تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۶۹ - گر بیایی به سر چشمه ی حیوان برمت
گر بیایی به سر چشمه ی حیوان برمت
پای کوبان به تماشا گه رضوان برمت
شرط آن است ولیکن که هم از گام نخست
دست بر دست رضا با سر پیمان برمت
چشم بر هم نه و بر بند زبان از سر صدق
جان به شکرانه بده تا بر جانان برمت
آرزومند وصالی و به غایت محروم
به من آ تا به در از ورطه ی هجران برمت
بارکش مور صفت باد چه می پیمایی
گر بیایی به سر تخت سلیمان برمت
جبرئیلم نه من و نه تو رسولی اما
رخت بر تخت گه سدره نشینان برمت
زهره داری که بیندیشی و رخصت یابی
گر نه من بر سر گنجینه ی سلطان برمت
گر سر بندگی آل محمّد داری
تا بیاموزمت اول بر سلمان برمت
ور تمنای مقیمان سماوات کنی
بی نزاری چو بیایی بر ایشان برمت
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۷۷ - هر گدایی نتواند که نهد بر سرتاج
هر گدایی نتواند که نهد بر سرتاج
لایق دار انا الحق نبود هر حلاّج
بی خود از خانه برون آی که نتوانی کرد
با خود آنجا که کنند اهل قیامت معراج
از حجاب خودی خویش برون آی و مکش
در سر عجز به دست من و ما بیش دواج
کی تواند به کف آورد ز معدن اصداف
آن که خوفش بود از قلزم و بیم از امواج
دوستی می کند از روزن اخلاص ظهور
راست چون باده گل رنگ ز اطراف زجاج
سینه بی معرفت خاص نباشد روشن
خانه تاریک بود بی اثر از نور سراج
هم چو بهلول ز دیوانگی از عقل ببُر
مثل است اینکه خرابی بود ایمن ز خراج
راه نا رفته به مقصد نتوان کرد نزول
حج بنگزارده هرگز نتوان بود از حاج
هیچ جمعیتی از مشغله حاصل نشود
خانه آن به که برافکنده نهد در تاراج
تا تو مستغرق اصنام خیالی چه عجب
حجر الاسود اگر بازندانی از عاج
پسرو آل نبی باش که ذریت اوست
غایت مقصد و زنهار مگرد از منهاج
تا شود فطرت ما ظاهر و آید در فعل
حکمت این است وگرنه غرض از ازواج
ای نزاری چه کنی بیهده گفتن عادت
مدت عمر مکن در سر تشنیع و لجاج
دل قوی دار و به تسلیم و رضا تن در ده
تا نباشی به کسی هم چو خود آخر محتاج
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۸۷ - مرده گر زنده شد از معجز انفاس مسیح
مرده گر زنده شد از معجز انفاس مسیح
خم می دارد بر معجزه ی او ترجیح
او اگر کرد یکی مرده به عمری زنده
من به می مرده بسی زنده کنم لال فصیح
بوی درز در می خانه نسیم است ز خلد
روح را تازه کند رایحه راح به ریح
با من تشنه جگر کرد می روشن دل
آن چه با مزهر عاشق به وفا کرد صحیح
اهل تزویر بر آنند که تائب شده ام
توبه بر من نتوان بست به بهتان صریح
مردمان در حق من هرچه بتر می گویند
عشق بی علت وتحسین نبود بی تقبیح
معرفت باید و اخلاص که بی صدق و صفا
کم ز زنار و صلیب است ردا و تسبیح
غفر الله نزاری که زمیدان جهان
گوی برده ست به چوگان سخن های ملیح
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۸۹ - کس نداند که مرا با که سر وکار افتاد
کس نداند که مرا با که سر وکار افتاد
گر چه در عشق چنین واقعه بسیار افتاد
غرّه بودم به شکیبایی و خود بینی عقل
برق عشق آمد و در خرمن پندار افتاد
شوق غالب شد و وجدم به خرابات کشید
لاجرم ولوله در خلق به یک بار افتاد
حسن در مکتب عشق آمد و بر لیلی تافت
سوز در سینه مجنون گرفتار افتاد
پرتو شمع جمالش چو برو تافت بسوخت
هم چو پروانه و افسرده در انکار افتاد
یار سرمست به بازار برآمد روزی
راز سر بسته ما بر سر بازار افتاد
مکن ای یار ملامت که چو من بسیاری
از عبادتکده ناگاه به خمّار افتاد
طعنه خلق و جفای فلک و جور رقیب
همه سهل است اگر یار وفادار افتاد
به قضا تن ده و بی فایده مخروش ای دل
همه تدبیر بود بیهده چون کار افتاد
کعبه آسان ندهد دست زیارت کردن
سیر پا آبله در بادیه دشوار افتاد
سر ازین ورطه نزاری نبری تن در ده
چاره ای نیست که این حادثه ناچار افتاد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۰۳ - گر دگر باره مرا با تو ملاقات افتد
گر دگر باره مرا با تو ملاقات افتد
اتّفاقی عجب از محضِ کرامات افتد
با رقیبانِ خیالت که نگه بانِ من اند
هر شبم بر سرِ کویِ تو مقالات افتد
بر من آخر چه ملامت که ملک در ملکوت
در سجود از پیِ وصلت به مناجات افتد
همّت آن است که از جانبِ ما میل کنی
هیچ باشد که ارادت به سویِ مات افتد
زاهد آن است که از راهِ حقیقت چون من
از صوامع به در آید به خرابات افتد
عشق می ورز نزاری که بباید کوشید
در مهمّی که مهمّ تر ز مهمّات افتد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۰۴ - دلم به دامِ تمنّایِ عشق چند افتد
دلم به دامِ تمنّایِ عشق چند افتد
شکالِ پایِ من از عقل ناپسند افتد
گناهِ دیدۀ شوخ است این که هر ساعت
دلم چو صیدِ زبون در خمِ کمند افتد
چه خوش بنازم اگر دامنِ وصالِ فلان
به کام در کفِ چون من نیازمند افتد
چه سرو خوانمت آخر کدام نی شکری
بدین حلاوت ممکن بود که قند افتد
اگر به باغ درآیی ز رشکِ قامتِ تو
چو بید ولوله بر عرعرِ بلند افتد
اگر مرا بکشند از محبّتِ تو چه باک
محال باشد اگر عشق بی گزند افتد
نزاریا به زه آور کمانِ آه و بنال
چنان که تیرِ فغانت به بیرجند افتد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۱۰ - اگرم باز ملاقات میسّر گردد
اگرم باز ملاقات میسّر گردد
بخت باز آید و ادبار ز من برگردد
گرچه با هم چو منی وصلِ تو از رویِ قیاس
صورتی نیست که در عقل مصوّر گردد
هم بکوشم که به هر گاه که یک روی کنند
هر چه مطلوب بود زود میسّر گردد
نیک بخت است که بر خاکِ سر کویِ حبیب
رخصتی یابد و چون خاک مجاور گردد
بختِ من بین که رقیبم چو ببیند از دور
با گران جانی در حال سبک بر گردد
سرِ مویی نکند در دلِ سنگینش اثر
گر به سیل آبِ سرم خاک به خون تر گردد
گردِ کویِ تو به بویِ سرِ زلفت گردم
هم چو پروانه که بر شمعِ معنبر گردد
گوشه یی بر فکن از برقع و طلعت بنمای
تا به دیدارِ توم دیده منوّر گردد
روزگاری ست که بر ماهِ تو مهر آوردم
دلِ حر با صفتم ز آن همه بر خور گردد
هر که را آرزویِ مهر و وفا خواهد کرد
چون نزاری ز پیِ ازهر و مزهر گردد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۱۲ - خانۀ تست بخفت ار سرِ خوابت دارد
خانۀ تست بخفت ار سرِ خوابت دارد
تا که را زهره و یارا که عذابت دارد
گر شرابت کم و بیش است به ساقی فرمای
جامکی تا به مرادِ تو شرابت دارد
و گرت مصلحتی نیست کسی مانع نیست
اختیارِ همه کنکاج صوابت دارد
به اجازت جگری دارم و گرم است تنور
رد مکن گر هوسِ بویِ کبابت دارد
چه شود بنده نوازی کن و ساکن بنشین
امشبی گر سرِ این کُنجِ خرابت دارد
آبِ انگور مگر در سرت افکند آتش
زان چنین بر زبرِ آتش و آبت دارد
وقتِ رفتن نرسیده ست و چنان مست نیی
آخر ای جانِ نزاری چه شتابت دارد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۲۴ - غمزۀ شوخِ تو شیرین حرکاتی دارد
غمزۀ شوخِ تو شیرین حرکاتی دارد
کشتۀ هر مژه فرهاد صفاتی دارد
در خورِ توتیِ جان در چمنِ باغِ جمال
چشمۀ خضرِ لبت تازه نباتی دارد
بوسه یی گر بدهی خیر بود باز مزن
این فقیری ز تو امّیدِ زکاتی دارد
خازنِ وصل بگو تا بدهد دادِ دلم
که ز دیوانِ ازل بر تو براتی دارد
بی تو بنشستن و خاطر ز تو باز آوردن
کارِ آن است که صبری و ثباتی دارد
خواب در دیدۀ پر خونِ دلش کی گنجد
هر که بر چهره ز هر چشم فراتی دارد
هم به صبر از شبِ یلدایِ فراقت روزی
دلِ محنت کشم امّیدِ نجاتی دارد
صبرِ بی طاقتم از پای درآمد نی نی
شادیِ غم که قدومش برکاتی دارد
عقل و هوش و دل و دین در سرِ زلفت کردم
گو بفرمای دگر گر خدماتی دارد
از زبانِ من اگر گوش کنی بادِ صبا
با تو یک لحظه به خلوت کلماتی دارد
از دهانِ تو سخن گفت نزاری چه عجب
که حدیثش چو دهان ِتو حیاتی دارد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۴۸ - وه چه غم بود که بختم به تو منسوب نکرد
وه چه غم بود که بختم به تو منسوب نکرد
صبر از این بیش که من می کنم ایوب نکرد
این ملامت که من از هجر تو با خود کردم
در فراق پسر گم شده یعقوب نکرد
قلم از جور تو بر حرفِ غمی ننهادم
کِم خیال تو سیه روی چو مکتوب نکرد
ساغری می که به من داد به یاد لب تو
که ز بس گریه کنارم می مقلوب نکرد
آخر ای دیده حجاب از من مسکین چه کنی
در مثل خوب نگویند که نا خوب نکرد
روی من آینه از آهن چینی پندار
روی زیبا کسی از آینه محجوب نکرد
با که گویم که رقیب آنکه مرا دشمن بود
کرد بر درد دلم رحمت و محبوب نکرد
من بدین واقعه خاصم ، نه که کس در رهِ عشق
پای ننهاد که سر در سر مطلوب نکرد
سر ز بیداد نزاری چه کشی تن در دِه
کو دلی کز ستم عشق لگد کوب نکرد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۶۰ - آتش عشق چو در سینه شرار اندازد
آتش عشق چو در سینه شرار اندازد
مرد را از زبر تخت به دار اندازد
عشق بر هر طرف از مملکت دل که زند
همچو موجی ست که دریا به کنار اندازد
عاشق آن است که گر بر سر کویش محبوب
بگذرد در قدمش سر به نثار اندازد
پدرم گفت که هم زخم هلاکت بخورد
خویشتن هرکه چنین بر سر نار اندازد
گفتم از مدعیان باک مدار ای بابا
چه توان سوخت از آتش که چنار اندازد
دوستان بر سر دیوار سرا بستانش
باغبان را مگذارید که خار اندازد
چه شود گر بگذارند رقیبان حرم
که نزاری نظر از دور به یار اندازد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۶۱ - یارِ ما ولوله در عالمِ راز اندازد
یارِ ما ولوله در عالمِ راز اندازد
گر نقابی که برانداخته باز اندازد
خوشش آن قامت و بالا که خود استادِ ازل
کسوتِ حسن به بالایِ دراز اندازد
ساقیا باده دمادم ده و با چنگی گوی
تا ز آهنگِ عراقم به حجاز اندازد
دشمنِ سختِ من است آن که حدیثِ من و دوست
نه به عکسِ روشِ عقل فراز اندازد
بارها خواستمش گفت که یک حلقه از آن
زلف در حلقِ ملامت گرِ راز اندازد
غیرتم باز پشیمان کند و داند عقل
که خیالم به چنین فکرِ مجاز اندازد
چشم بر هم مزن ای دیده که برخواهد خاست
فتنۀ تازه به هر غمزه که باز اندازد
واعظی گفت به مقصد نرسد الّا آن
که به مسجد رود و سر به نیاز اندازد
خود خیالِ تو نزاریِ خراباتی را
نگذارد که مصلاً به نماز اندازد
هر که محمود بود بر همه عالم بندد
درِ آن دیده که بر رویِ ایاز اندازد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۶۹ - هرکه در عشق چو ما از سر جان برخیزد
هرکه در عشق چو ما از سر جان برخیزد
نه همانا که ز آسیب بلا پرهیزد
عشق گویند بلایی ست حذر کن ز بلا
پس رو عشق تو از پیش بلا نگریزد
عاشقم ، عاشقم ای یار ملامت چه کنی؟
لا محال از عقب عشق ملامت خیزد
عشق بی زخم ملامت نبود من چه کنم
چه کند عاشق و با عشق چه رنگ آمیزد
عشق چون دام بیندازد دانش چه زند
مرغ زیرک نشنیدی که ز حلق آویزد
دلم از مهر تو خالی نشود جان عزیز
نه که با جان دلم از مهر تو کین انگیزد
آه کز عشق تو سد عاشق بیچاره چو من
در فراق تو دل از دیده برون می ریزد
دی به نزدیک نزاری شده بودم مسکین
دست برداشته بود از غم و بر سر می زد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۷۰ - این چنین صورتی از خاک زمین برخیزد
این چنین صورتی از خاک زمین برخیزد
نه همانا مگر از خلد برین برخیزد
نطفه امر الاهی چه تعلق دارد
با موالیدی کز ماء معین برخیزد
که نه هر حامله یی همچو مسیحی زاید
شنعت از مریم بی شوی از این برخیزد
معترض حوصله رمز ندارد چه کند
پیر بیچاره ضرورت به سرین برخیزد
عقل اینجا چو فرو ماند به عزلت بنشست
هرکه با عشق درافتاد چنین برخیزد
نتوانم به جفا از سر پیمان برخاست
دلم آن مهر ندارد که به کین برخیزد
هر کجا عکس خیالش بنشیند حالی
ناله زار نزاریِ حزین برخیزد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۷۱ - این همه فتنه از آن سرو خرامان خیزد
این همه فتنه از آن سرو خرامان خیزد
عجبا سرو کزو فتنه ی دوران خیزد
آن چنان حور محال است که باشد به بهشت
و آن چنان سرو نه ممکن که ز بستان خیزد
کی به هر سنگی در نفع زمرّد باشد
یا ز هر چوبی کی معجز ثعبان خیزد
به تمنای تو گر تشنه بمیرم خوش تر
از بهشتی که درو چشمه حیوان خیزد
معده ی آن که به سد لقمه نباشد خرسند
پر نگردد ز خلالی که ز دندان خیزد
نفس روزن گلخن به خوش آمد نبود
چون نسیمی که ز اطراف گلستان خیزد
هر که عاشق نبود مست نخیزد در حشر
همچنان کافتد از اول هم از آن سان خیزد
هر که در خاک لحد کافر بی دین خفتد
نیست ممکن به قیامت که مسلمان خیزد
این نه شعر است گر انصاف دهی دانی چیست
آنکه از مخزن گنجینه ی عمّان خیزد
هر دو یک جوهر و یک معدن پاک اند اما
در ز دریا و نزاری ز قهستان خیزد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۸۴ - یار آن است که با یار موافق باشد
یار آن است که با یار موافق باشد
ایمن و ساکن و صافی دل و صادق باشد
یک جهت باید و یک دل که بود صاحبِ وجد
دو سری و دو دلی کارِ منافق باشد
هر چه پیش آیدش از نیک و بد و خوف و رجا
یار آن است که با یار موافق باشد
بی کم و کیف به هم داند و تسلیم کند
دوست را هر چه پسندیده و لایق باشد
بل که گر جان طلبد هیچ تفاوت ننهد
گر نهد عذر و کند دفع نه عاشق باشد
لایقِ عشق و محبّت نبود خاصه دلی
که سرآسیمه به انواعِ علایق باشد
عاشقِ سوخته خرمن چو نزاری باید
که به تشنیع در افواهِ خلایق باشد
همه شب بر سرِ کویِ صَنَمی گل رخ سار
با دلِ سوخته در خون چو شقایق باشد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۰۸ - گر دگر باره مرا با تو وصالی باشد
گر دگر باره مرا با تو وصالی باشد
خوش ملاقاتی و بس نادره حالی باشد
جان و دل همرهِ اوی‌اند مگر عرضه کند
حال مسکینیِ من گرچه محالی باشد
جز صبا معتمدی نیست که در هر سحری
بگذرد بر در و بام تو مجالی باشد
محرمی را چه شود گر بفرستی گه گه
باشد آخر که مرا از تو سوالی باشد
گر کنی سوخته ای را به سلامی دل شاد
عُهده در گردن من گرت وَبالی باشد
یک شبم بار ده و چند قدح بر سر کن
آب انگور ز دست تو زلالی باشد
پاک رو باش تو وز تهمت جاهل مندیش
کان به نزدیک خردمند خیالی باشد
حاسد و خصم بود بر عقبش بسیاری
هرکه را نادره تر حسن و جمالی باشد
روشنایی بهشت است که می افزاید
نظری پاک که بر چشم غزالی باشد
هیچ بدگوی ز ما نیک نیفتاد آری
خود در این باب نزاری زده فالی باشد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۰۹ - من که باشم که مرا چون و چرایی باشد
من که باشم که مرا چون و چرایی باشد
یا چه مرغم که مرا با تو هوایی باشد
شدم از دست خیال تو چو سوزن باریک
سر آن رشته هم القصه ز جایی باشد
گرنه سر در سر کار تو کنم پس دیگر
چه به تدبیر چو من بی سروپایی باشد
می نمایند به یکدیگرم از دور عوام
هرکه عاشق شود انگشت نمایی باشد
چون زبان در دهن خلق فتادم آری
برود بر سر هرکس که قضایی باشد
نشود هیچ خردمند از این سان که منم
سخره‌ء عشق مگر شیفته رایی باشد
همه تشنیع کسان بر سر می خوردن ماست
پیش ما خوردن می سهل خطایی باشد
ببرم زنگ کدورت به می از طبع فقیه
گر میان من او هیچ صفایی باشد
سر سودا زدهٔی را چو نزاری جز می
نیست ممکن که دگر هیچ دوایی باشد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۱۱ - چشمه خضر دهانی ست که جان می بخشد
چشمه خضر دهانی ست که جان می بخشد
روح را معجزه روح روان می بخشد
ما خرابیم و یبابیم* و مقامات کمال
به خراباتی بی نام و نشان می بخشد
با من و تو به جز از عشق بر او چیزی نیست
طاق ابرو و مژه تیر و کمان می بخشد
با من و با تو به جز بخشش او چیزی نیست
فطرت است این چه توان کرد چنان می بخشد
این نه میراث من و توست نه حق من و تو
هرچه او خواسته باشد به تو آن می بخشد
غیرتِ قدرت حق بین که عصای چوبین
می کند افعی و معجز به شبان می بخشد
هرکه افسرده عشق است از او ناید هیچ
عشق پیری ست که او بخت جوان می بخشد
دم به دم بشنو تا با تو چه می گوید عشق
نقد توفیر دهد نسیه زیان می بخشد
زین چه منت برم ای خواجه نمی خواهم اگر
به نزاری گدا ملک جهان می بخشد
اگرم بر نفس باز پسین رحم کند
کار آن است ضمان کرده امان می بخشد
در جوار خودم ار بار دهد اینم بس
خاصه خود خواجه ما گنج روان می بخشد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۱۶ - پای هر کس که در آن سلسله‌ء مشکین شد
پای هر کس که در آن سلسله‌ء مشکین شد
فارغ از قاعده و سنت اهل دین شد
نافه مشک که از باد صبا می زد لاف
چین زلف تو بدید و رخش پر چین شد
گل مگر بر رخ چون ماه تو افکند نظر
ورقش از عرق شرم و حسد پروین شد
سرو را رفتن چالاک تو خوب آمد ، گفت:
چابکی بر قد و بر قامت تو تعیین شد
دست سیمین تو محتاج نبودی به خضاب
تا چه می خواست که در خون من مسکین شد
لب شیرین تو کآفاق از او پر شور است
اضطراب دل مجنون مرا تسکین شد
علم الله که دگر طاقت هجرانم نیست
بسکه از دست تو فریاد به علیین شد
رحم کن بر من بیچاره علی رغم رقیب
از کی ات کشتن و بیداد کسان آیین شد
حاسدم گفت نزاری سخنت را اینقدر
از کجا خاست که صیتش به جهان چندین شد
گفتمش خسرو خوبان بت شکر لب من
بوسه ای داد به من زان سخنم شیرین شد.