تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۸۷ - شب دوشینه خیالت به عیادت سحری
شب دوشینه خیالت به عیادت سحری
ترسم آن لحظه که از خواب در آیی گویی
از غم تیره شب و محنت هجران چونی
بر بالین من آمد که فالان هان خبری
دادمی کام تو گر بیم رقیبم نبدی
ود که مردی ز غم عشق چو من عشوه گری
سوز و میساز که تا کام بیا بی ز لبم
که مبادا ز رقیبان به جهان در اثری
مېرمن ورز که در روی زمین نیست چو من
تا در آتش نشود عود نیابی شکری
کمر بندگیم گر ز میان بگشایی
شکری جان شکری عشوه گری خوش پسری
نیم شب واله و سرمست در آیم ز درت
در شب وصل بیندم ز دو زلفت کمری
چون شنیدم سخنش گفتم ای جان همام
خواب مستی کنم اندر بر تو تا سحری
گفت خوش باش فلان گرچه خیال است خوش است
این خیالیست که دارد به سوی من نظری
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۸۹ - ای نسیم سحری هیچ سر آن داری
ای نسیم سحری هیچ سر آن داری
کز برای دل من روی به جانان آری
پیش آن جان و جهان عرض کنی بندگیم
باز بر لوح دلش نقش وفا بنگاری
اور مجالی بودن گو که فلان می گوید
به خدا میدهمت عهد نگه میداری
گر چه دورم مکن ای دوست فراموش مرا
دوست آن است که در هجر نماید یاری
گیرد آن گل که گلابش چکد از غایت شرم
حیف باشد که تو هر خار و خسی بگذاری
خاک پای تو شوم گر گل رخسار خویش
به همان آب و طراوت به رهی بسپاری
چشم بددور از ان برگ گل و نرگس مست
که بود با خردش فعله می گلناری
با خیال تو به سر می برم ایام فراق
نیستم بی تو نه در خواب و نه در بیداری
هست امیدم که دهد عمر امان تا با بم
از وصال تو به اقبال تو برخورداری
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۹۷ - کیست کاین فتنه نشاند که تو می آغازی
کیست کاین فتنه نشاند که تو می آغازی
کیست بر روی زمین کش تو نمی اندازی
نیست در جمله جهان مثل تو صاحب حسنی
چشم را گوی که زو دیده ام این غمازی
پیش ازان کز غم تو خانه بپردازد دل
خوش بود گر نفسی با دل من پردازی
همچو نایم به دم وناله بسی داشته اند
چه بود نیز چو چنگم نفسی بنوازی
گرشود جمله جهان خصم مپندار که دست
دارم از دامنت ای دوست به بازی
ذره یی کم نکنم در هوست هیچ عیار
بازی گر صدم بار چو زر در غم خود بگدازی
نازنینی و شد اندر سر ناز تو همام
شد حقیقت که بدان روی نکو مینازی
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۹۹ - نه چنان مست و خرابم ز دو چشم ساقی
نه چنان مست و خرابم ز دو چشم ساقی
که مرا با دگری هست خیالی باقی
مستی از هستی من جز سر مویی نگذاشت
وان قدر نیز نخواهم که بود ای ساقی
مست گشتیم و نخواهی تو که فانی گردیم
زان که در آرزوی عربدة عشاقی
هر کجا پر تو حسنی ست ز رویت اثری ست
آفتابی تو که منظور همه آفاقی
جان من از سر زلف تو نسیمی بشنید
عزم دارد که کند صحبت تن در باقی
خودنمایان اگر از عشق تو بویی یا بند
پیش شاهان نفروشند دگر زراقی
حیف باشد که بخواند غزل های همام
پیش خامی که ندارد خبر از مشتاقی
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲۱۴ - می کند بوی تو با باد صبا همراهی
می کند بوی تو با باد صبا همراهی
خلق را می دهد از بوی بهشت آگاهی
اثر کفر نماندی به جهان از رویت
کر نکردی سر زلفت مدد گمراهی
خجلم زان که به رخسار تو گویم ماهی
کز تو تا ماه تمام است زمه تا ماهی
آفتاب است که مشهور جهان است به حسن
چشم بد دور زرویت که چومه پنجاهی
ما گدایان شرف از خاک درت یافته ایم
همه خواهند تورا تا تو که را می خواهی
گر بود سوی همامت نظری ور نبود
آستانت نفروشیم به تخت شاهی
همه جویند تورا تا تو که را میجویی
از درت دور نگردد چو سگ خرگاهی
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲۱۵ - اثر لطف خدایی که چنین زیبایی
اثر لطف خدایی که چنین زیبایی
تاتو منظور منی شاکرم از بینایی
نیست ما را شب وصل تو میسر زیرا
که شب تیره شود روز چو رخ بنمایی
چون خیال تو ز پیشم نفسی خالی نیست
شرمم آید که شکایت کنم از تنهایی
در مه و مهر به یاد تو نظر می کردم
غیرتم گفت به چشمم که زهی هر جایی
لایق منصب حسنت نبود گر گویم
که چو خورشید جهان گیر و جهان آرایی
گر به رنگ گل رخسار تو بودی خورشید
همچو یاقوت نمودی فلک مینایی
با مشام تو لب خوش نفست همنفس است
مجمر و عود نه و عطر همی آسایی
در حدیث تو که جانی ست روان شیرینی
بیش از ان است که گویم شکری میخایی
سخنت را همه گوشیم و زندق سخنت
گوش بیهوش نداند که چه می فرمایی
سخنی لایق وصفت ز زبان می طلبم
ای دریغا که وفا می نکند گویایی
مهرورز توهمام است زهی حسن و کرم
تازه شد در دل پیرم هوس بر نایی
همام تبریزی : مفردات
شماره ۲۴ - بیش ازان است که آید ز زبان تقریرش
بیش ازان است که آید ز زبان تقریرش
یادمیسر شود از نوک قلم تحریرش
همام تبریزی : مفردات
شماره ۳۰ - حرف و ترکیب ندانم که من از سرتاپای
حرف و ترکیب ندانم که من از سرتاپای
هرکجا دیده برافتاد همه جان دیدم
همام تبریزی : مفردات
شماره ۴۸ - چون تو از جانب شیراز به تبریز آیی
چون تو از جانب شیراز به تبریز آیی
شکر آن نعمت را وام کنم گویایی
حزین لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۵ - در مدح حضرت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله
مرغ شب پیشتر از آنکه برآرد آواز
دل شوریده نوا، زمزمه ای کرد آغاز
می سرایید دل و کلفت آواز نبود
ایمن از فتنه گریهای زبان غمّاز
دادم از شور جنون بال و پر شوق به هوش
کردم از شوق درون، روزنهٔ گوش فراز
تا چه راز است که از پرده برون می آید؟
تا چه تار است که اندیشه، کشیده ست به ساز؟
از طرب صومعه دارانِ دماغ آوردند
سر برون از حجب عنصری کاخ مجاز
شوق در گرم عنانیّ و طلب در جستن
مژه در بال فشانی و نگه در پرواز
زخمه بر عود اثر زد دل و من سنجیدم
او سراینده و من پرده نیوشندهٔ راز
من ز عاشق سخنی، گوش برآواز خبر
او به جادو نفسی، عشوه فروش اعجاز
من به آتش جگری موسی مشتاق سروش
او به دلکش خبری شعلهٔ طور اعزاز
من به حسرت شکنی منتظر بوی یمن
او به شیرین دهنی، خسرو خوبان طراز
نکته سربسته تر از غنچه راز محمود
پرده پیچیده تر از طرّهٔ مُشکینِ ایاز
نمک اندوزتر از پسته ٔ شور لیلی
سینه پردازتر از ناله مجنون به گداز
حالتی بوالعجب آمد ز سماعم در پیش
بی خودی را نتوان کرد بیان با خود باز
ناگهان مرغ شباهنگ برآورد خروش
هم صفیران چمن سیر، کشیدند آواز
مست پیمانه اوا آتش، من و شمع سحری
می پرستان به می و قبله پرستان به نماز
دل مرا گفت که مستانه نوایی سر کن
تو هم آخر ز غم آن بت عشّاق نواز
پاسخش دادم ازین مصرع سنجیده خویش
آنچه انجام ندارد چه نمایم آغاز؟
باز دل گفت که مشتاق سخنهای توام
ای بلاغت ز کلام تو مطرّز به طراز
بکش ای بحر نوال، از رگ نیسان قلم
گهری چند به گوشم، چه حقیقت چه مجاز
الله الله که نتابی رخ ازین ملتمسم
ای صریر قلمت را به نواسنجان ناز
گفتم از عذر و تعلل نشماری ز رهی
تازه عهدی ست مرا با ملک بی انباز
که نگویم به جز از نعت رسول عربی
خواجهٔ هر دو سرا، دادرس بنده نواز
باعث خلقت کل، هادی ارباب سبل
سر و سرخیل رسل، محرم خلوتگه راز
بخششش عام چو احسان خداوند کریم
برنگردد تهی از درگه او دست نیاز
با ردای کرمش، قامت امّید قصیر
خلعت رحمت او بر قد تقصیر دراز
صیت شرعش، به ملاهی چو زند بانگ غضب
نغمه خون گردد و با زخمه چکد از رگ ساز
دولت از همّت او لطمه خور دست لئیم
سیر چشم از رشحات کف فیّاضش آز
دردم نزع به خاطر گذرد گر یادش
سوی تن جان به لب آمده، می گردد باز
آبرویی که مرا در دو جهان هست آن است
که به اقبال جبین سایی اویم ممتاز
سرو را از اثر معنی اخلاص است این
که گهر ریزدم از خامهٔ صورت پرداز
نفسم همسفر قافلهء بوی یمن
نالهٔ من حدی دشت نوردان حجاز
با دم پاک من افسانه گر آرند خسان
پورمریم نشود لعبتی لعبت باز
نکهت عنبر سارا نشود عالمگیر
گر برون بر ندهد بوی خود از پردهٔ ساز
گر بود بی خردی زادهٔ دربا گهران
نتواند به گرانمایه دلان شد انباز
رنج بی فایده از سعی نخواهد بردن
ماکیان گر نکند پرورش بیضهٔ غاز
جانگزا زهر شود نکتهٔ شیرین منش
نیشکر، عقرب جراره شود در اهواز
رَه خطیر است حزین، این همه بی باک مکن
به کمیت قلم ارجاع عنان در تک و تاز
وقت آن است که در بزم محبّت من و دل
برفروزیم به محراب دعا، شمع نیاز
شام احباب تو روشن، ز دل نورانی
دشمن جاه تو را سر بود اندر دم گاز
حزین لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۲۴ - شکایت از زندگی در هند و مدح حضرت امیر مؤمنان (علیه السّلام)
با همه دعوی اسلام چو اصحاب سعیر
روزگاری ست که در دوزخ هندیم اسیر
از ضعیفی شدهام چون رگ اندیشه نزار
در جوانی شده ام پیرتر از عالم پیر
از قضا سخرهٔ هندم، نه ز حرص و نه ز آز
کس نیارد به جهان پنجه زدن با تقدیر
لله الحمدکه از دولت پایندهٔ فقر
نیست چشم طمعم بر نعم شاه و وزیر
صبح، شبنم صفتم جرعهٔ آبی ست نهار
شام برکف چو هلالم لب نانی ست فطیر
باشد از چشم دل افتادهٔ من، دُرّ خوشاب
چون صدف هست گدای کف من ابر مطیر
فطرتم مشعله افروز عقول است و کنون
شده گم، راه نجات من ازین خاکِ چو قیر
می دانش نکنم در قدح از بیم فلک
این تنک ظرف مبادا شنود بوی عصیر
بی صریر قلم پرده گشایی که مراست
عندلیبان گلستان نسرایند صفیر
می خزد در شکن نامهٔ من محشر شور
می دمد از گلوی خامهٔ من نعرهٔ شیر
با کمیتِ قلم من فکند نعل کمیت
با ضمیرم نکند جرأت اندیشه جریر
آب حیوان شده از خجلت نظمم پنهان
شرمسار از سعت دامن دریاست غدیر
لطف وجودت به هم آمیخته چون شعله و نور
لفظ و معنی به هم آمیخته چون شکر و شیر
در مصاف سخنم لال شود، تیغ زبان
از صریر قلمم آب شود زهرهٔ شیر
گر چه عالم شده در نقطههٔ کلکم مضمر
لیک چون مَردُمکم در نظر دهر، حقیر
عقل روشن چه کند، شب پرهٔ جهل بلاست؟
طعن ظلمت زند این کور به خورشید منیر
سفله طبعانِ جهان جمع به یک ماحضرند
به سفه گُرسنه، از لقمهٔ دانش همه سیر
هر یک از موعظه افراخته رایات جدل
هریک از طعنِ زبان، آخته بر من شمشیر
در شکست دل من کرده به هم عهد و قرار
طالع پیر و جوان، دیدهٔ اعمیّ و قریر
یکی از جهل زند طعنه،که دانش غلط است
نسزد این همه در فکر معیشت تقصیر
یکی از عقل زند لاف که بایست گرفت
دامن عاطفت شاه عطابخش و وزیر
آن یکی می دهدم پند که در هند مجوی
کام بی تربیت قدرشناسان امیر
یک اپن رخ کندم ماتکه بایستی داد
مهرهٔ طرح به این فیل شناسان کبیر
وان دگر ساز کند نغمه که بایستی ساخت
پردهٔ مصلحت وقت، ملایم چو حریر
سفله ای طعن غرورم زند و نخوت طبع
خربطی نسبت فخرم دهد و جاه خطیر
سخن بی سر و بن را نتوان شرح نوشت
سر اندیشه فرو برده به خود کلک دبیر
قصه کوتاه که هر یک به نوایی دادند
ناقهٔ هوش مرا در حدی از صوت حمیر
می خلد خار به چشمم ز جمال که و مه
می خزد مار به گوشم ز فسون بم و زیر
بس که از صورت بی معنی خلقم به شگفت
تکیه بر بالش حیرت زدهام چون تصویر
از تغافل نهدم پیر خرد، پنبه به گوش
خفتگان شب جهلند به گلبانگ نفیر
همسر خویش حریفان همه را کرده خیال
سفله، پنداشته با خود همه را شبه و نظیر
شده از دست رَدَم گونهٔ افلاک کبود
جامه نیلی نکنم در غم دنیای حقیر
راحت و رنج حیات گذران است چو موج
نشود شادی و غم پای نفس را زنجیر
جسم و جان را به بیان رشته الفت سُست است
نتوان طول امل داشت به این عمر قصیر
خاک خُسبی نکند فطرت عالی گهرم
آتش از میل طبیعی رود آسان به اثیر
من کجا و سر این قوم فرومایه کجا؟
چه محل آینه را بر سر زانوی ضریر؟
حرف حق در دلشان نشتر الماس بود
جوق باطل صفتانی که مشارند و مشیر
به کرم اشعب و در جوهر مردی، جعده
به حسب باقل وقت و به نسب ابن کثیر
ذکر این فرقه دون، کلک و ورق را ستم است
وصف ایشان نتوان گفت و نشاید تحریر
کینه در خاطر پاکت ز خسان نیست حزین
صفحه ی آب محال است شود نقش پذیر
شرط تعریضگر اخلاق پسندیده بود
کاش یاران ننمایند به حالت تقصیر
چون تو را سلطنت ملک قناعت دادند
طبل رسواییت ای کاش شود عالمگیر
سایه گستر شودت بال همای دولت
دام خاموشیت ار کرد نفس را نخجیر
لقمهٔ شعر منه بر کف هر سفله شعار
قلیه بی جاست خری را که بود مست شعیر
پای اندیشه درین وادی پر خار بخست
کاشکی خامه عنان تابد ازین راه خطیر
ره به جایی نبرم بس که خمارآلودم
من چنین بی خبر و چون دم تیغ است مسیر
نشکند بادهٔ گلرنگ خماری که مراست
ساقیا جرعه ده از میکده خمّ غدیر
دلم از ساقی کوثر شده سرمست شراب
دایه زان پیش که شوید لب و کامم از شیر
این می مهر و ولای شه دین است که ساخت
خنده زن بر گل خُلدم خس و خاشاک ضمیر
من نصیری صفت و او به کرم بنده نواز
چه غمستم،که مرا در دو جهان است نصیر
از غروری که سرم داغ غلامی دارد
پای از ناز نهم بر سر خورشید منیر
پیش چشمم که به اقبال نوالش سیر است
هست گردی به کف باد، سلیمان و سریر
سرورا، بنده نوازا، به تو شاد است دلم
نگذاری که شوم در غم ایام اسیر
منم آن پیر غلامی که به قدّ چو کمان
بوده ام چشم و دل مُنکر شأنت را تیر
قلمم گرد برآورده ز بنیاد خلاف
کرده بر صفحهٔ من، روی مخالف چون قیر
دلم از بتکدهٔ هند نفور است نفور
تنگی سینه به لب آرَدَم از ناله نفیر
چکد از آب و هوایش همه سمّ ارقم
دمد از پرده ی خاکش، همه دام تزویر
از کرمهای تو امّید رهایی دارم
ورنه سخت است به من، خصمی ایام شریر
می رود دست و دل همّت از افلاس ز کار
نپسندی که به طوفان دهدم موج حصیر
مشکل افتاده به ما جمع پریشان دل، کار
سهل الله علینا ببشیر و نذیر
حزین لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۲۶ - در مدح حضرت امیر مومنان و یاد وطن و رنج عربت
مژده یاران که ازین منزل ویران رفتم
رستم از جسم گران، از پی جانان رفتم
ای هزاران هوادار نفیری بزنید
جستم از قید قفس، سوی گلستان رفتم
شبنم آسا چه غم از دامن آلوده مرا
که به سرچشمه خورشید درخشان رفتم
گرچه دانم که ره عشق ندارد پایان
به هوای سر آن زلف پریشان رفتم
همّتم هست رسا، دستم اگر کوتاه است
ناتوان مورم و تا ملک سلیمان رفتم
چرخ سرگشته ندیده ست چو من گرم روی
آتش آلوده تر از آه اسیران رفتم
تا نماند اثر از هستی موهوم به جا
خانه پردازتر از سیل بهاران رفتم
خود به سرمنزل مقصود نمی بردم راه
گشت چون خضر رهم همّت مردان رفتم
رفت از جا دلم از جذبه رسواییها
راز عاشق شده، از پرده پنهان رفتم
باد دامان دلم، بال سمندر می سوخت
آه حسرت شدم از سینهٔ سوزان رفتم
تنگی سینه بر آن داشت دلم را کز درد
اشک خونین شدم از دیده گریان رفتم
وحشتم داشت هوس، مشق سبک جولانی
هوش عاشق شدم از جلوهٔ جانان رفتم
خواستم بار دلی، مشت غبارم نشود
پند زاهد شدم، از خاطر مستان رفتم
خواستم خار بنی، تشنه جگر نگذارم
همه تن آبله از دشت مغیلان رفتم
قطره خون دلم، محشر صد طوفان بود
اشک حسرت شدم از چشم یتیمان رفتم
در بر دایهٔ بی مهر جهان راحت نیست
طفل اشکی شدم از دامن مژگان رفتم
چشم وحشی نگهش دشمن آسایش بود
خواب عاشق شدم از دیده حیران رفتم
اشک من شبنم رخساره گل بود ز زیب
از چمن رفت صفا تا ز گلستان رفتم
خار در زیر قدم بود ندانم یا گل؟
من که چون باد ازین مرحله رقصان رفتم
جگرکیست تواند سر راهم گیرد؟
من که بی باکتر از غمزه خوبان رفتم
خشکی زهد کجا خار رهم خواهد شد؟
من که مستانه تر از ابر بهاران رفتم
کی ز هم صحبتیم خاطر کس بگشاید؟
من که دلگیرتر از غنچهٔ پیکان رفتم
شادی صبح وطن باد، به گل ارزانی
که من آشفته تر از شام غریبان رفتم
خار این راه کجا دام تعلق شودم؟
من که از بستر گل بر زده دامان رفتم
خبری از سر و سامان دل جمعم نیست
منکه شوریده تر از طره خوبان رفتم
صحبتم گرم نگردید به ابنای زمان
شب آدینه ام، از هفتهٔ مستان رفتم
منتی، پیر خرابات ندارد بر من
از در میکده سرمست و غزل خوان رفتم
حزین لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۴۲ - تجدیدِ مَطلَع
آمدی چون تو من بی سر و سامان رفتم
هستیم گرد رهی بود، به جولان رفتم
وضع آشفتگی ام بی تو چنان زیبا بود
که دل آشوب تر از زلفِ پریشان رفتم
هم بت قلب شمارند مرا برهمنان
طاق ابروی تو را بس که به قربان رفتم
گر تو رفتی ز برم لیک به گردم نرسی
به قفای تو ز خود بس که شتابان رفتم
ناتوانان تو را دوری ره مانع نیست
بوی پیراهنم، از مصر به کنعان رفتم
هر کف خاک درین غمکده دامی دارد
گر برون آمدم از چاه، به زندان رفتم
هیچک س را خبری زان بت هر جایی نیست
به سراغش به درِ گبر و مسلمان رفتم
من همان سوخته جان مرغ سمندرکیشم
طعن خامی نزنی گر به گلستان رفتم
جغد ویرانهٔ عشقم به گلم کار نبود
به هم آوازی مرغان خوش الحان رفتم
منم آن یوسف افتاده به زندان بدن
که به یکبارگی از یاد عزیزان رفتم
منم آن سالک سرگرم که درخلوت فکر
به دو عالم ز ره چاک گریبان رفتم
منم آن کهنه درا، قافلهٔ وحشت را
که ز سرتاسرِ این دشت، خروشان رفتم
منم آن مایه کسادِ سرِ بازار جنون
که ز افسردگی از خاطر طفلان رفتم
منم آن نغز نوا، طایر طوبی مسکن
که به طوف حرم حجّت رحمان رفتم
علی عالی اعلی که به دریوزه او
خشک لب آمدم و غیرت عمّان رفتم
سرورا، آگهی از حال پریشان دلم
که به تاراج حوادث سر و سامان رفتم
گوییا عضو ز جا رفته ام، آرامم نیست
تا ز ایران بدر از گردش دوران رفتم
ای شه مصر که با خسته دلانت نظری ست
دست من گیر که در کلبهٔ احزان رفتم
فکر من کن که تو سرمایهٔ محتاجانی
که از این مرحله خوش بی سر و سامان رفتم
آمدم غرقهٔ عصیان به پناه دَرِ تو
شکر جود تو که مستغرق غفران رفتم
گر چه از خال ثنا، حسن تو مستغنی بود
به مدیح تو شها حسرت حسّان رفتم
گرچه نامد سخنی لایق شأن ات به لبم
به ثنای تو شها، غیرت سحبان رفتم
نیست جای سخن این بحر نفس سوز حزین
به خموشی زدم، از تنگی میدان رفتم
کلکم افتاد به غوّاصی این بحر سراب
شمع سان در سر این فکر به پایان رفتم
حزین لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۵۰ - به یکی از آشنایان خود نوشته است
کشور هند که بادا بری از خوف و خلل
آفتابیش فرازندهٔ قدر است و محل
کز شرف سایهٔ آن باج نهد برخورشید
شرف از پایهٔ او وام کند اوج زحل
آفتاب فلک اعظم دولت، دِدی دَت
کآفتاب فلکش کرده رقم، عبداقل
جلوه اش گر به صنم خانه گذار اندازد
عزّت او شکند رونق عزّی و هبل
ذوق نوشین لب او کرده به شیرین کاری
دل پرشور مرا خانهٔ زنبور عسل
شوق سودازدگان راه نفس راگیرد
نشتر غمزهٔ او،گر نگشاید اکحل
گر گرانقدری او لنگر تمکین فکند
تاگلو غرق کند گاو زمین را به وحل
خرد پیر نیارد گره از کار گشود
هست این عقده مگر نزد خرد لاینحل
از صیاح عرب و فرس و فرنگ و لُر و هند
هر چه مستعمل او نیست، شمارم مهمل
یاد آن غمزه اگر در دل بسمل گذرد
لذّت نوش دهد نشتر چون خار اجل
نیزهٔ خطی او کرده به اجرام سپهر
آن تطاول که مگر میل کند با مکحل
فیل گردون صفت او چو درآید به خرام
افکند صدمهٔ او، گاو زمین را به وحل
حبّذا این چه شکوه است و چه جاه و چه جلال؟
مرحبا، این چه علوّ است و چه شأن و چه محل؟
چون نگیرد سخنم نازکی از فکر دقیق
دارم اندیشهٔ آن موی میان را به بغل
ای سرآمد به هنر بر همه اصحاب کمال
وی سر و سرور و سردفتر ارباب محل
سخنی چند سزاوار تو دارم بشنو
در جهان ما صدق نکتهٔ ما قلَّ و دَل
کِشت دولت نشود سبز،گر از خون عدو
جوهر تیغ تو، جاری ننماید جدول
گر تو ای جان جهان پا نگذاری به میان
کار ایّام شود چون تن بی جان، مهمل
جُست در هند بسی، دیدهٔ انصاف و نیافت
جز تو شایان نثار گهر مدح و غزل
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۵ - عشقت آمیخت به دل درد فراوانی را
عشقت آمیخت به دل درد فراوانی را
ریخت در پیرهنم، خار بیابانی را
نام پروانه مکن یاد که نسبت نبود
با من سوخته دل، سوخته دامانی را
هرچه خواهی بکن، از دوری دیدار مگو
وحشت آباد مکن خاطر ویرانی را
عشق در دل چه خیال است که پنهان گردد؟
پرده پوشی نتوان، آتش سوزانی را
هرکه آسودهٔ خاک است برآید چو سپند
آه اگر شرح دهم گرمی جولانی را
نازم آشفتگی عشق که خوش می سازد
بخت شوریده سرم، طرّه پریشانی را
دستم از دامن دلدار جدا ماند حزین
چه کنم گر نکنم پاره، گریبانی را؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۳ - تا فکند از نظرآن سروسرافراز مرا
تا فکند از نظرآن سروسرافراز مرا
شده هر شاخ گلی، چنگل شهباز مرا
نه سپند است، ندانم دل بی طاقت کیست؟
سوخت در بزم تو، از شعلهٔ آواز مرا
من که از دل شده ام در غم صیاد اسیر
چه ضرور است شکستن، پر پروز مرا
خون دل خواستم از عشق تو درپرده خورم
کرد رسوای جهان، دیدهٔ غمّاز مرا
کششی کز نگه کافر او می بینم
ترسم از کعبه به بتخانه برد باز مرا
می برد نغمه حافظ، دلم از هوش حزین
اینقدر نشئه نبخشد، می شیراز مرا
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷ - داغ سودای تو دارد، دل دیوانهٔ ما
داغ سودای تو دارد، دل دیوانهٔ ما
کعبه لبیک زند بر در بتخانهٔ ما
عشق را کعبهٔ مقصود، سویدای دل است
لیلی از خودکند ایجاد، سیه خانهٔ ما
شور دیوانگی و شیوهٔ اطفال یکی ست
هست سربازی ما، بازی طفلانهٔ ما
شمع ظلمتکده و کعبه و بتخانه یکی ست
عالم آراست، فروغ رخ جانانهٔ ما
هر چه هستی، غمی از نیک و بد خویش مخور
دُرد را صاف کند، ساقی میخانهٔ ما
ما و دل از دو جهان دور، کناری داریم
سیل را راه نیفتاده به ویرانهٔ ما
کاوش دیده، دل از سینهٔ ما بیرون کرد
خانه پرداز بود گریهٔ مستانهٔ ما
سر نیاری بدر، از حرف پریشان سخنان
آشنا تا نشود، معنی بیگانهٔ ما
دو جهان تنگتر از دیدهٔ مور است حزین
در گشاد نظر همّت مردانهٔ ما
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸ - افسر شاهی ما، بی سر و سامانی ما
افسر شاهی ما، بی سر و سامانی ما
گوشهٔ خاطر ما، ملک سلیمانی ما
بس که سودیم به راه تو جبین را چو صدف
استخوانی ست به جا مانده، ز پیشانی ما
خوبش تا گم نکنی، راه به جایی نبری
خضر راه است درین بادیه، حیرانی ما
خطر عقل فرومایه، فزون از جهل است
وای بر دانش ما، آه ز نادانی ما
چه غم از سیل حوادث، دل دریا دارد؟
یاد ساحل نکند، کشتی طوفانی ما
خار این بادیه را برده ز کف گیرایی
تا گریبان هوس بر زده، دامانی ما
کرده از درد سرم، گوشه عزلت فارغ
خاک کاشانهٔ ما صندل پیشانی ما
شور سیلاب، به ما خانه به دوشان چه کند؟
سیل اشک است که دارد، سر ویرانی ما
صد هزاران بت اندیشه، به دل جلوه گر است
کو برهمن که بخندد به مسلمانی ما؟
می کند دیدهٔ ذرات جهان را روشن
نکهت پیرهن یوسف کنعانی ما
هست در گوش خیال همه شمشاد قدان
حلقهٔ بندگی سرو گلستانی ما
غم هجران تو مستغرق وصلم دارد
غنچهٔ بندگی سرو گلستانی ما
اشک دایم بودم بر سر مژگان یعنی
حسرت تیر تو دارد، دل پیکانی ما
به لب از غنچه حزین ، مهر خموشی زده اند
عندلیبان همه در فصل غزل خوانی ما
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۷ - برق بگریخت نفس سوخته، از کشور ما
برق بگریخت نفس سوخته، از کشور ما
شعله گردی ست که برخاست ز خاکستر ما
کیست کز شعلهٔ خورشید، برآرد شبنم؟
دل به افسانه، جدا کی شود از دلبر ما؟
لب اگر باز کنی، چهره اگر بنمایی
گل کند جنّت ما، موج زند کوثر ما
این که در دامن صحرای جنون می بینی
لاله نبود، که گل انداخته، چشم تر ما
زندگی بخش بود مرده دلان را چون صبح
مگذر از فیض صفای دم جان پرور ما
گریه ساکن نکند آتش ما را در عشق
شعله یک نیزه گذشته ست چو شمع از سر ما
باده از پردهٔ شب، ساقی ما صاف کند
شفق صبح بود دُرد تَهِ ساغر ما
این سیاهی به سر ما، نه ز داغ است حزین
پرتو انداخته بر تارک ما، اختر ما
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲ - بر فرازد چو علم، آه سحرگاهی ما
بر فرازد چو علم، آه سحرگاهی ما
دو جهان پر شود از کوکبه شاهی ما
در حقیقت بر ما، بت شکنی خودشکنی ست
صیت اسلام بود، بانگ انا اللّهی ما
بس که بار غم هجر تو، گران افتاده ست
سایه، از ضعف ندارد سر همراهی ما
چون دل عرش جناب، آینه داری داریم
کو سکندر که زند کوس فلک جاهی ما؟
صف مژگان تو گر سایه به دریا فکند
خار قلاب شود در بدن ماهی ما
پیش چشم تو، ز غم گر بگدازیم چو شمع
بر تو روشن نشود محنت جانکاهی ما
حیرت عالم آب، آینه ماست حزین
ساغر باده بود صیقل آگاهی ما