تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۰۴ - تا دردی درد او چشیدیم
تا دردی درد او چشیدیم
دامن ز دو کون در کشیدیم
با هم نفسی ز درد عشقش
در کنج فنا بیارمیدیم
بر بوی یقین که بو که بینیم
زهری به گمان دل چشیدیم
گه در طلبش ز دست رفتیم
گه در هوسش به سر دویدیم
در عالم پر عجایب عشق
آوازهٔ او بسی شنیدیم
درمان چهکنیم درد او را
کین درد به جان و دل خریدیم
عشقش چو به ما نمود ما را
صد پرده به یک زمان دریدیم
نور رخ او چو شعلهای زد
خود را ز فروغ آن بدیدیم
دیدیم که ما نه ز آب و خاکیم
از هر دو برون رهی گزیدیم
چه خاک و چه آب کانچه ماییم
در پردهٔ غیب ناپدیدیم
چون پرده ز روی کار برخاست
از خود نه ازو بدو رسیدیم
پیوستگیی چو یافت عطار
از ننگ وجود او بریدیم
دامن ز دو کون در کشیدیم
با هم نفسی ز درد عشقش
در کنج فنا بیارمیدیم
بر بوی یقین که بو که بینیم
زهری به گمان دل چشیدیم
گه در طلبش ز دست رفتیم
گه در هوسش به سر دویدیم
در عالم پر عجایب عشق
آوازهٔ او بسی شنیدیم
درمان چهکنیم درد او را
کین درد به جان و دل خریدیم
عشقش چو به ما نمود ما را
صد پرده به یک زمان دریدیم
نور رخ او چو شعلهای زد
خود را ز فروغ آن بدیدیم
دیدیم که ما نه ز آب و خاکیم
از هر دو برون رهی گزیدیم
چه خاک و چه آب کانچه ماییم
در پردهٔ غیب ناپدیدیم
چون پرده ز روی کار برخاست
از خود نه ازو بدو رسیدیم
پیوستگیی چو یافت عطار
از ننگ وجود او بریدیم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۰۸ - تا ما سر ننگ و نام داریم
تا ما سر ننگ و نام داریم
بر دل غم تو حرام داریم
تو فارغ و ما در اشتیاقت
بیچارگیی تمام داریم
ز اندیشهٔ آنکه فارغی تو
اندیشهٔ بر دوام داریم
گه دست ز جان خود بشوییم
گه دست به سوی جام داریم
گه زهد و نماز پیش گیریم
گه میکده را مقام داریم
گه بر سر درد درد ریزیم
گه بر سر کام کام داریم
ما با تو کدام نوع ورزیم
وز هر نوعی کدام داریم
از تو به گزاف وصل جوییم
یارب طمعی چه خام داریم
عطار چو فارغ است از نام
ما گفتهٔ او به نام داریم
بر دل غم تو حرام داریم
تو فارغ و ما در اشتیاقت
بیچارگیی تمام داریم
ز اندیشهٔ آنکه فارغی تو
اندیشهٔ بر دوام داریم
گه دست ز جان خود بشوییم
گه دست به سوی جام داریم
گه زهد و نماز پیش گیریم
گه میکده را مقام داریم
گه بر سر درد درد ریزیم
گه بر سر کام کام داریم
ما با تو کدام نوع ورزیم
وز هر نوعی کدام داریم
از تو به گزاف وصل جوییم
یارب طمعی چه خام داریم
عطار چو فارغ است از نام
ما گفتهٔ او به نام داریم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۰۹ - ما ننگ وجود روزگاریم
ما ننگ وجود روزگاریم
عمری به نفاق میگذاریم
محنتزدگان پر غروریم
شوریدهدلان بیقراریم
در مصطبه عور پاکبازیم
در میکده رند درد خواریم
جان باختگان راه عشقیم
دلسوختگان سوکواریم
ناخورده دمی شراب ایمان
از ظلمت کفر در خماریم
ایمان چه که با دلی پر از بت
قولی به زبان همی برآریم
ما مؤمن ظاهریم لیکن
زنار به زیر خرقه داریم
بویی به مشام ما رسیده است
دیر است که ما در انتظاریم
نه یار جمال مینماید
نه در خور دستگاه یاریم
نه پرده ز پیش ما برافتد
نه در پس پرده مرد کاریم
دردی که شمار کرد عطار
تا روز شمار در شماریم
عمری به نفاق میگذاریم
محنتزدگان پر غروریم
شوریدهدلان بیقراریم
در مصطبه عور پاکبازیم
در میکده رند درد خواریم
جان باختگان راه عشقیم
دلسوختگان سوکواریم
ناخورده دمی شراب ایمان
از ظلمت کفر در خماریم
ایمان چه که با دلی پر از بت
قولی به زبان همی برآریم
ما مؤمن ظاهریم لیکن
زنار به زیر خرقه داریم
بویی به مشام ما رسیده است
دیر است که ما در انتظاریم
نه یار جمال مینماید
نه در خور دستگاه یاریم
نه پرده ز پیش ما برافتد
نه در پس پرده مرد کاریم
دردی که شمار کرد عطار
تا روز شمار در شماریم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۱۵ - بر هرچه که دل نهاده باشیم
بر هرچه که دل نهاده باشیم
در مشرکی اوفتاده باشیم
گر بر کامی سوار گردیم
حالی ز دو خر پیاده باشیم
صد عمر اگر به سر باستیم
داد نفسی نداده باشیم
مستی و غرور سخت کاری است
غم نیست که مست باده باشیم
زان پیش که سر نماند آن به
کین باد ز سر نهاده باشیم
هرگه که ز زاد و بوم رستیم
بینی که ز مرد زاده باشیم
چون سایه در آفتاب روشن
در پیش خود ایستاده باشیم
آن به که درین قفس چو عطار
از هستی خویش ساده باشیم
در مشرکی اوفتاده باشیم
گر بر کامی سوار گردیم
حالی ز دو خر پیاده باشیم
صد عمر اگر به سر باستیم
داد نفسی نداده باشیم
مستی و غرور سخت کاری است
غم نیست که مست باده باشیم
زان پیش که سر نماند آن به
کین باد ز سر نهاده باشیم
هرگه که ز زاد و بوم رستیم
بینی که ز مرد زاده باشیم
چون سایه در آفتاب روشن
در پیش خود ایستاده باشیم
آن به که درین قفس چو عطار
از هستی خویش ساده باشیم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۱۸ - اکنون که نشانهٔ ملامیم
اکنون که نشانهٔ ملامیم
وانگشت نمای خاص و عامیم
تا کی سر نام و ننگ داریم
زیرا که نه مرد ننگ و نامیم
در شهر ندا زنیم و گوییم
معشوقهٔ خویش را غلامیم
هم نام به باد داده هم ننگ
واندر طلب نشان و نامیم
لیکن شب و روز در خرابات
با رود وسرود و نقل و جامیم
واجب نبود نگار دیدن
زیرا که به کار ناتمامیم
دیوانه نهایم حاشلله
با عقل و هدایت تمامیم
نیکوست وصال یار با فال
زیرا که درین چنین مقامیم
عطار وجود خود برون نه
چون دانستی که ناتمامیم
وانگشت نمای خاص و عامیم
تا کی سر نام و ننگ داریم
زیرا که نه مرد ننگ و نامیم
در شهر ندا زنیم و گوییم
معشوقهٔ خویش را غلامیم
هم نام به باد داده هم ننگ
واندر طلب نشان و نامیم
لیکن شب و روز در خرابات
با رود وسرود و نقل و جامیم
واجب نبود نگار دیدن
زیرا که به کار ناتمامیم
دیوانه نهایم حاشلله
با عقل و هدایت تمامیم
نیکوست وصال یار با فال
زیرا که درین چنین مقامیم
عطار وجود خود برون نه
چون دانستی که ناتمامیم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۲۵ - گر مردی خویشتن ببینیم
گر مردی خویشتن ببینیم
اندر پس دوکدان نشینیم
دیگر نزنیم لاف مردی
وز شرم ره زنان گزینیم
کاری عجب اوفتاده ما را
پیمانهٔ زهر و انگبینیم
تا زهر چو انگبین نگردد
یک ذره جمال او نبینیم
سر رشتهٔ دل ز دست دادیم
کین چیست که ما کنون درینیم
ای ساقی درد درد در ده
کامروز ورای کفر و دینیم
ما در ره یار سر ببازیم
وانگه پس کار خود نشینیم
آبی در ده صبوحیان را
کز عشق به سینه آتشینیم
صبح رخ او پدید آمد
ما جمله صبوحیان ازینیم
ما مستانیم و همچو عطار
از مستی خویش شرمگینیم
اندر پس دوکدان نشینیم
دیگر نزنیم لاف مردی
وز شرم ره زنان گزینیم
کاری عجب اوفتاده ما را
پیمانهٔ زهر و انگبینیم
تا زهر چو انگبین نگردد
یک ذره جمال او نبینیم
سر رشتهٔ دل ز دست دادیم
کین چیست که ما کنون درینیم
ای ساقی درد درد در ده
کامروز ورای کفر و دینیم
ما در ره یار سر ببازیم
وانگه پس کار خود نشینیم
آبی در ده صبوحیان را
کز عشق به سینه آتشینیم
صبح رخ او پدید آمد
ما جمله صبوحیان ازینیم
ما مستانیم و همچو عطار
از مستی خویش شرمگینیم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۲۶ - ای جان ز جهان کجات جویم
ای جان ز جهان کجات جویم
جانی و چو جان کجات جویم
چون نام و نشانت می ندانم
بی نام و نشان کجات جویم
چون کون و مکان حجاب راه است
در کون و مکان کجات جویم
چون تو نه نهانی و نه پیدا
پیدا و نهان کجات جویم
هستی تو چو آسمان سبکرو
در بند گران کجات جویم
ای از بر من چو تیر رفته
من همچو کمان کجات جویم
چون تو نرسی به کسی یقین است
پس من به گمان کجات جویم
در پرده شدی خموش گشتی
من نعرهزنان کجات جویم
گفتی که مرا میان جان جوی
جان نیست عیان کجات جویم
هستیم درین میانه کوهی است
کوهی به میان کجات جویم
چون جان فرید در تو محو است
دل در خفقان کجات جویم
گفتی که چو گم شوی مرا جوی
گم گشتهٔ جان کجات جویم
جانی و چو جان کجات جویم
چون نام و نشانت می ندانم
بی نام و نشان کجات جویم
چون کون و مکان حجاب راه است
در کون و مکان کجات جویم
چون تو نه نهانی و نه پیدا
پیدا و نهان کجات جویم
هستی تو چو آسمان سبکرو
در بند گران کجات جویم
ای از بر من چو تیر رفته
من همچو کمان کجات جویم
چون تو نرسی به کسی یقین است
پس من به گمان کجات جویم
در پرده شدی خموش گشتی
من نعرهزنان کجات جویم
گفتی که مرا میان جان جوی
جان نیست عیان کجات جویم
هستیم درین میانه کوهی است
کوهی به میان کجات جویم
چون جان فرید در تو محو است
دل در خفقان کجات جویم
گفتی که چو گم شوی مرا جوی
گم گشتهٔ جان کجات جویم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۳۱ - ای روی تو شمع بتپرستان
ای روی تو شمع بتپرستان
یاقوت تو قوت تنگدستان
زلف تو و صد هزار حلقه
چشم تو و صد هزار دستان
خورشید نهاده چشم بر در
تا تو به درآیی از شبستان
گردون به هزار چشم هر شب
واله شده در تو همچو مستان
آنچ از رخ تو رود در اسلام
هرگز نرود به کافرستان
پیران ره حروف زلفت
ابجد خوانان این دبستان
در عشق تو نیستان که هستند
هستند نه نیستان نه هستان
ممکن نبود به لطف تو خلق
از دینداران و بتپرستان
گوی تو که آب خضر بوده است
هر شیر که خوردهای ز پستان
ای بر شده بس بلند آخر
به زین نگرید سوی بستان
گلگون جمال در جهان تاز
وز عمر رونده داد بستان
کین گلبن نوبهار عمرت
درهم ریزد به یک زمستان
مشغول مشو به گل که ماراست
پنهان ز تو خفته در گلستان
زخمی زندت به چشم زخمی
گورستانت کند ز بستان
تو گلبن گلستان حسنی
عطار تورا هزاردستان
یاقوت تو قوت تنگدستان
زلف تو و صد هزار حلقه
چشم تو و صد هزار دستان
خورشید نهاده چشم بر در
تا تو به درآیی از شبستان
گردون به هزار چشم هر شب
واله شده در تو همچو مستان
آنچ از رخ تو رود در اسلام
هرگز نرود به کافرستان
پیران ره حروف زلفت
ابجد خوانان این دبستان
در عشق تو نیستان که هستند
هستند نه نیستان نه هستان
ممکن نبود به لطف تو خلق
از دینداران و بتپرستان
گوی تو که آب خضر بوده است
هر شیر که خوردهای ز پستان
ای بر شده بس بلند آخر
به زین نگرید سوی بستان
گلگون جمال در جهان تاز
وز عمر رونده داد بستان
کین گلبن نوبهار عمرت
درهم ریزد به یک زمستان
مشغول مشو به گل که ماراست
پنهان ز تو خفته در گلستان
زخمی زندت به چشم زخمی
گورستانت کند ز بستان
تو گلبن گلستان حسنی
عطار تورا هزاردستان
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۳۵ - ای روی تو شمع تاج داران
ای روی تو شمع تاج داران
زلف تو طلسم بیقراران
اعجوبهٔ زلف خرده کارت
اغلوطهٔ ده بزرگواران
از عکس جمال جان فزایت
خورشید و قمر ز شرمساران
در پیش رخت پیاده گشته
از بهر سجود شهسواران
چون تو به کمال رخ نمایی
ناقص گردند اختیاران
یک ذره غم تو خوشتر آید
از نقد حضور غمگساران
بیکاره بماندهاند جمله
در شیوهٔ تو شگرف کاران
در راه تو نام و ننگ بازند
از ننگ وجود نامداران
از نرگس توست نیست از می
مخموری چشم پر خماران
گر جان به طلسم زلف بردی
بر جان نکنند تیرباران
تو دشمن جان دوستانی
با تو چه کنند دوستداران
اندک سوی من نگر اگرچه
بسیار شدند خواستاران
تا چند ز گوهر وصالت
نومید شوند امیدواران
در ده می صاف وصل یکبار
تا باز رهند دردخواران
عطار ز یک گل وصالت
بلبل گردد به نوبهاران
زلف تو طلسم بیقراران
اعجوبهٔ زلف خرده کارت
اغلوطهٔ ده بزرگواران
از عکس جمال جان فزایت
خورشید و قمر ز شرمساران
در پیش رخت پیاده گشته
از بهر سجود شهسواران
چون تو به کمال رخ نمایی
ناقص گردند اختیاران
یک ذره غم تو خوشتر آید
از نقد حضور غمگساران
بیکاره بماندهاند جمله
در شیوهٔ تو شگرف کاران
در راه تو نام و ننگ بازند
از ننگ وجود نامداران
از نرگس توست نیست از می
مخموری چشم پر خماران
گر جان به طلسم زلف بردی
بر جان نکنند تیرباران
تو دشمن جان دوستانی
با تو چه کنند دوستداران
اندک سوی من نگر اگرچه
بسیار شدند خواستاران
تا چند ز گوهر وصالت
نومید شوند امیدواران
در ده می صاف وصل یکبار
تا باز رهند دردخواران
عطار ز یک گل وصالت
بلبل گردد به نوبهاران
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۳۸ - ای روی تو شمع پاکبازان
ای روی تو شمع پاکبازان
زلف تو کمند سرفرازان
عشاق به روی همچو ماهت
چون صبح بر آفتاب نازان
از شوق رخت چراغ گردون
چون شمع همی رود گدازان
از بهر شکار روی گلگونت
شبرنگ خط تو تیزتازان
زان حلقهٔ دام زاغ زلفت
افتاده به حلق جرهبازان
یک موی ز زلف پیچ پیچت
بشکسته طلسم کارسازان
از زلف مشعبدت چو مهره
در ششدره مانده حلقهبازان
تسبیح رخت کنند دایم
در پردهٔ حسن دلنوازان
وصل تو درون پاک خواهد
پاکی سوی پاک دست یازان
وصلت که زکوة اوست خورشید
هرگز نرسد به بی نمازان
جانی باید ز خویشتن پاک
نه غرق منی چو نو نیازان
گفتی برهانمت ز عطار
شد عمر و دلت نبود یازان
زلف تو کمند سرفرازان
عشاق به روی همچو ماهت
چون صبح بر آفتاب نازان
از شوق رخت چراغ گردون
چون شمع همی رود گدازان
از بهر شکار روی گلگونت
شبرنگ خط تو تیزتازان
زان حلقهٔ دام زاغ زلفت
افتاده به حلق جرهبازان
یک موی ز زلف پیچ پیچت
بشکسته طلسم کارسازان
از زلف مشعبدت چو مهره
در ششدره مانده حلقهبازان
تسبیح رخت کنند دایم
در پردهٔ حسن دلنوازان
وصل تو درون پاک خواهد
پاکی سوی پاک دست یازان
وصلت که زکوة اوست خورشید
هرگز نرسد به بی نمازان
جانی باید ز خویشتن پاک
نه غرق منی چو نو نیازان
گفتی برهانمت ز عطار
شد عمر و دلت نبود یازان
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۳۹ - ای یاد تو کار کاردانان
ای یاد تو کار کاردانان
تسبیح زبان بیزبانان
بر خود گیرند خرده هر دم
در عشق تو جان خردهدانان
عشاق ز بوی جام وصلت
تا حشر بمانده سرگرانان
هر لحظه هزار عاشق مست
در راه تو آستین فشانان
در زلف تو صد هزار دل هست
چوبکزن تو چو پاسبانان
بر تنگ شکر ز تیر مژگانت
بنشانده به ره نگاهبانان
از بس که دلم نشان تو جست
گم گشت نشان بی نشانان
جان خود که بود که خون نگردد
در عشق جمال چون تو جانان
عطار شکسته را برون بر
کلی ز میان بد گمانان
تسبیح زبان بیزبانان
بر خود گیرند خرده هر دم
در عشق تو جان خردهدانان
عشاق ز بوی جام وصلت
تا حشر بمانده سرگرانان
هر لحظه هزار عاشق مست
در راه تو آستین فشانان
در زلف تو صد هزار دل هست
چوبکزن تو چو پاسبانان
بر تنگ شکر ز تیر مژگانت
بنشانده به ره نگاهبانان
از بس که دلم نشان تو جست
گم گشت نشان بی نشانان
جان خود که بود که خون نگردد
در عشق جمال چون تو جانان
عطار شکسته را برون بر
کلی ز میان بد گمانان
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۵۰ - کاری است قوی ز خود بریدن
کاری است قوی ز خود بریدن
خود را به فنای محض دیدن
مانند قلم زبان بریده
بر لوح فنا به سر دویدن
صد تنگ شکر چشیده هر دم
پس کرده سؤال از چشیدن
این راز شگرف پی ببردن
وانگاه ز خویش پی بریدن
صد توبه به یک نفس شکستن
صد پرده به یک زمان دریدن
در میکده دست بر گشادن
با ساقی روح می کشیدن
در پرتو دوست همچو شمعی
در خود به رسیدن و رسیدن
بی خویش شدن ز هستی خویش
در هستی او بیارمیدن
همچون عطار عشق او را
بر هستی خویشتن گزیدن
خود را به فنای محض دیدن
مانند قلم زبان بریده
بر لوح فنا به سر دویدن
صد تنگ شکر چشیده هر دم
پس کرده سؤال از چشیدن
این راز شگرف پی ببردن
وانگاه ز خویش پی بریدن
صد توبه به یک نفس شکستن
صد پرده به یک زمان دریدن
در میکده دست بر گشادن
با ساقی روح می کشیدن
در پرتو دوست همچو شمعی
در خود به رسیدن و رسیدن
بی خویش شدن ز هستی خویش
در هستی او بیارمیدن
همچون عطار عشق او را
بر هستی خویشتن گزیدن
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۷۱ - ای روی تو آفتاب کونین
ای روی تو آفتاب کونین
ابروی تو طاق قاب قوسین
بر روی جهان ندیده چشمی
نقدی روشن چو چشم تو عین
جز چشمهٔ کوثر لب تو
یک چشمه ندید چشم بحرین
دیدم کمر تو را ز هر سوی
مویی آمد میانش مابین
چون تو گهری ز کان جانی
جان به که کنم نه کان به میتین
میرفت دلم به غرق تا بوک
از لعل تو یک شکر کند دین
زلفت چو عقاب در عقب بود
بربود و کشید در عقابین
گر دیدهٔ من سپید کردی
خال تو بس است قرةالعین
در غار غم تو جان ما را
درد تو بسی است ثانیاثنین
افکندهٔ تو شدم که شرط است
القای عصا و خلع نعلین
چون روی تو میدهد به خورشید
نوری که ازوست این همه زین
تا چند بر آفتاب بندی
کز پرتو توست نور کونین
گر جمله فروغ تو ببینیم
در عین عیان ما بود شین
گر در غلط اوفتاد در علم
کی در غلط اوفتیم در عین
عطار درین سخن برون است
از مطلب کیف و مطلب این
ابروی تو طاق قاب قوسین
بر روی جهان ندیده چشمی
نقدی روشن چو چشم تو عین
جز چشمهٔ کوثر لب تو
یک چشمه ندید چشم بحرین
دیدم کمر تو را ز هر سوی
مویی آمد میانش مابین
چون تو گهری ز کان جانی
جان به که کنم نه کان به میتین
میرفت دلم به غرق تا بوک
از لعل تو یک شکر کند دین
زلفت چو عقاب در عقب بود
بربود و کشید در عقابین
گر دیدهٔ من سپید کردی
خال تو بس است قرةالعین
در غار غم تو جان ما را
درد تو بسی است ثانیاثنین
افکندهٔ تو شدم که شرط است
القای عصا و خلع نعلین
چون روی تو میدهد به خورشید
نوری که ازوست این همه زین
تا چند بر آفتاب بندی
کز پرتو توست نور کونین
گر جمله فروغ تو ببینیم
در عین عیان ما بود شین
گر در غلط اوفتاد در علم
کی در غلط اوفتیم در عین
عطار درین سخن برون است
از مطلب کیف و مطلب این
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۸۸ - ای غنچه غلام خندهٔ تو
ای غنچه غلام خندهٔ تو
سرو آزاد بندهٔ تو
افتاد سر هزار سرکش
از طرهٔ سر فکندهٔ تو
گلهای بهار نیم مرده
از نرگس نیم زندهٔ تو
خورشید گرفته لوح از سر
بر سر چو قلم دوندهٔ تو
من کشته و غم کشندهٔ من
تو دلکش و دل کشنده تو
زان است شفق که طوطی چرخ
در خون گردد ز خندهٔ تو
چون سایه در آفتاب نرسد
کی در تو رسد روندهٔ تو
عطار به هر پری که پرد
دانی که بود پرندهٔ تو
سرو آزاد بندهٔ تو
افتاد سر هزار سرکش
از طرهٔ سر فکندهٔ تو
گلهای بهار نیم مرده
از نرگس نیم زندهٔ تو
خورشید گرفته لوح از سر
بر سر چو قلم دوندهٔ تو
من کشته و غم کشندهٔ من
تو دلکش و دل کشنده تو
زان است شفق که طوطی چرخ
در خون گردد ز خندهٔ تو
چون سایه در آفتاب نرسد
کی در تو رسد روندهٔ تو
عطار به هر پری که پرد
دانی که بود پرندهٔ تو
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۰۳ - ای دل به میان جان فرو شو
ای دل به میان جان فرو شو
در حضرت بینشان فرو شو
تا کی گردی به گرد عالم
یک بار به قعر جان فرو شو
گر میخواهی که کل شود دل
کلی به دل جهان فرو شو
دریا که تو را به خویشتن خواند
نعرهزن و جان فشان فرو شو
چون نیست به جز فرو شدن روی
صد سال به یک زمان فرو شو
چون جمله فرو شدند اینجا
تو نیز درین میان فرو شو
گر بر تو فشاند آستین یار
سر بر سر آستان فرو شو
گر هیچ در امتحان کشیدت
مردانه در امتحان فرو شو
تا کی گردی به گرد هرکس
در هرچه دری در آن فرو شو
گر در روش تو نیست سودی
دل خوش کن و در زیان فرو شو
چون نیست یقین که محض جانی
دم درکش و در گمان فرو شو
گر پنهانی برآی پیدا
ور پیدایی نهان فرو شو
گر نیست به عز قرب راهت
در بعد به رایگان فرو شو
گر نتوانی چنین فرو شد
باری برو و چنان فرو شو
عطار چه در مکان نشستی
برخیز و به لامکان فرو شو
در حضرت بینشان فرو شو
تا کی گردی به گرد عالم
یک بار به قعر جان فرو شو
گر میخواهی که کل شود دل
کلی به دل جهان فرو شو
دریا که تو را به خویشتن خواند
نعرهزن و جان فشان فرو شو
چون نیست به جز فرو شدن روی
صد سال به یک زمان فرو شو
چون جمله فرو شدند اینجا
تو نیز درین میان فرو شو
گر بر تو فشاند آستین یار
سر بر سر آستان فرو شو
گر هیچ در امتحان کشیدت
مردانه در امتحان فرو شو
تا کی گردی به گرد هرکس
در هرچه دری در آن فرو شو
گر در روش تو نیست سودی
دل خوش کن و در زیان فرو شو
چون نیست یقین که محض جانی
دم درکش و در گمان فرو شو
گر پنهانی برآی پیدا
ور پیدایی نهان فرو شو
گر نیست به عز قرب راهت
در بعد به رایگان فرو شو
گر نتوانی چنین فرو شد
باری برو و چنان فرو شو
عطار چه در مکان نشستی
برخیز و به لامکان فرو شو
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۱۶ - دوش آمد زلف تاب داده
دوش آمد زلف تاب داده
جان را ز دو لب شراب داده
صد تشنهٔ آتشین جگر را
از چشمهٔ خضر آب داده
زان روی که ماه سایهٔ اوست
صد نور به آفتاب داده
هر که از لب او سؤال کرده
صد دشنامش جواب داده
زان باده که جان خراب او بود
جامی به دل خراب داده
چون مست شده دل از شرابش
او را ز جگر کباب داده
عطار در آتش فراقش
تن در غم و اضطراب داده
جان را ز دو لب شراب داده
صد تشنهٔ آتشین جگر را
از چشمهٔ خضر آب داده
زان روی که ماه سایهٔ اوست
صد نور به آفتاب داده
هر که از لب او سؤال کرده
صد دشنامش جواب داده
زان باده که جان خراب او بود
جامی به دل خراب داده
چون مست شده دل از شرابش
او را ز جگر کباب داده
عطار در آتش فراقش
تن در غم و اضطراب داده
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۳۳ - ای گرد قمر خطی کشیده
ای گرد قمر خطی کشیده
دل در خط تو ز جان بریده
هم زلف تو توبهها شکسته
هم خط تو پردهها دریده
مشکی که بر خط تو گردی است
در گرد خط تو نارسیده
خط تو هزار بیش دارد
چون مشک خطا درم خریده
بر هیچ ورق ندیده خطی
خوشتر ز خط تو هیچ دیده
سر بر خط تو نهاده طوطی
سر سبزی خط تو گزیده
کس گرد قمر نشان نداده است
از قیر چنین خطی دمیده
تا دید دلم خط خوش تو
یک لحظه نماند آرمیده
چون خواست کشید پای از خط
وز خط تو خواست شد رمیده
در قیر خطت گرفت پایش
زان میآید به سر دویده
سر به سر خط تو نهاده عطار
وز خط دو کون سر کشیده
دل در خط تو ز جان بریده
هم زلف تو توبهها شکسته
هم خط تو پردهها دریده
مشکی که بر خط تو گردی است
در گرد خط تو نارسیده
خط تو هزار بیش دارد
چون مشک خطا درم خریده
بر هیچ ورق ندیده خطی
خوشتر ز خط تو هیچ دیده
سر بر خط تو نهاده طوطی
سر سبزی خط تو گزیده
کس گرد قمر نشان نداده است
از قیر چنین خطی دمیده
تا دید دلم خط خوش تو
یک لحظه نماند آرمیده
چون خواست کشید پای از خط
وز خط تو خواست شد رمیده
در قیر خطت گرفت پایش
زان میآید به سر دویده
سر به سر خط تو نهاده عطار
وز خط دو کون سر کشیده
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۳۴ - چون کشته شدم هزار باره
چون کشته شدم هزار باره
بر من به چه میکشی کناره
از کشتن کشتهای چه خیزد
کشته که کشد هزار باره
حاجت نبود به تیغ کشتن
در پیش رخ تو ماهپاره
خود خلق دو کون کشته گردند
هر گه که شوی تو آشکاره
زیرا که ز تیغ غمزهٔ تو
خونی گردد چو لعل خاره
گر بر گیری نقاب از روی
مه شق شود آفتاب پاره
ذرات دو کون دیده گردند
وایند چو ذره در نظاره
از پرتو رویت آخرالامر
هر ذره شود چو صد ستاره
از پرده چو آفتاب رویت
بر مرکب حسن شد سواره
خورشید که شاه پیشگاه است
شد پیش رخ تو پیشکاره
چون شیر عنایتت درآید
هر ذره شوند شیرخواره
طفلان زمانهٔ خرف را
لطف تو بس است گاهواره
کاجزای دو کون را تمام است
لطف تو چو بحر بی کناره
بیچارهٔ خود فرید را خوان
زیرا که ندارد از تو چاره
بر من به چه میکشی کناره
از کشتن کشتهای چه خیزد
کشته که کشد هزار باره
حاجت نبود به تیغ کشتن
در پیش رخ تو ماهپاره
خود خلق دو کون کشته گردند
هر گه که شوی تو آشکاره
زیرا که ز تیغ غمزهٔ تو
خونی گردد چو لعل خاره
گر بر گیری نقاب از روی
مه شق شود آفتاب پاره
ذرات دو کون دیده گردند
وایند چو ذره در نظاره
از پرتو رویت آخرالامر
هر ذره شود چو صد ستاره
از پرده چو آفتاب رویت
بر مرکب حسن شد سواره
خورشید که شاه پیشگاه است
شد پیش رخ تو پیشکاره
چون شیر عنایتت درآید
هر ذره شوند شیرخواره
طفلان زمانهٔ خرف را
لطف تو بس است گاهواره
کاجزای دو کون را تمام است
لطف تو چو بحر بی کناره
بیچارهٔ خود فرید را خوان
زیرا که ندارد از تو چاره
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۳۷ - ای راه تو بحر بی کرانه
ای راه تو بحر بی کرانه
عشق تو ندیم جاودانه
از عشق تو صد هزار آتش
در سینه همی زند زبانه
گر بنماید زبانهای روی
برهم سوزد همه زمانه
دو کون به هیچ باز آمد
زین گونه که عشق کرد خانه
مرغ دل ما ز عشق تو ساخت
بیرون دو کون آشیانه
مرغی که چنین شگرف افتاد
خون میگرید ز شوق دانه
گفتم دل پر غم من آخر
گردد به وصال شادمانه
در عشق تو چون قدم توان زد
پیش قدمی صد آستانه
فیالجمله چه گویم و چه جویم
جمله تویی و دگر بهانه
مقصود تویی و جز تو هیچ است
این است سخن دگر فسانه
عطار چو بی نشان شد از تو
او را بنشان ازین نشانه
عشق تو ندیم جاودانه
از عشق تو صد هزار آتش
در سینه همی زند زبانه
گر بنماید زبانهای روی
برهم سوزد همه زمانه
دو کون به هیچ باز آمد
زین گونه که عشق کرد خانه
مرغ دل ما ز عشق تو ساخت
بیرون دو کون آشیانه
مرغی که چنین شگرف افتاد
خون میگرید ز شوق دانه
گفتم دل پر غم من آخر
گردد به وصال شادمانه
در عشق تو چون قدم توان زد
پیش قدمی صد آستانه
فیالجمله چه گویم و چه جویم
جمله تویی و دگر بهانه
مقصود تویی و جز تو هیچ است
این است سخن دگر فسانه
عطار چو بی نشان شد از تو
او را بنشان ازین نشانه
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۷۲ - جانا دهنی چو پسته داری
جانا دهنی چو پسته داری
در پسته گهر دو رسته داری
صد شور به پسته در فتاده است
زان قند که مغز پسته داری
قندیم فرست و مرهمی ساز
زین بیش مرا چه خسته داری
در هر سر موی زلف شستت
صد فتنهٔ نانشسته داری
گفتی به درست عهد کردم
صد عهد چنین شکسته داری
در تاز و جهان بگیر کز حسن
صد ابلق تنگ بسته داری
یک گل ندهی ز رخ به عطار
وانگاه هزار دسته داری
در پسته گهر دو رسته داری
صد شور به پسته در فتاده است
زان قند که مغز پسته داری
قندیم فرست و مرهمی ساز
زین بیش مرا چه خسته داری
در هر سر موی زلف شستت
صد فتنهٔ نانشسته داری
گفتی به درست عهد کردم
صد عهد چنین شکسته داری
در تاز و جهان بگیر کز حسن
صد ابلق تنگ بسته داری
یک گل ندهی ز رخ به عطار
وانگاه هزار دسته داری