تعداد ۸۸۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۷۲۵ - موج جنون می‌زند، اشک پریشان ‌کیست
موج جنون می‌زند، اشک پریشان ‌کیست
ناله به دل می‌خلد بسمل مژگان ‌کیست
پای روان وداع‌، راه به ‌کوی ‌که برد
دست به دل بسته‌ام‌، محرم دامان ‌کیست
یاد خرام توام‌، می‌برد از خویشتن
قامت برجسته‌ات‌، مصرع دیوان کیست
دیده‌گر از جلوه‌ات میکدهٔ نار نیست
اشک چکیدن خرام لغزش مستان‌ کیست
سرمه ز خاکم برد چشم غزالان ناز
بخت سیه بر سرم سایهٔ مژگان ‌کیست
لخت دلی در نظر این همه چاک جگر
حیرتم آیینه‌گر شانه‌ گریبان‌ کیست
قطرهٔ ما چون حباب‌، سینهٔ دریا شکافت
همت پرواز ما خندهٔ توفان کیست
گرنه تپشهای دل فال جنون می‌زند
شعله نقاب اینقدر نالهٔ عریان کیست
رشتهٔ امواج را، عقده نگردد حباب
آبله در راه شوق مانع جولان‌ کیست
غیر محبت دگر دین چه و آیین ‌کدام
امت پروانه باش سوختن ایمان کیست
بیدل ازین مایده دست هوس شسته‌ایم
پهلوی دل خورده را آرزوی نان کیست
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۷۲۶ - وحشی صحرای حسن نرگس فتان ‌کیست
وحشی صحرای حسن نرگس فتان ‌کیست
موجهٔ دریای ناز ابروی جانان‌کیست
سایه‌ زلف ‌که شد سرمه‌کش چشم شام
خنده فیض سحر چاک گریبان کیست
حسن بتان اینقدر نیست فریب نظر
گر نه تویی جلوه‌گر آینه حیران‌ کیست
صدگل عیشم به دل خنده زد از شوق زخم
تکمه‌ جیب امید غنچهٔ پپکان‌ کیست
آتش دل شد بلند از کف خاکسترم
باد مسیحای شوق جنبش دامان کیست؟
رنگ بهار خیال می‌چکد از دیده‌ام
این‌گل حیرت نگاه شبنم بستان‌ کیست
ناز به خون می تپد در صف مژگان یار
بر در این میکده حلقهٔ مستان کیست
سبحه‌ دل را نشد رشته‌ جمعیتی
درتک و پوی خیال ریگ بیابان کیست
دل ز پی‌اش رفت و من می‌روم از خویشتن
عیب جنونم مکن ناله به فرمان‌کیست
از مژه تا دامنم مشق ز خود رفتنیست
اشک جنون ‌تاز من طفل دبستان‌ کیست
بیدل اگر لعل او نیست تبسم‌فروش
شبنم‌ گلهای زخم‌ گرد نمکدان‌ کیست
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۷۳۲ - چارهٔ دردسر دیر محبت جلی‌ست
چارهٔ دردسر دیر محبت جلی‌ست
شمع صفت عمرهاست قشقهٔ ما صندلی‌ست
رابط اجزای وهم یک مژه بربستن است
تا به دوچشم است‌کار علم و عیان احولی‌ست
آینهٔ راز دل آن همه روشن نشد
چاک‌گریبان همین یک دو الف صیقلی‌ست
به‌که ؛ لب نگذرد زمزمهٔ احتیاج
خون قناعت مریز ناله رگ ممتلی‌ست
نام تکلف مباد ننگ تک و‌تاز مرد
ششجهتت خواب پاست‌کفش اگر مخملی‌ست
کلفت فردا همان دی شمر آزاد باش
آنچه به تفصیل آن منتظری مجملی‌ست
مطرب دل‌گر زند زخمه به قانون شوق
صور به صد شور حشر زمزمهٔ یللی‌ست
لمعهٔ مهر ازل تا نفرازد علم
ای به دلایل مثل نور شبت مشعلی‌ست
بر خط تحریرعشق شورحواشی مبند
متن رموز ادب از لب ما جدولی‌ست
بیدل از اسرارعشق‌گوش ولب آگاه نیست
فهم‌کن ودم مزن حرف نبی یا ولی‌ست
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۷۳۷ - وضع خطوط جبین از قلم مبهمیست
وضع خطوط جبین از قلم مبهمیست
شبهه چه خواند کسی د رورق ما نمیست
درکلف ‌آباد وهم درد محبت کراست
مقتضی دود و گرد گریهٔ بی‌ماتمیست
بی‌عرق شرم نیست از من و ما دم زدن
درنفس ما چو صبح آینهٔ شبنمیست
الفت دل رهزن است ورنه درین دشت و در
پای طلب زآبله برپل آب‌کمیست
محرم خود نیستی ورنه به رنگ هلال
سر به فلک سودنت سوی ‌گریبان خمیست
زخم دلت‌ گندمی ‌ست در غم سودای نان
پشت و شکم گر به هم سوده شود مرهمیست
معنی مغشوش حرص تا شود آیینه‌ات
درکف دست فسوس نیز خط توامیست
هرچه دمید از نفس رفت به باد هوس
رشتهٔ دیگر مبند نغمهٔ سازت رمیست
طالب ویرانه‌ها غیر جنونت‌که‌کرد
آنچه تو خواندی بهشت خانهٔ بی‌آدمیست
نیست حضور دلت جز به حساب ادب
از نفس آگاه باش شیشه‌گریها دمیست
نشئهٔ عشق و هوس باز درتن جاکجاست
گر همه خمیازه است ساغر عیش جمیست
شعلهٔ درد غرور تاخته در هر دماغ
خلق سراپا چو شمع یک علم و پرچمیست
جست دل از پیر عقل باعث اخفای راز
گفت در این انجمن دیدهٔ نامحرمیست
شیخ و برهمن همان مست خیال خودند
آگهی اینجا کراست بیدل ما عالمیست
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۷۸۴ - مبتذل صبح و شام تازگی‌ آرنده نیست
مبتذل صبح و شام تازگی‌ آرنده نیست
مسخرهٔ روزگار آنقدرش خنده نیست
آینه در پیش‌ گیر محرم تحقیق باش
غیر ز خود رفتنت پیش توآینده نیست
وشت طور زمان لمعهٔ برق است وبس
علت‌ کوری‌ست‌ گر چشم تو ترسنده نیست
صافدلان فارغند شکوه ارهام چند
گر دلت از خود پر است آینه شرمنده نیست
درکف اخلاق تست رشتهٔ تسخیر خلق
غافل از احسان مباش هیچ کست بنده نیست
مصدر ایذای خلق در همه جا ناسزاست
گر همه در پرپاست !بله زببنده نیست
هیچکس از گل نچید رایحهٔ انفعال
خبث چه بو می‌دهد گر دهنت ‌گنده نیست
طبع حرون خم نزد جزبه در احتیاج
بی‌طلب‌کاه و جوگاو سرافکنده نیست
تخت سلیمان جاه پایهٔ قدرش هواست
دود دماغ حباب آن همه پاینده نیست
فقر به هرجاکشد دامن اقبال ناز
چرخ به صد طلسش پینهٔ یک زنده نیست
ای همه وهم و گمان در الم رفتگان
رشه‌کن و جامه در، یشم‌کسی‌کنده نیست
خواه دلت چاک زن خواه به سرخاک ریز
دهر ز وضع غرور بهر تو گردنده نیست
به ‌که دل منفعل از خودت آگه ‌کند
ور نه به پیشت ‌کسی آینه‌ دارنده نیست
بیدل از این چارسو عشوه ی دیگر مخر
غیر فنا هیچ جنس نزد حق ارزنده نیست
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۰ - د‌ر مدح شجاع ‌السلطنه حسنعلی میرزا
زد به دلم ای نسیم آتش هجران یار
سوختم از تشنگی جرعهٔ آبی بیار
آب نه یعنی شراب ماه نه بل آفتاب
تا که بیفتم خراب تا که بمانم ز کار
قوت دل قوت جان مایهٔ روح روان
محنت از آن در نهان عشرت از آن آشکار
ساقی و جام و شراب هرسه به نور آفتاب
عکس رخ آن به جام‌ کرده عدد را چهار
بادهٔ یاقوت فام در دل الماس جام
هست چو تابنده مهر بر فلک زرنگار
جام بود ماهتاب باده بود آفتاب
ویژه‌که در جوف ماه مهر نماید مدار
ناظر آیینه را عکس یکی بیش نیست
وانکه در آن بنگرد عکس پذیرد هزار
در دل ساغر شراب هست چو آتش در آب
طرفه‌که هست آب خشک وآب روانست نار
هرکه به قدر قبول خاصیتی یافته
زان شده‌ هشیار مست مست از آن هشیار
پشه از آن پیل فرّ روبه از آن شیر نر
گشته به هر رهگذر فتنه از آن درگذار
جاهل از آن در ستیز عاقل از آن صلح‌خیز
انده از آن در گریز شادی از آن برقرار
سرخ‌جبین زاهدیست حله‌نشین زان سبب
تا که چهل نگذرد هیچ نیاید به کار
دیدهٔ دل را ضیا چهرهٔ جان را صفا
مایهٔ هوش و ذکا پایهٔ عزّ و وقار
خلق چو قوم‌ کلیم مانده به تپه ظلام
او شده بر جانشان مائدهٔ خوشگوار
آتش موسی است هان‌کرده به فرعون غم
روز سپید از اثر تیره‌تر از شام تار
یا گهر عیسویست‌ کز دم جان‌بخش خویش
زنده ‌کند مرده را خاصه به فصل بهار
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۱ - مطلع ثانی
مژده که شد در چمن رایت گل آشکار
مژده ‌که سر زد سمن از دمن و مرغزار
وجد کنان شاخ‌ گل از اثر باد صبح
رقص ‌کنان سرو ناز بر طرف جویبار
لاله به‌ کف جام می‌ گشته مهیای عشق
گر چه ز نقصان عمر هست به دل داغدار
گوش فراداده ‌گل تا به چمن بشنود
از دهن عندلیب شرح غم بی‌شمار
زان به زبان فصیح ‌کرده روایات شوق
قصه ز هجران‌ گل شکوه ز بیداد خار
وقت سحر گشت باز دیدهٔ نرگس ز خواب
تاکه صبوحی زند از پی دفع خمار
غنچه‌ گشاید دهن تا که ز پستان ابر
از قطرات مطر شیر خورد طفل‌وار
باد به رخسار باغ غالیه‌سایی ‌کند
زلف سمن را دهد نفحهٔ مشک تتار
چهر ریاحین رود در عرق از آفتاب
مِروَحه زانرو دهد باد به دست چنار
لاله به سان صدف ابر در او چون گهر
شاخ شود بارور باد شود مشک‌بار
سوسن از آن رو شدست شهره به آزادگی
کز دل و جان می‌کند مدح شه ‌کامگار
شاه بهادر لقب میر سکندر نسب
داور دارا حسب هرمز کسری شعار
بهمن جم احتشام ‌کاوست حسن شه به نام
مهر سپهرش غلام عقد نجومش نثار
آنکه به ایوان بزم آمده جمشید عزم
وانکه به میدان رزم هست چو سام سوار
شعلهٔ تیغش در آب ‌گر فکند عکس خویش
زآب چو آتش جهد جای ترشح شرار
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۲ - مطلع ثالث
ای‌گهر اندرگهر تاجور و شهریار
داور هوشنگ هوش خسرو جم اقتدار
خط‌ کمال تو بود آنکه به یک انحراف
هیات نه چرخ ساخت دایره‌بان آشکار
قطب‌فلک رای تست طرفه‌که برعکس قطب
رای تو درگردش است بر فلک روزگار
در عظمت ‌کاخ تست ثانی ‌گردون ولی
این متزلزل بود وان به مکان استوار
حکم ترا در شکوه نسبت ندهم به‌کوه
زانکه فتد زلزله زابخره برکوهسار
رای ترا در ظهور آینه‌گفتن خطاست
کش به یکی آه سرد چهره شود پُر غبار
دست سخای ترا ابر نخوانم از آنک
دست تو گوهرفشان ابر بود قطره بار
طبع عطای ترا بحر نگویم از آنک
این صدف آرد پدید وان‌گهر شاهوار
گر به نهم آسمان حکم تو لنگر شود
مدت سالی شود ساعت لیل و نهار
ور به چهارم سپهر عزم تو آرد شتاب
چرخ شب و روز را صفر نماید به‌کار
هر که به یک سو نهد با تو طریق بهی
باد دلش پر ز خون چون طبقات انار
نطفهٔ بدخواه تو نامده اندر رحم
از فزع تیغ تو خون شود اندر زهار
ملک زمین آن تست ‌کوش‌ که از تیغ تو
زیر نگین آوری مملکت نه حصار
صاعقه با خس نکرد برق به خاشاک نی
آنچه‌ کند با عدو تیغ تو در کارزار
همچو تهمتن تراس نصرت سیمرغ بخت
زال فلک را برآر دیده چو اسفندیار
پادشها چون حبیب وصف تو نادر نمود
به‌ که‌ کند بر دعا وصف ترا اقتصار
گرچه مدیح ترا طول سخن درخورست
لیک نکوتر بود در همه‌جا اختصار
تا که به گیتی بود خاک زمین را سکون
تاکه به عالم بود دور فلک را مدار
باد ز عزمت زمین همچو فلک با شتاب
باد ز حزمت فلک همچو زمین پایدار
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹۹ - و من نوادر طبعه
دوش چو سلطان چرخ ‌گشت به مغرب مکین
جانب مسجد شدم از پی اکمال دین
گفتم اول نماز آنگه افطار از آنک
سنت احمد چنان مذهب جعفر چنین
دیدم در پیش صف پاک‌گهر زاهدی
چون قمرش تافته نور هدی از جبین
سبحهٔ صد دانه‌اش منطقهٔ آسمان
خرقهٔ صد پاره‌ای مقنعهٔ حور عین
رشتهٔ تحت‌الحنک از بر عمامه‌اش
حلقه‌زنان چون افق از بر چرخ برین
راستی اندر ورع بود اویس قرن
بلکه اویس قرن نیز نبودش قرین
او شده تکبیرگو از پی عقد نماز
من شده تقلید جو از سر صدق و یقین
از پی تکمیل فرض بسمله را داد عرض
مرغ صفت زد صفیر از پی اشباع سین
برسمت قاریان پنج محل وقف‌ کرد
از زبر بسمله تا به سر نستعین
نیز از آنجا گذشت تا به علیهم رسید
یک دو سه ساعت کید مدّ والاالضالّین
مدهٔ لینی دراز چون امل اهل آز
مخرج ضادی غلیظ چون دل ارباب‌کین
موعد تریاک شد جبب سکون چاک شد
نفس به یکسو نهاد حرمت دین مبین
گفت‌که از ش دوپاس صرف یک‌الحمد شد
پاس دگر مانده است پاس نگهدار هین
بودم دل دل‌کنان‌کز صف پبشین چسان
رختم واپس‌ کشد واهمهٔ پیش بین
ناگه پیری نزار پیرتر از روزگار
آمد و شد مرمرا جای‌گزین بر یمین
ماسکه رفته زکارگشته هردم آشکار
از ورمش جان فکار از هرمش دل غمین
سرفه‌کنان دمبدم ضرطه زنان پی ز پی
سرفه‌به‌اخلاط جفت‌ضرطه‌به‌غایط عجین
سرفهٔ بالا خشن ضرطهٔ سفلی عفن
جان به تنفر از آن دل به تحیر ازین
سرفه چو آوای کوس ضرطه چو بانگ خروس
سرفه که دید آنچنان ضرطه که دید اینچنین
پیش چنان سرفه‌یی رعد شده شرمسار
نزد چنین ضرطه‌یی کوس شده شرمگین
گاه چو اهل نغم ‌کرده پی زیر و بم
نغمهٔ آن را بلند نالهٔ این را حزین
از پی تلبیس خلق بر کتف افکنده دلق
بلغم بینی و حلق پاک‌کنان ز آستین
هیکل باریک او تا به قدم جمله‌ کج
جبههٔ تاریک او تا به زنخ جمله چین
من ز تحیّر شده خنده‌زنان زیر لب
لیک لب از روزه‌ام تشنهٔ ماء معین
چون ‌گه ذکر قنوت هر تنی از اهل‌ صف
بهر دعایی شدندگرم حنین و انین
من شده از کردگار مرگ ورا خواستار
پیر ز پروردگار ملتمس حور عین
ناوک نفرین من شد ز قضا کارگر
راست چو تیر از کمان خاست اجل از کمین
ناگه مانند قیر گشت سیه رنگ پیر
وز ره حلقوم پس زد نفس واپسین
پیر بدان ضرطه مرد رخت ازین ورطه برد
من شدم از وی خلاص او ز تکالیف دین
تاکی قاآنیا بذله سرایی که نیست
بذلهٔ ناسودمند نزد خرد دلنشین
باش‌‌که وقت مشیب صید غزالان شوی
ای‌که زنی در شباب پنجه به شیر عرین
روز جوانی مزن طعنه به پیران‌که نیست
در بر پیر خرد رای جوانان رزین
گر به جوانی‌کنی خنده به پیران‌کند
درگه پیری ترا طعن جوانان غمین
مرگ بود در قفا شاخ‌زنان چون ‌گوزن
ابلهی‌است ار بدو جنگ کنی با سرین
هرکه به مردان راه نیش زند همچو نحل
زهر هلاهل شود در دهنش انگبین
ما ز پی مردنیم زاده ز مادر ولی
ناله ز مردن‌کند درگه زادن جنین
گر تو به‌حصن حصین جاکنی از بیم مرگ
مرگ کند همچو سیل‌ رخنه‌ به‌ حصن حصین
تا به قیامت شوی لاله صفت سرخ‌رو
داغ شهادت بنه لاله صفت بر جبین
گیرم‌ کز فرّ و جاه سنجر و طغرل شوی
رایت سنجر چه شد و افسر طغرل تکین
پند مرا گوش کن همچو گهر تا شود
همچو صدف ‌گوش تو مخزن درّ ثمین
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۱۱۵ - وای که مستانه یار، جعد پریشان شکست
وای که مستانه یار، جعد پریشان شکست
ساغر لب ریز کفر بر سر ایمان شکست
چون گل رخسار او، زآتش می برفروخت
شمع شبستان گداخت، رنگ گلستان شکست
چون به ازل حسن دوست، خون ملاحت کشید
در دهن زخم ما، عشق نمکدان شکست
بس که به عالم نماند، عافیت از عشق تو
همت آزادگان، قدر شهیدان شکست
چاشنی داغ دل، روزی هر کام نیست
ور نه لب نان عشق، گبر و مسلمان شکست
همت عرفی به بزم، خوان محبت کشید
ذوق نعیم بهشت، در ته دندان شکست
رضی‌الدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۳۷ - شب دوشم جمالی در نظر بود
شب دوشم جمالی در نظر بود
کزو هر ذره خورشید دگر بود
تأمل در رخش چندانکه کردم
ملاحت از ملاحت، بیشتر بود
سحر آشفته دیدم شام زلفش
عجب شامی؟ که بر روی سحر بود
مگر دوشینه شب بر بام بودی
که بحر و بر پر از شمس و قمر بود
نشستم تا کمر در خون دیده
ز موئی که پریشان تا کمر بود
ندیدم مادری خورشید زاید
تو را مادر مگر خورشید گر بود
چنان اندیشهٔ حسنش کند کس
که از اندیشه بسیاری به در بود
تهی میخانه کرد و در خمار است
رضی کز بوی می زیر و زبر بود
رضی‌الدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۳۸ - شورش دوشین ما از می و ساغر نبود
شورش دوشین ما از می و ساغر نبود
هیچ هوائی به جز وصل تو در سر نبود
داروی بیهوشیم مایه بی‌جوشیم
ساقی دیگر نداد، مطرب دیگر نبود
نیک و بد کائنات بر محک دل زدیم
هیچ غمی با غم دوست برابر نبود
بوی تو دیوانه‌ام ساخت مگر هیچکس
موی معطر نداشت، طره معنبر نبود
خوب بسی بود لیک هیچکسی همچو تو
جام مجسم نداشت روح مصور نبود
داشت امیدی رضی کز تو بسی برخورد
لیک میسر نگشت آنچه مقدر نبود
رضی‌الدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۴۲ - چند ز دوران چرخ چند ز هجران یار
چند ز دوران چرخ چند ز هجران یار
سینه شود شعله خیز، دیده شود اشکبار
آنچه کشیدم ازو من به یکی جرعه می
میکده‌ها بایدم از پی دفع خمار
من همه صحرای عشق، او همه دریای حسن
من همه شور و جنون، او همه باد بهار
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۲۹۴ - از پی صید دگر، تا بجهاندی سمند
از پی صید دگر، تا بجهاندی سمند
ذوق رهایی نیافت، آهوی سر درکمند
در ره عشق ای بلا، مهلت گامی بس است
جان سلامت روی، باد فدای گزند
رو که ستم می کند، بر من آرام دوست
دل که فراغش مباد، سینه که بر ما درند
مانده طبیب اجل، عاجز و حیرت زده
همنفس ساده لوح، گو که بسوزد سپند
دوش که طاعتکده، مجمع بیگانه بود
رخصت جامی نداد، محتسب بالوند
تا دلم از جام قرب، یافته کیفیتی
ننگ خمار منست، نشأء عشق بلند
تا به حریم وصال، هم نفس عرفی است
خون لبم می چکد، عاقبت از زهرخند
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۰ - لمعهٔ مهرش دمی کاینه تابان کند
لمعهٔ مهرش دمی کاینه تابان کند
شرم به چشم جهات سایهٔ مژگان‌ کند
گر به تغافل دهد جلوه عنان نگاه
خانهٔ صد آینه یک مژه وبران‌کند
حسن عرقناک او محرمی دل نخواست
آتش غیرت کجاست کاین ورق افشان کند
هرزه‌دو مطلبم‌کاش چو موج‌گهر
آبله‌ام‌ یک نفس محرم دامان کند
فو‌ت زمان حضور آینهٔ دل شکست
یأس کنون جای مو ناله پریشان‌کند
در بن دندان شوق حسرت‌کنج لبی‌ست
گر بگزم پشت دست بوسه چراغان‌کند
در برم از نیستی جامهٔ پوشیده‌ای‌ست
تاکی از این‌کسوتم رنگ تو عریان‌کند
شبهه نچیند بساط در ره تسلیم عشق
آب ز عکس غریق آینه پنهان‌کند
با همه واماندگی شوق‌ گر آید بجوش
آبلهٔ پا چو شمع بر مژه توفان ‌کند
گر سر مجنون او گردشی آرد به عرض
دشت و در از گردباد رو به گریبان ‌کند
عالم تصویر وهم صید فریبم نکرد
کافر آن غمزه را بت چه مسلمان‌ کند
بیدل ز آن نرگسم جرات بیداد کو
سرمه ز خاکم مگر بالد و افغان ‌کند
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۴۴۸ - کارجهان خواه عجز، خواه سری می‌کند
کارجهان خواه عجز، خواه سری می‌کند
آگهی اینجا کجاست بیخبری می‌کند
مقصد عزم نفس هیچ نمودار نیست
یک تپش پا به ‌گل نامه‌بری می‌کند
کیست کزین خاکدان گرد بلندی نکرد
آبله هم زیر پا عزم سری می‌کند
بسکه تنک‌فرصت است عشرت این انجمن
تا به چراغی رسیم شب سحری می‌کند
ضبط عنان سرشک ازکف ما برده‌اند
شوق پری جلوه‌ای شیشه‌گری می‌کند
انجمن میکشان خامشی آهنگ نیست
شیشهٔ ما سنگ را کبک دری می‌کند
سفله ز کسب‌ کمال قدر مربی شکست
قطره چو گوهر شود بد گهری می‌کند
در همه حال آدمی شخص ملک سیرت است
لیک به جاه اندکی ناز خری می‌کند
حرص گوارا گرفت تلخی ادبار منع
پیش طمع دور باش نیشکری می‌کند
جوهر فرهاد نیست ورنه در این ‌کوهسار
صورت هر سنگ و گل‌، مو کمری می‌کند
زنگ و صفای دل است غفلت و آگاهی‌ام
آینه در هر صفت پرده‌دری می‌کند
بیدل از افشای راز منفعلم‌ کرد عشق
پیش که نالد ادب ‌گریه‌تری می‌کند
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۵۲۰ - تا مه نوبر فلک بال‌گشا می‌رود
تا مه نوبر فلک بال‌گشا می‌رود
در نظرم رخش عمر نعل‌ نما می‌ رود
خواه نفس فرض‌کن خواه غبار هوس
نی سحراست ونه شام سیل فنا می‌رود
قطع نفس تا بجاست خاک همین منزلیم
شمع رهش زیر پاست سعی کجا می‌رود
نشو و نماگفتگوست در چمن احتیاج
رو به فلک یکقلم دست دعا می‌رود
قافلهٔ عجز و باز حکم به هر سو بتاز
عالم واماندگی‌ست آبله‌ها می‌رود
سجده نمی‌خواهدت زحمت جهد قدم
چون سرت افتاد پیش نوبت پا می‌رود
زبن همه باغ و بهاردست بهم سوده‌گیر
فرصت رنگ حنا از کف ما می‌رود
در چمن اعتبارگر همه سیر دل است
چشم نخواهی‌ گشود عرض حیا می‌رود
هرزه‌خرام است و هم بیهده‌تازست فکر
هیچ‌کس آگاه نیست آمده یا می‌رود
موسم ییری رسید آنهمه بر خود مبال
روزبه فصل شتا غنچه قبا می‌رود
هیأت شمعند خلق ساز اقامت کراست
پا اگر فشرد‌ه‌اند سر به هوا می‌رود
تا به‌کجا بایدم ماتم خود داشتن
با نفسم عمرهاست آب بقا می‌رود
مقصد و مختار شوق کعبه و بتخانه نیست
بی‌سبب و بی‌طلب دل همه جا می‌رود
اینک به خود چیده‌ایم فرصت ناز و نیاز
دلبر ما یک دوگام پا به حنا می‌رود
هرچه‌گذشت از نظر نیست برون از خیال
بیدل ازین دامگاه رفته ‌کجا می‌رود
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۵۲۳ - شبنم صبح از چمن آبله دل می‌رود
شبنم صبح از چمن آبله دل می‌رود
عیش عرق می‌کند خنده خجل می‌رود
مخمصهٔ زندگی فرصت ماکرد تنگ
عیش والم هیچ نیست عمر مخل می‌رود
زبن همه نشو و نما منفعل است اصل ما
درخور شاخ بلند ربشه به‌گل می‌رود
تک به هوا می زند خلق زحرص بگیر
گرجه به دوش نفس‌*‌رد بهل می‌رود
هرچه دمد زین بهار نشئهٔ آفت شمار
در رگ گل آب نیست خون بحل می‌رود
رنج و الم هم نداد داد ثباتی‌که نیست
زین مرض‌آباد یأس دق شد و سل می‌رود
فرصت‌کار نفس مغتنم غفلت است
آمده در یاد نیست رفته ز دل می‌رود
بیدل ازین رنگ وبو غنچهٔ دل جمع نیست
قافلهٔ اتفاق ربط گسل می‌رود
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۵۲۴ - دل ز پی‌اش عمرهاست سجده‌ کمین می‌رود
دل ز پی‌اش عمرهاست سجده‌ کمین می‌رود
سایه به ره خفته است لیک چنین می‌رود
قافله بانگ جرس دارد و گرد فسوس
پیش تو آن رفته است بعد تو این می رود
با تک و تاز نفس عزم عنان تاب نیست
امدن اینجا کجاست عمر همین می‌رود
نقب به ‌کهسار برد نالهٔ شهرت‌ کمین
نام شهان زین هوس زیر نگین می‌رود
خواجه جه دارد ز جاه جز دو سه دم‌ کر و فر
پشه چو بالش نماند ناز طنین می‌رود
شیخ ‌گر این سودن است دست تو بر حال ما
آبلهٔ سبحه‌ات ازکف دین می‌رود
تازه بکن چون سحر زخم دل ای بیخبر
گرد خرام نفس پر نمکین می‌رود
خاک عدم مرجع خجلت بی ‌مایگی‌ست
کوشش آب تنک زیر زمین می‌رود
گر همه سر بر هواست نقش قدم مدعاست
قاصد ما همچو شمع آینه‌بین می‌رود
فرصت این دشت و در نیست اقامت اثر
حال مقیمان مپرس خانه چو زین می‌رود
بیدل اگر این بود ناز هوس چیدنت
دامت آخر چو صبح درپی چین می‌رود
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۵۴۷ - اشک ز بیداد عشق پرده‌گشا می‌شود
اشک ز بیداد عشق پرده‌گشا می‌شود
فهم معماکنید آبله وا می‌شود
ذوق طلب عالمی‌ست وقف حضور دوام
پر به اجابت مکوش ختم دعا می‌شود
گاه وداع بقا تار نفس از امل
چون به‌گسستن رسید آه رسا می‌شود
جوهر اهل صفا سهل نباید شمرد
آینه‌ گر قطره‌ایست بحر نما می‌شود
حرص به صد عز و جاه در همه صورت گداست
گر به قناعت رسی فقر غنا می‌شود
آنطرف احتیاج انجمن کبریاست
چون ز طلب درگذشت بنده خدا می‌شود
چند خورد آرزو عشوه برخاستن
غیرت امداد غیر نیز عصا می‌شود
عذر ضعیفی دمی ‌کاینه ‌گیرد به دست
آبله در پسای سعی ناز حنا می‌شود
از کف بیمایگان کارگشایی مخواه
دست چو کوتاه شد ناخن پا می‌شود
غیر وداع طرب ‌گرمی این بزم چیست
تا سحر از روی شمع رنگ جدا می‌شود
خاک به سر می‌کند زندگی از طبع دون
پستی این خانه‌ها تنگ هوا می‌شود
بگذر از ابرام طبع کز هوس هرزه‌دو
حرص خجل نیست لیک‌ کار حیا می‌شود
بیدل ازین دشت و در گرد هوس رفته‌گیر
قافله هر سو رود بانگ درا می‌شود