تعداد ۴۴۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۴ - در مطایبه
در جستن وصل آن بت چینا
بر اسب امید برنهم زینا
وندر ره عشق او بپویانم
باشد که رسم بکام دل زینا
یکچند بوصل او شدم شادان
دشمن ز وصال ما دوغمگینا
جان و دل من بوصل آن دلبر
چون باغ ارم پر از ریاحینا
ناگاه بما رسید چشم بد
بربود مرا ز من شیاطینا
گویم که سبب چه بود هجران را
پنهان نکنم ز خلق چندینا
من بودم و من یقولکی با من
در هجر گلی برسم و آئینا
در پیش نهاده رطل جام می
رنگین چون ریحان آن نگارینا
اندر رخ آن صنم نگه کردم
آن خوبتر از بتان تکسینا
گفتم صنما چو روی خوب تو
نی هست به کافری نه در دینا
لیکن بتو مرمرا بد این حاجت
گفتا که صدت رواست درحینا
گفتم که از ارگ تو بگشایم
گفتا که گشاده کن هلاهینا
بگشادم تا بدیدمش آن . . .
چون سوسن و یاسمین و نسرینا
. . . بمثل چو گنبد سیمین
چون سفره خائنی پر از چینا
من نیز برون کشیدم از . . .
این لنگ روان و کور ره بینا
چوبش کردم . . . بدین روغن
بی کنجد و بی جو ازو کوبینا
ز آهستگی که اندر او . . .
خندید . . . و کرد هین هینا
گفتا که زهی نجیب سلمانی
خوش میدانی کشید سرگینا
صد ره اگرم کنی بروزی در
هر بار به آید از نخستینا
چون نوبت مایقول پیش آمد
از خرده بلا در بلا گینا
بگرفت بدست . . . و میگفتی
این طرفه نوا یک نو آیینا
ای . . . من ای عیار جنگ آور
چون تو نه بچین و نه بما چینا
بالای دراز تو بچه ماند
ماند بمناره قستتینا
گر با تو ز خانه سوی کو آیم
بندند چو اژدها و آدینا
گویند که میربوالعمید آمد
آن صاحب طبل و گرز و میتینا
کز اسب پیاده خانه اندازد
صد مرد سوار شهره بزمینا
این گفت و بکرد روی زی کودک
هین بر سر . . . من تو بنشینا
تا . . . کنم بدین عمود خود
چون چنبر موکب سلاطینا
با . . . تو آن کنم کجا نکند
بر سینه کبک ماده شاهینا
کودک چو شنید از وی این دعوی
گفت آه من غریب مسکینا
ایدون که درست گردد این دعوی
شد نامه عمر من هبابینا
بر قصد هلاک جان من بودی
کس با کس نکرد چو نینا
ز امین من و دعای آن کودک
در حال شد آن عمود پستینا
باز از پس آن ستودن بیحد
بگشاد زبان خود بنفرینا
آژنگ میان ابروان افکند
رخ کرد ترش بسان رخبینا
کی . . . دروغ میکنی لافم
مانند کنی مرا بعینا
آنست که از برای او هر شب
می . . . زدی نه خمسه بل خمسینا
امروز که دست یافتی بروی
نامرد شدی و خر و ننگینا
برخیز و . . . مرد را اکنون
یا سرت بدون برم بسکینا
گفتا نکنم بامر تو کاری
بگذار بفضل خود بمن اینا
بیمارم و زار و . . . بالینم
بگذار که سر نهم ببالینا
ور من بمرم ز تو طمع دارم
در گور کنی مرا تو تلقینا
نرسید و رمید از من آن کودک
کاین کند بجای من کند کینا
خیر است همیشه دشمن مردان
کافر همه ساله دشمن دینا
هجران مرا سبب همین بود است
زین دورم از آن لبان شیرینا
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۳۵ - ای گشته ز تابش و صفای تو
سهل است سنائیا سنای تو
وین قدر و فضیلت و بهای تو
نزدیک کسی که او خرد دارد
کمتر ز بهیمه (ای) بهای تو
اشعار ترا بجملگی دیدم
آورد عطیه مان عطای تو
بردیم عطیئه ترا بر . . . ن
خوه پور تو و خوهی بقای تو
مرشعر ترا نقصیه ای گفتم
این بود و جزین نبد سزای تو
در . . . ن مهل و بگوی شاهد
آئینه روی یا قفای تو
کاییته قفا چنان بود دلی
کاینجا بچه شاهد و عصای تو
مشک اکنون که موی مییابد
اسیل و ترا بود گیای تو
آگاه شدی ز ماجرای من
آگاه شدم ز ماجرای تو
بالا بنمای ای سنائی هان
تا چند کزی است بوریای تو
هرکس که ترا بدید، لعنت کرد
بر آدم پیر پارسای تو
اینست جواب آن کجا گوید
ای گشته ز تابش و صفای تو
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۵ - وله
کی نرم میتوان دل جانان را
من خیره مشت کوبم سندانرا
نی نی بدین همه سختی نیست (؟)
در شیشه نازکی دل جانانرا
چون طره اش بکف نفتد ازچه
قوت دهم خیال پریشانرا
پیش لبش کسی که بود انسان
جوید چگونه چشمه حیوانرا
نزد رخش تنی که بود آدم
ننهد مقام روضه رضوانرا
جان رقصدم بتن چو ببر گیرم
آن پیکر لطیف تر از جانرا
کتان گهی بپوشد و من ترسم
کآید مصادم آن مه تابانرا
کآن نازنین بدن که بوی دانم
مشکل کند تحمل کتانرا
زد خنده برق وش برهم چون من
کردم وداع خطه طهرانرا
با آن خضاب کرده دو سیمین دست
بگرفت تنگ مقود یکرانرا
گفتی یگانه ایزدم اندر راه
بگشود در هزار گلستانرا
تا گوش توسنم بگهر آمیخت
بس ریخت اشک چون در غلطانرا
تا یال مرکبم بعبیر آکند
بس کند موی غالیه افشانرا
گفت از چو من حبیب غزلخوانی
بگذشته بین ادیب سخندانرا
هرگز که دید ادیب سخندانی
دل بر کند حبیب غزلخوان را
دانستم ارکه آخر کار این است
با تو نبستم اول پیمان را
غلمان بدلفریبی من نبود
بعد ازمن ار گزینی غلمانرا
کنعان مهی ندارد مانندم
جای من آری ارمه کنعانرا
بی من بود سیاه شبستانت
گر پرکنی ز مهر شبستانرا
آنم که چین هندوی گیسویم
درچین شکسته صولت خاقانرا
بس شد که بهر شام سر زلفم
چون صبح بر دریده گریبانرا
بس تا جور که بی گل رخسارم
بر پر نیان گزیده مغیلان را
در حیرتم که نیستی ارمسحور
بر وصل چون پسندی هجرانرا
گفتم بتا سری که از تو پیچد
رخ تافته است قادر سبحانرا
لیکن ز چشمها که تو داری من
ترسم فساد عرصه امکان را
گر بهر دزدی دل اهل راه
نگشا ئی آن دو سنبل پیچانرا
هین رو سوار بر یدک من شو
تا با هم اسپریم بیابانرا
ناچار کرد عهد و چو راکب شد
راندیم آن دو ابرش ختلانرا
هر منزلی که قصد اقامت رفت
حسنش قیامتی بنمود آن را
این بانگ زد بدان که بیا بنگر
جبریل همسفر شده شیطانرا
آن چون پری گرفته فغانها کرد
کاهریمنی ربوده سلیمان را
گه شد هجوم طا یفه کاین ترک
کشت از مژه رعیت سلطانرا
گاهی یکی دوان که بگو این بت
دل پس دهد گروه مسلمانرا
من با هزار جنگ وگریز آخر
کردم حصار آن مه زنجانرا
اینک دلم طپد که نشوراند
اقلیم غم خسرو ایران را
رکن جهان مهین عضدالدوله
کز افسرش قوام است ارکانرا
کیوان خدم شهی که زاورنگش
خجلت کلاه گوشه کیوانرا
ایوان طراز بدری کز قدرش
پر از سپهر بینی ایوانرا
محکم دل است بسکه بگاه کین
گوئی بسینه دارد ثهلانرا
بر یک وجب زبان سنان بسته
هفت اژدری زبانه نیرانرا
در بیشه از صلابت رمح وی
ناخن فتد ضیاغم غژمانرا
مانا که از کمندش برقربوس
ز البرز کرده آون ثعبانرا
گردون کند پذیره احکامش
چونان که گوی طاعت چوگانرا
بر ملک شه زتندی صمصام
دم کند شد صوارم برانرا
ای آنکه بازوان تو دارد گرم
پشت مهین خدیو جهانبانرا
چونان که از برادری هارون
دل گرم بود موسی عمرانرا
خفتان چو بهر کین به بدن پوشی
پر اژدها نمائی خفتانرا
شاها بسبک فکرت جیحون بین
کآزرم داده لؤلؤ عمانرا
با میزبانی کرمت دریاب
این کهنه رند نادره مهمانرا
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۴۲ - در مدح قوام الدین ابوالقاسم ناصربن علی گزینی انسابادی گوید دراین مدیحه اشارت به وفات سلطان محمود و تسلیت برای سلطان سنجر نیز هست
ایا در حکم تو کرده جهانبان
جهان چندان که هست آباد و ویران
وزیر شرق و غرب و صدر اسلام
پناه ملک و دین و پشت ایمان
تو را آن پیرهن پوشید دولت
که دارد هفت چرخ اندر گریبان
همه خلق جهانت چاکرانند
فلک بنده ستاره آفرین خوان
به نزدیک دل تو صعب تنگ است
ز روی عقل طول و عرض دو جهان
سرائی را که سازد دولت او را
فلک در باشدش خورشید دربان
دویت از قرصه خورشید زیبد
سزای خامه تو روز دیوان
کز آن زرین شهاب آسا قلمهات
مجره هست چون سیمین قلمدان
اگر چه رای تو بر هفت کشور
همی تابد چو خورشید درفشان
پیمبروار خواهد کرد از این پس
براق بخت تو بر عرش جولان
ز جرم ماه داری طوق مرکب
زخم چرخ سازی طاق ایوان
بدان کز جود تو پوشیده گردد
همی زاید ز مادر خلق عریان
اگر با کین تو کودک خورد شیر
ببندد دایه را رگهای پستان
خراسان و عراق ارچه بزرگ است
بود با همت تو خوار و آسان
دو سائل گر به نزدیک تو آیند
عراق آن را دهی این را خراسان
به گردون بر یکی برج کمان است
که تیر او شکافد سنگ و سندان
که تا زو ناوک انداز حوادث
بدوزد بدسگالت را دل و جان
تو در باران اقبالی و خصمت
به باران در ولی در تیر باران
ز بانگ و نام تو بدخواه مدبر
نه نان دارد نه جان نه خان و نه مان
بهشت از بهر آن آراست ایزد
که خواند دوستانت را به مهمان
جهنم زان سبب را تافت جبار
که دارد دشمنانت را به زندان
دم بدخواه تو چون باد دی گشت
که مهرت شد چو باغ پر ز ریحان
از آن اندر دلش مهر تو خوش نیست
که بستان خوش نباشد در زمستان
وزیرانی که بودستند از این پیش
کفایت ورز و هشیار و سخندان
ز تو معلوم گشت امروز که آنگاه
وزارت بر همه بود است تاوان
تو را در کاروانهای کفایت
سزد چون صاحب کافی شتربان
ز بالای وزارت پایه ای نیست
ولیکن زو تو را بستود نتوان
بر آن درگه که آب دولت توست
وزارت هست خاک پای دربان
جهان در حکم سلطان جهان است
ولیکن هست در حکم تو سلطان
قوام الدین تو را زیبد که خوانند
به حق نعمت دارای دوران
که در دینی نظام ملک عالم
که در ملکی قوام دین یزدان
روانت را مبادا هیچ اندوه
به ملک اندر روانت باد فرمان
در آن فترت که شد سلطان ماضی
ز لشکرگه بدارالملک رضوان
طناب خیمه عمرش گسستند
از این آفت سرای تنگ میدان
برفت آثار او از دین و دولت
چو فر نو بهار از باغ و بستان
ز کیهان شاه کیهان بس جوان رفت
که لعنت باد بر کردار کیهان
بقای شاه اعظم باد با تو
که هست از عمرتان آفاق عمران
اگر نه رای تو بودی در آن وقت
ز خون دریاصفت گشتی بیابان
سپاهی بر مثال کوه آهن
به زور زال و سهم پور دستان
حمایل کرده زهرآلود شمشیر
زره را داده خون آلود خفتان
چتو تیغ سیاست برکشیدی
بگشت از هول رنگ چرخ گردان
کمان بر قلب تن بشکست قبضه
خدنگ از فرق سر بنداخت پیکان
به بحر کین نهنگان بلا را
ز سهم تو فرو ریزید دندان
یکی طوفان نشاندستی به تدبیر
که بگسستی ز هم گردون و ارکان
اگر طوفان به عهد نوح برخاست
تو آن نوحی که کردی دفع طوفان
خداوندا قوامی بس قدیم است
که دارد حق خدمتها فراوان
رسیده پیش از این در دولت تو
ز خدمتها به نعمتهای الوان
کنون گر دورم از خدمت عجب نیست
که باغ وصل دارد داغ هجران
مرا گر فر تو بر سر نبودی
نه دل بودی نه جان بودی نه جانان
به حمدالله نیم در خدمت تو
ازین مشتی هوس پیمای نادان
ز باد طبعم از دریای خاطر
بخیزد موجهای گوهرافشان
به ایوان تو در چون شعر خوانم
فرود آید ز کیوان آب حیوان
گلستان سعادت درگه تو است
قوامی بلبل آهسته دستان
به فضل خویشتن نزدیک دارش
که بلبل دور ماند است از گلستان
سلیمان واری اندر ملک و چاکر
طلب کرد است هدهد را سلیمان
الا تا از خدای اندر زمانه
بود دولت دلیل و بخت برهان
خدایت یار باد و بخت هم پشت
زمانه یاور و دولت نگهبان
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۴۴ - در تغزل است
شاید که دلم ققاع نگشاید
زان بت که به جز صداع ننماید
نز مجلس را ز خلوتم بخشد
نز حجره خاص بوسه فرماید
صد شربت زهرا گر دهد خشمش
با آب لب شکرینش نگزاید
زان زلف که چنگ باز ر«ا» ماند
هر لحظه دل چو کبک برباید
هر چند ز جانش دوستر دارم
یک ذره دلش به مهر نگراید
گفتم مبر آبروی عشاقت
گفت آب به شب تیز همی زاید
زو بوسه کجا طمع توان کردن
کز خویشتنش سه بوسه می باید
آواز همی دهد که ای مسکین
از دوستی تو کار برناید
یک ساعت روی خوب او دیدن
صد ساله به زندگانی افزاید
تن در ده و غم خواری قوامی هان
تا خود پس از این تو را چه پیش آید
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۷۶ - در غزل است
تا تو باشی مرا جهان چه بود
تابود بوسه تو جان چه بود
با جمال تو ماه را چه خطر
با کمال تو آسمان چه بود
چون لب لعل فام بگشائی
گوهر اندر میان کان چه بود
چون رخ لاله رنگ بنمائی
گل تازه به بوستان چه بود
عشق بی نام و بی نشانم کرد
عاشقی را جز این نشان چه بود
درد دل با تو شرح نتوان داد
تو چه دانی که این و آن چه بود
سود کرد قوامی از غم تو است
باتو در بند سوزیان چه بود
من چه دانم که چیست قیمت تو
خر چه داند که زعفران چه بود
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۷۸ - در غزل است
ای عشق غم شد از تو مرا شادی
چون از همه جهان به من افتادی
بنده شد از تو مردم آزاده
روی از تو نکرد کس آزادی
سرمایه بخش روی چو گلبرگی
پیرایه دار زلف چو شمشادی
گه پاسبان لاله سیرابی
گه پرده دار سوسن آزادی
عقل سخن شناس جهان دیده
شاگرد تو است با همه استادی
دیرینه یار غار توم گفتی
بیزارم از تو گر همه همزادی
از رفتن تو شادی مرا زاید
کز زادن تو مردمرا شادی
در عاشقی ز عشوه گلبرگی
ما را چه خار بود که ننهادی
گفتی قوامیا چه زیان کردی
تا دست را به صحبت ما دادی
عشقا من از تو داغ بسی دارم
هیچ اندهت مباد چو من بادی
صغیر اصفهانی : مفردات
شماره ۱۰ - عمری ار شکر بر زبان رانی
عمری ار شکر بر زبان رانی
شکر توفیق شکر نتوانی
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۲۱۳ - بس که فرهاد تلخکامی دید
بس که فرهاد تلخکامی دید
حرف شیرین نمی تواند گفت
دل من زود می رود از خود
غم دیرین نمی تواند گفت
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۲۲ - دیدی که چو بخت یار برگردید
دیدی که چو بخت یار برگردید
چون دید که روزگار برگردید
هر خنده که بر گلم بهار افشاند
پی بر پی نوبهار برگردید
هر ناله که از دل فگار آمد
هم سوی دل فگار برگردید
هر نغمه که زنده داشت گوشم را
هم باز به سوی تار برگردید
هر میوه که از تف جگر پختم
در سینه شاخسار برگردید
چون می‌آمد پیاده آمد بخت
در برگشتن سوار برگردید
افسردگی دل فصیحی بین
بی داغ ز لاله‌زار برگردید
میرداماد : اشعار عربی
شمارهٔ ۸ - : یا قوم هواکم بصدری نزلا
یا قوم هواکم بصدری نزلا
والقلب بنار حبکم اشتالا
یا ساده بیت مقدس حبکم
قد اضعفی الفراق لن احتملا
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۳۵ - جوش بوره شبی به بغرا گفت
جوش بوره شبی به بغرا گفت
نکته ای چند، بود چون محرم
خویش را بر کشد به رعنابی
جان ماهیچه هست از آن درهم
سر من نیست قلیه را، گویا
کرده با من از آن عنایت کم
از جفای فلک چه چاره کنم
دل پر دارم و لب برهم
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۱۵ - آهوان صحرا
چشم تو به یک کرشمه ای یارا!
بربود زِ دست، طاقت ما را
تا چند کنی پریش و آشفته
آن زلف دراز و عنبر آسا را
زین بیش مکن پریش و سرگردان
این دل شده عاشقان شیدا را
از لعل تو مرده می شود زنده
کو آنکه خبر دهد مسیحا را
یک روز کمند زلف خود بگشا
نخجیر کن آهوان صحرا را
یک لحظه کنار چشم من بنشین
و آنگاه ببین تو موج دریا را
اسکندر غمزه ات به یک حمله
درهم شکند سپاه دارا را
اسلام تو ای محمدی مذهب!
منسوخ نمود دین عیسی را
«ترکی» ندهد ز دست دامانت
کن مرحمت آن فتاده از پا را
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۵۹ - آنکه رفت از برم گر آید باز
آنکه رفت از برم گر آید باز
جان رفته بتن درآید باز
صبح عیش از افق بتابد نور
ظلمت شام غم سرآید باز
باده پیما شود لب ساقی
کام مستی ز می برآید باز
مست و هشیار را برقص آرد
مطرب از نغمه ئی سراید باز
بی بران را زبرگ بی برگی
نخله کام پر برآید باز
سازد از بند هجر آزادم
سرو قدش چو دربرآید باز
همچو نور علی بروب از غیر
خانه دل که دلبر آید باز
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۶۰ - ساقیا زان شراب شورانگیز
ساقیا زان شراب شورانگیز
شوری اندر دل کباب انگیز
مژده یاران که زاهدی افکند
در خم باده خرقه پرهیز
دل که خالیست از محبت غیر
باشد از مهر مهوشان لبریز
رام شد خاک سرکش گردون
بسکه خورشید من زدش مهمیز
جز ولایش ببارگاه قبول
خستگان را کجاست دستآویز
هر زمان نشأه ئی دگر بخشد
ناب عشقش که هست دردآمیز
تا نشیمن کنی برجانان
همچو نور علی ز جان برخیز
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۶۱ - چرا باشم دلا ناکام امروز
چرا باشم دلا ناکام امروز
که مهرم رخ نمود از بام امروز
فشاندم بس ز دیده دانه اشک
همائی آمدم در دام امروز
دلم آرام از آن دارد که دارد
دلا رامم بدل آرام امروز
نگاه او که وحشی غزالیست
بصحرای دلم شد رام امروز
بیاد گلرخی بر طرف گلشن
بنوشم باده گل فام امروز
بیا ساقی بیارا بزم هستی
که رستم از غم ایام امروز
بیاور راح روح افزا که نبود
امید زندگی تا شام امروز
چه میجوئی نشان و نام از من
مجو از من نشان و نام امروز
بجز نور علی برمسند جم
کرا بر دست باشد جام امروز
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۱۵ - ما مقیمان تخت تحمیدیم
ما مقیمان تخت تحمیدیم
سرفرازان تاج تمجیدیم
می فروشان مصطب توحید
باده نوشان بزم تجریدیم
دریکتای قلزم وحدت
جوهر فردکان تفریدیم
پای تا سربکسوت تحقیق
کنده تن از لباس تقلیدیم
نقد هستی به بازی عشقش
هرچه بود و نبود بازیدیم
هرگز از واعظان بی معنی
سخن عارفانه نشنیدیم
همچو نور علی در این مصطب
ساقی بزم اهل توحیدیم
توئی آن لوح محفوظ معظم
که نقشی هست از وی اسم اعظم
توئی منظور جمله آفرینش
توئی مقصود از ایجاد عالم
بجانب آدمی کی میبرد پی
که جسمت هست جان جان آدم
صفاتت مطلق از هر بود و نابود
منزه ذاتت از هر بیش و هر کم
زجامت جرعه هرکس کند نوش
عیان سازد هزاران جام با جم
جهان و صورت معنی سراسر
ترا زیر نگین باشد مسلم
بظاهر گرچه ختم المرسلینی
بباطن برهمه هستی مقدم
نمیفرمودی ازتو من ر آنی
حدیث من عرف میبود مبهم
خوش آنکس در حریم لی مع الله
که چون نور علی باتست محرم
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۱۹ - سحرگاهان که بگشاده در دوست
سحرگاهان که بگشاده در دوست
تمنا برد ما را تا بر دوست
درآن تاریک شب دیدیم روشن
ز نور حق همه پا و سر دوست
تجلی زار شد طور دل ما
ز خورشید جمال انور دوست
فلک بنشاندش بر سر غباری
که برخیزد ز خاک کشور دوست
مگو از نافه کان قدری ندارد
بپیش طره چون عنبر دوست
حکیما لب ببند از جوهر و کان
که هست از کان دیگر جوهر دوست
چه گوهرها که در راهش فشاندم
چو نور از بهر دیده گوهر دوست
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۹۴ - ندانم آخر از داغ دل من
ندانم آخر از داغ دل من
چه گلها سربرآرد از گل من
زهی شست و زهی بازو و زهی تیر
که زد او زخم کاری بر دل من
دلم آن مرغ بسمل گشته تست
بپرس آخر که چون شد بسمل من
کنم در دیده دل منزل تو
اگر آئی شبی در منزل من
بسی تخم محبت کاشتم لیک
نشد جز بار محنت حاصل من
چه کم گردد ز دریای وصالت
اگر موجی فتد بر ساحل من
کمالی غیر عشقت بر دل ریش
نکرد ارشاد شیخ کامل من
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۱۰۸ - تو در خوبی باین خوبان نمانی
تو در خوبی باین خوبان نمانی
که خوبان جمله جسمند و تو جانی
چو برخیزی ز بالای بلاخیز
هزاران فتنه در دلها نشانی
لب جان پرورت گر خضر دیدی
ننوشیدی از آب زندگانی
بجرم پیریم آخر به بخشای
که شد صرف توام نقد جوانی
چو داند دشمنیهای دلت نور
که داری دوستیهای زمانی