تعداد ۶۳۳۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۹۴ - به خود بست آنکه ز آب و تاب خود چون گوهر غلطان
به خود بست آنکه ز آب و تاب خود چون گوهر غلطان
بود سرگشتهٔ گرداب خود چون گوهر غلطان
زبس از ترک خواهش آبرو گردآوری کردم
رسانده دام ام را آب خود چون گوهر غلطان
مگر مثل تویی باشد که پهلوی تو نشیند
تو خواهی همنشین باب خود چون گوهر غلطان
شکوه آب و تاب حسن با خلوت نمی سازد
ترا برده ز جا سیلاب خود چون گوهر غلطان
به بیداری نشاید چشم تمکین داشت از وضعش
که سازد صرف شوخی خواب خود چون گوهر غلطان
گرفتارم به پیش حسن معنی های خود جویا
بود دایم بیتاب خود چون گوهر غلطان
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۹۸ - گلستان بی بر رویی به زندان می زند پهلو
گلستان بی بر رویی به زندان می زند پهلو
گل از هر خنده بر چاک گریبان می زند پهلو
چه غم گردامنم شد زرق خارستان این وادی
که جیب پاره ام چون گل به دامان می زند پهلو
گرفتار ترا اندیشهٔ عریان تنی نبود
به گردن طوق عشقش بر گریبان می زند پهلو
به راه عاشقی پا بی خبر دل در خطر باشد
که هر خاری در این وادی به مژگان می زند پهلو
کند هموار ناز یار بی اندامی دل را
که پرچین چون شود ابرو به سوهان می زند پهلو
دهد کم را شکوه عشق جویا رتبهٔ بیشی
که اینجا قطره بر دریای عمان می زند پهلو
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۰۷ - دمیده همچو مهر از مشرق خوبی جمال او
دمیده همچو مهر از مشرق خوبی جمال او
کشیده سر ز آب جوی چاک دل نهال او
شود هر گاه در چشم تصور جلوه گر ترسم
که تیغ موج خون دیده آید بر خیال او
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۲۱ - زفیض فکر شب ها چون به دور شمع، پروانه
زفیض فکر شب ها چون به دور شمع، پروانه
به گرد خاطرم گردند معنی های بیگانه
بتابد نور حسن ازدیده بر دلهای دیوانه
چو بر ویرانه ها عکس چراغ از روزن خانه
چه خونها می خورم تا برخورم بر شعر رنگینی
دلم را غنچه دارد فکر معنی های بیگانه
خبردار دل خود باش گر خال رخش دیدی
که دام دلفریبی در جهان گسترده این دانه
کلیدی را که با قفل دلم افتد سروکارش
فرو ریزد هلال آساش می ترسم که دندانه
به دستی تیغ و دستی تشت غلتم بر سر راهش
به این افسون نگاهی واکشم زان چشم رندانه
شب غم در خیال شمع رویش مردم چشمم
ز مژگان می زند بال تپش جویا چو پروانه
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۳۰ - زاشک آخر به دل فیضی رسد آهسته آهسته
زاشک آخر به دل فیضی رسد آهسته آهسته
چو آب جو که در گلها دود آهسته آهسته
ز بس افشرده پا سنگینی غم بر دل تنگم
به رنگ سرو، آهم قد کشد آهسته آهسته
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۳۲ - الهی در ره فقرم شکوه پادشاهی ده
الهی در ره فقرم شکوه پادشاهی ده
سرم را از خم تسلیم فر کج کلاهی ده
بود لبریز صهبای گنه پیمانهٔ عمرم
مرا از لخت لخت دل زبان عذرخواهی ده
زلال وصل ترسم افت سوز درون گردد
دلم را تشنگی در عین دریا همچون ماهی ده
چو مژگان می کشد هر خار صحرا دامن دل را
مرا مانند مجنون منصب وحشت پناهی ده
مبین نقصان مردم تا ز ارباب نظر باشی
بپوش از عیب بینی چشم و داد خوش نگاهی ده
چو گل کز ترکتاز صرصر از گلشن هوا گیرد
دل صد پارهٔ خود را به آه صبحگاهی ده
به پیش یار بر از بخت جویا شکوه گر داری
چو برق آن شعله خو را آشنایی با سیاهی ده
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۴۷ - خیال تندخویی با دلم سر می کند بازی
خیال تندخویی با دلم سر می کند بازی
که از شوخی به جای گل به اخگر می کند بازی
ز غیرت فوج فوج رنگ در پرواز اندازم
اگر دانم که گاهی با کبوتر می کند بازی
ز بیم غیر اشکم در دل صد پاره می غلتد
چو آن طفلی که با اوراق ابتر می کند بازی
چه دلها خون کند چشمش ز هر مژگان بهم سودن
حریفان ترک بدمستی به خنجر می کند بازی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۴۸ - ز بس با خویش بردم آرزوی سرمه سا چشمی
ز بس با خویش بردم آرزوی سرمه سا چشمی
ز خاکم هممچو نرگس سرزند هر سبزه با چشمی
ز ضعف تن شدم چون سوزنی تا رفتم از کویش
هنوزم هست از سر زندگیها بر قفا چشمی
به راه انتظار ناوک او در لحد باشد
بسان شمع با هر استخوان من جدا چشمی
سیه ماریست گویی خنجرش از بس کمین خواهی
سیه کرده است از هر حلقهٔ جوهر به ما چشمی
بود چون مجلس تصویر از دل مردگی جویا
به هر بزمی که نبود با نگاهی آشنا چشمی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۵۴ - ز زنجیری که عشق انداخت بر پای من ای قمری
ز زنجیری که عشق انداخت بر پای من ای قمری
فتاد آخر ترا هم حلقه ای بر گردن ای قمری
مگر سرو مرا دیدی که از جوش تپیدنها
زبال و پر ترا صد پاره شد پیراهن ای قمری
سراپا مد آهی می شود هر سرو این گلشن
به طرز من دمی گر سر کند نالیدن ای قمری
ترا لاف تجرد کی رسد با ما که بر گردن
گریبانی هنوزت مانده از پیراهن ای قمری
ز یاد سرو خود جویا گلستان در بغل دارد
بود کنج قفس او را فضای گلشن ای قمری
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۵۷ - سر کویی بود عشرتگه ما یا گلستانی
سر کویی بود عشرتگه ما یا گلستانی
بهشت ماست در هر جا که باشد روی خندانی
تو چون مست خرام آیی به گلشن، عندلیبان را
ز هر پر چون دم طاووس روید چشم حیرانی
مرا سروی ربود از خود که در عشقش اسیران را
ز پیراهن چو قمری نیست بر جا جز گریبانی
شب مهتاب با هر گل زمین لطف چمن باشد
از این یک برگ نسرین می شود عالم گلستانی
چه باک از کشتن من دست و تیغی گر کنی رنگین
ز بس آزاده ام، گردم نگیرد طرف دامانی
گرفتاریست جویا باعث جمعیت خاطر
دلم جمع است در بند سر زلف پریشانی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۵۸ - ز هجرت پیکرم خواب فراموش است پنداری
ز هجرت پیکرم خواب فراموش است پنداری
وجودم نالهٔ لبهای خاموش است پنداری
قدم با آنکه از پیری دو تا گردیده است، اما
ز شوقش چون کمال سرتاسر آغوش است پنداری
نشد پژمرده از دم سردی دی غنچهٔ طبعم
بهار تو جوانیهایش در جوش است پنداری
ز فیض باده هر مو بر تنم رنگین زبانی شد
به بیهوشی قسم سرمایهٔ هوش است پنداری
به شوق نکته ای کز غنچهٔ او سر زند جویا
سراپای دلم مانند گل، گوش است پنداری
کی ام من؟ عاشق غم دیدهٔ بسیار محزونی
نگه دیوانه ای، کاکل اسیری، زلف مفتونی
شکست قلب عاشق راست در طالع مگر امشب
لبت از پشتی خط می زند بر دل شبیخونی
شراب آن نگه در جام طاقت هر کراریزی
چو خم بی دست و پا گردد اگر باشد فلاطونی
نه تنها جاده می غلتد بخاک از طرز رفتارش
بود هر نقش پا دنبال سروش چشم پرخونی
کشد کهسار را جویا سر زنجیر افغانت
مگر در قرنها خیزد ز صحرا چون تو مجنونی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۵۹ - چه خواهد شد دمی با غنچه هم آواز اگر باشی
چه خواهد شد دمی با غنچه هم آواز اگر باشی
زخاموشی به افلاطون دل، دمساز اگر باشی
توان در عالم دل داد، داد خودنماییها
نهان همچون اثر در پردهٔ آواز اگر باشی
دلت پا تا به سر گوش نصیحت آرزو گردد
چو گل در فکر انجام خود از آغاز اگر باشی
قماش گفتگویت می شود رنگی برون آرد
به خوناب جگر جویا سخن پرداز اگر باشی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۶۳ - دل دیوانهٔ عشق تو از هر قطرهٔ خونی
دل دیوانهٔ عشق تو از هر قطرهٔ خونی
کند در دشت وسعت مشربی ایجاد مجنونی
بود جان خود در جسم خاکی از می گلگون
که هر خم را در این میخانه می بیدم فلاطونی
به یاد آید ز برگ لاله ام در ساحت گلشن
سیاهی ریزد از داغی چو بر دامان پرخونی
دم بشکفت گل گل در چمن چون غنچه ای واشد
ز هر لبخند ریزد می به جامم لعل میگونی
به علم ساحری شد تا دلم شاگرد چشم او
به پیچ و تاب دارد مار زلفش راز افسونی
نماید جوهرم افشردهٔ ادراک یعنی می
اگر جویا به پای خم رسم باشم فلاطونی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۶۵ - خوش آن رندی که مینا را به ساغر می کند خالی
خوش آن رندی که مینا را به ساغر می کند خالی
دلی از غصهٔ چرخ ستمگر می کند خالی
نکویان بیشتر دارند پاس عزت هم را
که زر در تاج شاهان جای گوهر می کند خالی
تهی از خویش راه جستجو سر کن که ماه نو
ز خود خود را برای مهر انور می کند خالی
هنر کی قابل خود را ز خود محروم می سازد
که جای خویش در فولاد جوهر می کند خالی
تهی گردد ز جوش گریه امشب دیده از اشکم
غمش این بحر را آخر اخگر می کند خالی
شرارت پیشه در افتادگی هم کار خود سازد
که در هر جا فتد جای خود اخگر می کند خالی
به دل نبود به غیر از جان شیرین نغمه را جویا
نی از بهر نوا خود را ز شکر می کند خالی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۶۷ - ز چشمت سرمه گرد وحشت آهوست پنداری
ز چشمت سرمه گرد وحشت آهوست پنداری
به لعلت سبز حسن مطلع ابروست پنداری
مرا در پاس عزلت لذت عمر ابد باشد
اگر آب حیاتی هست آب روست پنداری
زشمشیر تغافل تا دو نیم افتاد در راهش
دل آواره ام نقش پی آهوست پنداری
ترا از دیدن خود تا به فکر خویش افتادی
به زانو آینه، آئینه زانوست پنداری
ز فیض نکته سنجی بزم را رشک ارم کردی
لب خاموشی جویا غنچهٔ بی بوست پنداری
رخسار تو از خوش آب و رنگی
زد طعنه به قرمز فرنگی
دل در خم زلف مشکفام است
چون آینه ای به دست زنگی
افسوس که همچو برگ رعنا
پیداست زنو گلم دو رنگی
خط بررخ آن فرنگ حسنت
پیچیده تر از خط فرنگی
جویا به خیال آن دهن رفت
افتاد دلش به دام تنگی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۶۹ - اگر تن را نه در اول ز بالیدن نگهداری
اگر تن را نه در اول ز بالیدن نگهداری
چو ماه آخر چسان از رنج کاهیدن نگهداری
خزان پیریت گردد بهار نوجوانیها
چو پای سرو خود را گر ز لغزیدن نگهداری
تلاش منصب بیداری دل در دل شب کن
چه حاصل دیده ات را گر ز خوابیدن نگهداری
چه گل ها خوبخود ریزد به دامان تمنایت
دمی دست هوس را گر ز گل چیدن نگهداری
به رنگ غنچه دایم مایه دار نقد خود باشی
چو گل گر خویش را از هرزه خندیدن نگهداری
شود جویا به عیب خویشتن چشم دلت بینا
اگر خود را ز عیب مردمان دیدن نگهداری
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۷۸ - به چشمم موج می دور از تو شمشیر است پنداری
به چشمم موج می دور از تو شمشیر است پنداری
تبسم بر لب گل خندهٔ شیر است پنداری
ز درد جوهر فریاد بلبل دل دو نیم افتد
چمن را خرمی از آب شمشیر است پنداری
ز بس سنگین ز گرد کلفت خاطر بود آهم
چنان بر دست و پا پیچد که زنجیر است پنداری
خزان به شدن را دست یغمایی بر او نبود
گل داغ دل از گلهای تصویر است پنداری
ز شوقش لاله سان کردن سر از جیب زمین بیرون
به خاکم سایهٔ آن نونهال افتاده پنداری
ز وصل و هجر هرگز نیک و بد بر لب نمی آرم
زبان نطقم از شوق تو لال افتاده پنداری
گرفتار کمند خواهش صید افکنی گشتم
که نقش پای او چشم غزال افتاده پنداری
چنان محو سر زلفش شدم دور از رخش جویا
که چشمم حلقهٔ دام خیال افتاده پنداری
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۸۱ - به قصد کشتنم افراخت قد خورشید سیمایی
به قصد کشتنم افراخت قد خورشید سیمایی
قیامت راست شد برخاست از جا سرو بالایی
وفا بیگانه ای بی رحم بی بیباکی دل آزاری
مروت دشمنی بد مست ترکی باده پیمایی
اگر آبی خورم با او می ناب است پنداری
وگر صهبا بنوشم دور ازو آب است پنداری
بیاض گردنی را در نظر دارم که از یادش
چو گوهر خلوتم لبریز مهتاب است پنداری
نسیمی کز سرکویش سحر در اهتزاز آید
بنای طاقتم را موج سیلاب است پنداری
شبی کز داغ حرمانش دلم چون لاله درگیرد
به دستم ساغر می جام خوناب است پنداری
چنان در جستجویش صورت سرگشتگی گشتم
که از عکس رخم آیینه گرداب است پنداری
به صحرایی که وحشت گشته خضر راه ما جویا
کمند برق بیتابی رگ خواباست پنداری
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۸۲ - فسونسازی که دل را می برد نیرنگش از شوخی
فسونسازی که دل را می برد نیرنگش از شوخی
گریبان چاک ساز برگ گل را رنگش از شوخی
تو چون برقع گشایی در چمن گل غنچه می گردد
فرنگ رنگت از بس می کند دلتنگش از شوخی
نوای بلبل این گلستان شور دگر دارد
بود با لخت دل گلبازی آهنگش از شوخی
در این پیرانه سر گر سایه بر کهسار اندازم
پرد همچون کبوتر بر هوا هر سنگش از شوخی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۸۴ - چو شبنم به که فارغ از امید بال و پر باشی
چو شبنم به که فارغ از امید بال و پر باشی
به دامان نگاه آویزی و صاحب نظر باشی
ره از خویش رفتن راست تا درگاه دل باشد
ز حال دل خبر یابی گر از خود بی خبر باشی
گذارد تیغ قاتل همچو موج از گرمی خونم
تو تا کی خیره‌سر ای مدعی چون نیشتر باشی
شب هجران کز افغانت دل خارا را به درد آید
ز برق ناله جویا آفت کوه و کمر باشی