تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۸ - دادم بغمت شادی این هر دو جهان را
دادم بغمت شادی این هر دو جهان را
گر عشق نباشد که کشد بار گران را
در روی تو بگشود نظر آنکه فروبست
از کار جهان دست و دل و چشم و زبان را
از دیده همی اشک فشانم که توان دید
در آب روان سایه ی آن سرو روان را
ای باده بهاری بهاری زقدومش خبری گوی
تا خاک فشانم بسر اندوه جهان را
ساقی بده از آن می باقی قدحی باز
تا فاش کنم باقی این راز نهان را
نطرب بسرا آیتی از رحمت خاصش
تاره سوی فردوس دهم دوزخیان را
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹ - صبح است و بهار است و گل و نقل و نبید است
صبح است و بهار است و گل و نقل و نبید است
ساقی قد و شاهد می و نی ناله کشیدست
صبح از طرف مشرق و سرو از کنف جوی
وان سبزه ی خط زان لب دلجوی دمیدست
زاغ از قبل شاخ خزیدست به کنجی
وان خال سیه نیز به رخ گوشه گزیدست
بر روی تو گل دیده و در کوی تو گلبن
کاین دست به سر بر زده آن جامه دریدست
ما را طمعی هست ولی زان لب شیرین
حلوا به کسی ده که محبت نچشیدست
گل بر سر آن زن که به گلزار محبت
خاریش به پا از غم یاری نخلیدست
تشریف سرم پای تو بس خلعت دیبا
زیبا بود آنرا که گریبان ندریدست
غافل گذرد عمر نشاط از تو و روزی
این رشته ببینی که به ناگاه بریدست
زنهار به غفلت مبر ایام که ناگاه
تا در نگری زین قفس این مرغ پریدست
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۳ - سرتاسر عالم بتن امروز سری نیست
سرتاسر عالم بتن امروز سری نیست
کز خاک در شاه جهانش اثری نیست
در کار دل غمزد گانت نظری نیست
یا از من دلخسته هنوزت خبری نیست
حیرت زده میدید بحال من و میگفت
پنداشتم از زلف من آشفته تری نیست
هر سو که نهی روی سر از خویش بر آری
تا نگذری از خویش بسویش گذری نیست
آن چشمه که گویند نهان در ظلمات است
گر هست بجز در دل شب چشم تری نیست
بر من بحقارت نگرد شیخ و نداند
کامروز بمیخانه چومن معتبری نیست
عیبم مکن ای خواجه برسوایی و مستی
من دلخوش از اینم که جزاینم هنری نیست
امروز نشاط اینهمه افسرده چرایی
بر سر مگر از باده ی دوشت اثری نیست
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۱ - روز طرب و خرمی دولت و دین است
روز طرب و خرمی دولت و دین است
دوران زمان شاد به دارای زمین است
می گفت و همی دید در آیینه به مژگانش
آن تیر که از جوشن جان بگذرد این است
می گفت و همی خست به دندان لب خندانش
لعلی که به عقد گهر آمیخت چنین است
نبود عجب ار بخت سیاهم طلبد کام
زان روی که بازلف و خط و خال قرین است
زین پس من و با روز سیه گوشه ی عزلت
کان خال سیه نیز چو من گوشه نشین است
تا دوزخ هجران چه کند روز وداعش
بر من چو به عاصی نفس باز پسین است
این روی تو یا پرتوی از لمعه ی قدس است
این کوی تو یا گلشنی از خلد برین است
این نکهت گیسوی تو یا بوی بهار است
این چنین خم موی تو یا نافه ی چین است
این مهبط نور است که در وادی طور است
یا انجمن شاه که در گلشن فین است
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۴ - شمشیر بدست آمد سر مست زجام است
شمشیر بدست آمد سر مست زجام است
بادا بحلش خون من ار باده حرام است
مفتون توام من نه بر آن طلعت و گیسو
آنجا که بهشت است نه صبح است و نه شام است
وقتی ز خرابات به خلدم گذری بود
کوثر نبود خوشتر از آبی که بجام است
شادی جهان زود مبدل بغم آید
آنرا که بغم شاد شود عیش مدام است
با ما قدحی خواجه سپردن نتواند
او را حذر از ننگ و مرا ننگ زنام است
وسواس خرد قصه بپایان نرساند
از عشق بپرسید که نا گفته تمام است
تیری اگر از شست گشادیم و خطا رفت
با خصم بگویید که تیغی به نیام است
جوش از هوسی در دل افسرده فتادست
در عشق نشاط آتشی افروز که خام است
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۰ - جانم بلب و جام لبالب ز شراب است
جانم بلب و جام لبالب ز شراب است
فردا چه زیان زآتشم این جام پر آب است
گفتم شب امید من از چهره بر افروز
گیسوش بر آشفت که مه زیر سحاب است
سودی ندهد پند، بگویید بناصح:
کوتاه کن افسانه که دیوانه بخواب است
بیگانه چه داند که تویی پرده برافکن
وانجا که منم نیز چه حاجت بنقاب است
در هر قدمم روی تو آمد بنظر لیک
در گام دگر باز بدیدم که حجاب است
سد گنج نهان بود مرا در دل و جانان
نادیده گذشتند که این خانه خراب است
بسیار بگفتند و جوابی نشنیدند
نا گفته نشاط از تواش امید جواب است
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۲ - بستم ز دعا لب که دعا بی هوسی نیست
بستم ز دعا لب که دعا بی هوسی نیست
ما را زخدا غیر خدا ملتمسی نیست
هر جا نگرم کورم و در روی تو بینا
در مردمک دیده بغیر از تو کسی نیست
خاری طلبد عشق که در آتش سوزان
سد برگ گل تازه چو خشکیده خسی نیست
دیوانه در این شهر که بی سلسله دیدست
جز من که بگیسوی توام دسترسی نیست
رهبر سوی او ناله ی دلسوختگان است
دل در ره این بادیه کم از جرسی نیست
ظلمت ببرد رخت چو خورشید برآید
بردار زرخ پرده که در خانه کسی نیست
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۰ - گر شهر حرام است و گرماه صیام است
گر شهر حرام است و گرماه صیام است
بودن نفسی بی می و معشوق حرام است
آورده برفتار صنوبر که خرام است
کردست بپا شور قیامت که قیام است
دل برده بیک عشوه که این رسم نگاه است
جان داده بیک گفته که این طرز کلام است
زاهد مگر از وعده ی جنت برد از راه
آنرا که نه در کوی خرابات مقام است
با غیرنه خشمی، نه بما گوشه ی چشمی
چیزی که در او جای نشاط است کدام است
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۵ - دل از سر کویت هوس خانه ندارد
دل از سر کویت هوس خانه ندارد
دیوانه ی عشقت سر ویرانه ندارد
جز محنت و غم راه باین خانه ندارد
این خانه مگر راه بمیخانه ندارد
پیمانه چه غم گر شکند محتسب شهر
مستیم از آن باده که پیمانه ندارد
دل را هوس الفت ما نیست ببینید
دیوانه سر صحبت دیوانه ندارد
مستند دو عالم همه از ساغر وحدت
خوش باش درین بزم که بیگانه ندارد
از آتش معشوق شراری بود این عشق
شمعی که نیفروخته پروانه ندارد
یک بار ندیدیم نشاط آید ازین راه
این کوچه مگر راه بمیخانه ندارد
نشاط اصفهانی : قطعات
شماره ۳ - بردیم بکوی تو پناه از ستم چرخ
بردیم بکوی تو پناه از ستم چرخ
دیدیم که از چرخ ستمکارتری هست
آن کس که ز خود وز دو جهان بیخبر افتاد
از وی خبری گیر که باوی خبری هست
نشاط اصفهانی : قطعات
شماره ۹ - در هر دو جهان جز در میخانه ندیدیم
در هر دو جهان جز در میخانه ندیدیم
جایی که در آنجا نفسی شاد توان بود
گر از پی خرسندی اغیار نباشد
خرسند از آن شوخ به بیداد توان بود
نشاط اصفهانی : مفردات
شماره ۳ - بینم ز قفس جانب گلزار چو مرغی
بینم ز قفس جانب گلزار چو مرغی
کز ساحت گلشن نگرد کنج قفس را
نشاط اصفهانی : مفردات
شماره ۱۸ - صد نکته جز آزردن ما داشت زلطفش
صد نکته جز آزردن ما داشت زلطفش
با غیر بگویید کزو شاد نگردد
نشاط اصفهانی : مفردات
شماره ۲۰ - گیرم که مرا غیر بکویت ندهد جا
گیرم که مرا غیر بکویت ندهد جا
باشد دل من جای تو با این چه توان کرد
نشاط اصفهانی : مفردات
شماره ۲۱ - دیدن نگذارند بر وی گل و باشد
دیدن نگذارند بر وی گل و باشد
روزی که خزان آید و بر خاک فشاند
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۸ - اینست اگر ساز بم و زیر جهان را
اینست اگر ساز بم و زیر جهان را
بی پرده مکن نغمه مضراب زمان را!
با خط ادب ساز تو از سرمه سیاهی
در حرف خموشی چه قلم بند میان را!
گردد خط حیرت اثر شوق فتوحت
چون غنچه اگر مهر کنی قفل دهان را
کی بخیه کند خاک لب دامن نازش
مهتاب بود محرم اگر زخم کتان را؟!
حسرتکش ابروی تو شد قامت پیری
جز خانه خود نیست دگر خانه کمان را!
هر کس نبود مشتری جنس محبت
کین نقد گرانی کند از سود زیان را!
فرش ره تسلیم ادب ساز سر خود
چون مخمل اگر داری هوس خواب گران را!
خیاط ازل کرده چو از بخیه رنگین
شیرازه دامان چمن آب روان را!
آسوده بود صاف دل از منت صیقل
جز جوهر معنی نبود نیغ زبان را!
مخمور تو را نیست به جز درد سر تو
درد سر دیگر نبود باده کشان را!
پیدا نشد از شعله اشکم اثر داغ
ظاهر نکند آتش یاقوت دخان را!
طغرل چه خوش است مصرع دریای معانی
یاران به خط جام ببندید میان را!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۶۲ - تا زیر و بم نغمه مضراب تو ساز است
تا زیر و بم نغمه مضراب تو ساز است
آهنگ نوایت همه از پرده ناز است
جز آهن غم کی بود اسباب فتوحت
در قفل حقیقت که کلیدش ز مجاز است!
دشمن بود ای دوست به هر کس نتوان گفت
اسرار غم عشق که بی محرم راز است!
ره نیست به گرد حرم یار کسی را
در بادیه عشق بسی شیب و فراز است
هر کس کند از مشرب خود پیش تو اظهار
ساغر به تماشا و صراحی به نماز است
کوتاه نمود از همه سودای جهانم
زلف تو که سرمایه یک عمر دراز است
عکس تو که چون شوخی پرواز کبوتر
مانند نگه جلوه گر دیده باز است
طغرل چه خوش است معنی این مصرع حافظ
رخساره محمود کف پای عیاذ است!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۶۴ - تا زلف تو در خرمن گل غالیه بیز است
تا زلف تو در خرمن گل غالیه بیز است
در دور قمر بین که قران مشتری ریز است
ترسم که به دل رخنه زند مردم چشمت
ور نه ز چه رو خنجر مژگان تو تیز است؟!
مقتول تو را نیست ازآن صورت مردن
برق دم شمشیر تو تا آئینه ریز است
زحمتکش عشقم که چه هجران و چه وصلت
از دست جفای تو کجا جای گریز است؟!
هر جا که ز نقش کف پای تو نشانیست
چون عرصه محشر همه دلم غلغله خیز است
افسانه حسن تو هر آن گوش که بشنید
در دعوی زیبائی یوسف به ستیز است
هر کس که سواد خط مشکین تو را دید
در قافیه حسن بگفتا که تمیز است
فرهنگ سخن های دقیق من طغرل
نه طور «صراح » است نه گفتار «همیز» است
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۶۷ - هر لحظه به دل از مژه ات زخم خدنگ است
هر لحظه به دل از مژه ات زخم خدنگ است
ابروی کمان تو مگر کار فرنگ است؟!
مشهور بود گل به چمن گر چه به خوبی
از خجلت رخسار تو از رنگ به رنگ است
احوال مرا دیدی و رحم تو نیامد
دل نیست مگر در بغلت قطعه سنگ است؟!
دود غم محنت نکند تیره دلم را
این آئینه آن نیست که او قابل زنگ است!
در بحر غمش هر که فتد نیست خلاصی
کاین لجه دریا همه در کام نهنگ است!
باشد رقم داغ سویدای دل من
آن نقطه که سرمشق خط پوست پلنگ است
در شعله شمع دلم ای عشق مزن آب
صلحی که تو می خواهی سراپا همه جنگ است!
تا چند بگوئی سخنی از دهن او
بگذر تو ازین دغدغه کین قافیه تنگ است!
آسان نبود دعوی سودای وصالش
معجون خیالت همه از نشئه بنگ است!
وصلی که بود در پیش اندیشه هجرانا
شهدیست به کام تو که از طعم شرنگ است
شبدیز هوس چند درین بادیه رانی
ره دور و درازست ولی اسپ تو لنگ است؟!
طغرل همه در بند سخن بس که اسیرند
امروز مرا از غزل و قافیه ننگ است!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۶۸ - جز عشق به عالم همه اوهام خیال است
جز عشق به عالم همه اوهام خیال است
با مرغ هوس سایه عنقا پر و بال است
تعلیم جنون گیر ز استاد محبت
هر حرف که خوانی ز غمش درس کمال است
اندر پی اقبال تو ادبار مهیاست
شام غم هجران تو از صبح وصال است
سرچشمه دل را مکن از گرد هوس گل
عکس رخ خود بینی اگر آب زلال است
ترسم که درد جامه نازش به نگاهی
کاندر بر او پیرهن از تار خیال است
دی مهلت امروز فکندی تو به فردا
آئینه مستقبل و ماضی تو حال است!
تشویش دگر نیست به غیر از سر موئی
گر چینئی ما را هوس رنگ سفال است
امید وفا کرده ام از رمز نگاهش
در مهره غم بس که دلم قرعه فال است
طغرل شده تا طوطی طبع تو شکرریز
در مدح زبان تو زبان همه لال است