تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۴۴ - ایضا له
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۴۵ - ایضا له
ایا رسیده ز فضل و هنر بدان رتبت
که تیر چرخ خطابت کند خداوندم
علوّ قدر ترا با فلک نهم همبر
پس آنگهی بنشینم که من خردمندم
فلک شدست غبار ستانة تو و لیک
بر آستان تواش خود غبار نپسندم
حدیث شوق ره مدح بر زبان بگرفت
ماند قوّت از این بیش جان بسی کندم
بیک کرشمه که با من خیال لطف تو کرد
همه جواهر اشک از نظر بیفکندم
زمانه از پی اظهار قدر خدمت تو
همه جواهر اشک از نظر بیفکندم
زمانه از پی اظهار قدر خدمت تو
ز حضرت تو جدا کرد روزکی چندم
چو از عنایت لطف تو عرصه خالی یافت
به گوشمال حوادث همی دهد پندم
بریده بادا پیوند او ز مرکز خویش
چنانکه چرخ ببرّید از تو پیوندم
نشسته بر در و لب کرده مهر و چشم براه
همیشه بهر خبر همچو قفل در بندم
اگرچه از فضلات این سرشک نامضبوط
به استین و بدامن بسی پراگندم
نثار خاک درت را ز اشک دزدیده
چو نار اغشیة دل به لعل آگندم
دریچه های نظر را ز بس تزاحم اشک
نمی توان که به مسمار خواب در بندم
فراق تست نه کاری دگر که افتادست
سخن ز گریه چه رانم؟ به خویش می خندم
قسم به ملهم فکری که داد استغنا
بنور صدق ضمیرت ز ذکر سوگندم
که نیست هرگز تشنه به آب و مرده به جان
چنان که من به لقای تو آرزومندم
بیادگار من این بیتهای خون آلود
بدار تا بجنایت مگر که پیوندم
که گر نگردم سوی تو زود پای گشاد
جوانب لطفت دست بسته آرندم
فذلک همه تفصیل رنج من این بس
که از لقای شریفت به نامه خرسندم
که تیر چرخ خطابت کند خداوندم
علوّ قدر ترا با فلک نهم همبر
پس آنگهی بنشینم که من خردمندم
فلک شدست غبار ستانة تو و لیک
بر آستان تواش خود غبار نپسندم
حدیث شوق ره مدح بر زبان بگرفت
ماند قوّت از این بیش جان بسی کندم
بیک کرشمه که با من خیال لطف تو کرد
همه جواهر اشک از نظر بیفکندم
زمانه از پی اظهار قدر خدمت تو
همه جواهر اشک از نظر بیفکندم
زمانه از پی اظهار قدر خدمت تو
ز حضرت تو جدا کرد روزکی چندم
چو از عنایت لطف تو عرصه خالی یافت
به گوشمال حوادث همی دهد پندم
بریده بادا پیوند او ز مرکز خویش
چنانکه چرخ ببرّید از تو پیوندم
نشسته بر در و لب کرده مهر و چشم براه
همیشه بهر خبر همچو قفل در بندم
اگرچه از فضلات این سرشک نامضبوط
به استین و بدامن بسی پراگندم
نثار خاک درت را ز اشک دزدیده
چو نار اغشیة دل به لعل آگندم
دریچه های نظر را ز بس تزاحم اشک
نمی توان که به مسمار خواب در بندم
فراق تست نه کاری دگر که افتادست
سخن ز گریه چه رانم؟ به خویش می خندم
قسم به ملهم فکری که داد استغنا
بنور صدق ضمیرت ز ذکر سوگندم
که نیست هرگز تشنه به آب و مرده به جان
چنان که من به لقای تو آرزومندم
بیادگار من این بیتهای خون آلود
بدار تا بجنایت مگر که پیوندم
که گر نگردم سوی تو زود پای گشاد
جوانب لطفت دست بسته آرندم
فذلک همه تفصیل رنج من این بس
که از لقای شریفت به نامه خرسندم
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۴۶ - وله فی نجم الدّین همگر رحمه الله و اباقکم
جهان فضل و کرم نجم دین که در خاطر
زعکس نظم تو صد باغ و بوستان دارم
جهانیانرا چون صبح روشنست ز من
که مهر خدمت تو در صمیم جان دارم
از آن چو شمع مرا بر سر آمدست زبان
که وصف خاطر تو بر سر زبان دارم
عروس طبع مرا هرچه زیور معنیست
باستعارت از آن کلک درفشان دارم
ز من نیاید کاری دگر بقصد عدوت
دلی چو تیر درین شخص چون کمان دارم
ستایشی که مرا کرده یی ز روی کرم
ذخیرة شرف و فخر جاودان دارم
ستوده یی بجها نداریم عجب نبود
جهان فضلی و چون دارمت جهان دارم
به آستان تو باشد همیشه میل دلم
بدین سبب زبر سدره آشیان دارم
مگر بدست کنم پایة معالی تو
چنین که پای تفکر بر آسمان دارم
اگر به معنی باریک ره برم ز آنست
که رهنمایی چون نجم همعنان دارم
بشرح راست نیاید شکایت گردون
کزو چه مایه ستم بر دل و روان دارم
چو شمع از آنکه زبان آوریست پیشة من
وجود خود ز زبان آوری زیان دارم
تنی چو نیزه ز انواع غصّه ها در بند
ز طبع و خاطر سر نیز چون سنان دارم
فروشدم بکل تیره و به آب سیاه
چو کلک از آنکه چرا کلاک در بنان دارم
گذشت مدّت ماهی که هر شبی تا روز
بصد هزار حیل طبع را بر آن دارم
که بر زبان قلم شرح حال بنماید
که من چه درد دل از گردش زمان دارم
چنان بکوشد در دفع آن همی گردون
که مهر خاموشی از عجز بردهان دارم
بنات فکر مرا لطف طبع تو چو بخواست
سپاس و منّت بیحدّ و بیکران دارم
بخدمت تو فرستادم نبد یارا
اگر چه با تو همه چیز درمیان دارم
مرا ز منهج حکمت عدول نیست و لیک
چو عورتست همان به که در نهان دارم
اگر چه نسبت تقصیر با منست بسی
به لطف مجلس عالی چنان گمان دارم
کاساس معذرتم یک بیک کند تمهید
چو روشنست که احوال بر چه سان دارم
گواه حال من این قطعه پریشان بس
کزان توزّع خاطر همین نشان دارم
زعکس نظم تو صد باغ و بوستان دارم
جهانیانرا چون صبح روشنست ز من
که مهر خدمت تو در صمیم جان دارم
از آن چو شمع مرا بر سر آمدست زبان
که وصف خاطر تو بر سر زبان دارم
عروس طبع مرا هرچه زیور معنیست
باستعارت از آن کلک درفشان دارم
ز من نیاید کاری دگر بقصد عدوت
دلی چو تیر درین شخص چون کمان دارم
ستایشی که مرا کرده یی ز روی کرم
ذخیرة شرف و فخر جاودان دارم
ستوده یی بجها نداریم عجب نبود
جهان فضلی و چون دارمت جهان دارم
به آستان تو باشد همیشه میل دلم
بدین سبب زبر سدره آشیان دارم
مگر بدست کنم پایة معالی تو
چنین که پای تفکر بر آسمان دارم
اگر به معنی باریک ره برم ز آنست
که رهنمایی چون نجم همعنان دارم
بشرح راست نیاید شکایت گردون
کزو چه مایه ستم بر دل و روان دارم
چو شمع از آنکه زبان آوریست پیشة من
وجود خود ز زبان آوری زیان دارم
تنی چو نیزه ز انواع غصّه ها در بند
ز طبع و خاطر سر نیز چون سنان دارم
فروشدم بکل تیره و به آب سیاه
چو کلک از آنکه چرا کلاک در بنان دارم
گذشت مدّت ماهی که هر شبی تا روز
بصد هزار حیل طبع را بر آن دارم
که بر زبان قلم شرح حال بنماید
که من چه درد دل از گردش زمان دارم
چنان بکوشد در دفع آن همی گردون
که مهر خاموشی از عجز بردهان دارم
بنات فکر مرا لطف طبع تو چو بخواست
سپاس و منّت بیحدّ و بیکران دارم
بخدمت تو فرستادم نبد یارا
اگر چه با تو همه چیز درمیان دارم
مرا ز منهج حکمت عدول نیست و لیک
چو عورتست همان به که در نهان دارم
اگر چه نسبت تقصیر با منست بسی
به لطف مجلس عالی چنان گمان دارم
کاساس معذرتم یک بیک کند تمهید
چو روشنست که احوال بر چه سان دارم
گواه حال من این قطعه پریشان بس
کزان توزّع خاطر همین نشان دارم
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۴۷ - ایضا له
حکیم عهد و فرید زمانه مجدالدّین
که طبع خستۀ خود شادمان ازو دارم
ورای نعمت صحّت درین جهان فراخ
تو هیچ نعمت دانی، من آن ازو دارم
چو در معالجت من نکرد تقصیری
سپاس و منّت تا آسمان ازو دارم
چو دزد علّت آهنگ گوهر جان کرد
میان دزد و گوهر پاسبان ازو دارم
چگونه عذر کرمهای او توانم خواست؟
که من توان تن ناتوان ازو دارم
ز چنگ علّت چون جانم او برون آورد
حقیقتست که جان و جهان ازو دارم
ز من چه خدمت شایسته آید آنکس را
که بعد از ایزد خلّاق جان ازو دارم
که طبع خستۀ خود شادمان ازو دارم
ورای نعمت صحّت درین جهان فراخ
تو هیچ نعمت دانی، من آن ازو دارم
چو در معالجت من نکرد تقصیری
سپاس و منّت تا آسمان ازو دارم
چو دزد علّت آهنگ گوهر جان کرد
میان دزد و گوهر پاسبان ازو دارم
چگونه عذر کرمهای او توانم خواست؟
که من توان تن ناتوان ازو دارم
ز چنگ علّت چون جانم او برون آورد
حقیقتست که جان و جهان ازو دارم
ز من چه خدمت شایسته آید آنکس را
که بعد از ایزد خلّاق جان ازو دارم
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۵۰ - ایضا له
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۵۸ - وله ایضا
ز روزگار بیک ره کرانه می جویم
ملول گشته ام از خود بهانه می جویم
چهار حدّ وجودم مخالفان دارند
ره برون شو خود زان میانه می جویم
بان سوهان بر تیغ می زنم خود را
خلاص خویش ز چنگ زمانه می جویم
به پای خویش به دام بلا نهادم سر
گمان مبر که در این دام دانه می جویم
خلاف طبع جهان از جهان طمع دارم
نه جایگاه منست این، کرانه می جویم
فلک بمن دل غمگین همی بنگذارد
من از زمانه دل شادمانه می جویم
اگر چه مرغ دلم را شکسته شد پر و بال
فراز قبّۀ چرخ آشیانه می جویم
دلم از این ظلمات حواس بگرفتست
ره گریز از این بالکانه می جویم
بمانده ام متحیّر درین نشیمن خاک
غریب و سر زده ام راه خانه می جویم
طمع ببین که بدین پنج روزه مایة عمر
سریر مملکت جاودانه می جویم
ز تنگنای زمینم هزار آسیبست
برای عیش فراخ آسمانه می جویم
سلامتی، پس اگر نیست ،بازگشتی خوب
به آرزوی یکی زین دوگانه می جویم
چو آستانۀ راه منست هستی من
بچابکی گذر از آستانه می جویم
ملول گشته ام از خود بهانه می جویم
چهار حدّ وجودم مخالفان دارند
ره برون شو خود زان میانه می جویم
بان سوهان بر تیغ می زنم خود را
خلاص خویش ز چنگ زمانه می جویم
به پای خویش به دام بلا نهادم سر
گمان مبر که در این دام دانه می جویم
خلاف طبع جهان از جهان طمع دارم
نه جایگاه منست این، کرانه می جویم
فلک بمن دل غمگین همی بنگذارد
من از زمانه دل شادمانه می جویم
اگر چه مرغ دلم را شکسته شد پر و بال
فراز قبّۀ چرخ آشیانه می جویم
دلم از این ظلمات حواس بگرفتست
ره گریز از این بالکانه می جویم
بمانده ام متحیّر درین نشیمن خاک
غریب و سر زده ام راه خانه می جویم
طمع ببین که بدین پنج روزه مایة عمر
سریر مملکت جاودانه می جویم
ز تنگنای زمینم هزار آسیبست
برای عیش فراخ آسمانه می جویم
سلامتی، پس اگر نیست ،بازگشتی خوب
به آرزوی یکی زین دوگانه می جویم
چو آستانۀ راه منست هستی من
بچابکی گذر از آستانه می جویم
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۵۹ - ایضا له
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۶۶ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۶۷ - وله ایضا
امام عالم و قطب جهان جمال الّدین
که شد ز خاطر تو منفجر زهاب سخن
جهان معنی روشن شود چو بدرخشد
ز صبح صادق انفاست آفتاب سخن
خرد بلب گزد انگشت پیش خامۀ تو
هرانگهی که رود نکته یی ز باب سخن
ز آب تیرۀ کلکت که قلزمی دگرست
همی پدید شود گوهر خوشاب سخن
سر سخنها در چنبر خطت زانست
که هست خامۀ تو مالک الرّقب سخن
بپای در فندش عقل از سر مستی
چو ساقی قلمت در دهد شراب سخن
خرد بچشم تعجّی به سوی او نگرد
چو کلک تو کند از مشک تر نقاب سخن
سخن بکنه معالی تو چو می نرسد
بخیره خیر چرا می دهم عذاب سخن؟
سخن چگونه فرستم بنزد تو که کند
عطارد از سر کلک تو اجتذاب سخن؟
ز صد یکی نپسندد برای مدحت تو
خرد که پیشۀ او هست انتخاب سخن
تری شعر من از غایت لطافت نیست
که بیشتر ز خوی خجلتست آب سخن
اسیر دهشت این حضرتست طبع رهی
نشان آن بتوان دید از اظطراب سخن
سخن به هیچ حساب ارچه در نمی آید
نه هر چه گفته شود باشد از حساب سخن
همی نیارم کآرم سخن بحضرت تو
ولیک لطف تو میآورد مرا بسخن
عروس خاطر من مهر کرد بر تو حلال
که استماع تو خود بس بود ثواب سخن
جواب شعر، قبول از تو چشم می دارم
صدا بود که فرستد سخن جواب خن
درازتر زین با تو مرا سخنها بود
اگر نه بیم ملالت شدی حجاب سخن
که شد ز خاطر تو منفجر زهاب سخن
جهان معنی روشن شود چو بدرخشد
ز صبح صادق انفاست آفتاب سخن
خرد بلب گزد انگشت پیش خامۀ تو
هرانگهی که رود نکته یی ز باب سخن
ز آب تیرۀ کلکت که قلزمی دگرست
همی پدید شود گوهر خوشاب سخن
سر سخنها در چنبر خطت زانست
که هست خامۀ تو مالک الرّقب سخن
بپای در فندش عقل از سر مستی
چو ساقی قلمت در دهد شراب سخن
خرد بچشم تعجّی به سوی او نگرد
چو کلک تو کند از مشک تر نقاب سخن
سخن بکنه معالی تو چو می نرسد
بخیره خیر چرا می دهم عذاب سخن؟
سخن چگونه فرستم بنزد تو که کند
عطارد از سر کلک تو اجتذاب سخن؟
ز صد یکی نپسندد برای مدحت تو
خرد که پیشۀ او هست انتخاب سخن
تری شعر من از غایت لطافت نیست
که بیشتر ز خوی خجلتست آب سخن
اسیر دهشت این حضرتست طبع رهی
نشان آن بتوان دید از اظطراب سخن
سخن به هیچ حساب ارچه در نمی آید
نه هر چه گفته شود باشد از حساب سخن
همی نیارم کآرم سخن بحضرت تو
ولیک لطف تو میآورد مرا بسخن
عروس خاطر من مهر کرد بر تو حلال
که استماع تو خود بس بود ثواب سخن
جواب شعر، قبول از تو چشم می دارم
صدا بود که فرستد سخن جواب خن
درازتر زین با تو مرا سخنها بود
اگر نه بیم ملالت شدی حجاب سخن
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شماره ۲۸۳ - دو چیز من بدعا خواستم همی ز خدای
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۹۱ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۹۸ - وله ایضا
پناه زمرۀ دانش شکوه اهل هنر
که هست جان معانی به لفظ تو زنده
گر آیدش ز نهیب تو سنگ در دندان
شود کواکب پروین ز هم پراگنده
فضای دهر شود همچو گریه گوهر بار
کجا سخای تو دندان نمود چون خنده
سپهر، کورا بر زیر پای دندانست
کند همیشه ازین در تراش چون رنده
ز لفظ پاک تو بی حشوتر سخن نبود
وگر چه هست به انواع نکته آگنده
چو صبح خنده زنان جان بداد گل ز طرب
خرد به لطف تو گل را چو کرد ماننده
گناه بخشا! کی میشود زوال پذیر؟
تغیّری که پذیرفت رای فرخنده
مدار عاطفت خود درغ از آن که بود
ز آستان تو بر پای نهمتش کنده
فلک به ابروی عیشش گره در آورده
جهان بدست جفایش ز بیخ برکنده
بدان سبب که ترا دید سرگران چو دوات
ز غصّه همچو قلم می رود سرافکنده
نظر بدین سخنان چو آب روشن دار
نگه مکن به سر و ریش و جامة ژنده
بدان خدای که دست دهنده داد ترا
چنان که داد رهی را زبان خواهنده
که از عتاب عنان سوی عفو فرمایی
کنون که رفت ز اندازه مالش بنده
که هست جان معانی به لفظ تو زنده
گر آیدش ز نهیب تو سنگ در دندان
شود کواکب پروین ز هم پراگنده
فضای دهر شود همچو گریه گوهر بار
کجا سخای تو دندان نمود چون خنده
سپهر، کورا بر زیر پای دندانست
کند همیشه ازین در تراش چون رنده
ز لفظ پاک تو بی حشوتر سخن نبود
وگر چه هست به انواع نکته آگنده
چو صبح خنده زنان جان بداد گل ز طرب
خرد به لطف تو گل را چو کرد ماننده
گناه بخشا! کی میشود زوال پذیر؟
تغیّری که پذیرفت رای فرخنده
مدار عاطفت خود درغ از آن که بود
ز آستان تو بر پای نهمتش کنده
فلک به ابروی عیشش گره در آورده
جهان بدست جفایش ز بیخ برکنده
بدان سبب که ترا دید سرگران چو دوات
ز غصّه همچو قلم می رود سرافکنده
نظر بدین سخنان چو آب روشن دار
نگه مکن به سر و ریش و جامة ژنده
بدان خدای که دست دهنده داد ترا
چنان که داد رهی را زبان خواهنده
که از عتاب عنان سوی عفو فرمایی
کنون که رفت ز اندازه مالش بنده
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۰۷ - ایضاً له
کریم عرصۀ عالم جهان لطف و کرم
زهی خجل ز سخایت روان حاتم طی
خلاف رای تو بیرون کشد به دست فنا
ز پشت مهرۀ چرخ ستیزه رو رگ و پی
خمیر مایۀ قهر تو من علیها فان
جواز نامۀ لطف تو کلّ شیء حی
نفاذ امر تو و انقیاد چرخ چنان
که در نگنجد مابینشان تراخی کی
فلک ز بأس تو شد بد مزاج ازان هرروز
زمعده برفکنده قرص آفتاب به قی
زمانه گر ز دم خلق تو مدد یابد
زخار خشک گل تر دهد بموسم دی
چو سرو گردد حالی ز بندها آزاد
گر اوفتد نظر اهتمام تو بر نی
بگسترد قدر اندر رواق سیمایی
بروز بار خلاف تو رفرف لاشی
شود چو سایه سیه روی و پی سپر خورشید
اگر نیاید حکم ترا چو سایه ز پی
زتاب سینۀ خصمت که میزند شعله
مسام مردم چشمش همی چکاند خوی
سزد که از شرف خدمت تو فخر آرد
برآسمان چهارم زمین خطّۀ جی
نمود لطف تو اهتمام و خصم بی آبت
ز روی خامی قوّت همی گرفت چو می
چو دید قهر تو زین پس معالجت نکند
چنین زدند مثل کاخر الدّوا الکیّ
صحایف کرمت نشر چون توانم کرد
که دست جود تو کردست ذکر حاتم طیّ
چو خواستم که ز تقصیر خویش خواهم عذر
خرد نفیر برآورد و گفت : خامش ،هی!
تو قاصری نه مقصّر ، چه حاجتست بعذر؟
دع النشدّش فیه فانّ ذالک الیّ
حضور تو چه جمال آرد در آن حضرت
که دون صفّ نعالست نه جای صاحب ری؟
بحضرتی که درو ماه با نقاب آمد
چه سایه افکند آنجا شعاع نور جدی
بساط او فلکست و تو خاک پی سپری
اگر هزار بکوشی کجا رسی بر وی
هر آنکه سر ننهد بر خط مثال تو باد
شکسته پشت وسیه رو چو زلف دلبر قی
زهی خجل ز سخایت روان حاتم طی
خلاف رای تو بیرون کشد به دست فنا
ز پشت مهرۀ چرخ ستیزه رو رگ و پی
خمیر مایۀ قهر تو من علیها فان
جواز نامۀ لطف تو کلّ شیء حی
نفاذ امر تو و انقیاد چرخ چنان
که در نگنجد مابینشان تراخی کی
فلک ز بأس تو شد بد مزاج ازان هرروز
زمعده برفکنده قرص آفتاب به قی
زمانه گر ز دم خلق تو مدد یابد
زخار خشک گل تر دهد بموسم دی
چو سرو گردد حالی ز بندها آزاد
گر اوفتد نظر اهتمام تو بر نی
بگسترد قدر اندر رواق سیمایی
بروز بار خلاف تو رفرف لاشی
شود چو سایه سیه روی و پی سپر خورشید
اگر نیاید حکم ترا چو سایه ز پی
زتاب سینۀ خصمت که میزند شعله
مسام مردم چشمش همی چکاند خوی
سزد که از شرف خدمت تو فخر آرد
برآسمان چهارم زمین خطّۀ جی
نمود لطف تو اهتمام و خصم بی آبت
ز روی خامی قوّت همی گرفت چو می
چو دید قهر تو زین پس معالجت نکند
چنین زدند مثل کاخر الدّوا الکیّ
صحایف کرمت نشر چون توانم کرد
که دست جود تو کردست ذکر حاتم طیّ
چو خواستم که ز تقصیر خویش خواهم عذر
خرد نفیر برآورد و گفت : خامش ،هی!
تو قاصری نه مقصّر ، چه حاجتست بعذر؟
دع النشدّش فیه فانّ ذالک الیّ
حضور تو چه جمال آرد در آن حضرت
که دون صفّ نعالست نه جای صاحب ری؟
بحضرتی که درو ماه با نقاب آمد
چه سایه افکند آنجا شعاع نور جدی
بساط او فلکست و تو خاک پی سپری
اگر هزار بکوشی کجا رسی بر وی
هر آنکه سر ننهد بر خط مثال تو باد
شکسته پشت وسیه رو چو زلف دلبر قی
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۰۸ - ایضا له
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۰۹ - ایضا له
شهاب دین که زبانم پر از مدایح تست
زهی که هست ز تو جان فضل را شادی
به دست عقل زبان خیال دربستی
به نوک کلک در سرّ غیب بگشادی
گشاده گشت بیک ره طلسمهای علوم
چو تو طلایۀ فکرت بدو فرستادی
مرا که اهل سخن بندگی کنند به طلوع
بجای خود بود ار باشد از تو آزادی
ز من به حضرت شاه جهان رسان و بگوی
که ای یگانۀ عالم به مردی و رادی
بریخت بخشش تو خون لعل و آب گهر
بکند خنجر تو بیخ ظلم و بیداری
ز جود دست تو بیداد بر زرو گهرست
وگرنه داد همه چیزها نکو دادی
عروس خاطر من رغبت جناب تو کرد
اگر قبول ترا هست رای دامادی
نوالة شرف از غایبان دریغ مدار
چو در سرای کرم خوان عام بنهادی
صدای صیت تو آواز داد و خواند مرا
مگو که خواندت؟ وینجا چگونه افتادی؟
بکنه آرزوی کس، کسی دگر نرسد
چنان که هست ترا آرزو چنان بادی
به وقت لطف و نوازش مکن فراموشم
که در دعای سحرگه مرا تو بر یادی
زهی که هست ز تو جان فضل را شادی
به دست عقل زبان خیال دربستی
به نوک کلک در سرّ غیب بگشادی
گشاده گشت بیک ره طلسمهای علوم
چو تو طلایۀ فکرت بدو فرستادی
مرا که اهل سخن بندگی کنند به طلوع
بجای خود بود ار باشد از تو آزادی
ز من به حضرت شاه جهان رسان و بگوی
که ای یگانۀ عالم به مردی و رادی
بریخت بخشش تو خون لعل و آب گهر
بکند خنجر تو بیخ ظلم و بیداری
ز جود دست تو بیداد بر زرو گهرست
وگرنه داد همه چیزها نکو دادی
عروس خاطر من رغبت جناب تو کرد
اگر قبول ترا هست رای دامادی
نوالة شرف از غایبان دریغ مدار
چو در سرای کرم خوان عام بنهادی
صدای صیت تو آواز داد و خواند مرا
مگو که خواندت؟ وینجا چگونه افتادی؟
بکنه آرزوی کس، کسی دگر نرسد
چنان که هست ترا آرزو چنان بادی
به وقت لطف و نوازش مکن فراموشم
که در دعای سحرگه مرا تو بر یادی
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۱۱ - وله ایضا
زهی شکوه تو از روی ملک رنگ زدای
ضمیر تو بهمه کار خیر راهنمای
تویی که هست ترا آفتاب در سایه
تویی که هست ترا روزگار دست گرای
هوای دولت تو دوست ساز دشمن سوز
زبان خامۀ تو نقش بند طبع گشای
ز دولت تو همه کارها نظام گرفت
به چشک لطف در احوال من نظر فرمای
مرا که کار چو طوطی بود شکر خایی
روا بود چو ستوری ز غصّه آهن خای
نشسته ام به یکی کنج در، به خود مشغول
گزیده راه قناعت نه میرم و نه گدای
دعای دولت تو بی طمع همی گویم
نه همچو این دگرانم به مزد مدح سرای
سه اسبه لشکر غم بر سرم همی تازد
گرم تو دست نگیری چگونه دارم پای؟
ز بهر بسته زبانان شکسته دل شده ام
به دست لطف ز کار من این گره بگشای
چو رهزنان ز چه محبوس مانده اند چنین
نکرده هیچ گناه اسبکان ره پیمای
گرسنه بسته بر آخورنه کاه و نه سبزه
ز بینوایی چون خاطر من اندر وای
ز عشق جوشان دیده سپیده چون کافور
ز شوق که شان دیده برنگ کاه ربای
چنان ز بی علفی مانده اند بیچاره
که آخر شبشان شد بهشت روح فزای
تویی که یاری مظلوم می دهی شب و روز
برین ستم زدگان از سر کرم بخشای
ز عدل عام همه خلق در تن اسانی
ز جور خاص منم در تعب غریب آسای
تعرّض خر حلآج کس چو می نکند
بر اسب بنده تطاول چراست بهر خدای؟
ضمیر تو بهمه کار خیر راهنمای
تویی که هست ترا آفتاب در سایه
تویی که هست ترا روزگار دست گرای
هوای دولت تو دوست ساز دشمن سوز
زبان خامۀ تو نقش بند طبع گشای
ز دولت تو همه کارها نظام گرفت
به چشک لطف در احوال من نظر فرمای
مرا که کار چو طوطی بود شکر خایی
روا بود چو ستوری ز غصّه آهن خای
نشسته ام به یکی کنج در، به خود مشغول
گزیده راه قناعت نه میرم و نه گدای
دعای دولت تو بی طمع همی گویم
نه همچو این دگرانم به مزد مدح سرای
سه اسبه لشکر غم بر سرم همی تازد
گرم تو دست نگیری چگونه دارم پای؟
ز بهر بسته زبانان شکسته دل شده ام
به دست لطف ز کار من این گره بگشای
چو رهزنان ز چه محبوس مانده اند چنین
نکرده هیچ گناه اسبکان ره پیمای
گرسنه بسته بر آخورنه کاه و نه سبزه
ز بینوایی چون خاطر من اندر وای
ز عشق جوشان دیده سپیده چون کافور
ز شوق که شان دیده برنگ کاه ربای
چنان ز بی علفی مانده اند بیچاره
که آخر شبشان شد بهشت روح فزای
تویی که یاری مظلوم می دهی شب و روز
برین ستم زدگان از سر کرم بخشای
ز عدل عام همه خلق در تن اسانی
ز جور خاص منم در تعب غریب آسای
تعرّض خر حلآج کس چو می نکند
بر اسب بنده تطاول چراست بهر خدای؟
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۱۹ - ایضا له
جهان لطف و کرم افتخار اهل قلم
که نیست فضل و هنر را به از تو غمخواری
نه هرگز از تو رسیده به مویی آژنگی
نه هرگز از تو رسیده به موری آزاری
کجا حکایت آزاد مردی تو رود
بر آن زبنده و آزاد نیست انکاری
اگر چه جز تو بسی خواجگان قلم دارند
ولی تو دیگری و دیگران دگر آری
طمع بخامۀ بیمار تو همی دارم
که بی جگر بدهد آرزوی بیماری
بخدمت تو از آن نامدم که نیست هنوز
مرا نه رنگ نشستی نه روی رفتاری
ولیک زحمتت آورده ام به دست کسان
چگونه زحمت، دانی چنان که هر باری
بتو که صاحب دستاری التجا کردم
که تا وسیک جنسیّتی بود باری
مکن حوالت من بر در کله داران
که خاک بر سر هر مدبری کله داری
ز باد سبلت و قند ز مدمّغند چنان
که پیش ایشان نرزد سری به دستاری
زمال قسمت این بقعۀ خراب که نیست
بهیچ حالی مرغوب هیچ هشیاری
گرت میسر گردد بکن مسامحتی
بنام خادم داعی به چند دیناری
که نیست فضل و هنر را به از تو غمخواری
نه هرگز از تو رسیده به مویی آژنگی
نه هرگز از تو رسیده به موری آزاری
کجا حکایت آزاد مردی تو رود
بر آن زبنده و آزاد نیست انکاری
اگر چه جز تو بسی خواجگان قلم دارند
ولی تو دیگری و دیگران دگر آری
طمع بخامۀ بیمار تو همی دارم
که بی جگر بدهد آرزوی بیماری
بخدمت تو از آن نامدم که نیست هنوز
مرا نه رنگ نشستی نه روی رفتاری
ولیک زحمتت آورده ام به دست کسان
چگونه زحمت، دانی چنان که هر باری
بتو که صاحب دستاری التجا کردم
که تا وسیک جنسیّتی بود باری
مکن حوالت من بر در کله داران
که خاک بر سر هر مدبری کله داری
ز باد سبلت و قند ز مدمّغند چنان
که پیش ایشان نرزد سری به دستاری
زمال قسمت این بقعۀ خراب که نیست
بهیچ حالی مرغوب هیچ هشیاری
گرت میسر گردد بکن مسامحتی
بنام خادم داعی به چند دیناری
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۲۰ - در مدح صدر قوام الملّة و الّدین ابراهیم بنداری گوید و به دمشق فرستد.
نسیم باد صبا هیچ عزم آن داری
که این تکاسل طبعیّ خویش بگذاری
به پای تو چودو گامست طول و عرض جهان
به گاه قطع مسافت ز تیز رفتاری
توقّعی ز تو دارم ز روی همنفسی
اگر به ثقل نداری و رنج نشماری
تجشّمی کن و یکدم بکارها پرداز
ناتوانی اگر چه مزاج ها داری
سحرگهی که بعون دعای شبخیزان
سبک ترک شده باشی ز رنج بیماری
ز اصفهان حرکت کن به شام صبحدمی
بنزد صدرافاضل قوام بنداری
چو با نسایم اخلاق او در آمیزی
ز روی نسبت هم پیشگیّ و همکاری
نگاه دار ز بهر دماغ مشتاقان
ز خاک پایش اگر شمّه یی بدست آری
ودیعه های دعا و ثنای من چندان
که حصر آن متعذّر بود ز بسیاری
سزد که بر طبق شوق و معرض اخلاص
چنان که من بسپارم تو نیز بسپاری
از آن سپس که ببوسی زمین حضرت او
پیام من به زبان ثناتو بگزاری
بگو که ای ز معانیّ خوب و سیرت نیک
بجای آنکه بهر مدحتی سزاواری
به رسته های چمن بر مجاهزان بهار
همه ز کیسۀ خلقت کنند عطّاری
چو تو عرایس افکار خویش جلوه دهی
شود ز شرم رخت آفتاب گلناری
سیاه روی کند همچو زاغ طوطی را
زبان کلک تو انکام نغز گفتاری
ستارگان فلک با کمال شبخیزی
ز دولت تو کنند التماس بیداری
ز عکس خون دل حاسدان تو هر شام
چو مغز پسته شود آسمان زنگاری
ز هیچگونه برین صوب ما نمی گذری
دل تو عادت راحت گرفت پنداری
مرا چو نام شریف تو بر زبان گذرد
ز لب به چشم رسد نوبت گهر باری
ز معظمات امور ارچه نیست پروایت
که نام ها به سرانگشت لطف بنگاری
از آن مکارم اخلاق نیست مستبعد
که یاد می کند از ما به وقت بیکاری
که این تکاسل طبعیّ خویش بگذاری
به پای تو چودو گامست طول و عرض جهان
به گاه قطع مسافت ز تیز رفتاری
توقّعی ز تو دارم ز روی همنفسی
اگر به ثقل نداری و رنج نشماری
تجشّمی کن و یکدم بکارها پرداز
ناتوانی اگر چه مزاج ها داری
سحرگهی که بعون دعای شبخیزان
سبک ترک شده باشی ز رنج بیماری
ز اصفهان حرکت کن به شام صبحدمی
بنزد صدرافاضل قوام بنداری
چو با نسایم اخلاق او در آمیزی
ز روی نسبت هم پیشگیّ و همکاری
نگاه دار ز بهر دماغ مشتاقان
ز خاک پایش اگر شمّه یی بدست آری
ودیعه های دعا و ثنای من چندان
که حصر آن متعذّر بود ز بسیاری
سزد که بر طبق شوق و معرض اخلاص
چنان که من بسپارم تو نیز بسپاری
از آن سپس که ببوسی زمین حضرت او
پیام من به زبان ثناتو بگزاری
بگو که ای ز معانیّ خوب و سیرت نیک
بجای آنکه بهر مدحتی سزاواری
به رسته های چمن بر مجاهزان بهار
همه ز کیسۀ خلقت کنند عطّاری
چو تو عرایس افکار خویش جلوه دهی
شود ز شرم رخت آفتاب گلناری
سیاه روی کند همچو زاغ طوطی را
زبان کلک تو انکام نغز گفتاری
ستارگان فلک با کمال شبخیزی
ز دولت تو کنند التماس بیداری
ز عکس خون دل حاسدان تو هر شام
چو مغز پسته شود آسمان زنگاری
ز هیچگونه برین صوب ما نمی گذری
دل تو عادت راحت گرفت پنداری
مرا چو نام شریف تو بر زبان گذرد
ز لب به چشم رسد نوبت گهر باری
ز معظمات امور ارچه نیست پروایت
که نام ها به سرانگشت لطف بنگاری
از آن مکارم اخلاق نیست مستبعد
که یاد می کند از ما به وقت بیکاری
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۳۴ - وله ایضا
جهان فضل و فضایل امام ربّانی
که قایمست بتو قوّت مسلمانی
شهاب چرخ شریعت که گشت خاکستر
ز تاب نور ضمیرت نفوس شیطانی
برای تحفۀ جان می برند دست بدست
جواهر سخنت سالکان روحانی
چو در معالم قدست مسرح نظرت
کی التفات نمایی به عالم فانی؟
چو نیک در نگری کمترینه خاشاکیست
به چشم همّت تو کاینات جسمانی
بلای عالم و شوق من و فضایل تو
بیان پذیر نیاید به نطق انسانی
بسنده ناید باران اشکهای مرا
اگر ز صبر بدوزم هزار بارانی
مرا و شهر مرا پشت پا زدی و شد ی
فرو گذاشته دیوانه را به ویرانی
بپّر علم و عمل می پری بتو نرسد
کسی که هست اسیر قیود نفسانی
مرا که پای ندارم تو دست گیر ارنی
تو خود به پرّ فرشته پری بآسانی
مرا ز دوری جانست این همه غم دل
وگرنه تو بهمه حال مونس جانی
ز لوح سینةۀ من ایت خلوص و دعا
اگر چه می ننویسم چو آب می خوانی
از آنچه بی تو برین جان خسته می گذرد
چگویم و چه نویسم؟ تو خود نکودانی
به التماس چه زحمت نمایمت؟ که تو خود
ز من دریغ نداری هر آنچه بتوانی
که قایمست بتو قوّت مسلمانی
شهاب چرخ شریعت که گشت خاکستر
ز تاب نور ضمیرت نفوس شیطانی
برای تحفۀ جان می برند دست بدست
جواهر سخنت سالکان روحانی
چو در معالم قدست مسرح نظرت
کی التفات نمایی به عالم فانی؟
چو نیک در نگری کمترینه خاشاکیست
به چشم همّت تو کاینات جسمانی
بلای عالم و شوق من و فضایل تو
بیان پذیر نیاید به نطق انسانی
بسنده ناید باران اشکهای مرا
اگر ز صبر بدوزم هزار بارانی
مرا و شهر مرا پشت پا زدی و شد ی
فرو گذاشته دیوانه را به ویرانی
بپّر علم و عمل می پری بتو نرسد
کسی که هست اسیر قیود نفسانی
مرا که پای ندارم تو دست گیر ارنی
تو خود به پرّ فرشته پری بآسانی
مرا ز دوری جانست این همه غم دل
وگرنه تو بهمه حال مونس جانی
ز لوح سینةۀ من ایت خلوص و دعا
اگر چه می ننویسم چو آب می خوانی
از آنچه بی تو برین جان خسته می گذرد
چگویم و چه نویسم؟ تو خود نکودانی
به التماس چه زحمت نمایمت؟ که تو خود
ز من دریغ نداری هر آنچه بتوانی
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۳۷ - ایضا له