تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۳۱ - نوبهاران ز گلم بوی تو خوش می آید
نوبهاران ز گلم بوی تو خوش می آید
همه را باغ و مرا روی تو خوش می آید
همچو نرگس ننهم چشم به سرو لب جوی
که مرا قامت دلجوی تو خوش می آید
زان همه حلقه که شمشاد زند بر سر گل
بنده را حلقه گیسوی تو خوش می آید
بوی گلزار خوش آید همه کس را و مرا
نکهت خاک سر کوی تو خوش می آید
شیوه چشم تو نرگس چه کند شیوه و ناز
شیوه از نرگس جادوی تو خوش می آید
پیچ سنبل به سمن هیچ نمی آید خوش
پیش روی تو خم موی تو خوش می آید
چشم نگشود بروی گل از آن روی کمال
که نظر بر گل خود روی تو خوش می آید
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۳۲ - نور چشمی بر صاحب نظری می آید
نور چشمی بر صاحب نظری می آید
پیش یعقوب ز یوسف خبری می آید
کره شیرین دهن ما خبر بار عزیز
که ز مصر دگر اینک شکری می آید
هر یکی را ز طرب پای فرو رفت بگنج
که بدست من مفلس گهری می آید
می نشیند ز حد در دل من پیکانی
او هر خدنگی که ازو بر جگری می آید
باد هر گرد که می آرد از آن خاک قدم
چشم دارید که کحل بصری می آید
چون ستاره بدر آنید به استقبالش
کز ره دور می از سفری می آید
گر رود جان تو از پیش میندیش کمال
می رود جان و ز جان دوستری می آید
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۳۳ - نور چشمی تو ما را نظری میباید
نور چشمی تو ما را نظری میباید
گر رسد صد نظر از تو دگری میباید
باز بنما رخ زیا چو بریدی سر زلف
منقطع شد شب پره سحری میباید
به عبادت سخنی گوی که رنجوران را
از شفاخانه آن لب شکری میباید
تونیا را نتوانم که ببینم به دو چشم
سرمه چشم من از خاک دری میباید
دل عشاق گرفتی بسر زلف سپار
تا بهم بر نرود ملک سری می باید
به کبوتر چه فرستم که برد نامه شوق
که مرا سوی تو بال و پری می باید
چه متاعیست سخنهای دلاویز کمال
لابق گوش نو به زین گهری می باید
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۳۴ - ورق روی تو عشاق نکو می خوانند
ورق روی تو عشاق نکو می خوانند
چون رسد کار به زلفت همه در میمانند
صورنت صاحب معنی ز ملک به دانست
لیکن اهل نظرته بهتر ازین میدانند
ساعد و دست نوام بیم نمایند به نیغ
نشته را این همه از آب چه می ترسانند
رفتی و ماند خیال دهنت با دل تنگ
چرا ندارند اثری هر دو بهم می مانند
می کنم پیش رقیبان بقدت نسبت تی
تا چو آنی بسر و چشم منت بنشانند
اشک را خاک درت سایل بیحاصل خواند
هر که شد راندۂ درگاه چنینش خوانند
چند پوشی ز کسان راز دل و دیده کمال
کین دو چون امر محال است که پنهان مانند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۳۵ - وصل او مانده چرا دولت دنیا طلبید
وصل او مانده چرا دولت دنیا طلبید
دولتی را که به از دینی و عقبی طلبد
دوستداران به جز از دوست خواهید ز دوست
که نباشد به ازو هر چه ازو میطلبید
می کنید از سر هستی هوس خاک درش
از پس خاک شدن جنت اعلى طلبید
پیش بالا و لب او خنکیهاست همه
سایه و آب که از کوثر و طوبی طلبید
نوش داروست لبش درد ندارید دریغ
چند شربت ز شفاخانه عیسی طلبید
پسر تربت مجنون چو بسوزید عبیر
شکر و عود ز خال و لب لیلى طلبید
دگر از میکده پرسید خبرهای کمال
تا کی اش بر سر سجاده تقوی طلبید
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۳۸ - هر سحر کز سر کوی تو صبا برخیزد
هر سحر کز سر کوی تو صبا برخیزد
عالمی با دل آشفته ز جا برخیزد
که رساند بر کوی نو خاک تن من
مگر این کار هم از دست صبا برخیزد
برنخیزم پس از این از سر کویت هرگز
هرکه در کوی تو بنشست کجا برخیزد
فتنه ها خاست از آن زلف که هندوی تو بود
تا از آن ترک کماندار چها برخیزد
چه شود گر نفی خوش بنشینی با ما
تا به یک بار غم از خاطر ما برخیزد
تو مپندار که بیچاره کمال از در تو
به بلا دور شود باز جفا برخیزد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۴۳ - هر کسی در حرم عشق تو محرم نشود
هر کسی در حرم عشق تو محرم نشود
هر براهیم به درگاه تو ادهم نشود
مرد تا روی نیارد ز دو عالم به خدای
مصطفی وار گزین همه عالم نشود
قلعه دین نکنی بی مدد دلها فتح
لشکرت گر نبود ملک مسلم نشود
تا مشرق نشود بنده به سلطان صفتان
هرگر اندر نظر خلق مکرم نشود
دل عشاق بازار و به جان عذر مخواه
که مداوای چنین ریش بمرهم نشود
گر شکست نو کند حاسد بدگوی کمال
دلت از جا نرود دانم و درهم نشود
سنگ بد گوهر اگر کاسه زرین شکند
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۴۴ - هر کسی در سر ازینگونه هوسها دارند
هر کسی در سر ازینگونه هوسها دارند
که چوما چشم بقین و دل دانا دارند
شیوه اهل صفا هیچ ندانسته هنوز
خویشتن را همه صوفی وش و رعنا دارند
قول ایشان همه این کاهل یقینیم و شناخت
به خدا گر سر مونی خود از ینها دارند
محسن نشناخته و درد ندانسته که چیست
هوس عشق وصال و رخ زیبا دارند
و غافل از دل کشی خال و خط لاله رخان
برگ آشفته دلی و سر سودا دارند
با چنین مایه پستی که خود آن طالع راست
در دل اندیشه آن قامت و بالا دارند
عارفان واقف این نکته نگشتند کمال
خاصه این قوم که فهم سخن ما دارند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۴۵ - هر که در راه تو اول قدم از خویش برید
هر که در راه تو اول قدم از خویش برید
هم به اول قدم آنجا که می خواست رسید
هیچکس بانو نیاویخت که از خود نگریخت
میچکس باهنر نپیوست که از خود نبرید
به طلب کس خبری هم اثری از تو نیافت
بی طلب نیز نشانت به شنید و نه بدید
همه با ناله و آهند چه هشیار چه مست
همه با حسرت و دردند چه پیر و چه مرید
زاهد از صومعه گر رخت بکوی تو کشید
ما نخواهیم در آن کوی به جز درد کشید
آنکه آسان شمرد این همه خون خوردن ما
دور از آن روی مگر شربت هجری نچشید
تا دل ریش پر از درد طلب بافت کمال
بافت هر گونه دوائی که ازو میطلبید
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۴۶ - هرکه وصلش طلبد ترک سرش باید کرد
هرکه وصلش طلبد ترک سرش باید کرد
ورنه اندیشه کار دگرش باید کرد
آنکه خواهد که نهان از سر کویش گذرد
صبح خیزی چو نسیم سحرش باید کرد
سر کوی نو تحمل نکند درد سری
هر که از آنجا گذرد ترک سرش باید کرد
گرچه دردم ز طبیب است ولی آخر کار
چون رسد کار بجان هم خبرش باید کرد
زلف آشفته او موجب جمعیت ماست
چون چنین است و پس آشفته ترش باید کرد
هر که او را خبر از حالت مستان نبود
به یکی جرعه می بیخبرش باید کرد
آنکه او را هوس گوشه نشینی باشد
از کمانخانه ابرو حذرش باید کرد
یارب این درد جگر سوز چه مشکل دردیست
که مداوا همه خون جگرش باید کرد
گر کمال آرزوی محبت جانان دارد
زود زین کلبه احزان سفرش باید کرد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۵۳ - همه عمر از تو به من بوی وفائی نرسید
همه عمر از تو به من بوی وفائی نرسید
دل رنجور ز وصلت بشفائی نرسید
این همه خون بناحق که در ایام تو رفت
هیچکس را به تو چون و چرائی نرسید
غم هجران توام جان به لب آورد و هنوز
لب امید ببوسیدن پائی نرسید
بر درت زآن همه فریاد که کردیم و خروش
سگ کوی تو بفریاد گدانی نرسید
هر کسی بافت بخوان کرمت دسترسی
دست کوتاه من الأ به دعای نرسید
غابت لطف همین است و کرم کز تو مرا
ساعتی نیست که تشریف بلائی نرسید
سالها در راه مقصود بسر رفت کمال
سالها بین که بر رفت و بجائی نرسید
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۵۴ - همه کس را نظری از تو تمنا باشد
همه کس را نظری از تو تمنا باشد
این نوع همه از دیده بینا باشد
دوش در خواهش یک بوسه رقیب تو مرا
چیزها گفت که دشنام تو حلوا باشد
تیر و خنجر فکن از دست و بنازیم بکش
چند بر جان و سرم منت اینها باشد
خط نشد شسته به آب از ورق عارض تو
آن مرکب مگر از درد دل ما باشد
بار ما روی چو مه دارد و بالای چو سرو
کس ندیدست چنین مه که به بالا باشد
تا کی ای مناسب از حد زدنم ترسانی
پیشه مستان چه بود حد تو پیدا باشد
گرچه چون چشم خود افتاده بکنجی است کمال
با خیال تو مپندار که بینا باشد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۵۶ - یاد روی تو چو در خاطر ما می گذرد
یاد روی تو چو در خاطر ما می گذرد
وقت ما در همه وقتی به صفا می گذرد
چشم کس محرم سلطان خیال تو چو نیست
بسر مردم بیگانه را می گذرد
پشت سودا زدگان سر بسر از غصه دوتاست
تا چرا باد بد آن زلف دوتا می گذرد
بر سر کوی تو باید بسر و چشم گذشت
مدعی چشم ندارد که به پا می گذرد
رفت در آه و فغان بی تو مرا عمر دراز
آه ازین عمر که بر باد هوا می گذرد
تیر مژگان ترا هیچ سپر مانع نیست
که به یک چشم زدن از همه جا می گذرد
نرود عکس لب لعل تو از چشم کمال
در زجاجیست می از شیشه کجا می گذرد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۵۷ - یار اگر چاره گر عاشق بیچاره شود
یار اگر چاره گر عاشق بیچاره شود
که ازین در سر خود گیرد و آواره شود
آن جگر گوشه همان شد که من اول گفتم
که چو شوید شکر از شیر جگر خواره شود
دل بصد جرم گرفتار نباید در حشر
چون گرفتار غم بار ستمکاره شود
روز وصل از هوس آنکه در آن پا غلطد
دیدهها را عجب ار فرصت نظاره شود
باز با خاک رهت شد سر عاشق هموار
گه گهی می شود ای کاش که همواره شود
چون گل از شوق تو پیراهن خونین مرا
نپسندید رقیبت که بصد پاره شود
گفته ای بار شوم با دل بیچاره کمال
گر بدین شرط روی بار تو بیچاره شود
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۵۸ - یارب آن شمع چگل دوش به مهمان که بود
یارب آن شمع چگل دوش به مهمان که بود
خط او سبزی و لبها نمک خوان که بود
چون خضر شد ز نظر غایب و معلوم نشد
که به تاریکی شب چشمه حیوان که بود
آن لب لعل کزو ماند دهان همه باز
باز پرسید که دوشینه به دندان که بود
سر ما بود و در او همه شب تا دم صبح
تا خود او شمع سرای که و ایران که بود
سوختم از غم و روشن نشد این نکته هنوز
که شب آن شمع شکر لب به شبستان که بود
از دل خسته چه پرسی که که آزرد ترا
غمزه را پرسی که آن زخم ز پیکان که بود
گفته ای در غم هجرم نکند ناله کمال
بر سر کوی تو دوش این همه افغان که بود
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۵۹ - بار چندان که جفا جست و دل آزاری کرد
بار چندان که جفا جست و دل آزاری کرد
عاشق خسته وفاجوئی و دلداری کرد
نشنیدم که سگش نیز به فریاد رسید
بیدلی را که بر آن در همه شب زاری کرد
دی در آمد ز درم ناگه و از خجلت آن
آفتاب از سوی روزن پس دیواری کرد
گونه عاشق پروانه صفت شمعی شد
بسکه در عشق تو شبخیزی و بیداری کرد
دل ببرد از برم آن طره و از من ببرید
با همه زیر بری بین که چه طراری کرد
این همه جور و جفا از پی آن دید کمال
که ز خوبان طمع مهر و وفاداری کرد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۶۳ - بار ما سرو بلند است بگوئیم بلند
بار ما سرو بلند است بگوئیم بلند
پست گفتن سخن از بیم رقیبان تا چند
دامنش دیر بدستم فته و حلقه زلف
نتوان زود گرفت آهوی مشکین بکمند
تیرهای دگرش بر دل اگر آید حیف
آنچه خاکیست چرا بر من خاکی نفکند
بعد ازین کآتش دل سینه پروانه بسوخت
شمع خواهی به هلاکش بگری خواه بخند
دل صد پاره بمرهم نشود چاره پذیر
جامه نازک چو شکستند نگیرد پیوند
گفته کار دلت بسته از آن زلف دوتاست
کار تست این همه بر زلف دلاویز مبند
گر بجویند بعد قرن نیابند کمال
بلبلی چون تو خوش الحان به چمنهای خجند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۶۴ - بار هر دم ز من خسته چرا می رنجد
بار هر دم ز من خسته چرا می رنجد
بی گنه می کشد و باز ز ما می رنجد
گفتم آن غمزه چها می کند آمد در جنگ
بتگریدش که ز عاشق بچها می رنجد
دم زدن نیست مجالم به هوا داری او
که دل نازکش از باد هوا می رنجد
من همان به که ازین غم نکنم ناله و آه
که چو برگ گل از آسیب صبا می رنجد
گر رقیبی بمن آرد خبرش گیرد خشم
از سگی آهوی مشکین به خطا می رنجد
گر از آن غمزه به هر یک نرسه نیر جدا
دل غمدیده جدا دیده جدا می رنجد
نیست عاشق به یقین آن دل به هو کمال
که ز معشوق ستمگر به جفا می رنجد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۷۷ - چهره ام دیده چه حاصل که به خون کرد نگار
چهره ام دیده چه حاصل که به خون کرد نگار
که برون نقش و نگارست و درون ناله زار
بار گویند که دارد سر عاشق کشتن
خبر عاشقی من برسانید به یار
این محال است که ما هر دو ز هم می طلبیم
من ز تو مهر و وفا و تو ز من صبر و قرار
آن در ساعد منما بیش به صاحب نظران
که ربودی دل خلقی ز بمین وز یسار
مژه تا خاک درت پیشتر از دیده برفت
در میان مژه و دیده فتاد است غبار
لب می است و بدنت سیم چو هست اینهمه خام
خام باشد ز تو ما را طمع بوس و کنار
عمر در ناله و فریاد بسر برد کمال
در تو درد دل او کار نکرد آخر کار
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۷۸ - خاک راه تر از آن روز که آمد به نظر
خاک راه تر از آن روز که آمد به نظر
خواب در چشم من خسته نیاید دیگر
تونیا روشنی دیده اگر داشت چرا
دید آن خاک قدم در نظر آورد دگر
غم نگنجد به دل از ذوق دهان تو مرا
صحبت تنگ فتادست مگس را به شکر
تینهای مژه بر خاک درت دادم آب
تا کند چشم من از کحل بصر قطع نظر
مشنو آه سحر من که پریشان نکنی
خاطر نازک خود همچو گل از باد سحر
چون تن لاغر من نیر تو زان شد باریک
که به خونابه خورا می گذراند به جگر
دی طبیبم بر خود خواند ز ضعفم پشه ای
بگرفت و بر او ناله کنان برد به پر تازه پر
لحظه لحظه رخم از خاک درت تازه ترست
میشود از خاک بلی گونه زر
دوش می گشت بسر بر در تو بی تو کمال
گر نمی گشت چنین با تو نمی گشت بسر