تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۱۲ - پناه و مقصد اهل هنر صفیّ الدّین
پناه و مقصد اهل هنر صفیّ الدّین
تویی که همَّت تو سر بر آسمان سوده ست
هر آن صفت که ز جیب فنا برآرد سر
به عمر دامن جاهت بدان نیالوده ست
قلم که دایم و صّافی کمال تو کرد
رخش به دوده خجلت همیشه اندوده ست
بزرگوارا بی سعی درین مدّت
دلم ز غصّه و چانم ز غم نیاسوده ست
ز چرخ سفله جفاها کشیده ام گر چه
هنوز ناله من هیچ گوش نشنوده ست
از آن زمان که من اینجا نشسته ام صد بار
همه بسیط زمین صیت من بپیموده ست
کنون به کام و به ناکام می روم که مرا
جهان عنان ارادت ز دست بر بوده ست
به خدمت آمده بودم بگاه تر گفتند
که خواجه دوش نشاط شراب فرموده ست
ز خرمی همه شب تا گه دمیدن صبح
چو بخت خویش نخفته ست و هیچ نغنوده ست
کنون ز مستی و بی خوابی شبانه هنوز
چو خلق در کنف اهتمامش آسوده ست
ز روزگار دو رنگم تغابنی ست عظیم
که این سعادتم امروز روی ننموده ست
به حضرتت چو مرا فرصت وداع نبود
کنون امید ملاقاتم از تو بیهوده ست
تو سود کن ز جهان نام نیک اگر چه مرا
دو ماهه عمر بر امیدها زبان بوده ست
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۱۴ - خدایگان جهان شهریار روی زمین
خدایگان جهان شهریار روی زمین
تویی که رایت عزمت همیشه منصور است
به زنده کردن ارواح نصرت و تایید
صدای نوبت تو همچو نوبت صور است
به یاد بزم تو گردون صبوح کرد مگر
که صوت مرغان همچون نوای طنبوراست؟
تنگ شرابی مسکین بنفشه بین که بگاه
سرش فرو شد و نرگس هنوز مخمور است
شنیده ام که زبانی به ذکر من بگشود
کسی که او به زبان جلال مذکور است
درین شرف که مرا دست دادنتوان گفت
که سعی بخت و زمانه چگونه مشکور است
ورای این ز سعادت مقام دیگر نیست
برون از آنک ز ادراک آدمی دور است
مرا به دانش تنها زمانه حاسد بود
چنانکه در همه شهر این حدیث مشهور است
کنون عنایت خسرو بدان اضافت شد
اگر حسد برد از من زمانه معذور است؟
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۱۵ - خدایگانا بر بنده بندگیت چنانک
خدایگانا بر بنده بندگیت چنانک
نماز و روزه بود بر جهانیان فرض است
و لیک عرض کنم حال خود که نزد صدور
گشایش غم ارباب حاجت از عرض است
معلّق است دلم در کشاکش غم وام
چنانک گویی بین السماء والارض است
به حالتی برسیدم که تا به آب سبوی
هر آنچ وجه معاش من است از قرض است
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۱۶ - پناه و قدوه شاهان عصر نصرت دین
پناه و قدوه شاهان عصر نصرت دین
تویی که خاک درت کیمیای فرهنگ است
به گرد موکب قدرت نمی رسد گردون
که در میانه مسافت هزار فرسنگ است
به ساعتی شکند رُمح تو طلسم عدو
به پیش معجز موسی چه جای نیرنگ است؟
ز بس خسیسی در پهلوی مخالف تو
گمان مبر که به جز خنجر تو را رنگ است
تو آن شهی که ز بیم سنان سر تیزت
رخ سپهر چو روی سپر پر آژنگ است
زمانه پای رکابت ندارد اندر جنگ
از آن عنان مرادت همیشه در جنگ است
به حکم آنک من از خاک درگهت دورم
ز غصّه هر نفسم با زمانه صد جنگ است
مجال عذر فراخ است ازین جهت لیکن
زبان نطق ندارم که وقت بس تنگ است
حدیث لنگی اشتر به عذر می شاید
اگر به نکته نگیری که عذر هم لنگ است
تو را بقای ابد باد در نکو نامی
که ملک و دین را از نام دشمنت ننگ است
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۱۷ - خدایگان جهان شهریار روی زمین
خدایگان جهان شهریار روی زمین
تویی که ذات تو تنها نشان اقبال است
هر آنچه خواهی و گویی تو را جز آن نبود
از آنک فکرت تو ترجمان اقبال است
چو عالمی به نماز و به روزه می خواهند
بقای ذات کریمت که کان اقبال است
اگر چه روزه در آمد به رغم اعدا نیک
طرب گزین که تنت در ضمان اقبال است
کنون که طبع هوا چون دم عدوی تو شد
به دولت تو که شادی جان اقبال است
گذشت وقت تماشای بوستان و کنون
زمین مجلس تو بوستان اقبال است
به خرمی و سعادت نشاط می کردی
که نوش بادت و این هم نشان اقبال است
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۱۸ - خدایگان همه خسروان روی زمین
خدایگان همه خسروان روی زمین
تویی که طبع لطیفت سراچه قدم است
در اهتمام تو آسوده اند جمله جهان
از ان جناب رفیع تو قبله کرم است
قضا به نام تو پرداخت دفتر اقبال
صدای نویت ملکت صریر آن قلم است
کمینه بنده درگاه اگر چه رنجور است
خدایگان جهان خسرو مسیح دم است
جهان و خلق جهان جمله معترف شده اند
که خسروی چو تو امروز در زمانه کم است
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۲۱ - خدایگانا با دست گوهر افشانت
خدایگانا با دست گوهر افشانت
همیشه کار زمین وزمان گهر چینی ست
اگر به رفعت قدرت فلک به صد درجه
فراز خویش نبیند ز خویشتن بینی ست
مرا به خلعت زیبا و استر رهوار
بزرگ کردی و این از بزرگ آیینی ست
هنوز زین و لگامی امید می دارم
وگرنه من به چه دانم که استرم زینی ست
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۲۲ - بزرگوارا دانم که بر خلاف قدر
بزرگوارا دانم که بر خلاف قدر
حقیقت است که جز کردگار قادر نیست
به حکم آنک بد و نیک هر چ پیش آید
مقدّرست به هر حال اگر چ ظاهر نیست
به سعی می نشود هیچ گونه روزی بیش
ز روی کم خردی گر چه مرد صابر نیست
بلی عنایت صاحب که در مصالح خلق
ز یک دقیقه به انواع لطف قاصر نیست
چو سوی جمله نظر می کند ز روی کرم
چرا به جانب من هیچ گونه ناظر نیست
به صد امید دل اندر تو بسته ام که از آن
زبان حال من به اتمام هیچ شاکر نیست
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۲۴ - خدایگانا آنی که طاق ایوانت
خدایگانا آنی که طاق ایوانت
ز راه قدر و محل باستاره باشد جفت
نماند خصم تو را هیچ مهره در گردون
که دست قهر تو آن را به نوک نیزه نسفت
ز حال و قصّه من بنده آگهی دانم
که پیش رای تو پیداست رازهای نهفت
ز روزگار به روزی نشسته ام نه چنانک
دگر دو شب به یکی جایگه توانم خفت
زمین ز خون قزل ارسلان هنوز گلست
مرا ز حادثه صد گل به تازگی بشکفت
بدین که بر سر من رفت هر کجا باشم
چه شکرها که من از روزگار خواهم گفت
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۲۷ - سپهر فضل و جهان هنر رضی الدین
سپهر فضل و جهان هنر رضی الدین
تویی که همت تو هست با فلک همزاد
تو آنکسی که ببیند طلیعه حزمت
کمین آتش موهوم در دل پولاد
به خدمت تو درین چند روز بیتی ده
نوشته بودم و احوال خویش داده به یاد
مگر به چشم رضا ننگرید رای رفیع
که هیچ گونه به تشریف من مثال نداد
ولیکن از راه انصاف دور نتوان بود
درین معامله الحق مرا خطا افتاد
بضاعتی نبود شعر خاصه گقته من
که پیش چون تو بزرگی توان به تحفه نهاد
کسی که قطره شبنم به پیش ابر برد
چو خاک باشد بنیاد سعی او بر باد
تو را که چشمه آب حیات در دهن است
کجا به جرعه نقش سراب گردی شاد
گهی که گیسوی خود را گره زند رضوان
سزد که یاد نیارد ز طره شمشاد
ولیکن از سر تصدیق وعده کرمت
سزد که جان خراب مرا کند آباد
به صد شکم امل من شده ست آبستن
ز وعده تو ندانم که تا چه خواهد زاد
چو گفتم آن گره بسته زود بگشاید
گره به صد شد و یک جو از آن گره نگشاد
تو کار من ز کرم گر بسازی و گرنه
همیشه پیش تو اسباب عیش ساخته باد
به دست من نبود جز دعا که می گویم
به غیبت و به حضورت که ایزدت بدهاد
هزار بنده همه سر و قد و سیمین بر
که تا یگان و دوگان در طرب کنی آزاد
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۲۸ - خدایگان کرام جهان رضی الدین
خدایگان کرام جهان رضی الدین
تویی که همت تو هست با فلک همزاد
زمانه چون تو کریمی به عهد ندید
سپهر چون تو لطیفی به هیچ دور نزاد
بخاست ساعقه آنجا که دشمنت بنشست
بمرد حادثه آن شب که دولت تو بزاد
نسیم لطف تو در باغ دامنی بفشاند
دمید نکهت عنبر ز طرّه شمشاد
سموم قهر تو با کوه صدمتی بنمود
بمرد آتش موهوم در دل پولاد
چنار پیش تو لاف از گشاده دستی زد
کنون ندارد در دست زان سخن جز باد
از آن لطایف نعمت که یاد فرمودی
اگر نهم به مثل شکر صد یکی بنیاد
چو سرو تا ابد اندر مقام آزادی
بخدمت تو پیاپی ببایدم استاد
تو فرض کن که چو سوسن همه زبان گشتم
کجا ز عهده تقریر آن شوم آزاد
مرا از آن گره بسته یاد می آید
که چند کار فرو بسته مرا بگشاد
توقفی که در آن باب می رود امسال
اگر ز توست مکن ور ز بی زریست مباد
چنین که من به تقاضای زر فرو شده ام
حدیث غلّه عجب گر بمانده ام بر یاد
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۲۹ - خدایگانا جایی رسیدی از رفعت
خدایگانا جایی رسیدی از رفعت
که چرخ پایه قدر تو در نمی یابد
ز آفتاب عجب مانده ام که می تابد
مگر ز نور ضمیرت خبر نمی یابد؟
به درگاه تو مقیم است فتح از آنکه به حق
چو درگه تو مقام دگر نمی یابد
تویی که نصرت دینی و بر مخلاف دین
بجز ز تیغ تو دولت ظفر نمی یابد
ز بیم خنجر کشور گشای تو بد خواه
چو بخت تو نفسی خواب و خور نمی یابد
چو تیر چار پرت از کمان روانه شود
بجز دو چشم عدو رهگذر نمی یابد
عدوی بی سر و پا می کشد سر از خط تو
چو می برد به کله دست سر نمی یابد
کسی که کان سخن می کند به بحر علوم
بجز محامد جودت گهر نمی یابد
چو موجب است که بر جای من سخای تو را
نواله وقت خورش جز جگر نمی یابد؟
گذشت عمری تابنده ات ظهیر ندیم
ز سایه تو به رحمت نظر نمی یابد؟
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۳۰ - پناه ملت اسلام و قطب آل رسول
پناه ملت اسلام و قطب آل رسول
تویی که قدر تو بر آسمان زبون گردد
چو از کمان نظر تیر نطق بگشایی
دل فحول جهان از نهیب خون گردد
اگر کنم به مَثَل در حکاتت تقصیر
برین طریق مرا عقل رهنمون گردد
کسی که وجه سباحت تمام نشناسد
به گرد ساحل بحر محیط چون گردد؟
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۳۱ - خدایگان جهان شهریار روی زمین
خدایگان جهان شهریار روی زمین
تویی که قدر تو بر چرخ پایگه دارد
شده ست چشم ممالک به طلعتت روشن
از آنک طلعت تو نور مهر و مه دارد
تو بر سرآمده ای از همه ملوک جهان
جهان چه غم خورد اکنون که چون توشه دارد؟
مخالفت کله ملک جست و بی خبرست
که سر ندارد اگر چه سر کله دارد
چه خاصیت بود این کافتاب خنجر تو
همیشه روز بداندیش را سیه دارد
تو در ممالک اَرّان نشسته موجب چیست
که چرخ عیش حسودت به وی تبه دارد
در انتظار تو ملک عراق مدتهاست
که گوش سوی در و چشم سوی ره دارد
جهان به نام تو بگشاده اند و تو فارغ
چنین بود چو ز دولت کسی سپه دارد
زمانه با همه حشمت فتاده در پایت
چو تایبی که به خروارها گنه دارد
نگاه دار به شمشیر دین یزدان را
که ایزدت زهمه فتنه ها نگه دارد
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۳۲ - جمال دین سر احرار روزگار حسن
جمال دین سر احرار روزگار حسن
ایا به جنب بزرگیت صحن عالم خرد
تویی که منشی فرمان تو به دست نفاذ
حروف حادثه از روی آسمان بسترد
هر آن شمار که خصم تو از جهان برداشت
فذلکش نفس چند بود هم بشمرد
اگر چه پشت مرا از قبول تو گرم است
دلم ز سردی دوران آسمان بفسرد
یکی غم از دل من پای باز پس نکشید
مگر دست به دستش به دیگری بسپرد
اگر چه عاشق بزم توام گرانی خویش
سبک سبک به کریمان نمی توانم برد
مرا دلیست ز صد گونه درد مالامال
ز لطف تو سر آن درد ریز جامی درد
تو سایه افکن و انگار کافتاب نماند
تو شاد زی و چنان دان که روزگار بمرد
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۳۳ - سر اکابر آفاق شمس دولت و دین
سر اکابر آفاق شمس دولت و دین
تویی که قدرت تو کوه را کمر گیرد
سپاه حادثه را خوف تو به زخم سنان
چو بخت دشمنت از خواب بی خبر گیرد
فلک بسان همایی ست پرگشاده مقیم
برانک بیضه ملکت به زیر پر گیرد
ز لفظ بنده به سمع خدایگان برسان
چنانک لفظ تو باشد مگر که درگیرد
که گر تو دست کرم بر سرم نخواهی داشت
سپهر سرزده زودم ز دست بر گیرد
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۳۴ - پناه ملت اسلام مجد دولت و دین
پناه ملت اسلام مجد دولت و دین
دلت نهان جهان آشکار بشناسد
ضمیر پاک تو آن صیرفی استادست
که نقد هفت فلک را عیار بشناسد
فراست تو به یک التفات سر قدر
درون پرده لیل و نهار بشناسد
تو یی که پیش و پس مرکبت به سر بدود
هرانکسی که یمین از یسار بشناسد
جهان جاه تو را طول و عرض از آن پیشست
که وهم هندسه دانش کنار بشناسد
نشان ره گذر همتت کسی داند
که سالکان افق مدار را بشناسد
نهاد غیبت تو ملک را فراوان خار
شگفت نیست اگر گل ز خار بشناسد
زمانه را زتو آبی به روی کارآمد
روا بود که کنون روی کار بشناسد
حقوق دولت تو بر زمانه بسیارست
بس است این که یکی از هزار بشناسد
کسی که در تو به چشم خرد نگاه کند
مواقع کرم کردگار بشناسد
سپهر منت این اصطناع بر گیرد
ستاره قیمت این روزگار بشناسد
همیشه تا نظر عقل دارد آن تمییز
که طبع دی ز مزاج بهار بشناسد
بقای ذات تو در ملک بیشتر زان باد
که عقل مدت آنرا شمار بشناسد
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۳۵ - جلال ملت و دین،تو گمان مبر که دگر
جلال ملت و دین،تو گمان مبر که دگر
به کبریای جلال تو هیچ کس باشد
به هر چه حکم تو سابق شود چو در نگری
قضا هنوز به فرسنگها ز پس باشد
شبی نباشد کاندر دل و دِماغ عدو
خیال تیغ نه همخوابه هوس باشد
هرانکسی که زند بر خلاف تو نفسی
نخست مرگ گلوگیر در نفس باشد
همای همت تو هر کجا که سایه فکند
به فرّ و مرتبه عنقا کم از مگس باشد
نسیم عدل تو در هر زمین که نافه گشاد
دژم بنفشه و فریاد کن جرس باشد
فنا کله ز سر روزگار بر باید
اگر نه حزم تو شبها درو عسس باشد
به بزم شاه جهان کشف حال بنده بکن
به پایمردی دانم که دسترس باشد
که گرچه عیش من از حد برون پریشان است
و لیک یک نظر رحمت تو بس باشد
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۳۸ - خدیو عرصه ملک و پناه دولت و دین
خدیو عرصه ملک و پناه دولت و دین
که عقل محض سلیمان ثانیت خواند
تویی که پنجه زور آزمای کین توزت
به قهر جرم زمین را ز جا بجنباند
سنان رمح تو بالا نشین شده چه عجب
که خویش را به صف صدر خصم بنشاند
جهان پناها داعی دولت تو ظهیر
که در حمایت این آستانه می ماند
دو سال شد که درین ورطه اوفتان خیزان
به خیره بارگی روزگار می راند
نبود بر سر رفتن ز جایگه چون قطب
ور آسیابش بر سر فلک بگرداند
بلی زمانه ناساز و دهر پر شر و شور
ز بس که حال دلم خیره می بشوراند
به جان رسیدم و اینم بتر که نیست کسی
که یک دمم ز بد روزگار برهاند
بر آن نهاد دلم کام خویشتن کاکنون
عنان عزم همی از تو در تو پیچاند
کند ملازمت خدمت هنر جویت
مگر که هم ز هنر داد خویشتن بستاند
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۴۵ - پناه ملت و راعی خلق نصرة دین
پناه ملت و راعی خلق نصرة دین
تویی که چرخ به نام تو نامدار شود
بنای شرع به سعی تو مرتفع گردد
اساس عدل به ملک تو استوار شود
چو در شب حدثان صبح دولتت بدمید
چه جای صبح؟که خورشید شرمسار شود
تو از بزرگی جایی رسیده ای امروز
که آسمان ز قبولت بزرگوار شود
چه وهمها که درو بسته بود مهر و سپهر
که دولت تو بر اطراف کامکار شود
امید آن بود اکنون زمانه را از تو
که نظم رونق عالم یکی هزار شود
ز فیض نعمت تو ابر درفشان گردد
ز نشر مدحت تو خاک مشکبار شود
کسی که مدح تو گوید به جای آن باشد
که پیش همت او کاینات خوار شود
اگر قبول نکردم عطات معذورم
که پیش رای تو این نکته آشکار شود
که ابر قطره به دریا از آن فرستد باز
که تا به وقت دگر در شاهوار شود
بیاب کام دل از روزگار چندانی
که روزگار تو تاریخ روزگار شود