جستجو در گوهرین

در متن گوهرها، نام افراد و عنوان‌ها، برچسب‌ها و وزن شعر جستجو کنید.

عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
مولوی غزلیات

غزل ۶۱ - هلا ای زهرهٔ زهرا، بکش آن گوش زهرا را

هَلا ای زُهرهٔ زَهرا، بِکَش آن گوشِ زَهرا را
تقاضایی نَهادَستی، دَرین جَذْبِه دلِ ما را
مَنَم ناکامْ کامِ تو، برایِ صید و دامِ تو
گَهی بَر رُکنِ بامِ تو، گَهی بِگْرفته صَحرا را
چه داند دامِ بیچاره، فَریبِ مُرغ آواره؟
چه داند یوسُفِ مصری، نتیجه‌یْ شور و غوغا را؟
گَریبان گیر و این جا کَش، کسی را که تو خواهی خوش
که من دامَم تو صَیاّدی، چه پنهانْ صَنعتی یارا
چو شهرِ لوطْ ویرانَم، چو چَشمِ لوطْ حیرانَم
سَبَب خواهم که واپُرسَم، ندارم زَهره و یارا
اگر عَطّار عاشق بُد سَنایی شاه و فایِق بُد
نه اینَم منْ نه آنَم من، که گُم کردم سَر و پا را
یکی آهَم کَزین آهَم، بِسوزَد دشت و خَرگاهَم
یکی گوشم که من وَقْفَم، شَهَنشاهِ شِکَرخا را
خَمُش کُن، در خَموشی جان کَشَد چون کَهْرُبا آن را
که جانَش مُستَعِد باشد، کَشاکَش‌هایِ بالا را
مولوی غزلیات

غزل ۶۲ - بهار آمد بهار آمد، سلام آورد مستان را

بهار آمدْ بهار آمد، سَلام آوَردْ مَستان را
از آن پیغامْبَرِ خوبان، پیام آوَرْد مَستان را
زبانِ سوسن از ساقی، کَرامَت‌های مَستان گفت
شَنید آن سَرو از سوسن، قیام آوَرْد مَستان را
زِ اوَّل باغ در مَجلِس، نِثار آوَرْد آن گَهْ نُقل
چو دید از لالهٔ کوهی، که جام آوَرْد مَستان را
زِ گریه‌یْ ابرِ نیسانی، دَمِ سردِ زمستانی
چه حیلَت کرد کَزْ پَرده، به دام آوَرْد مَستان را
سَقاهُمْ رَبُّهُمْ خوردند و نام و نَنْگ گُم کردند
چو آمد نامهٔ ساقی، چه نام آوَرْد مَستان را
درونِ مِجْمَرِ دل‌ها، سِپَنْد و عود می‌سوزد
که سرمایِ فِراقِ او، زُکام آوَرْد مَستان را
دَرآ در گُلْشَنِ باقی، بَرآ بر بامْ کان ساقی
زِ پنهان خانهٔ غَیبی، پیام آوَرْد مَستان را
چو خوبان حُلّه پوشیدند، دَرآ در باغ و پَس بِنگَر
که ساقی هر چه دَربایَد، تمام آوَرْد مَستان را
که جان‌ها را بهار آوَرْد و ما را رویِ یار آوَرْد
بِبین کَزْ جُمله دولت‌ها، کُدام آوَرْد مَستان را
زِ شَمسُ الدّینِ تبریزی، به ناگَهْ ساقیِ دولت
به جامِ خاصِ سُلطانی، مُدام آوَرْد مَستان را
مولوی غزلیات

غزل ۶۴ - تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا؟

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا؟
تو دیدی هیچ ماهی را که او شُد سیر از این دریا؟
تو دیدی هیچ نَقشی را که از نَقاّش بُگْریزد؟
تو دیدی هیچ وامِق را که عَذرا خواهد از عَذرا؟
بُوَد عاشق فِراق اَنْدَر چو اسمی خالی از مَعنی
ولی مَعنی چو معشوقی فَراغَت دارد از اَسْما
تویی دریا مَنَم ماهی چُنان دارم که می‌خواهی
بِکُن رَحمَت بِکُن شاهی که از تو مانده‌ام تنها
اَیا شاهَنْشَه ِقاهِر چه قَحْطِ رَحمَت است آخِر؟
دَمی که تو نه‌یی حاضر گرفت آتش چُنین بالا
اگر آتش تو را بیند چُنان در گوشه بِنْشینَد
کَزْ آتش هر کِه گُل چینَد دَهَد آتش گُلِ رَعنا
عَذاب است این جهانْ بی‌تو مَبادا یک زَمانْ بی‌تو
به جانِ تو که جانْ بی‌تو شکنجه‌ست و بَلا بر ما
خیالَت هَمچو سُلطانی شُد اَنْدَر دلْ خُرامانی
چُنانْک آید سُلَیمانی درونِ مَسجدِ اَقْصی
هزاران مَشعَله بَرشُد همه مَسجد مُنَّور شد
بهشت و حوضِ کوثَر شُد پَُر از رِضوانْ پُر از حورا
تَعالَی اللّهْ تَعالَی اللّهْ دَرونِ چَرخْ چندین مَهْ
پُر از حورست این خَرگَه نَهان از دیدهٔ اَعْمی
زِهی دِلْشاد مُرغی کو مَقامی یافت اَنْدَر عشق
به کوهِ قاف کِی یابَد مَقام و جایْ جُز عَنْقا؟
زِهی عَنْقایِ رَبّانی شَهَنْشَه شَمسِ تبریزی
که او شَمسی‌ست نی شرقیّ و نی غربیّ و نی دَر جا
مولوی غزلیات

غزل ۶۶ - تو را ساقی جان گوید، برای ننگ و نامی را

تو را ساقیِ جان گوید، برای نَنْگ و نامی را
فرومَگْذار در مَجْلِس، چُنین اِشْگَرفْ جامی را
زِ خونِ ما قِصاصَت را، بِجو این دَم خَلاصَت را
مَهِل ساقیِ خاصَت را، برایِ خاص و عامی را
بِکَش جام ِجَلالی را، فدا کُن نَفْس و مالی را
مَشو سُخره حَلالی را، مَخوان باده حَرامی را
غَلَط کردارِ نادانی، همه نامی‌ست یا نانی
تو را چون پُخته شُد جانی، مَگیر ای پُخته خامی را
کسی کَزْ نام می‌لافَد، بِهِل کَزْ غُصّه بِشْکافد
چو آن مُرغی که می‌بافَد، به گِرِد خویشْ دامی را
دَرین دام و دَرین دانه، مَجو جُز عشقِ جانانه
مَگو از چرَخْ وَزْ خانه، تو دیده گیر بامی را
تو شین و کاف و ری را خود، مَگو شِکَر که هست از نی
مَگو الْقابِ جانِ حَی، یکی نَقش و کلامی را
چو بی‌صورتْ تو جان باشی، چه نُقصانْ گَر نَهان باشی
چرا دربَند آن باشی که واگویی پیامی را
بیا ای هم دلِ مَحْرَم، بگیر این بادهٔ خُرَّم
چُنان سَرمَست شو این دَم، که نَشْناسی مَقامی را
بُرو ای راهِ رَه پیما، بدان خورشیدِ جانْ اَفْزا
ازین مَجنونِ پُرسودا، بِبَر آن جا سَلامی را
بگو ای شَمسِ تبریزی، از آن میْ‌هایِ پاییزی
به خود در ساغَرَم ریزی، نفرمایی غُلامی را
مولوی غزلیات

غزل ۶۷ - از آن مایی ای مولا، اگر امروز اگر فردا

از آنِ مایی ای مولا، اگر امروز اگر فردا
شب و روزَم ز تو روشن، زِهی رَعنا، زِهی زیبا
تو پاکِ پاکی از صورت، وَلیک از پَرتوِ نورَت
نِمایی صورتی هر دَم، چه باحُسن و چه با بالا
چو ابرو را چُنین کردی، چه صورت‌هایِ چین کردی
مرا بی‌عقل و دین کردی، بَر آن نَقش و بَر آن حورا
مرا گویی چه عشقست این، که نی بالا نه پست است این؟
چه صیدی بی زِ شَسْت است این، درونِ موجِ این دریا؟
اَیا معشوقِ هر قُدسی، چو می‌دانیْ چه می‌پُرسی؟
که سِرّ عَرش و صد کُرسی، زِ تو ظاهر شود پیدا
زَدی در من یکی آتش، که شُد جانِ مرا مَفْرَش
که تا آتش شود گُل خوش، که تا یکتا شود صَد تا
فِرِست آن عشقِ ساقی را بِگَردان جامِ باقی را
که از مَزج و تَلاقی را، نَدانَم جامَش از صَهْبا
بِکُن این رَمز را تعیین، بِگو مَخدومْ شَمسُ الدّین
به تبریز ِنکوآیین، بِبَر این نُکتهٔ غَرّا
مولوی غزلیات

غزل ۶۸ - چو شست عشق در جانم، شناسا گشت شستش را

چو شَستِ عشق در جانَم، شِناسا گشت شَسْتَش را
به شَستِ عشقْ دست آوَرْد جانِ بُتْ پَرَستش را
به گوشِ دل بِگِفت اِقْبالْ رَسْت آن جان به عشقِ ما
بِکَرد این دل هزاران جانْ نِثارْ آن گفتِ رَسْتَش را
زِ غیرت چونک جان افتاد، گفت اِقْبال هم نَجْهَد
نِشَسْته‌ست این دل و جانم، هَمی‌پاید نَجَسْتَشْ را
چو اَنْدَر نیستی هست است و در هستی نباشد هست
بیامَد آتشی در جان، بسوزانید هَسْتَش را
بَراتِ عُمرِ جانْ اِقْبال چون بَرخوانْد پنجه شصت
تَراشید و اَبَد بِنْوِشت بر طومارْ شَصتَش را
خَدیوِ روحْ شَمسُ الدّین، که از بسیاریِ رِفْعَت
نَدانَد جِبْرئیلِ وَحی، خود جایِ نِشَسْتَش را
چو جامَش دید این عقلَم، چو قَرّابه شُد اِشْکَسته
دُرُستی‌هایِ بی‌پایان بِبَخشید آن شِکَسْتَش را
چو عشقش دید جانم را، به بالای یَسْت از این هستی
بلندی داد از اِقْبالِ او بالا و پَسْتَش را
اگر چه شیرگیری تو، دِلا می‌تَرس از آن آهو
که شیرانَنْد بیچاره، مَر آن آهویِ مَستَش را
چو از تیغِ حَیات انگیز، زد مَر مرگ را گَردن
فروآمد زِ اسپْ اِقْبال و می‌بوسید دَستَش را
در آن روزی که در عالَم، اَلَست آمد نِدا از حَق
بُدِه تبریز از اوَّل، بَلی گویان اَلَستَش را
مولوی غزلیات

غزل ۶۹ - چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا

چه باشد گَر نگارینَم بگیرد دستِ من فردا
ز روزَن سَر دَرآویزَد چو قُرصِ ماهِ خوش سیما
دَرآیَد جانْ فَزایِ من گُشایَد دست و پایِ من
که دستَم بَست و پایَم هَم کَفِ هِجْرانِ پابَرجا
بِدو گویم به جانِ تو که بی‌تو ای حَیاتِ جان
نه شادم می‌کُند عِشرَت نه مَستم می‌کُند صَهْبا
وَگَر از نازْ او گوید بُرو از من چه می‌خواهی؟
زِ سودایِ تو می‌تَرسَم که پیوندد به من سودا
بَرَم تیغ و کَفَنْ پیشَش چو قُربانی نَهَم گَردن
که از من دَردِسَر داری مرا گَردن بِزَن عَمْدا
تو می‌دانی که من بی‌تو نخواهم زندگانی را
مرا مُردن بِهْ از هِجْران به یَزدان کَاخْرَجَ اَلْمَوْتی’
مرا باور نمی‌آمد که از بَنده تو بَرگردی
همی‌گفتم اَراجیف است و بُهتانْ گُفته‌ی اَعْدا
تویی جانِ من و بی‌جانْ ندانم زیستْ من باری
تویی چَشمِ من و بی‌تو ندارم دیده‌ی بینا
رَها کُن این سُخن‌ها را بِزَن مُطرب یکی پَرده
رَباب و دَف به پیش آور اگر نَبْوَد تو را سُرنا
مولوی غزلیات

غزل ۷۱ - اگر نه عشق شمس الدین بدی در روز و شب ما را

اگر نه عشقِ شَمسُ الدّین بُدی در روز و شب ما را
فَراغَت‌ها کجا بودی، زِ دام و از سَبَب ما را
بُتِ شهوت بَرآوردی، دَمار از ما زِ تابِ خود
اگر از تابشِ عشقش، نبودی تاب و تَبْ ما را
نوازش‌هایِ عشقِ او، لَطافت‌هایِ مِهْرِ او
رَهانید و فَراغَت داد، از رنج و نَصَب ما را
زِهی این کیمیایِ حق، که هست از مِهْر جانِ او
که عینِ ذوق و راحَت شُد، همه رنج و تَعَب ما را
عِنایَت‌هایِ رَبّانی، زِ بَهرِ خِدمَتِ آن شَهْ
بِرویانید و هستی داد، از عینِ اَدَب ما را
بَهارِ حُسنِ آن مِهْتر، به ما بِنْمود ناگاهان
شَقایق‌ها و ریحان‌ها و گُل‌هایِ عَجَب ما را
زِهی دولتْ، زِهی رفعت زهی بَخت و زِهی اَخْتَر
که مَطْلوبِ همه جان‌ها، کُند از جانْ طَلَب ما را
گَزید او لَبْ گَه مستی، که رو پیدا مَکُن مَستی
چو جامِ جان لَبالَب شُد، از آن میْ‌هایِ لَب ما را
عَجَب بَختی که رو بِنْمود ناگاهانْ هزاران شُکر
زِ معشوقِ لَطیف اوصافِ خوبِ بوالْعَجَب ما را
در آن مَجْلِس که گَردان کرد از لُطفْ او صُراحی‌ها
گِران قَدْر و سَبُک دل شُد، دل و جان از طَرَب ما را
به سویِ خِطّهٔ تبریز، چه چَشمهٔ آبِ حیوان است
کَشانَد دل بدان جانِب، به عشقِ چون کَنَب ما را
مولوی غزلیات

غزل ۷۳ - آمد بت میخانه تا خانه برد ما را

آمد بُتِ میخانه تا خانه بَرَد ما را
بِنْمود بهارِ نو تا تازه کُند ما را
بُگْشاد نشانِ خود بَربَست میانِ خود
پُر کرد کَمانِ خود تا راه زَنَد ما را
صد نُکته دَرانَدازَد صد دام و دَغَل سازد
صد نَرْدِ عَجَب بازد تا خوش بِخورَد ما را
رو سایه‌ی سَروَش شو پیش و پَسِ او می‌دو
گر چه چو درختِ نو از بُن بِکَند ما را
گَر هَست دِلَش خارا مَگْریز و مَرو یارا
کَاوَّل بِکُشَد ما را واخِر بِکَشَد ما را
چون ناز کُند جانان اَنْدَر دلِ ما پنهان
بر جُمله‌ی سُلطانان صد ناز رَسَد ما را
بازآمد و بازآمد آن عُمرِ دراز آمد
آن خوبی و ناز آمدتا داغ نَهَد ما را
آن جان و جهان آمد وان گنجِ نَهان آمد
وان فَخْرِ شَهان آمد تا پَرده دَرَد ما را
می‌آید و می‌آید آن کَس که همی‌باید
وَزْ آمدنش شاید گر دل بجهد ما را
شَمسُ الْحق تبریزی در برج حَمَل آمد
تا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را
مولوی غزلیات

غزل ۷۶ - آخر بشنید آن مه، آه سحر ما را

آخِر بِشِنید آن مَهْ، آهِ سَحَرِ ما را
تا حشر دگر آمد امشب حشر ما را
چون چَرخ زَنَد آن مَه، در سینهٔ من گویم
ای دورِ قمَر بِنْگَر، دورِ قَمَرِ ما را
کو رُستَمِ دَستان تا، دَستان بِنِماییمَش؟
کو یوسف تا بیند، خوبیّ و فَرِ ما را؟
تو لُقمهٔ شیرین شو، در خدمَتِ قَندِ او
لُقمه نَتَوان کردن، کانِ شِکَرِ ما را
ما را کَرَمَش خواهد، تا در بَرِ خود گیرد
زین رویْ دَوا سازد، هر لحظه گَرِ ما را
چون بی‌نَمَکی نَتْوان، خوردن جِگَرِ بِریان
می‌زَن به نَمَک هر دَم، بِریانْ جِگَرِ ما را
بی پایْ طَواف آریم، بی‌سَر به سُجود آییم
چون بی‌سَر و پا کرد او، این پا و سَرِ ما را
بی پایْ طَواف آریم، گِردِ دَرِ آن شاهی
کو مَستِ اَلَست آمد، بِشْکَست دَرِ ما را
چون زَر شُد رَنگِ ما، از سینهٔ سیمینَش
صد گنجْ فِدا بادا، این سیم و زَرِ ما را
در رَنگ کجا آید؟در نَقْش کجا گُنجَد؟
نوری که مَلَک سازد، جسمِ بَشَرِ ما را
تَشبیه ندارد او، وَزْ لُطف رَوا دارد
زیرا که هَمی‌داند، ضَعفِ نَظَرِ ما را
فرمود که نورِ من، مانَنْدهٔ مِصْباح است
مِشْکات و زُجاجه گفت، سینه و بَصَرِ ما را
خامُش کُن تا هر کَس، در گوش نَیارَد این
خود کیست که دَریابَد، او خیر و شَرِ ما را؟
مولوی غزلیات

غزل ۷۷ - آب حیوان باید، مر روح فزایی را

آب حَیَوان باید، مَر روحْ فَزایی را
ماهی همه جان باید، دریایِ خدایی را
ویرانهٔ آب و گِل، چون مَسْکَنِ بوم آمد
این عَرصه کجا شاید، پَروازِ هُمایی را
صد چَشم شود حیران، در تابشِ این دولت
تو گوش مَکَش این سو، هر کورِ عَصایی را
گَر نَقدِ دُرُستی تو، چون مَستِ و قُراضه سْتی؟
آخِر تو چه پِنْداری، این گنجِ عَطایی را؟
دل تَنگ هَمی‌داند، کانجای که انصاف است
صد دل به فِدا باید، آن جانِ بَقایی را
دل نیست کَم از آهن، آهن نه که می‌داند
آن سنگ که پیدا شُد، پولادُربایی را
عقل از پِیِ عشق آمد، در عالَمِ خاکْ اَرْ نی
عقلی بِنمی‌باید، بی‌عَهْد و وَفایی را
خورشیدِ حَقایِق‌ها، شَمسُ اَلْحَقِ تبریز است
دلْ رویِ زمین بوسَد، آن جان سَمایی را
مولوی غزلیات

غزل ۷۸ - ساقی ز شراب حق، پر دار شرابی را

ساقی زِ شرابِ حَق، پُر دارْ شرابی را
دَردِهْ می رَباّنی، دل‌هایِ کَبابی را
کَم گویْ حَدیثِ نان، دَر مَجْلِسِ مَخْموران
جُز آب نمی‌سازد، مَر مَردمِ آبی را
از آب و خِطابِ تو، تَن گشت خَرابِ تو
آراسته دار ای جان،زین گَنجْ خَرابی را
گلْزار کُند عشقَت، آن شوره‌ی خاکی را
دُربار کُند موجَت، این چَشمِ سَحابی را
بِفْزایْ شرابِ ما، بَربَند تو خوابِ ما
از شب چه خَبَر باشد، مَر مَردمِ خوابی را؟
هم کاسه مَلَک باشد، مهمانِ خدایی را
باده زِ فَلَک آید، مَردانِ ثَوابی را
نوشَد لَبِ صِدّیقَش زَ اکْواب و اَباریقَش
در خُمّ تُقی’ یابی، آن بادهٔ نابی را
هُشیار کجا داند، بیهوشیِ مَستان را؟
بوجَهْل کجا داند، اَحْوالِ صَحابی را؟
اُستادْ خدا آمد، بی‌واسطه صوفی را
اُستادْ کتاب آمد، صابیّ و کتابی را
چون مَحْرَم ِحَق گشتی، وَز واسطه بُگْذشتی
بُربایْ نِقاب از رُخ، خوبان ِنِقابی را
مُنکِر که زِ نومیدی، گوید که نیابی این
بَندِ رَهِ او سازد، آن گفتِ نَیابی را
نی بازِ سپید است او، نی بُلبِلِ خوش نَغمه
ویرانهٔ دنیا بِهْ، آن جُغْدِ غُرابی را
خاموش و مَگو دیگر، مَفْزایْ تو شور و شَر
کَزْ غَیب خِطاب آید، جان‌هایِ خِطابی را
مولوی غزلیات

غزل ۷۹ - ای خواجه نمی‌بینی، این روز قیامت را؟

ای خواجه نمی‌بینی، این روز قیامت را؟
ای خواجه نمی‌بینی، این خوش قَد و قامت را؟
دیوار و دَرِ خانه، شوریده و دیوانه
من بر سَرِ دیوارَم، از بَهرِ عَلامَت را
ماهی‌ست که در گَردش، لاغَر نشود هرگز
خورشیدِ جَمالِ او، بِدْریده ظَلامَت را
ای خواجه خوش دامن دیوانه تویی یا من
دَرکَش قَدَحی با من، بُگْذار مَلامَت را
پیش تو از بَسی شَیدا، می‌جُست کَرامَت‌ها
چون دید رُخِ ساقی، بِفْروخت کَرامَت را
مولوی غزلیات

غزل ۸۰ - امروز گزافی ده، آن بادهٔ نابی را

امروز گِزافی دِهْ، آن بادهٔ نابی را
بَرهَم زَن و دَرهَم زَن، این چَرخِ شتابی را
گیرم قَدَح غَیبی، از دیده نَهان آمد
پنهان نَتَوان کردن، مَستیّ و خَرابی را
ای عشقِ طَرَب پیشه، خوش گفتِ خوش اندیشه
بَرْبایْ نِقاب از رُخ، آن شاهِ نقابی را
تا خیزد ای فَرُّخ زین سو اُخ و زان سو اُخ
پُرکُن هَله ای گُلْ رُخ، سغْراق و شرابی را
گَر زان که نمی‌خواهی، تا جِلْوه شود گُلْشَن
از بَهر ِچه بُگْشادی، دُکّانِ گُلابی را
ما را چو زِ سَر بُردی، وین جویْ رَوان کردی
در آب فَکَن زوتَر، بَط زادهٔ آبی را
ماییم چو کِشْت ای جان، بَررُسته دَرین میدان
لب خُشک و به جان جویان، بارانِ سَحابی را
هر سویْ رَسولی نو، گوید که نیابی رو
لاحَوْل بِزَن بر سَر، آن زاغِ غُرابی را
ای فِتْنِهٔ هر روحی، کیسه بُرِ هر جوحی
دُزدیده رَباب از کَف، بوبَکْرِ رَبابی را
امروز چُنان خواهم، تا مَست و خَرِف سازی
این جان مُحَدّث را، وان عَقلِ خِطابی را
ای آبِ حَیاتِ ما، شو فاش چو حَشْر اَرْ چه
شیرِ شُتُرِ گَرگین، جان است عَرابی را
ای جاه و جَمالَت خوش، خامُش کُن و دَم دَرکَش
آگاه مَکُن از ما، هر غافلِ خوابی را
مولوی غزلیات

غزل ۸۱ - ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را

ای ساقیِ جانْ پُر کُن آن ساغَرِ پیشین را
آن راهْزَنِ دل را آن راهْ بُرِ دین را
زان میْ که زِ دل خیزد با روح دَرآمیزَد
مَخْمور کُند جوشَش مَر چَشمِ خدابین را
آن باده‌ی انگوری مَر اُمَّتِ عیسی را
و این باده‌ی مَنْصوری مَر اُمَّتِ یاسین را
خُم‌هاست از آن باده خُم‌هاست ازین باده
تا نَشْکَنی آن خُم را هرگز نَچَشی این را
آن باده به جُز یک دَم دل را نکُنَد بی‌غَم
هرگز نکُشَد غَم را هرگز نکَنَد کین را
یک قطره ازین ساغَر کارِ تو کُند چون زَر
جانَم به فِدا بادا این ساغَرِ زَرّین را
این حالت اگر باشد اغلب به سَحَر باشد
آن را که بَراَنْدازَد او بِسْتر و بالین را
زنهار که یارِ بَد از وَسوَسه نَفْریبَد
تا نَشْکَنی از سُستی مَر عَهدِ سَلاطین را
گَر زَخم خوری بر رو رَو زَخم دِگَر می‌جو
رُستم چه کُند در صَف دسته‌یْ گُل و نَسرین را
مولوی غزلیات

غزل ۸۲ - معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

معشوقه به سامان شُد تا باد چُنین بادا
کُفرَش همه ایمان شُد تا باد چُنین بادا
مُلْکی که پَریشان شُد از شومیِ شَیطان شُد
باز آنِ سُلَیمان شُد تا باد چُنین بادا
یاری که دِلَم خَستی دَر بر رُخِ ما بَستی
غَم خواره‌ی یاران شُد تا باد چُنین بادا
هم باده جُدا خوردی هم عیشْ جُدا کردی
نَک سَردِهِ مهمان شُد تا باد چُنین بادا
زان طَلْعَتِ شاهانه زان مَشْعَله‌ی خانه
هر گوشه چو میدان شُد تا باد چُنین بادا
زان خَشمِ دروغینَش زان شیوه‌ی شیرینَش
عالَم شِکَرِستان شُد تا باد چُنین بادا
شب رفتْ صَبوح آمد غَم رفتْ فُتوح آمد
خورشیدْ درخشان شُد تا باد چُنین بادا
از دولتِ مَحْزونان وَزْ هِمَّتِ مَجْنونان
آن سِلْسِله جُنبان شُد تا باد چُنین بادا
عید آمد و عید آمد یاری که رَمید آمد
عیدانه فراوان شُد تا باد چُنین بادا
ای مُطربِ صاحِب دل در زیر مَکُن مَنْزِل
کان زُهره به میزان شُد تا باد چُنین بادا
درویشْ فریدون شُد هم کیسه‌ی قارون شُد
هم کاسه‌ی سُلطان شُد تا باد چُنین بادا
آن بادِ هوا را بین زَ اَفْسونِ لَبِ شیرین
با نایْ در اَفْغان شُد تا باد چُنین بادا
فرعونِ بِدان سَختی با آن همه بَدبَختی
نَکْ موسیِ عِمّران شُد تا باد چُنین بادا
آن گُرگِ بِدان زشتی با جَهل و فَرامُشتی
نَکْ یوسُفِ کَنْعان شُد تا باد چُنین بادا
شَمسُ اَلْحَقِ تبریزی از بَس که دَرآمیزی
تبریزْ خُراسان شُد تا باد چُنین بادا
از اَسْلَمِ شَیطانی شُد نَفْسِ تو رَبّانی
اِبْلیسْ مَسلمان شُد تا باد چُنین بادا
آن ماه چو تابان شُد کونََینْ گُلِستان شد
اشخاصْ همه جان شُد تا باد چُنین بادا
بر روح بَراَفْزودی تا بود چُنین بودی
فَرّ تو فَروزان شُد تا باد چُنین بادا
قَهَرش همه رَحمَت شُد زَهرش همه شَربَت شُد
اَبرَش شِکَراَفْشان شُد تا باد چُنین بادا
از کاخْ چه رَنگَسْتَش وز شاخ چه تَنگَسْتَش
این گاو چو قُربان شُد تا باد چُنین بادا
اَرْضی چو سَمایی شُد مَقصودِ سَنایی شُد
این بودْ همه آن شُد تا باد چُنین بادا
خاموش که سَرمَستَم بَربَست کسی دستَم
اندیشه پَریشان شُد تا باد چُنین بادا
مولوی غزلیات

غزل ۸۴ - چون گل همه تن خندم، نه از راه دهان تنها

چون گُل همه تَن خَندَم، نه از راهِ دَهانْ تنها
زیرا که مَنَم بی‌من، با شاهِ جهانْ تنها
ای مَشعَله آوَرْده، دل را به سَحَر بُرده
جان را بِرَسانْ در دل، دل را مَسِتانْ تنها
از خشم و حَسَد جان را، بیگانه مَکُن با دل
آن را مَگُذار این جا، وین را بِمَخوانْ تنها
شاهانه پیامی کُن یک دعوتِ عامی کُن
تا کِی بُوَد ای سُلطان، این با تو و آنْ تنها
چون دوش اگر امشب، ناییّ و بِبَندی لَب
صد شور کُنیم ای جان، نَکْنیم فَغانْ تنها
مولوی غزلیات

غزل ۸۵ - از بهر خدا بنگر، در روی چو زر جانا

از بَهرِ خدا بِنْگَر، در رویِ چو زَر جانا
هر جا که رَوی ما را، با خویش بِبَر جانا
چون در دلِ ما آیی، تو دامَنِ خود بَرکَش
تا جامه نَیالایی، از خونِ جِگَر جانا
ای ماهْ بَرآ آخِر، بر کوریِ مَهْ رویان
ابری سِیَهْ اَنْدَرکَش، در روی قَمَر جانا
زان روز که زادی تو، ای لَبِ شِکَر از مادر
آوَه که چه کاسِد شُد، بازارِ شِکَر جانا
گفتی که سَلامُ علیک، بِگْرفت همه عالَم
دلْ سَجده دَرافتاده، جانْ بَسته کَمَر جانا
چون شمع بُدَم سوزان، هر شب به سَحَر کُشته
امروز بِنَشناسَم، شب را زِ سَحَر جانا
شَمسُ اَلْحَقِ تبریزی، شاهَنشَهِ خونْ ریزی
ای بَحرْ کَمَربَسته، پیشِ تو گُهَر جانا
مولوی غزلیات

غزل ۸۶ - ای گشته ز تو خندان، بستان و گل رعنا

ای گشته زِ تو خَندان، بُستان و گُلِ رَعنا
پیوسته چُنین بادا، چون شیر و شِکَر با ما
ای چَرخْ تو را بَنده، وِیْ خَلقْ زِ تو زنده
اَحْسَنْت زِهی خوابی، شاباشْ زِهی زیبا
دریایِ جَمالِ تو، چون موج زَنَد ناگَهْ
پُرگنج شود پَستی، فردوس شود بالا
هر سویْ که روی آری، در پیشِ تو گُل رویَد
هر جا که رَویْ آیی، فَرشَت همه زَر بادا
وانْ دم که زِ بَدخویی، دُشنام و جَفا گویی
می‌گو که جَفایِ تو، حَلْواست همه حَلْوا
گر چه دِل سَنگَسْتَش، بِنْگَر که چه رَنگسْتَش
کَزْ مَشعَله نَنگَسْتَش، وَزْ رَنگِ گُلِ حَمْرا
یا رَب دلِ بازش دِهْ، صد عُمرِ درازش دِهْ
فَخْرَش دِهْ و نازش دِهْ، تا فَخْر بُوَد ما را
مولوی غزلیات

غزل ۸۸ - شاد آمدی ای مه رو، ای شادی جان شاد آ

شاد آمدی ای مَهْ رو، ای شادیِ جانْ شاد آ
تا بود چُنین بودی، تا باد چُنان بادا
ای صورتِ هر شادی، اَنْدَر دلِ ما یادی
ای صورتِ عشقِ کُل، اَنْدَر دِل ما یاد آ
بیرون پَر از این طِفْلی ما را بِرَهان ای جان
از مِنَّتِ هر داد و وَزْ غُصّهٔ هر دادا
ما چَنگ زدیم از غَم، در یار و رُخانِ ما
ای دَفْ تو بِنال از دل، وِیْ نایْ به فریاد آ
ای دل تو که زیبایی، شیرین شو از آن خُسرو
وَرْ خُسروِ شیرینی، در عشقْ چو فرهاد آ