تعداد ۶۳۳۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۹۵ - نگاهش از دل ما بر سر نابود می رنجد
نگاهش از دل ما بر سر نابود می رنجد
چو خوی نازکی دیر آتشی شد زود می رنجد
دماغ آشفته ام پروانه دیوانه ای دارم
به یاد شعله ای می سوزد و از دود می رنجد
برای خاطری چون غنچه پژمرده حیرانم
که چون بیند دل ما را غبار آلود می رنجد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۰ - شهید خوی گرمش مهر را در کینه می پیچد
شهید خوی گرمش مهر را در کینه می پیچد
نگه در دیده می دوزد نفس در سینه می پیچد
عجب گر از خمارم صبح شنبه دیده بگشاید
ز بس در کلبه ام دود شب آدینه می پیچد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۱ - گمان دارم که در زیر فلک قحط فضا گردد
گمان دارم که در زیر فلک قحط فضا گردد
در این گلشن اگر یک غنچه امید وا گردد
نظر تنگی است این گردون که با وسعت نمی سازد
به تنگ آید دل گرمی اگر مطلب روا گردد
کمانداری است بیرحمی که زورش کس نمی داند
چه دلها می برد بیگانه ای تا آشنا گردد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۱ - اگر آهی کشم افشاگر صد راز می گردد
اگر آهی کشم افشاگر صد راز می گردد
اگر مژگان زنم بر هم پر پرواز می گردد
دلم صیدی است فتراکش نفس در سینه دزدیدن
به جولانگاه آن ترک شکار انداز می گردد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۲ - دلی کز بیخودی گرم سراغ عشق می گردد
دلی کز بیخودی گرم سراغ عشق می گردد
به گرد شهر و کو بر کف چراغ عشق می گردد
ز تاب مهربانی می پزد در تابه خامی
کسی کز درد تو قانع به داغ عشق می گردد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۵ - فلک بر کاردانیهای اهل هوش می خندد
فلک بر کاردانیهای اهل هوش می خندد
قضا چون در نبرد آید به جوشن پوش می خندد
به رنگ موج پرواز کناری در بغل دارم
که بحر از شرطه بادش به صد آغوش می خندد
ببین از جبهه یاقوت و سیمای صدف روشن
فزاید قیمت آن را کز لب خاموش می خندد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۹ - بر قصد طره سنبل چو زلفش تاب بر دارد
بر قصد طره سنبل چو زلفش تاب بر دارد
درآید آفتاب از پا چو سر از خواب بر دارد
به سیل گریه دادم در سر کویش دل خود را
مگر غافل خیال گل کند از آب بردارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۲ - اگر امروز دل در سینه پرواز دگر دارد
اگر امروز دل در سینه پرواز دگر دارد
پری دیده است این دیوانه انداز دگر دارد
همه تحسین بلبل می کنند اما نمی دانند
کسی گر بشنود پروانه آواز دگر دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۷ - کدامین جلوه یارب اختیار این چمن دارد
کدامین جلوه یارب اختیار این چمن دارد
که ما را در طلسم سایه سرو و سمن دارد
ز تاراج غمش راهی به دلها کرده ام پیدا
نگاهش سرگران با هر که می گردد به من دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳۲ - ز مژگان می کند رم چشم آهویی که او دارد
ز مژگان می کند رم چشم آهویی که او دارد
ز وحشت می گریزد وحشت خویی که او دارد
شود آیینه تا در برکشد عکس خرامش را
ز رشکم می کشد آه از سر کویی که او دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳۳ - ز بیداد تو عاشق خاطر بی کینه ای دارد
ز بیداد تو عاشق خاطر بی کینه ای دارد
جدا هر ذره خاکسترش آیینه ای دارد
خمار دوستی درد سرش جاوید می ماند
صداع می همین دود شب آدینه ای دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳۶ - چو گل از اختلاطم سنگ طفلان تازگی دارد
چو گل از اختلاطم سنگ طفلان تازگی دارد
در این حالم نصیحتهای یاران تازگی دارد
به خاک کشته ای کز ابر رحمت باج می گیرد
تغافلهای ابر نوبهاران تازگی دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳۸ - نیاز عشق پیش از آشتی رنجیدنی دارد
نیاز عشق پیش از آشتی رنجیدنی دارد
دلی دارم که در هر دیدنی وادیدنی دارد
عجب گل چیدنی دارد بهار سینه صافیها
بهار سینه صافیها عجب گل چیدنی دارد
زخاکم لاله می روید ز اشکم غنچه می خندد
تماشاگاه وحدت خوشنما خندیدنی دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۴۰ - ز چشم فتنه ات محشر غم پنهانیی دارد
ز چشم فتنه ات محشر غم پنهانیی دارد
به ذوق جلوه ات افلاک پر افشانیی دارد
چه سازم شیوه خونریزی از یاد نگاهش رفت
مگر از چشم مستی سرمه حیرانیی دارد
دل ما دست از دامان مژگان نخواهد داشت
نظر از چشم او می خواهد و قربانیی دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۴۱ - گرفتم او گذاری بر سر بیمار می آرد
گرفتم او گذاری بر سر بیمار می آرد
کجا دل طاقت حیرانی دیدار می آرد
ز راز دل حجاب عشق می بندد زبانم را
ترحم با منش هرگاه در گفتار می آرد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۵۷ - دل افسرده هر خام جوش ما نمی داند
دل افسرده هر خام جوش ما نمی داند
کسی تا می ننوشد نشئه صهبا نمی داند
زبان جور او را هیچ کس چون من نمی فهمد
بدآموز تمنا قدر استغنا نمی داند
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۳ - در این مکتب کتاب عقل را دیوانه می خواند
در این مکتب کتاب عقل را دیوانه می خواند
خط دیوانی زنجیر را فرزانه می خواند
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۱ - چه شرم است اینکه سویم ننگرد چون مست ناز آید
چه شرم است اینکه سویم ننگرد چون مست ناز آید
که ترسد از گل بیهوشی من بوی راز آید
شهید انتظارم کرد صیادی که در محشر
سر از جا بر ندارم تا صدای طبل باز آید
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۲ - مرا از صحبت زاهد غم دیرینه باز آید
مرا از صحبت زاهد غم دیرینه باز آید
دل ساغر پرستم از شب آدینه باز آید
ز پرهیز تماشای تو کارش رفته است از دست
نگاهی کن که جانی در تن آیینه باز آید
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۳ - شبی کز دیده سیل لاله گون بیرون نمی آید
شبی کز دیده سیل لاله گون بیرون نمی آید
دلم از خجلت بخت زبون بیرون نمی آید
کجا تاب نوازشهای عشق گرمخو دارد
دلی کز عهده شکر جنون بیرون نمی آید
نجوشید از دلم خون تا نرفت از یاد بیدادش
که پیکان تا بود در زخم خون بیرون نمی آید