ می گونِ او
می شکستم گر خماری داشتم
خوش بود تنگِ شکر در بر شگرف
راستی فربه شکاری داشتم
بوسه ها کردم غنیمت بی شمار
گرچه یک یک را شماری داشتم
بوده ام بر خرمنِ گل خفته لیک
از نگهبانانش خاری داشتم
چون گرفتم در کنارش از میان
رفت بیرون گر غباری داشتم
هم شبی خوش روز کردم عاقبت
از پیِ آنک انتظاری داشتم
با نزاری گفت فردا بازگوی
دوش بس خوش روزگاری داشتم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۴۹ - یاد باد آن شب که در بیت الحرم
یاد باد آن شب که در بیت الحرم
خلوتی کردیم با یاران به هم
باده می خوردیم و طبلک می زدیم
ز اوّل شب تا به وقت صبح دم
دولتی بگذشت بر ما کان چنان
دولتی نگذشت بر پرویز و جم
کردم این معنی سوال از عقل دوش
با دلی پر نفرت و طبعی دژم
گفتم آن بیداری ای بد گفت لا
گفتمش خوابی بد آن گفتا نعم
گفتم آیا باز بینم خویش را
در میان آن همه حور و صنم
گفت اگر بینی نبینی جز به خواب
ماجرا کوته کن ای کوته قدم
قصه یی دارم که گر وصفش کنم
از بیانش در خروش آید قلم
گر شبی دیگر به روز آرد چنان
با وجود آرد نزاری از عدم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۵۵ - جان و دل بنهاده ام تا می خورم
جان و دل بنهاده ام تا می خورم
دین و دل بفروختم تا می خرم
شب به روز آخر کی آرم بی شراب
بی می آخرروز با شب چون برم
بی می اَم دم بر نمی آید ز حلق
بل فرو می ریزد از هر پیکرم
می توانم دید با می سرَ غیب
گر به چشم استحالت بنگرم
می شود بیضا کفم از نور می
هر چه یاد از لن ترانی آورم
با خلیلم خوش تر آید از حریر
گر بود بر فرش آتش بسترم
از حبیبم باز می دارد رقیب
گاه و بی گه تا به کویش نگذرم
هر زمان الحمدلله العزیز
روی در روی خیالش خوش ترم
دوست خود می آید و او بی خبر
بل که من هم، وین که دارد باورم
آن که دارد در همه اکوان ظهور
طرفه باشد گر درآید از درم
از ملامت گوی بستاند به حق
داد من روز قیامت داورم
معترض عیب نزاری گو مکن
من چنین بیهوده غم تا کی خورم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۷۰ - مریم دوشیزه عیسی در شکم
مریم دوشیزه عیسی در شکم
چیست میدانی عنب خیر النعم
خوشه ای بکرست و زو هر دانه ای
مطلقا دارد مسیحی در شکم
می پرست ار نیست در میخانه خم
در تعبّد از چه دارد پشت خم
با گرانی بسته خدمت را میان
ایستاده روز و شب بر یک قدم
تا مگر از معجزِ انفاس او
در وجود آید وجودی از عدم
حرمت اهل دل از تحریم اوست
هر کسی را کی دهد ره در حرم
آب روی اهل دل آتش کند
از فروغ برق جان پرور به دم
در مزاج اوست حدّ اعتدال
در غلو غبن است و در در تقصیر هم
عادل و ظالم خلاف یک دگر
کی بود جمعیت ضدّان به هم
اعتدال منصفِ او را چه جرم
گر کند بر خویشتن ظالم ستم
رایحات راح اگرچه در خواص
راحت روح است نبود بی الم
پاسخی باشد موافق تر ز نوش
با بخیلان است قاتل تر ز سم
در جهان باقی نمانده ست از کرام
کو کریمی ضامن یک من کرم
از ندیمی همچو می وز صحبتش
کی بود هرگز نزاری را ندم
خنبِ من دریا و کشتی جام می
گرچه در کشتی نگنجیده ست یم
فاش کردم مسکرات الوجد خویش
تا به کی دارندم آخر متهم
والهم ، آشفته ام ، شوریده ام
عاشقم ، مستم به عالم در عَلَم