تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۴۴ - مختوم و موّشح به مدح حضرت شاه ولایت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام
شکر چون لعل تو شیرین نباشد
چو رویت سرخ گل رنگین نباشد
چو چشمت باده از خُلّر نیارند
چو مویت مشک تر در چین نباشد
گرفتم مشک چین ماند به مویت
به بو چون او به رنگ و چین نباشد
مرا با تو به جز صدق و ارادت
تو را با من به غیر از کین نباشد
زیاد تو چنان خرم شود دل
که گلشن فصل فروردین نباشد
دلا آن لعل شورانگیز بنگر
مگو دیگر نمک شیرین نباشد
غلام خواجه ای گشتم که او را
به غیر از جور و کین آئین نباشد
دل غمگین چه دارد دوست جانان
دلم خون با دگر غمگین نباشد
نکویان را دعای خیر میکُن
که بد را، حاجت نفرین نباشد
هر آن کس را که حبّ مرتضی نیست
به خوان کافر، که اهل دین نباشد
شه مردان که پیش آستانش
فلک را حشمت و تمکین نباشد
«محیطا» چون ثنای شاه خوانی
ملک را ذکر، جز تحسین نباشد
زدوری مه رویت شبی نیست
که چشمم ز اشک، پُر پروین نباشد
چو رویت سرخ گل رنگین نباشد
چو چشمت باده از خُلّر نیارند
چو مویت مشک تر در چین نباشد
گرفتم مشک چین ماند به مویت
به بو چون او به رنگ و چین نباشد
مرا با تو به جز صدق و ارادت
تو را با من به غیر از کین نباشد
زیاد تو چنان خرم شود دل
که گلشن فصل فروردین نباشد
دلا آن لعل شورانگیز بنگر
مگو دیگر نمک شیرین نباشد
غلام خواجه ای گشتم که او را
به غیر از جور و کین آئین نباشد
دل غمگین چه دارد دوست جانان
دلم خون با دگر غمگین نباشد
نکویان را دعای خیر میکُن
که بد را، حاجت نفرین نباشد
هر آن کس را که حبّ مرتضی نیست
به خوان کافر، که اهل دین نباشد
شه مردان که پیش آستانش
فلک را حشمت و تمکین نباشد
«محیطا» چون ثنای شاه خوانی
ملک را ذکر، جز تحسین نباشد
زدوری مه رویت شبی نیست
که چشمم ز اشک، پُر پروین نباشد
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۸۷ - در منقبت حضرت ولی عصر امام زمان علیه السلام
صباح الخیر زد بلبل به گلشن
گل من عید شد، چشم تو روشن
گلی در گلشن ایجاد به شکفت
که گل می نشکفد چون او به گلشن
به آزادی سمر گشتند زآغاز
زیمن بندگیش، سرو و سوسن
زبویش ساحت گیتی معطر
زرویش عرصه ی کیهان مزین
تجلی گرد آن ذات مقدس
که نورش تافت در، وادی ایمن
بود آن خلد روحانی وجودش
که خاص الخاص را آمد معین
بسیط خاک آمد رشک افلاک
زفرخ مقدمش چون شد مزین
همایون عهد میلاد خدیوی است
که گردد سر خلقت زو معین
سمی و جانشین و سبط احمد
ولیّ مطلق دادار ذوالمن
ولی قائم بالسیف، شاهی
که تیغش بهر دین حِصنی است زآهن
مثال ماسوی، با حضرت او است
مثال ظل ذی ظل فن و ذی فن
کنند انکار بودش را به غیبت
گروهی منکران دیو دیدن
«تعالی شأنُه عَمَّا یقُولُون»
بود هستی او از شمس، ابین
گواه هستی شئی است، آثار
در این معنی نباشد شُبهه و ظن
وجود شمس را روشن دلیلی است
فروغ شمس، تابیدن ز روزن
بقای ملک امکان است برهان
به بود آن شه لاهوت مسکن
خوش آن ساعت که امر آید زیزدان
بدان شه کی ولی غایب من
هویدا شو که هنگام ظهور است
زطلعت پرده ی غیبت، برافکن
زعدل و قسط، گیتی را بیارای
نهال ظلم را، از بیخ برکن
زوال دولت سیفیانیان را
به نام باقی خود، سکّه برزن
به گفتن نیست حاجت، آن چه دانی
بکن ای علم یزدان را تو مخزن
به اقلیم شهود، عالم غیب
درآید آن شه، خورشید گرزن
بدان جاه و جلال کبریایی
که باشد در بیانش، نطق الکن
بر ادهم بر شود وز گرد موکب
نماید چشم مهر و ماه، روشن
طریق حضرتش پویند، نیکان
زسر پا کرده ره را طی نمودن
کند بر پیشوایان، پیشوایی
رسوم دین حق را زنده کردن
درآرد بر «انّی امرالله» آواز
الهی منهی عرش نشیمن
جنوداً لم تروها، در رکابش
پی طاعت کمر بر بسته متقن
مسیح و دانیال و خضر و الیاس
زمانی در یسارش گه در ایمن
به ظلّ رأیت فرخنده ی او
تمام ماسِوَی الله جسته مأمن
قدر قلاده ی امرش قضاوار
پی طاعت نموده طوق گردن
عطارد گاه عرض لشگر وی
شود درمانده از احصا نمودن
نخستین آن که یابد فیض قربش
بود جبریل فرخ پیک ذوالمن
نخست از بندگان خاص آن شاه
زانسان سیصد است و سیزده تن
قوی دل مردمانی، سخت بازو
که گردد مویشان در دست آهن
دل حق جویشان بر دشمن و دوست
زآهن سخت تر وز موم الین
«اشدّاء علی الکفار» فرمود
پی توصیفشان حیّ مهیمن
به جبهه جمله را، داغ محبت
کمند عشق یک سر را به گردن
کشد تیغ از نیام و برق تیغش
زند کفار را آتش به خرمن
زعدل و داد پر سازد جهان را
که پر باشد زجور و ظلم، دامن
کشد بر دار، آن دونان که دانی
زند آتش بر آن دیوان ریمن
زبیم شحنه ی قهار عدلش
برآید از نهاد جور، شیون
فراخای جهان بر خصم گردد
زخوفش تنگ تر، از چشم سوزن
کُشد دجّال را، عیسی بن مریم
به امر آن شهنشاه، مهیمن
شود آفاق زیباتر زگلزار
که بودی زشت تر صدره زگلخن
عرب را فخر از بابش به کونین
عجم را مام آن شه بهترین زن
حدیث روح پرور آب حیوان
زفیض خاک راه او مبرهن
بریدش قابض ارواح باشد
گه پیغام فرمودن به دشمن
محبش هرکه خواهد زنده گردد
برای کیفر از دشمن کشیدن
«محیط» آن روز مقصودی ندارد
به جز جان در رکاب او فشاندن
گل من عید شد، چشم تو روشن
گلی در گلشن ایجاد به شکفت
که گل می نشکفد چون او به گلشن
به آزادی سمر گشتند زآغاز
زیمن بندگیش، سرو و سوسن
زبویش ساحت گیتی معطر
زرویش عرصه ی کیهان مزین
تجلی گرد آن ذات مقدس
که نورش تافت در، وادی ایمن
بود آن خلد روحانی وجودش
که خاص الخاص را آمد معین
بسیط خاک آمد رشک افلاک
زفرخ مقدمش چون شد مزین
همایون عهد میلاد خدیوی است
که گردد سر خلقت زو معین
سمی و جانشین و سبط احمد
ولیّ مطلق دادار ذوالمن
ولی قائم بالسیف، شاهی
که تیغش بهر دین حِصنی است زآهن
مثال ماسوی، با حضرت او است
مثال ظل ذی ظل فن و ذی فن
کنند انکار بودش را به غیبت
گروهی منکران دیو دیدن
«تعالی شأنُه عَمَّا یقُولُون»
بود هستی او از شمس، ابین
گواه هستی شئی است، آثار
در این معنی نباشد شُبهه و ظن
وجود شمس را روشن دلیلی است
فروغ شمس، تابیدن ز روزن
بقای ملک امکان است برهان
به بود آن شه لاهوت مسکن
خوش آن ساعت که امر آید زیزدان
بدان شه کی ولی غایب من
هویدا شو که هنگام ظهور است
زطلعت پرده ی غیبت، برافکن
زعدل و قسط، گیتی را بیارای
نهال ظلم را، از بیخ برکن
زوال دولت سیفیانیان را
به نام باقی خود، سکّه برزن
به گفتن نیست حاجت، آن چه دانی
بکن ای علم یزدان را تو مخزن
به اقلیم شهود، عالم غیب
درآید آن شه، خورشید گرزن
بدان جاه و جلال کبریایی
که باشد در بیانش، نطق الکن
بر ادهم بر شود وز گرد موکب
نماید چشم مهر و ماه، روشن
طریق حضرتش پویند، نیکان
زسر پا کرده ره را طی نمودن
کند بر پیشوایان، پیشوایی
رسوم دین حق را زنده کردن
درآرد بر «انّی امرالله» آواز
الهی منهی عرش نشیمن
جنوداً لم تروها، در رکابش
پی طاعت کمر بر بسته متقن
مسیح و دانیال و خضر و الیاس
زمانی در یسارش گه در ایمن
به ظلّ رأیت فرخنده ی او
تمام ماسِوَی الله جسته مأمن
قدر قلاده ی امرش قضاوار
پی طاعت نموده طوق گردن
عطارد گاه عرض لشگر وی
شود درمانده از احصا نمودن
نخستین آن که یابد فیض قربش
بود جبریل فرخ پیک ذوالمن
نخست از بندگان خاص آن شاه
زانسان سیصد است و سیزده تن
قوی دل مردمانی، سخت بازو
که گردد مویشان در دست آهن
دل حق جویشان بر دشمن و دوست
زآهن سخت تر وز موم الین
«اشدّاء علی الکفار» فرمود
پی توصیفشان حیّ مهیمن
به جبهه جمله را، داغ محبت
کمند عشق یک سر را به گردن
کشد تیغ از نیام و برق تیغش
زند کفار را آتش به خرمن
زعدل و داد پر سازد جهان را
که پر باشد زجور و ظلم، دامن
کشد بر دار، آن دونان که دانی
زند آتش بر آن دیوان ریمن
زبیم شحنه ی قهار عدلش
برآید از نهاد جور، شیون
فراخای جهان بر خصم گردد
زخوفش تنگ تر، از چشم سوزن
کُشد دجّال را، عیسی بن مریم
به امر آن شهنشاه، مهیمن
شود آفاق زیباتر زگلزار
که بودی زشت تر صدره زگلخن
عرب را فخر از بابش به کونین
عجم را مام آن شه بهترین زن
حدیث روح پرور آب حیوان
زفیض خاک راه او مبرهن
بریدش قابض ارواح باشد
گه پیغام فرمودن به دشمن
محبش هرکه خواهد زنده گردد
برای کیفر از دشمن کشیدن
«محیط» آن روز مقصودی ندارد
به جز جان در رکاب او فشاندن
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۹۹ - در وصف قوش شکاری گوید
گه نخجیر زوبین چنگ قوشم
نماید صید دل تاراج هوشم
کبوتر چیست شاهین قوی چنگ
بود چون صعوده در چنگال قوشم
پری از وی به صد مرغ بهشتی
اگر بدهم بسی ارزان فروشم
صدای شهپرش هنگام پرواز
چون صوت قدسیان آید به گوشم
چو این فرخنده طایر گشت رامم
مدام از جام عشرت باده نوشم
سرودم از زبان خواجه این نظم
از آن رو دلربا آمد خروشم
امین خلوت شاه زمانه
امیر نیک خوی جرم پوشم
دعای دولت شه روزگاری است
بود ورد زبان هرشب چو دوشم
نیارم دم زدن نزد امینی
محیطا زآن سبب دایم خموشم
نماید صید دل تاراج هوشم
کبوتر چیست شاهین قوی چنگ
بود چون صعوده در چنگال قوشم
پری از وی به صد مرغ بهشتی
اگر بدهم بسی ارزان فروشم
صدای شهپرش هنگام پرواز
چون صوت قدسیان آید به گوشم
چو این فرخنده طایر گشت رامم
مدام از جام عشرت باده نوشم
سرودم از زبان خواجه این نظم
از آن رو دلربا آمد خروشم
امین خلوت شاه زمانه
امیر نیک خوی جرم پوشم
دعای دولت شه روزگاری است
بود ورد زبان هرشب چو دوشم
نیارم دم زدن نزد امینی
محیطا زآن سبب دایم خموشم
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۱۵ - در تهنیت قرن شهید مبرور ناصرالدّین شاه طاب ثراه
به ماند بر سریر کامرانی
شهنشاه مظفر جاودانی
خدیو دادگستر ناصرالدین
شرف افزای دیهیم کیانی
جهانداری که زد بر خوان احسان
جهانی را صلای میهمانی
به نام وی به فیروزی و اقبال
برآمد سکه ی صاحب قرانی
زآغاز جهانبانی قاجار
چو یک صد سال شد با کامرانی
به فرخ روزگارش تازه گردید
جهان پیر را عهد جوانی
اساس ظلم و کین را داد بر باد
بنای معدلت را گشت بانی
کف بخشنده اش ابر است گر ابر
نماید جاودان گوهر فشانی
همایون رأی شه را خواندمی مهر
نبودی گر فروغ مهر فانی
پی کسب شرف بر آستانش
کند بهرام هرشب پاسبانی
چنین شاهنشه عالی همم را
نشاید خواند ذوالقرنین ثانی
سکندر گر بدی در روزگارش
ز وی آموختی کشور ستانی
بود در فیض بخشی خاک راهش
بسی خوشتر زآب زندگانی
ملک ظلّ خداوند است و وصفش
بود بیرون زحدّ نکته دانی
توانی گر سپس ذات بی چون
ثنای داور دوران توانی
جهان تا پایدی پیوسته بادا
به کام شاه، دور آسمانی
نهال دولت فرخنده ی وی
نگردد رنجه از باد خزانی
قرون بی شُمَر بر تخت شاهی
به پاید با نشاط و شادمانی
به جو تاریخ قرن ناصری را
«محیطا» بیت مقطع را چو خوانی
به نام شاه عادل آمده نیک
همایون سکه ی صاحب قرانی
شهنشاه مظفر جاودانی
خدیو دادگستر ناصرالدین
شرف افزای دیهیم کیانی
جهانداری که زد بر خوان احسان
جهانی را صلای میهمانی
به نام وی به فیروزی و اقبال
برآمد سکه ی صاحب قرانی
زآغاز جهانبانی قاجار
چو یک صد سال شد با کامرانی
به فرخ روزگارش تازه گردید
جهان پیر را عهد جوانی
اساس ظلم و کین را داد بر باد
بنای معدلت را گشت بانی
کف بخشنده اش ابر است گر ابر
نماید جاودان گوهر فشانی
همایون رأی شه را خواندمی مهر
نبودی گر فروغ مهر فانی
پی کسب شرف بر آستانش
کند بهرام هرشب پاسبانی
چنین شاهنشه عالی همم را
نشاید خواند ذوالقرنین ثانی
سکندر گر بدی در روزگارش
ز وی آموختی کشور ستانی
بود در فیض بخشی خاک راهش
بسی خوشتر زآب زندگانی
ملک ظلّ خداوند است و وصفش
بود بیرون زحدّ نکته دانی
توانی گر سپس ذات بی چون
ثنای داور دوران توانی
جهان تا پایدی پیوسته بادا
به کام شاه، دور آسمانی
نهال دولت فرخنده ی وی
نگردد رنجه از باد خزانی
قرون بی شُمَر بر تخت شاهی
به پاید با نشاط و شادمانی
به جو تاریخ قرن ناصری را
«محیطا» بیت مقطع را چو خوانی
به نام شاه عادل آمده نیک
همایون سکه ی صاحب قرانی
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۳۰ - در تاریخ فوت ضیاء السلطنه فرماید
یگانه گوهر دریای عصمت
درخشان مهر مهر چرخ احتشاما
خجسته دختر فتحعلی شاه
خدیو عادل جنت مقاما
ضیاء السلطنه بانوی ایران
که او را شاه بیگم بود ناما
زبعد رحلت شه التجا برد
به فرّخ درگه سوم اماما
پی کسب شرف، رخ سود عمری
در آن فرخنده درگه صبح و شاما
هزار و دو صد و هشتاد با پنج
چو شد از هجرت خیرالاناما
وداع این سرای عاریت گفت
سه روزی مانده از ماه صیاما
در آن فرخنده درگه رفت در خاک
برست از پرسش روز قیاما
«محیط» از بهر تاریخش رقم زد
ضیاء السلطنه مینو مقاما
درخشان مهر مهر چرخ احتشاما
خجسته دختر فتحعلی شاه
خدیو عادل جنت مقاما
ضیاء السلطنه بانوی ایران
که او را شاه بیگم بود ناما
زبعد رحلت شه التجا برد
به فرّخ درگه سوم اماما
پی کسب شرف، رخ سود عمری
در آن فرخنده درگه صبح و شاما
هزار و دو صد و هشتاد با پنج
چو شد از هجرت خیرالاناما
وداع این سرای عاریت گفت
سه روزی مانده از ماه صیاما
در آن فرخنده درگه رفت در خاک
برست از پرسش روز قیاما
«محیط» از بهر تاریخش رقم زد
ضیاء السلطنه مینو مقاما
ابوالحسن فراهانی : مثنویات
شماره ۱ - نموده صبح صادق جامه پاره
ابوالحسن فراهانی : مثنویات
شماره ۲ - بنام آن که در دنیای فانی
بنام آن که در دنیای فانی
دهد از عشق عمر جاودانی
ز چاک سینه هردم بیش از پیش
در رحمت گشاید بر دل ریش
بدان بی خود که از نازی بسوزد
به شوخی کز نیازی برفروزد
بدان دردی که درمان نافعش نیست
بدان حسنی که برقع مانعش نیست
بدان رویی که از گل ننگ دارد
بدان خوبی که با خود جنگ دارد
بدان شادی که یک ساعت نیاید
به امیدی که هرگز برنیاید
شبی چون نور وصل خوبرویان
سراسر نور چون روی نکویان
نهاده دست رد بر سینه ی روز
بر او نام شب اما روز نوروز
بدیدی اعمی از فرط ضیایش
نسیم گل در آغوش صبایش
در آن شب فی المثل گر چشمه ی مهر
نمودی از گریبان افق چهر
شدی از نور انجم از افق کم
چنان چون روز از خورشید انجم
فراز بام این فیروزه گلشن
به حدی زهره تابان بود و روشن
که گرهم چشم گشتی آفتابش
کشیدی میل از تیر شهابش
بس آسان بودی از نور و ستاره
نمودی در بدن جان را نظاره
فتان خیزان ز دست شحنه ماه
فکنده خویشتن را سایه در چاه
برون ز اندازه انجم می طپیدند
مگر از شادی شب می بریدند
من و چندین ز یاران سخن سنج
همه برده در انواع هنر رنج
چو عقل اولین را نیک بینان
صف آفاق را بالانشینان
همه آوازه در عالم به آواز
ز موسیقی خداشان داده اعجاز
به هر دستی که سوی گوش بردند
ملک را در فلک از هوش بردند
به می خوردن بهم بنشسته بودیم
خرد را رخت برخر بسته بودیم
گرفته شیشه را چون جان در آغوش
زمستی کرده نام خود فراموش
لبالب کرده ساقی شیشه زان می
که گر در بحر ریزی دردی از وی
سحاب از آب ازان دریا برآرد
نه باران بر زمین خورشید بارد
اگر رنگی فرو شوید بدان چهر
به جای موی روید بر تنش مهر
فروغش خانه سوز محنت و غم
نسیمش نایب عیسی مریم
چو در شیشه شدی آن باده ناب
نمودی بار دیگر شیشه را آب
چو لب را کرد تر زان تنگ لاله
نیامد بر زمین پای پیاله
در آن مجمع یکی رشک پری بود
که سر تا پای ناز و دلبری بود
فکنده از سر زلف معنبر
رسن در گردن خورشید انور
ستاده بر درش خورشید از دور
به یک پا از یکی دریوزه ی نور
به عالم شهره اندر از خوبرویی
کنیز خانه زاد او نکویی
اگر بودی به دور ماه کنعان
نمی بردند چندان رنج اخوان
که از شرم جمالش بی توقف
خود اندر چاه می افتاد یوسف
به گرداگرد رخسار نکویش
ز مروارید تابان عقد رویش
تو گفتی عابدی آن زلف سرکش
چو دیده سبحه افکنده در آتش
به پای خود فکنده زلف شب فام
ولیکن دیگران را بسته در دام
ز رشک جبهه آفاق سوزش
ز شرم انجم عالم فروزش
دهد از عشق عمر جاودانی
ز چاک سینه هردم بیش از پیش
در رحمت گشاید بر دل ریش
بدان بی خود که از نازی بسوزد
به شوخی کز نیازی برفروزد
بدان دردی که درمان نافعش نیست
بدان حسنی که برقع مانعش نیست
بدان رویی که از گل ننگ دارد
بدان خوبی که با خود جنگ دارد
بدان شادی که یک ساعت نیاید
به امیدی که هرگز برنیاید
شبی چون نور وصل خوبرویان
سراسر نور چون روی نکویان
نهاده دست رد بر سینه ی روز
بر او نام شب اما روز نوروز
بدیدی اعمی از فرط ضیایش
نسیم گل در آغوش صبایش
در آن شب فی المثل گر چشمه ی مهر
نمودی از گریبان افق چهر
شدی از نور انجم از افق کم
چنان چون روز از خورشید انجم
فراز بام این فیروزه گلشن
به حدی زهره تابان بود و روشن
که گرهم چشم گشتی آفتابش
کشیدی میل از تیر شهابش
بس آسان بودی از نور و ستاره
نمودی در بدن جان را نظاره
فتان خیزان ز دست شحنه ماه
فکنده خویشتن را سایه در چاه
برون ز اندازه انجم می طپیدند
مگر از شادی شب می بریدند
من و چندین ز یاران سخن سنج
همه برده در انواع هنر رنج
چو عقل اولین را نیک بینان
صف آفاق را بالانشینان
همه آوازه در عالم به آواز
ز موسیقی خداشان داده اعجاز
به هر دستی که سوی گوش بردند
ملک را در فلک از هوش بردند
به می خوردن بهم بنشسته بودیم
خرد را رخت برخر بسته بودیم
گرفته شیشه را چون جان در آغوش
زمستی کرده نام خود فراموش
لبالب کرده ساقی شیشه زان می
که گر در بحر ریزی دردی از وی
سحاب از آب ازان دریا برآرد
نه باران بر زمین خورشید بارد
اگر رنگی فرو شوید بدان چهر
به جای موی روید بر تنش مهر
فروغش خانه سوز محنت و غم
نسیمش نایب عیسی مریم
چو در شیشه شدی آن باده ناب
نمودی بار دیگر شیشه را آب
چو لب را کرد تر زان تنگ لاله
نیامد بر زمین پای پیاله
در آن مجمع یکی رشک پری بود
که سر تا پای ناز و دلبری بود
فکنده از سر زلف معنبر
رسن در گردن خورشید انور
ستاده بر درش خورشید از دور
به یک پا از یکی دریوزه ی نور
به عالم شهره اندر از خوبرویی
کنیز خانه زاد او نکویی
اگر بودی به دور ماه کنعان
نمی بردند چندان رنج اخوان
که از شرم جمالش بی توقف
خود اندر چاه می افتاد یوسف
به گرداگرد رخسار نکویش
ز مروارید تابان عقد رویش
تو گفتی عابدی آن زلف سرکش
چو دیده سبحه افکنده در آتش
به پای خود فکنده زلف شب فام
ولیکن دیگران را بسته در دام
ز رشک جبهه آفاق سوزش
ز شرم انجم عالم فروزش
بابافغانی : غزلیات
شماره ۷۷ - طبیبم دید و درمانم ندانست
طبیبم دید و درمانم ندانست
دوای درد پنهانم ندانست
بوصلم مژده داد اخترشناسی
ولیکن آفت جانم ندانست
چه آتش بود رو آورد در من
که دامان و گریبانم ندانست
که می گوید که حاسد چون ترا دید
بران لب جای دندانم ندانست
چه از آن بوی خوش کامشب صبا داشت
چو راه بیت احزانم ندانست
تو می گویی که عاشق دید مستم
بمرد و چاک دامانم ندانست
فغانی مست بود آن شوخ امشب
سخنهای پریشانم ندانست
دوای درد پنهانم ندانست
بوصلم مژده داد اخترشناسی
ولیکن آفت جانم ندانست
چه آتش بود رو آورد در من
که دامان و گریبانم ندانست
که می گوید که حاسد چون ترا دید
بران لب جای دندانم ندانست
چه از آن بوی خوش کامشب صبا داشت
چو راه بیت احزانم ندانست
تو می گویی که عاشق دید مستم
بمرد و چاک دامانم ندانست
فغانی مست بود آن شوخ امشب
سخنهای پریشانم ندانست
بابافغانی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - دوا خواهم ز تو ادراکم اینست
دوا خواهم ز تو ادراکم اینست
هلاک آن لبم تریاکم اینست
یکی بند قبا بگشا ای گل
دوای سینه ی صد چاکم اینست
ترا در بر کشم یا کشته گردم
تمنای دل بیباکم اینست
بروز آرم شبی با چون تو ماهی
مراد از انجم و افلاکم اینست
همه حرف تو روید بر زبانم
چه گویم چون در آب و خاکم اینست
بسوزان جان من هر جا که باشی
بگو من آتشم خاشاکم اینست
اگر زهرم چشانی ای دل افروز
مراد از لعل تو تریاکم اینست
گهی سوزد دلت بهر فغانی
نشان آه آتشناکم اینست
هلاک آن لبم تریاکم اینست
یکی بند قبا بگشا ای گل
دوای سینه ی صد چاکم اینست
ترا در بر کشم یا کشته گردم
تمنای دل بیباکم اینست
بروز آرم شبی با چون تو ماهی
مراد از انجم و افلاکم اینست
همه حرف تو روید بر زبانم
چه گویم چون در آب و خاکم اینست
بسوزان جان من هر جا که باشی
بگو من آتشم خاشاکم اینست
اگر زهرم چشانی ای دل افروز
مراد از لعل تو تریاکم اینست
گهی سوزد دلت بهر فغانی
نشان آه آتشناکم اینست
بابافغانی : غزلیات
شماره ۱۳۳ - غمی دارم ازو سودم همینست
غمی دارم ازو سودم همینست
فگارم ساخت بهبودم همینست
کشم آهی و سوزم خرمن خود
زبان آتش آلودم همینست
فراموشم کند آن دیر پروا
بلای جان مردودم همینست
اگر من زنده باشم ور نباشم
ترا خوش باد مقصودم همینست
ز برق آه سازم خانه روشن
طربگاه زر اندودم همینست
زدی آتش، اگر دزدیده آهی
کشم، درهم مشو دودم همینست
گشایم در خیال آن روی و سوزم
فغانی فال مسعودم همینست
فگارم ساخت بهبودم همینست
کشم آهی و سوزم خرمن خود
زبان آتش آلودم همینست
فراموشم کند آن دیر پروا
بلای جان مردودم همینست
اگر من زنده باشم ور نباشم
ترا خوش باد مقصودم همینست
ز برق آه سازم خانه روشن
طربگاه زر اندودم همینست
زدی آتش، اگر دزدیده آهی
کشم، درهم مشو دودم همینست
گشایم در خیال آن روی و سوزم
فغانی فال مسعودم همینست
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۳۲ - مدام از آتشی آشفته حالم
مدام از آتشی آشفته حالم
فغان کز اختر بد در وبالم
سخن نشنیدم و عاشق شدم وای
که خواهد داد گردون گوشمالم
چنان از همدمانم دل گرفتست
که از خود نیز می گیرد ملالم
سبو بردار و صحبت برطرف کن
کنون کز باده خالی شد سفالم
وصالش خواستم پیدا شد از دور
بحاجت می رسم خوبست فالم
چنان برگشتم از عشقش فغانی
که غیر از او نگنجد در خیالم
فغان کز اختر بد در وبالم
سخن نشنیدم و عاشق شدم وای
که خواهد داد گردون گوشمالم
چنان از همدمانم دل گرفتست
که از خود نیز می گیرد ملالم
سبو بردار و صحبت برطرف کن
کنون کز باده خالی شد سفالم
وصالش خواستم پیدا شد از دور
بحاجت می رسم خوبست فالم
چنان برگشتم از عشقش فغانی
که غیر از او نگنجد در خیالم
بابافغانی : مقطعات
شمارهٔ ۱ - فغانی فی المثل در عالم خاک
امامی هروی : مقطعات
شماره ۸ - زهی دین پروری کاندر بنانت
زهی دین پروری کاندر بنانت
سپهر دولتست و اختر داد
مسیر خامه ی گیتی پناهت
در انصاف تو بر خلق بگشاد
ز بهر بندگی در پیش کلکت
زبان بسته است چون نی سرو آزاد
سحرگه بخل را در خواب دیدم
که بر در گاه تو هر لحظه چون باد
بخاک اندر همی غلطید و می گفت:
ز دست جود تو، فریاد، فریاد
طبیعت را خرد دی گفت باوی
که خورشیدش بجز بر دیده ننهاد
روا باشد که بر دست وزارت
ز تقصیر تو از درد آورد یاد
نمی ترسی که دست انتقامش
طبایع را بر آرد بیخ و بنیاد
نمی دانی که گر خواهد جهان را
بگیرد گوهر تکوین و ایجاد
جوابش داد کای بر نه سپهرت
تقدم همچو واحد را بر اعداد
مگر با درد دل بردند ازین پیش
ز جور دور گردون آدمی زاد
چو رای صاحب عادل جهان را
بنور عدل روشن کرد و آباد
برون کردند درد از دل و از آن پس
ستم بر درد می کردند و بیداد
پناه و ملجاء عالم چو او بود
بیامد درد و اندر پایش افتاد
سپهر آن درد برپیچید اکنون
که صد چندان نصیب دشمنت باد
سپهر دولتست و اختر داد
مسیر خامه ی گیتی پناهت
در انصاف تو بر خلق بگشاد
ز بهر بندگی در پیش کلکت
زبان بسته است چون نی سرو آزاد
سحرگه بخل را در خواب دیدم
که بر در گاه تو هر لحظه چون باد
بخاک اندر همی غلطید و می گفت:
ز دست جود تو، فریاد، فریاد
طبیعت را خرد دی گفت باوی
که خورشیدش بجز بر دیده ننهاد
روا باشد که بر دست وزارت
ز تقصیر تو از درد آورد یاد
نمی ترسی که دست انتقامش
طبایع را بر آرد بیخ و بنیاد
نمی دانی که گر خواهد جهان را
بگیرد گوهر تکوین و ایجاد
جوابش داد کای بر نه سپهرت
تقدم همچو واحد را بر اعداد
مگر با درد دل بردند ازین پیش
ز جور دور گردون آدمی زاد
چو رای صاحب عادل جهان را
بنور عدل روشن کرد و آباد
برون کردند درد از دل و از آن پس
ستم بر درد می کردند و بیداد
پناه و ملجاء عالم چو او بود
بیامد درد و اندر پایش افتاد
سپهر آن درد برپیچید اکنون
که صد چندان نصیب دشمنت باد
امامی هروی : اشعار دیگر
شماره ۶ - گرت باید که دریابی به تحقیق
گرت باید که دریابی به تحقیق
وگر خواهی که بشناسی ببرهان
نزول آیت توحید پیدا
سریر مسند تعریف پنهان
کمال حکمت اندر ملک تقوی
جمال معرفت در صدر ایمان
ز برهان طریقت، منبع فضل
ز قانون شریعت، بحر احسان
محیط نقطه عرفان، بمعنی
مدار مرکز معین، به عرفان
بمعنی صورت خلق پیمبر
بصورت معنی الفاظ یزدان
سپهدار ورع لشکر کش، فقر
جهان جان عالم، عالم جان
سر تاج خرد تاج سر جان
سپهر مهر تقوی خواجه عثمان
فلک قدری که در بحث حقایق
کند پیدا ز آتش آب حیوان
ملک خوئی که در کشف دقایق
ببیند موی سر در چشم امکان
زهی خار غرض بر کنده از بیخ
ز طرف جویبار انس انسان
زهی گوی تواضع برده از خلق
به یمن همت دارای دوران
هیمشه تا بر اهل معانی
نزاید آتش از گل، گل ز سندان
ترا اندر سرابستان معنی
گل صد برگ معنی باد خندان
وگر خواهی که بشناسی ببرهان
نزول آیت توحید پیدا
سریر مسند تعریف پنهان
کمال حکمت اندر ملک تقوی
جمال معرفت در صدر ایمان
ز برهان طریقت، منبع فضل
ز قانون شریعت، بحر احسان
محیط نقطه عرفان، بمعنی
مدار مرکز معین، به عرفان
بمعنی صورت خلق پیمبر
بصورت معنی الفاظ یزدان
سپهدار ورع لشکر کش، فقر
جهان جان عالم، عالم جان
سر تاج خرد تاج سر جان
سپهر مهر تقوی خواجه عثمان
فلک قدری که در بحث حقایق
کند پیدا ز آتش آب حیوان
ملک خوئی که در کشف دقایق
ببیند موی سر در چشم امکان
زهی خار غرض بر کنده از بیخ
ز طرف جویبار انس انسان
زهی گوی تواضع برده از خلق
به یمن همت دارای دوران
هیمشه تا بر اهل معانی
نزاید آتش از گل، گل ز سندان
ترا اندر سرابستان معنی
گل صد برگ معنی باد خندان
امامی هروی : اشعار دیگر
شماره ۱۰ - ستوده شمس دین ای صبح لفظت
ستوده شمس دین ای صبح لفظت
بمهر از مشرق معنی دمیده
هم از لفظت معانی فخر کرده
هم از معنیت دعوی بگرویده
مقالت همچو اخبارت ستوده
خصالت همچو اخلاقت حمیده
نظیرت ما در ارکان نزاده
ضمیرت پرده ارکان دریده
منور کرده شاه اختران را
فروغ چهره ی تو رای دیده
چنانگشته ز تو گیتی که گردون
بسر پیرامن گیتی دویده
روان در گلشن ارکان نسیمت
بلفظ از روضه ی طبعت وریده؟
جهان در حیز حرمان درختیست
همای همتت زو پر بریده!
قدر قدرا چو پشت آسمان گشت
ز بار منت برّت خمیده
نه گرد از دامن جاهت فشانده
نه بوی از گلبن مدحت شنیده
ز من در دلی بشنو کزین غبن
دل من چون اناری شد کفیده
مرا پوسیده دستاری قدیمست
بالهام و کرامت پروریده
ز گردون کهنه تر بسیار وز چرک
چو از روغن که بر کاغذ چکیده
حذاقت در میانش جای جسته
نحوست در کنارش آرمیده
ز وصفش گوهر معنی شکسته
ز عقدش صورت دولت رمیده
کواکب رشته پیش از چرخ پودش
زمان پیش از مکان تارش تنیده
نخستین روزش آدم بسته پرگار
در او صد رخنه ز ابلیس اوفتیده
بهر پودی که آدم کرده دروی
ازو ابلیس پنجه در کشیده
گهش دراعه بوده که مصلی
گهی پوشیده گاهی گستریده
گه او را خرقه خوانده گاه دستار
در او گه خفته گه زن خوابنیده
از اینسان تحفه ای دارم که در دهر
ندارد مثل آن هیچ آفریده
ز تشویش خیالش پیر تدبیر
خزف از خلوت طبعم خریده
ز تقریر صفاتش ذوق لفظم
شراب شوق معنی ناچشیده
نه اندر آتشش می آرم افکند
نه می بپذیردش کس ناخریده
همیشه تا ز خار گلبن فکر
نگردد دیده ی معنی خلیده
ز خار گردش گردون او باد
گل صد برگ اقبالت دمیده
بمهر از مشرق معنی دمیده
هم از لفظت معانی فخر کرده
هم از معنیت دعوی بگرویده
مقالت همچو اخبارت ستوده
خصالت همچو اخلاقت حمیده
نظیرت ما در ارکان نزاده
ضمیرت پرده ارکان دریده
منور کرده شاه اختران را
فروغ چهره ی تو رای دیده
چنانگشته ز تو گیتی که گردون
بسر پیرامن گیتی دویده
روان در گلشن ارکان نسیمت
بلفظ از روضه ی طبعت وریده؟
جهان در حیز حرمان درختیست
همای همتت زو پر بریده!
قدر قدرا چو پشت آسمان گشت
ز بار منت برّت خمیده
نه گرد از دامن جاهت فشانده
نه بوی از گلبن مدحت شنیده
ز من در دلی بشنو کزین غبن
دل من چون اناری شد کفیده
مرا پوسیده دستاری قدیمست
بالهام و کرامت پروریده
ز گردون کهنه تر بسیار وز چرک
چو از روغن که بر کاغذ چکیده
حذاقت در میانش جای جسته
نحوست در کنارش آرمیده
ز وصفش گوهر معنی شکسته
ز عقدش صورت دولت رمیده
کواکب رشته پیش از چرخ پودش
زمان پیش از مکان تارش تنیده
نخستین روزش آدم بسته پرگار
در او صد رخنه ز ابلیس اوفتیده
بهر پودی که آدم کرده دروی
ازو ابلیس پنجه در کشیده
گهش دراعه بوده که مصلی
گهی پوشیده گاهی گستریده
گه او را خرقه خوانده گاه دستار
در او گه خفته گه زن خوابنیده
از اینسان تحفه ای دارم که در دهر
ندارد مثل آن هیچ آفریده
ز تشویش خیالش پیر تدبیر
خزف از خلوت طبعم خریده
ز تقریر صفاتش ذوق لفظم
شراب شوق معنی ناچشیده
نه اندر آتشش می آرم افکند
نه می بپذیردش کس ناخریده
همیشه تا ز خار گلبن فکر
نگردد دیده ی معنی خلیده
ز خار گردش گردون او باد
گل صد برگ اقبالت دمیده
امامی هروی : غزلیات
شماره ۳ - ز دل بگذر کرا پروای جانست
ز دل بگذر کرا پروای جانست
حدیث دل حدیث کودکانست
نشان دل چه می پرسی که از جان
درین ره یاد کردن بیم جان است
مرا وقتی دلی بودی و عمری
که آن دل همچو دلبر بی نشانست
چو با جانان و دلبر در شهودم
دلم جانان و جانم دلستانست
چنان در حیرتم، ز اسرار غیبش
که گوئی آشکارم در نهانست
چنان مستغرقم ز انفاس لطفش
که گوئی آب ترکیبم روانست
نفس در کشف این اسرار شرکست
یقین در کوی این مذهب گمانست
به او گر هیچت ایمانست خود را
زره بر گیر و بنگر کو عیانست
مرا وقتی که در خود نیست گردم
ببین گر دیده ای داری که آنست
عبارت را خبر زین ماجرا نیست
امامی کافرست ار در میانست
حدیث دل حدیث کودکانست
نشان دل چه می پرسی که از جان
درین ره یاد کردن بیم جان است
مرا وقتی دلی بودی و عمری
که آن دل همچو دلبر بی نشانست
چو با جانان و دلبر در شهودم
دلم جانان و جانم دلستانست
چنان در حیرتم، ز اسرار غیبش
که گوئی آشکارم در نهانست
چنان مستغرقم ز انفاس لطفش
که گوئی آب ترکیبم روانست
نفس در کشف این اسرار شرکست
یقین در کوی این مذهب گمانست
به او گر هیچت ایمانست خود را
زره بر گیر و بنگر کو عیانست
مرا وقتی که در خود نیست گردم
ببین گر دیده ای داری که آنست
عبارت را خبر زین ماجرا نیست
امامی کافرست ار در میانست
اوحدالدین کرمانی : اشعار و قطعات پراکندهٔ دیگر
شماره ۷ - به شرط آنکه هر کاو مست گردد
اوحدالدین کرمانی : اشعار و قطعات پراکندهٔ دیگر
شماره ۱۰ - به شب چندان خور ای جان بادهٔ ناب
نوعی خبوشانی : مثنوی سوز و گداز
بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم
الهی خنده ام را نالگی ده
سرشکم را جگر پر کالگی ده
نفس را جلوهٔ آه جگر بخش
نظر را سوی خود راه سفر بخش
بجز عشق ار همه وحی است و اعجاز
از او خلوت گه دل را بپرداز
دلم را عندلیب آوازه گردان
گل باغم به آتش تازه گردان
می شوقم ده از پیمانهٔ عشق
که جوشد برلبم پروانهٔ عشق
به آتش آب ده تیغ زبانم
که جز حمدت نروید از بیانم
چو نخل ایمنم ده خانهٔ حمد
که آرایم به نامت نامه ای چند
بگیر از لطف پس با خامه دستم
که طفل خامه بر کاغذ شکستم
صریر خامه ام را لحن نی کن
سخن را چاشنی مهمان می کن
کلامم را ده از عزت خطابی
بلند افسر کن از ام الکتابی
به پا انداز حمدت کارجمند است
زبان با دل پرند اندر پرند است
ولی پائی که بر گل ناز دارد
کجا پروای پا انداز دارد
من و حمدت زبان را خاک بر سر
ادب را درع طاقت چاک در بر
سزاوارت ادای چون منی نیست
که حمد تو سزای چون منی نیست
به گاه خامشی محشر خروشم
چوشد وقت سخن صید خموشم
زبان شوریده ای گنگانه نطقم
فصاحت زاده ای دیوانه نطقم
من و یارای حمد از من نیاید
که پاس شعله از خرمن نیاید
همان بهتر چو عجزم خامه بشکست
که هم در عرض حال خود زنم دست
سرشکم را جگر پر کالگی ده
نفس را جلوهٔ آه جگر بخش
نظر را سوی خود راه سفر بخش
بجز عشق ار همه وحی است و اعجاز
از او خلوت گه دل را بپرداز
دلم را عندلیب آوازه گردان
گل باغم به آتش تازه گردان
می شوقم ده از پیمانهٔ عشق
که جوشد برلبم پروانهٔ عشق
به آتش آب ده تیغ زبانم
که جز حمدت نروید از بیانم
چو نخل ایمنم ده خانهٔ حمد
که آرایم به نامت نامه ای چند
بگیر از لطف پس با خامه دستم
که طفل خامه بر کاغذ شکستم
صریر خامه ام را لحن نی کن
سخن را چاشنی مهمان می کن
کلامم را ده از عزت خطابی
بلند افسر کن از ام الکتابی
به پا انداز حمدت کارجمند است
زبان با دل پرند اندر پرند است
ولی پائی که بر گل ناز دارد
کجا پروای پا انداز دارد
من و حمدت زبان را خاک بر سر
ادب را درع طاقت چاک در بر
سزاوارت ادای چون منی نیست
که حمد تو سزای چون منی نیست
به گاه خامشی محشر خروشم
چوشد وقت سخن صید خموشم
زبان شوریده ای گنگانه نطقم
فصاحت زاده ای دیوانه نطقم
من و یارای حمد از من نیاید
که پاس شعله از خرمن نیاید
همان بهتر چو عجزم خامه بشکست
که هم در عرض حال خود زنم دست
نوعی خبوشانی : مثنوی سوز و گداز
بخش ۲ - مناجات به درگاه قاضی الحاجات
خداوندا دلم افسردن آموخت
نظر دردیده از دل مردنم سوخت
به ناخن گربکاوی آهن و سنگ
به هرجا شعله ای بینی بر اورنگ
غرامت بین که این ناکس دل من
نه سنگ طور شد نه سنگ آهن
من و این دل که گم نام زبان باد
چنین دلها نصیب دشمنان باد
زخون این چنین دل خاک تن به
چنین دل طعمهٔ زاغ و زغن به
به جای این دل افسرده پیکر
دل پروانه ام ده یا سمندر
دل ریشی از آن اجزای جان ریش
دلی کز نام او گردد زبان ریش
دلی همپایهٔ فریاد بلبل
دلی صید گل و صیاد بلبل
دلی سر تا قدم چون شعله روشن
کشیده کسوت فانوس بر تن
که چون پروانه اش گردد هوا دار
نهد از پردهٔ دل داغ دیدار
دلی از رنگ و بوی گل سرشته
نه همچون تن ز آب و گل سرشته
دلی پروانه پرواز محبت
به صد جان خانه پرداز محبت
چنان مستم کن از جامی که دانی
که تاب مستیش هم خود توانی
ز شوقی کن سرم را سجده فرسای
که شوق از سر ندانم سجده از پای
ز چین غم جبینم ساده گردان
گشاده ابرو ترم از باده گردان
به هر کارم چو همت پیشرو کن
گره از رشته زار دل درو کن
سرم را تاج بخش از بستر درد
لبم را راح ده از ساغر درد
چه بستر خوابگاه ماه و خورشید
چه ساغر جرعه بخش جام جمشید
شهادت را شراب هوش من کن
محبت را گل آغوش من کن
هر آن خاری که ننگ از وی نفور است
مرا در کار و عشقم را ضرور است
نبیند معرفت کن در ایاغم
خرابات محبت کن دماغم
نبیدی خانه زاد نشئه طور
کزو مستی و هشیاری شود دور
که هرگه سایه اش در ساغر افتد
تو گویی آتش اندر مجمر افتد
من و نوعی ندامت زادگانیم
که چون آئینه از دل سادگانیم
ز بس صافی نهادیم از محبت
ز عیب دیگران بر ماست تهمت
زلوح دل نقوش غیر بزدای
خطای دیگران بر ما ببخشای
شب تاریک و رهبر دیده اعمی
کرامت کن چراغان تجلی
ز نور وحدتم خاطر بر افروز
به طور رؤیتم راهی در آموز
دلم را عاقبت اندیشگی ده
نهادم را شریعت پیشگی ده
عروجی ده به معراج قبولم
رهی بنما به درگاه رسولم
نظر دردیده از دل مردنم سوخت
به ناخن گربکاوی آهن و سنگ
به هرجا شعله ای بینی بر اورنگ
غرامت بین که این ناکس دل من
نه سنگ طور شد نه سنگ آهن
من و این دل که گم نام زبان باد
چنین دلها نصیب دشمنان باد
زخون این چنین دل خاک تن به
چنین دل طعمهٔ زاغ و زغن به
به جای این دل افسرده پیکر
دل پروانه ام ده یا سمندر
دل ریشی از آن اجزای جان ریش
دلی کز نام او گردد زبان ریش
دلی همپایهٔ فریاد بلبل
دلی صید گل و صیاد بلبل
دلی سر تا قدم چون شعله روشن
کشیده کسوت فانوس بر تن
که چون پروانه اش گردد هوا دار
نهد از پردهٔ دل داغ دیدار
دلی از رنگ و بوی گل سرشته
نه همچون تن ز آب و گل سرشته
دلی پروانه پرواز محبت
به صد جان خانه پرداز محبت
چنان مستم کن از جامی که دانی
که تاب مستیش هم خود توانی
ز شوقی کن سرم را سجده فرسای
که شوق از سر ندانم سجده از پای
ز چین غم جبینم ساده گردان
گشاده ابرو ترم از باده گردان
به هر کارم چو همت پیشرو کن
گره از رشته زار دل درو کن
سرم را تاج بخش از بستر درد
لبم را راح ده از ساغر درد
چه بستر خوابگاه ماه و خورشید
چه ساغر جرعه بخش جام جمشید
شهادت را شراب هوش من کن
محبت را گل آغوش من کن
هر آن خاری که ننگ از وی نفور است
مرا در کار و عشقم را ضرور است
نبیند معرفت کن در ایاغم
خرابات محبت کن دماغم
نبیدی خانه زاد نشئه طور
کزو مستی و هشیاری شود دور
که هرگه سایه اش در ساغر افتد
تو گویی آتش اندر مجمر افتد
من و نوعی ندامت زادگانیم
که چون آئینه از دل سادگانیم
ز بس صافی نهادیم از محبت
ز عیب دیگران بر ماست تهمت
زلوح دل نقوش غیر بزدای
خطای دیگران بر ما ببخشای
شب تاریک و رهبر دیده اعمی
کرامت کن چراغان تجلی
ز نور وحدتم خاطر بر افروز
به طور رؤیتم راهی در آموز
دلم را عاقبت اندیشگی ده
نهادم را شریعت پیشگی ده
عروجی ده به معراج قبولم
رهی بنما به درگاه رسولم