تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۲۲ - کوکب شه تا ابد پاینده باد
کوکب شه تا ابد پاینده باد
موکبش را فتح و نصرت بنده باد
گردجیشش سرمه ی دیدار فتح
خون خصمش غازه ی رخسار فتح
بازرایات ظفر پرچم گشاست
باز آیات سعادت رهنماست
روز فیروزی و نصر است و ظفر
تیغ شه خصم افکن و دشمن شکر
ای دل خون گشته با نفس دغل
زیستن تا که بافسون و حیل
آتشی بگذار و ساز جنگ کن
عقل با فرهنگ را سرهنگ کن
نقدمه از فوج توبه برگزین
شاه با خیل توکل کن قرین
قلب را از صبر ده فوجی سزا
دو جناح از خیل تسلیم و رضا
تیغ عشق آنگاه بر کش از نیام
پس برانگیز اشهب ذکر از مقام
نفس را چون خصم شاهنشاه بین
قصه ی هستی وی کوتاه بین
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۲۳ - فتنه از ملک شهنشه دور شد
فتنه از ملک شهنشه دور شد
بود هر جا دشمنی مقهور شد
آخر این دل نیز زان شاه ماست
تا بکی مقهور نفس فتنه زاست
ای خدا تا کی بباید زیستن
گه اسیر نفس و گه مقهور تن
قاصد جانی و مقصود دلی
خالق جان و دل از آب و گلی
چیست جان مرغی و کویت گلشنی
چیست دل از تن بسویت روزنی
مرگ کو تا رخنه در روزن کند
از بن این دیوار غم را بر کند
این نه مرگ من بود مرگ تن است
تن قفس جان مرغ و جانان گلشن است
من قفس را جا بگلشن دیده ام
بر قفس سد گونه روزن دیده ام
گوش بر آواز مرغان چمن
چشم بر شاخ کل و سرو و سمن
گه ازین رخنه گه از آن روزنم
منتظر تا کی قفس را بشکنم
مرگ تن در تن حیات جان شود
مشکلات من ز مرگ آسان شود
مرگ تن سهل است جان پاینده باد
ور شود جان نیز جانان زنده باد
من ز مرگ اندیشم ای بس ابلهی
شرح این قصه که گوید کو تهی
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۲۴ - هر که از خاصیتی ممتاز شد
هر که از خاصیتی ممتاز شد
یا تفرد جست و بی انباز شد
فخر میجوید از آن بر دیگری
که در این معنی نباشد همسری
امتیازات است کافراد بشر
فخر میجویند از آن بر یکدگر
ورنه در وصفی که باشد مشترک
کس نمیراند سخن از لی ولک
حواجه با این کبریا و ما و من
از چه داند امتیاز خویشتن
هر که نام آدمی بر خود گذاشت
از دگر حیوانش باید فرق داشت
نشاط اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۲۵ - آدمی را بر جانوران فخری نیست ....
چشم و گوش و دست و پا و خورد و خفت
دوری از بیگانه نزدیکی بجفت
این نه فخری کادمی را در خور است
زانکه در حیوان ازو افزونتر است
از فضول جلد حیوان کاستن
جامه ی خود را بدان آراستن
کین سمور است، این خزاست، این قاقم است
یا که این از پشم و آن ز ابریشم است
عاریت از فضله ی حیوان بود
پس بحیوانت چه فضل از آن بود
غله در انبار و انبانت بود
باز انباری بمورانت بود
سیم وزر داری نهان در خاک و گل
موش زر دزدی و کوه سنگدل
تو مشو عریان که از خود رسته ام
دل بترک این علایق بسته ام
گرتنت از ترک جامه فخر جوست
جامه افکندی تو، مار افکند پوست
گر به نیروی توانایی خویش
فخر جویی پیل دارد از تو بیش
ور تو را لافی ز ضعف و لاغریست
پشه را بر تو از این ره برتریست
حرص خنزیر از تو افزون بیشکی
ور قناعت میکنی همچون سگی
حلم داری خرز تو احلم بود
ور غضب آری پلنگ اقدم بود
حیله و تزویر جویی روبهی
راستی و صدق گاو ابلهی
جای در ویرانه بومی و غراب
ور به آبادی ذبابی و کلاب
نطق اگر گویی که خاص آدمیست
بازگو تا خود مراد از نطق چیست
گر تکلم بود تعبیر مراد
شرح کردن از ضمیر و از فؤاد
این نباشد خاصه ی نوع بشر
بلکه هر نوعیست با نطق دگر
باورت از من نیاید رو بباغ
تا ببینی زاغ را همراز زاغ
ور ز نطق ادراک کلی شد غرض
جنس و نوع و فصل، جوهر یا عرض
نیست ادراکی تو را بیرون ز حس
مبدأ ادراک تو حس بود و بس
منتزع کلی شد از جزئی نخست
آلت معقول تو محسوس تست
پنج حسی کالت ادراک ماست
درد گر حیوان نه افزون شد نه کاست
آنچه پیدا در تو دروی هم عیان
خود چه دانی تا چه دارد در نهان
هم اثر آمد مؤثر را دلیل
هم سبب آمد مسبب را کفیل
از قیاس ار نیست در حیوان اثر
از چه باشد جلب خیر و دفع شر
حس چو شد ادراک کلی را سبب
نبود این نسبت بحساسی عجب
برشه بخل و سیاساتش نگر
آن سیاسات از قیاساتش نگر
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۲۶ - خواجه ای بودست از پیشینگان
خواجه ای بودست از پیشینگان
با بزانش میل و با بوزینگان
بابزی در خانه یک بوزینه داشت
روزی از خانه قدم بیرون گذاشت
یک سبوی ماست بود اندر فضا
وان کنیزک خفته در کنج سرا
دید بوزینه چو خالی خانه را
هم سبو پر دید و هم پیمانه را
نرم نرمک میخ خود بر کندزود
با سبو پیوست و پس خورد آنچه بود
پس ز بیم خواجه مکری در گرفت
اندکی ز آن ماست بر کف بر گرفت
با هزاران پوزش آمد پیش بز
ای دریغ از پوزه و از ریش بز
میخ بز بر کند و بندش بر گسست
پس بجای خویش محکم بر نشست
نیم خفته آن کنیزک نیم چشم
می بدید و خنده بودش جای خشم
ناگه از در با هزاران برک و ساز
باز آمد خواجه ی بوزینه باز
دیدی اسپیدی سبو در پوز بز
شد جهان بر وی سیه چون روز بز
هر کجا در خانه چوب و سنگ بود
خواجه را زان سو همی آهنگ بود
بز ز پیش و او ز پس هر سوروان
گاه افتان گاه خیزان گه دوان
فارغ آن بوزینه از این کشمکش
در کنار میخ خود بنشسته خوش
گاه میخندید و گه میداد تیز
نه بریش بز بریش خواجه نیز
وان کنیزک همچنان تا دیرگاه
گه گشاده دیده، گه بسته نگاه
این مثل در تست شو آگه زراز
ای تو هم بز باز و هم بوزینه باز
عقل یزدانی چو آن بوزینه بود
نفست آن مکاره ی دیرینه بود
کارفرما در تو نفس سرکش است
توهمی گویی که کار دانش است
این سخن را گر چه شرحی در خور است
لیک در مقصد سخن اولیتر است
پس قیاس از فکرت بوزینه خواست
تاسبوی خواجه خالی شد زماست
نطق اگر اینست اگر آنست نطق
مشترک در جنس حیوان است نطق
چون حدیثی گفته آمد از قیاس
در نیاز عقل بر فعل حواس
به که هم زین ره سرودی سر کنیم
لیک آهنگی از این خوشتر کنیم
عاریت کردستم از آگه دلان
من زبان، تو نیز رو گوشی ستان
تا کنی فهم این حدیث نغز را
پوست بگذاری و گیری مغز را
کوش تا سودی از این سودا بری
کی گهر بی غوص از این دریا بری
گفته آمد اندکی زین پیشتر
که بود حس مبدأ درک بشر
نفس را جز ذات خود گر مدر کیست
مبدأ ادراک آن حس بیشکی ست
وانچه بیرونست از حس ذات تست
و هم و غفلت نیز در وی ره نجست
نفس بی آلت کند ادراک نفس
حس کجا و درک ذات پاک نفس
وانچه با آلت شود معلوم تو
هست معقول تو یا موهوم تو
لاجرم نفست محیط وی شود
ورنه در خورد تصور کی شود
شاید از محسوس را گویی که بود
بی وجود حاس در خارج وجود
لیک هر معقول فرع عاقل است
ذات بی او ذات عاقل باطل است
این سخن را گر مسلم داشتی
منتی بر کفت ما بگذاشتی
یک زمان بنشین و با ما راز کن
عقده ای در رشته دارم باز کن
آنکه را معبود میدانی بگو
جز تو باشد یا تو باشی عین او
گر تویی این خود حدیث مغلق است
که تو هستی فانی و باقی حق است
حز تو گر باشد محاط نفس تست
خود یکی نقش از بساط نفس تست
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۲۷ - این امام و رهنمای هشتمین
این امام و رهنمای هشتمین
هم صراط حق و هم نور مبین
ای فروغ هفتم از نور دوم
انظرونا نقتبس من نورکم
انت قلب القلب قلاب النفوس
انت نور النوریا شمس الشموس
تو سرا پا عدلی و نوری تمام
من ز پا تا سر همه ظلم و ظلام
ظلمتی را رو بسوی نور بین
صبح پایان شب دیجور بین
از ضیا ظلمت چه جوید جز فنا
تا رود ظلمت نماند جز ضیا
چیست ظلمت نیست ظلمت جز عدم
هم تو بودی هم تو خواهد بود هم
من گرفتم رو نهادم سوی تو
با کدامین رو ببینم روی تو
سینه ی من در خور مهر تو نیست
دیده ی من لایق چهر تو نیست
نه سری دارم سزای درگهت
نه رخی شایسته ی خاک رهت
روی من شایسته ی آن خاک نیست
در خور آن پاک، این ناپاک نیست
بر سرم از لطف اگر آری گذر
افکنی از مهر اگر سویم نظر
اولم دستی بباید دادنت
تا توانم زان بگیرم دامنت
پس دلی سوزان و چشمی غرق خون
طاقتی اندک، غمی از حد فزون
پس زبانی کاشف هر گونه راز
پس بیانی سر بسر عجز و نیاز
زان سپس گوشی به قیل و قال من
جای رحم است آن زمان بر حال من
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۲۸ - این منم کاینسان خجل از خاک توس
این منم کاینسان خجل از خاک توس
میبرندم! این دریغ وای فسوس
بیخود و درمانده و سر گشته ام
خشک لب از طرف جوبر گشته ام
هر کسی کز طرف جو کامی گرفت
بر مراد کام خود جامی گرفت
در خور جامی نیامد کام من
لایق سنگی نشد هم جام من
شرح اوصاف گلم رهزن شده
لیک بسته چشم و در گلشن شده
بازگشته از گلستان خوار و زار
خود چه یا بد کور از گل غیر خار
گشته یوسف را خریدار از کلاف
رانده با رخش اسب چو بین در مصاف
کیستم من رهروی بی راحله
کیستم من واپسی از قافله
بنده ای در کار خود درمانده ای
از در صاحب بخواری رانده ای
بنده ی بیشرم و گستاخ و جسور
با که آوخ با خداوندی غیور
مستمندی خسته مسکینی غریب
از صلای عام سلطان بی نصیب
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۲۹ - یاد دارم من که روزی چند کس
یاد دارم من که روزی چند کس
راه بازاری گرفتند از هوس
آن نهان در جیب خود خرمهره داشت
این فلوسی چند اندر کیسه داشت
بود سیمی اندک این یک را بجیب
لیک بی غش بود و بی هر گونه عیب
وان دگر انباشته جیب و بغل
بازری مغشوش و با سیمی دغل
هم بکف زان نقد مشتی بی حساب
که منم در سیم وزر صاحب نصاب
جمله با هم سوی بازار آمدند
جنس قوتی را خریدار امدند
آنکه سیمی اندک اندر جیب داشت
بر در دکان خبازی گذاشت
یافت نانی نغز و هم وجه خورش
که بشاید زان بدن را پرورش
وانکه را خر مهره بودی با فلوس
هم بدست افتاده مقداری سبوس
وان دگر مغرورسیم و زر شده
جانب دکان حلوا گر شده
ریخت مشتی پر ز نقد کم عیار
که ازین حلوا از آن حلوا بیار
مرد حلوایی نظر کردش بزر
گفت این جان پدر حلوا مخر
اشتلم بگذار و این زر باز گیر
شحنه را هم آگه از این راز گیر
زر بگیر و زود سوی خانه شو
در ببند و ز آن سوی کاشانه شو
کس بزرق از این دکان حلوا نخورد
کس بافسوس سود ازین کالا نبرد
روح پاک است این دغل این شهد نوش
که ستاند قلب تو حلوا فروش
آن دغل اینک منم کاینک دوان
سوی خانه میشتابم زان دکان
آن حریفان گشته سیر از نان خویش
من بجای نان همی از جان خویش
کاش زود آگه شود شحنه ز راز
نقد قلب من ز من گیرند باز
مکسبی زین پس مگر گیرم به پیش
رایج بازار بینم نقد خویش
مکسب زرگر نباشد گو فلوس
وجه حلوا گر نباشد گو سبوس
کیستم من خود یکی از ابلهان
تن زده اندر شمار آگهان
که منم آگه ز اسرار طریق
سوی من رانید زین ره ای فریق
نه شناسای خطایی از صواب
نه رفیق از دزد و نه آب از سراب
معجب اندر خویش و از پندار خویش
دلخوش از گفتار بی کردار خویش
سکسک اندر کار و در کردار چیست
چابک اندر گفت و در کردار سست
اسب تازی در سخن و ندر عمل
همچو خر افتاده حیران دروحل
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۳۰ - کشور جان مرا سلطان تویی
کشور جان مرا سلطان تویی
نه همی سلطان که جان جان تویی
ساختی دل را در آن کشور امیر
عقل و فکر این یک دبیر، آن یک وزیر
امتحان را گو امیری چون کند
این وزیری آن دبیری چون کند
در کمین بگذاشتی خیل هوس
ره گشادی سوی دل از پیش و پس
ناگهان بیرون شد آن خیل از کمین
نه اثر بگذاشت از آن نه ازین
جانشین آن امیر اماره شد
شد هوا چیره، خرد بیچاره شد
ابلهی بر صدر دانش جا گزید
دست غفلت نامه ی فکرت درید
گرنه عون تو شود شان دستگیر
تا ابد مانند مسکین و اسیر
ای خداوند د ل ای سلطان جان
این اسیران هوس را وارهان
بس دلیر است ای هوس اندر مصاف
لشگری از قاف دارد تا به قاف
میل تا میلش سپه از میلها
از خیالش خیلها در خیلها
هر در عالم گوشه ای از گاه اوست
شادی و غم توشه ای از راه اوست
در وی افسوس درنگیرد یا فنی
پهلوانی باید و خصم افکنی
قهرمانی پر دلی خونخواره ای
تا که سازد در مصافش چاره ای
آزمودم عقل را در کار نفس
نیست در وی طاقت پیکار نفس
در مصاف این دغل مردی فرست
در علاج این مرض دردی فرست
مرد را دردی بباید، دردکو
درد را مردی بباید، مرد کو
گردها دیدیم و در وی مرد نه
مردها دیدیم و در وی درد نه
عقل گرد این ره و مرد است عشق
عشق هم مرد است و هم درد است عشق
عقل دل را کی رهاند از هوس
مرد مبدان هوس عشق است و بس
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۳۱ - سوی طور آمد مگر روزی کلیم
سوی طور آمد مگر روزی کلیم
خفته در ره بود مسکینی سقیم
ضعفش افکنده ز پا در رهگذار
بسترش از خاک و بالینش ز خار
چون کلیم الله را در راه دید
ناله ی جانسوز از دل بر کشید
کی کلیم حق چو سویش بگذری
هیچت افتد که ز من یاد آوری
باز گویی که در این ره یک غریب
از خود و از هر دو عالم بی نصیب
ناتوان و خسته و بیمار بود
بیکس و بی مونس و بی یار بود
ای تو پیغام آور رب جلیل
هم پیامی بر ازین عبد ذلیل
چون کلیم اله سوی میقات شد
گاه عرضه دادن حاجات شد
گفت بیماری غریبی بیکسی
نه پرستاری بسر نه مونسی
بر سر این ره بخواری خفته است
خود تو آگاهی هر آنچ او گفته است
با تو ای دانای سر هر سری
من چه گویم زانکه خود داناتری
نه تو داناتر که دانا حز تو نیست
ناتوان ما و توانا جز تو نیست
بلکه ما دانا و دانایی تویی
ما توانا و توانایی تویی
در جواب از پیشگاه کبریا
باعتاب آمد به موسی این ندا:
هان مگو بیمار و بی یار و غریب
آنکه را من هم حبیبم هم طبیب
کی غریب است آنکه در کوی منست
مسکن و مأوای او سوی منست
هم حبیب بیکسانم هم رقیب
هم دوای بی طبیبان هم طبیب
هر که بی یار است او یارمنست
وانکه گل میجوید او خارمنست
یار او باشم که او یاریش نیست
با بد و نیک جهان کاریش نیست
دوست با من در همه آفاق اوست
که نه دشمن دارد او کس را نه دوست
موسی آمد باز و گفتش آن سقیم
باز گو کز ما چه گفتی ای کلیم
باز گو کانجا چه گفتندت جواب
بر سر لطفند با ما یا عتاب
هر چه را بشنید باوی باز گفت
تا بانجام سخن ز آغاز گفت
یک به یک میگفت و یک یک میشنود
اندک اندک قوت جان میفزود
سر بسر چون آگهی از راز یافت
مرغ جانش قوت پرواز یافت
جا ز کاخ تن بشهر جان گرفت
شهر جان چه ملکت جانان گرفت
جان که با تن بود مغلوب تن است
ورنه کی تاووس شاد از گلخن است
روز و شب از این جهان تن را مدد
از طعامی و شرابی میرسد
چان چو تاووسی درین گلخن غریب
از غذاهای گلستان بی نصیب
قوت این کم وز آن افزون شود
کی تواند جان ز تن بیرون شود
قوت و قوت تن از آبست و نان
نان جان علم است و آبش عشق دان
بی عمل نه نان بدست آید نه آب
بی عمل سستی فزاید خورد و خواب
عشق آرد ذکر علم آرد عمل
غافل و کاهل نباشد جز دغل
این سخن بگذار و زین ره باز گرد
باز گرد قصه ی آغاز گرد
زان غریب راه طور و مردنش
جان ازین گلخن بگلشن بردنش
جان موسی گشت با حیرت قرین
تا برسم خویش سازندش دفین
بازگشت و قوم را آگاه کرد
چند تن بگزید و عزم راه کرد
تا بجایی شد که ویرا دیده بود
یافت کمتر هر چه بر جستن فزود
قوم با موسی بهر جانب دوان
تا مگر یابند ازو جایی نشان
این یکی میگفت گر گش برده است
وان دگر گفتی که شیرش خورده است
عقل حیران زان حبات وزان ممات
عشق خندان بود از این ترهات
حیرت موسی فزونتر هر زمان
جانب وادی ایمن شد روان
کای خدای من ازین کار شگفت
دست حیرت دامن جانها گرفت
آشکارا ساز این راز نهان
جمله را از بند حیرانی رهان
پس خطاب آمد به موسی کای کلیم
داشت نزد ما وطن او از قدیم
وقت آن شد کان غریب ممتحن
رخت از غربت برد سوی وطن
هم زمین جویای او بد هم فلک
هم شجر هم وحش وهم طیر و ملک
هم نعیمش طالب آمد هم جحیم
هم ز کوثر آب او هم از حمیم
نه فلک در خورد حملش نه زمین
نه ملک باوی روا بودی قرین
طالب ما بود هم مطلوب ما
هم حبیب ما و هم محبوب ما
باردادیمش مکان در کوی خود
ساختیمش مسکنی خوش سوی خود
نیست از اعجاز عشق این بس شگفت
کز تن عاشق خواص جان گرفت
عاشقان را تن اسیر جان بود
جان اسیر جذبه ی جانان بود
نه چو جان ما که از حرص و هوس
خاصیت از خوی تن بگرفت و بس
ما هوسناکان که مملوک تنیم
گر چه تاووسیم شاد از گلخنیم
کرده جان پاک را مغلوب خاک
ای دریغا ای دریغ از جان پاک
جسم پاکان را تو در این خاکدان
فارغ از آلایش این خاک دان
در مکانند و مکانشان لامکان
در زمینند و زمینشان آسمان
بیدلان با دلبران پیوسته اند
تن بجان و جان بجانان بسته اند
عاشقان در تن خواص جان نهند
کفر را خاصیت ایمان دهند
عاشقان را با تن و با جان چه کار
عشق را با کفر و با ایمان چه کار
عشق نه کعبه شناسد نه کنشت
عشق نه دوزخ گذارد نه بهشت
چیست جنت خاری از گلزار عشق
وان سقر خاکستری از نار عشق
سوزد از یک شعله ار باع نعیم
شوید از یک رشحه اطباق جحیم
خلد و دوزخ لقمه ای در کام عشق
کوثر و غساق در یک جام عشق
دینی و عقبی براه او دو گام
کافر و مؤمن ببزم او دو جام
من چه گویم عشق را شرح و بیان
کانچه گویم عشق افزونست از آن
وقت شد ای عشق کز روی کرم
سوی ما بگذاری از این ره قدم
ای مبارک مقدم ای فرخنده پی
تا بکی از ما نپرسی تا بکی
ای تو هم موسی و هم سیناو طور
هم انا اللهی و هم نخلی و نور
ای تو هم پیغمبر و هم خود پیام
هم تو خود بودی کلیم و هم کلام
خسته ای دارد درین وادی مقام
ای کلیم الله من زین ره خرام
تا ببینی پای تا سر خستگی
ناتوانی بینی و اشکستگی
هم بتن بیمار و هم از دل علیل
هم بدل بی یار و هم از جان ذلیل
مانده دور از یارو مهجور از دیار
در غریبی ناتوانی خوار و زار
خود سوی خود هم ببر از خود پیام
من چه گویم خود تو میدانی تمام
بندگی سرمایه ی آزادگیست
لیک شرط بندگی افتادگیست
تا بدانی راه و رسم بندگان
از نبی یمشون هونا را بخوان
وز مرح و زکبر بیزاری طلب
گر عزیزی بایدت خواری طلب
داند آن کو در خور این ذلت است
انما العزت کدامین عزت است
بندگان خواجه ی جان جهان
خواجه ی چرخند امیر اختران
لیک با یاران شفیقند و سلیم
هم عطوف و هم رؤوف و هم حلیم
گرمرایشان راز یاران کلام
با عتاب آمد همی قالوا سلام
روز اگر در جمع یاران قاعدند
شب همه شب قائمند و ساجدند
نیست از خوف جحیم آرامشان
ربنا اصرف ذکر صبح و شامشان
روز با خلقند در نظم معاش
شب ز ذکر خالق اندر انتعاش
نه حدیث ما در این روز و شب است
کاین سخن بس معجب و مستغرب است
روز را تعبیر ظاهر کرده ایم
نام باطن را ز شب آورده ایم
بندگان در بندگی مستغرقند
ظاهر اندر خلق و باطن باحقند
بندگان آنان که نگذارند اثر
با خدا در دل ز معبودی دگر
از خود و از عزم خود ببریده اند
پس خدا بر خویشتن بگزیده اند
با خدا خواند آنکه خود را، کافر است
کین مع الله الاها آخر است
جز ز حق نبود چو در آنان اثر
جز ز حق نارند در کاری نظر
نزغضب آورده بر نفسی شکست
نه ز شهوت بر زنا بگشوده دست
ور بشهو ولهوشان نبود قیام
ور بلغو افتد گذر مرد اکرام
محتر ز ازلهو و از بیهودگی
دیده در یاد خدا آسودگی
ذکر آیات خدای مهربان
کی گذاردشان چو کوران و کران
نه همین خواهند خود را رستگار
در دعا خواهند از پروردگار
طاعت ازواج و ذریات خویش
خلق را هم پیرو طاعات خویش
هب لنا گویان از آنند و ازین
ربنا اجعلنا امام المتقین
عشق بازم سر زد از سودای یار
کتم معدومش ندارد آشکار
عشق دارد جمله از سر نهان
کز نهانش عشق میباشد عیان
از جفاهای زمانه سوخته
چشم حیرت در بر او دوخته
خاک بر فرق است و باد اندر دلش
آب در چشم است و آتش درگلش
چار عنصر را نباشد امتحان
کند باشد تیغ همت بر زبان
آب و آتش اندرون جان ماست
باد و خاکش جانب دکان ماست
کاه کوهی آتش اندر آب بود
باد و خاکش بهر استصواب بود
حسرت کاهی نباشد باد را
کهر بایش یاد داد استاد را
آب را خاکی فشان و سیل بند
آب بر آتش بزن تا چند چند
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۳۲ - شب نگردد روشن از نام چراغ
شب نگردد روشن از نام چراغ
نام فروردین نیارد گل بباغ
عشق را رسمی بباید اسم سوز
چشمی آب آور، دلی آتش فروز
من ز عشق اسمی همی بشنیده ام
از طلب رسمی کجا کی دیده ام
فاش میگویم که من عاشق نیم
گر بگویم عاشقم صادق نیم
عاشق عشقم طلبکار طلب
ای غریبا ای شگفتا ای عجب
عشق را پیدا نباشد منزلی
تا بسویش راه جوید مقبلی
ای دریغا می ندانم کی او
تا توانم ره سپارم سوی او
خانه پنهان کرد و منزل ناپدید
زان سوی ظلمات مأوایی گزید
گر ز ظلمات تنت آرم گذر
سوی عشق آنگاه کردم راهبر
کاروان در ظلمت شب شد روان
محمل او در میان کاروان
گاه محمل پیش راند گه ز پس
ساربان بی شمع واشتر بی جرس
عشق میگوید که ای آکنده گوش
از سرود من جهان اندر خروش
از فروغم هر دو عالم روشن است
برقم اندر خرمن مرد و زن است
عالم و آدم ز سوزم در گرفت
آتشم در جمله خشک و تر گرفت
خامه ی من رنگ آمیز گل است
زخمه ی من نغمه ساز بلبل است
از خم من صبغة الله رنگ یافت
ما رمیت از دامن من سنک یافت
جیب شب هر صبح از من چاک شد
جسم خاک از من بعرش پاک شد
سر بنه تا پا نهی در کوی من
چشم بربند و ببین در روی من
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۳۳ - باز این دیوانه ی بگسسته بند
باز این دیوانه ی بگسسته بند
فاش میگوید بآواز بلند
در همه عالم نبینم غیر دوست
چیست عالم، نیست عالم گرنه اوست
کافر است این عاشق شوریده حال
ای مسلمانان کافر کش تعال
اقتلونی کیف ماشاء الحبیب
والطرحونی اینما جاء الحبیب
عشق اگر کفر است بیشک کافرم
گر کشی کافر بکش من حاضرم
طایری را از قفس آزاد کن
خاطر غمدیده ای را شاد کن
مرغ دامی را سوی بستان فرست
تشنه کامی را بر عمان فرست
من نمیگویم که عاشق کافراست
عاشقی از کافری آنسوتر است
کافرم ترسم اگر از کشتنم
بنده ی شاهم نه در بند تنم
این تن خاکی قرین خاک به
دور ازین ناپاک جان پاک به
این سرادر خورد ویران کردن است
این قفس شایسته ی بشکستن است
مرغ را خوشتر چه باشد از چمن
زندگی تن بود زندان من
جان سلیمان است و این دل خاتم است
که بر او نفشی ز اسم اعظم است
وین تن مشؤومم آن دیو لعین
کز سلیمان در ربودستی نگین
آن حواس باطن و ظاهر همه
امر وی را گشته فرمانبر همه
مرگ کو تاداد جان گیرد ز تن
خاتم جم را ستاند ز اهرمن
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۳۴ - یارب بر لب ولی دل غافل است
یارب بر لب ولی دل غافل است
کز لبت تا دل هزاران منزل است
گر زبان با جان و لب با دل یکی ست
از دعا تا مدعا حاصل یکی ست
وانکه سازد با دعا لب را قرین
نی دعا با مدعا شد همنشین
آنکه جان پیوسته دارد با خدا
از دعا لب بست و دل از مدعا
بنده ام وز بندگی شرمنده ام
شرم بادم زین که گویم بنده ام
من کیم شایسته ی جرگ سگان
کی شمارندم ز جمع بندگان
گفت آن شاهنشه ملک یقین
مفخر الکونین امیرالمؤمنین
وقت آنکس خوش که در آن زندگی
وقت خود را بگذراند چون سگی
زانکه ده حال نکو در وی بود
کانکه در وی نیست مؤمن کی بود
در میان خلق او را قدر نیست
هر که مسکین است با این حال زیست
دور او را هست فقر و نیست مال
وندرین حالت مجرد را همال
سوم آن باشد که او هرگز نجست
مسکنی معلوم و مأوایی درست
خود بساط اوست سرتاسر زمین
از علامات توکل باشد این
چارم اکثر وقت را جایع بود
این صفت از صالحان شایع بود
پنجم او را صاحب او گر زند
باز بر درگاه او خوش می تند
حاش لله ترک آن در گوید او
یا دری غیر از در او جوید او
از علامات مرید اینست کو
از جفا هرگز نگردد غیر جو
سادس او شب را نخوابد جز قلیل
وین صفت باشد محبان را دلیل
سابع آنکس را که شد فرمانبرش
گرزند سد بار و راند از درش
چون بخواند باز آید شاد و خوش
نه دلی پر حقد و نه رویی ترش
راندن و خواندن بود یکسان بر آن
باشد این حال از خصال خاشعان
ثامن اکثر حال او باشد سکوت
تاسع او خشنود از صاحب بقوت
این سکوتش از علامات رضاست
وین رضایش از قناعت مقتضاست
عاشر آن باشد که چون میرد سگی
نیست میراثیش پر یا اندکی
وین نباشد جز ممات زاهدین
رب الحقنی بهم فی الغابرین
ای خدای من، من آنم کز کرم
سوی هستی دادیم ره از عدم
ذات بیچونت چو کرد آهنک جود
هیچ را داد از کرامت هر چه بود
جود تو چون هیچتر از من ندید
تا کمال و فضل تو آرد پدید
هر چه مخزون بود در گنج عدم
یک بیک را زد بنام من رقم
قدرتت از نیستی هستیم داد
از تهیدستی زبر دستیم داد
چیستم من؟ نیستم، هستی تر است
آستینم من زبردستی تر است
راست گویم من هنوز آن نیستم
ور نگویم من تو دانی چیسیتم
ای ز بودت ظلمت ما را ظهور
ظلمت ما پرده ی رخسار نور
ای تو ذاتت عدل وای و صفت کرم
من نبودم قابل چندین کرم
نه همین بر مستحقان کافیی
عدل را عین و کرم را وافیی
خیر تو نازل بسوی ما همی
شر ما صاعد بسویت هر دمی
نعمتت بر من فزون شد از شمار
وانچه پیدا شد یکی بود از هزار
ای بسا نعمت که از من شد نهان
یا که خود پیدا و من غافل از آن
این یکی نعمت که ای دادار غیب
بر من از رحمت شدی ستارعیب
هستی و نیکوییم بود و نبود
لطفت آن پیدا و این پنهان نمود
زشتیم را دادی آیین جمال
ظلمتم را نور و نقصم را کمال
پای تا سر عیب چون دیدی همی
عیب من از خلق پوشیدی همی
هم ز تو دارم امید ای ذوالمنن
که ز من پنهان نماند عیب من
آزمایش را گهی در ابتلا
کرد و سد نعمت نهان در یک بلا
گر جفا کردم وفا دیدم زتو
گر خطا کردم عطا دیدم ز تو
جای شکر از من نه عصیان یافته
من بپاداش تو احسان یافته
من کجا و ذکر منتهای تو
من کجا و شکر نعمتهای تو
شاعران را شکر نعمت مدحت است
خادمان را شکر نعمت خدمت است
نعمتی را شکر اگر هم کرده ام
جای خدمت مدحتی آورده ام
نعمتت افزونتر آمد از قیاس
چون قیاسش نیست چون بتوان سپاس
ره نمودی برده ره از غفلتم
بند دادی سخت تر شد قسوتم
نیکویی کردی باعطای جمیل
من بعصیان سر کشیدم ای خلیل
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۳۵ - در گذشتی از من ای رب رحیم
در گذشتی از من ای رب رحیم
بازگشتم من بعصیان قدیم
چون ندیدی چاره ای در کار من
گشتی از رحمت تو خود ستار من
تا نبیند عیب من غیر از تو کس
پرده ها بستی بکارم پیش و پس
ای تو ستار عیوب بندگان
عیب ما و حسن خود کردی نهان
گر نمیبستی تو بر روی نکو
پرده ها از نور و ظلمت تو بتو
هوشها در پرده ی مستی نبود
نیستها در جلوه ی هستی نبود
میگشودی پرده گر از روی خویش
مینمودی گر رخ نیکوی خویش
نیکویی بر خلق پیدا میشدی
کس بزشتی از چه پیدا میشدی
من که دیدستم بخود ستاریت
کی شوم نومید از غفاریت
خلق را بستی زعیبم چشم و گوش
ای خدا عیب من از خود هم بپوش
نشاط اصفهانی : غزلیات بازمانده
نیستی نیست عین هستی است
نیستی نیست عین هستی است
بس بلندیها نهان در پستی است
جیش عقل و خیل خود بینی شکست
وقت عیش و بیخودی و مستی است
عقده های زلف بگسستی زهم
یا که این عهدی که با مابستی است
در ره او پی سپر بی پایی است
دامن او در کف بی دستی است
نشاط اصفهانی : غزلیات بازمانده
دل بدام زلف مشکین است باز
دل بدام زلف مشکین است باز
بسته ی آن موی پرچین است باز
حلقه های زلف در روی نگار
زان دل رنجور غمگین است باز
میرود یار و بهمراهش رقیب
یارب او را این چه آیین است باز
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۸۰ - دلبرم پر پر جفا افتاده است
دلبرم پر پر جفا افتاده است
دور ز آئین وفا افتاده است
بر دلم از ناوک بی باک او
صد هزاران زخم ها افتاده است
در ره عشقش چو من بسیار کس
از گرفتاری ز پا افتاده است
در هوای وصلش از دور الست
بر سرم این ماجرا افتاده است
زاهدا از قسمت روز ازل
مغ مرا مسجد تو را افتاده است!
قرعه دریاکشی با نام من
از خط کلک قضا افتاده است
طغرل از زیر و بم اشعار تو
ساز مضمون در صدا افتاده است
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۸۳ - باده رندان را شراب کوثریست
باده رندان را شراب کوثریست
گردن مینا در آغوش پریست
از رموز مشکلات زلف او
گر گذشتی بی تأمل سرسریست!
انقلاب رنگ فطرت کار نیست
ماده گی های زغن هم از نریست!
جوهرت آئینه سان گل می کند
خشکی سودایت از جوش تریست
آه بلبل می زند آتش به باغ
در برش گر جامه خاکستریست
سنگدل را نیست ره در بزم ما
دشمن این شیشه و مینا پریست
رهبر نال از ضعیفی ناله شد
محرم قانون ساز از لاغریست
طرح الفت داده رخسارش به هم
آب و آتش را اگر چه داوریست
همچو زلفش نیست استاد دگر
بس که شاگردش سپهر چنبریست!
نرگسش غارتگر اسلام و دین
سنبلش زنار مشق کافریست
در فراق از طالع بخت بدم
گر چه فالم قرعه نیک اختریست
چشم جادوی تو در مشق فسون
سر خط افسون و سحر سامریست!
چار سویت پنج نوبتزن پر است
گر به سودای تو ششم مشتریست
حبذا طغرل که بیدل گفته است
خودنمائی ها کثافت جوهریست!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۲۰ - هر کرا چشم تو صهبا می کشد
هر کرا چشم تو صهبا می کشد
دست از دنیا و عقبی می کشد
از غمت هر کس که افتد بر زمین
مد آهش بر ثریا می کشد
بهر دعوا عارضت خورشید را
دم به دم پیش مسیحا می کشد
کاتب قدرت ز زلفت یک قلم
نسخه های خط طغرا می کشد
محو حیرت گشته مخموری ات
نشئه ای از موج صهبا می کشد
هر که یاد طره او می کند
رشته ای ز اندیشه برپا می کشد
شوق باشد مسند اقبال ما
شعله از پستی به بالا می کشد
نیست کم از در دریای عدن
گوهری از دل که دانا می کشد
حبذا طغرل که بیدل گفته است
خانه حیرت تماشا می کشد
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۶۶ - در حریم یار گر آری گذر
در حریم یار گر آری گذر
ای صبا از من به او پیغام بر!
از تو احوال مرا پرسد بگو
بنده خود را ز محنت باز خر!
گر بگوید نقد عشقش صرف کیست؟
گوی سودای تو را دارد به سر
ورد من پرسد فراموشت مباد
گوی می گوید ز غیرت الحذر!
از که عشق آموخت گوید گو ز من
عشقبازی من است ارث پدر
از غمم فریاد دارد گفت اگر
گوی با یاد تو هر شام و سحر
زاد راه عشق گوید چیست گو
توشه عاشق بود لخت جگر!
در فراقم گفت می ریزد سرشک؟
ابر کی خالی بود گو از مطر؟!
از قضا پرسد ز آغاز غمم
گوی انجام محبت از قدر
میوه نخلم اگر گوید که چیست؟
گوی ثروت را جفا باشد ثمر!
ور بگوید با چه می ماند دلم؟
سنگ را گفتن توان گو مومتر!
جوید اندر نرمی خویش نظیر
تو حایت سر کن از نار شرر
عارضم روشن اگر گوید ز چیست؟
در جوابش گوی روشن از قمر
خواهد او با نرگس مستش شبیه
بی توقف پرده بادام در!
با خط لعلش اگر جوید عدیل
گوی آندم داستان نیلوفر
وز لبش ار گفتگوئی آورد
در میان آور تو حرف نیشکر
باز ای باد صبا زنهار گو
از چه دور انداخت ما را از نظر؟!
گر بود مقصود او نقد عیار
چون صدف دارم ولی پر از گهر
خاطر او را اگر میل طلاست
چهره زرد مرا بشمار زر!
صبح رویش از بداهت دم زند
بی تأمل گوی فیهی النظر
در فراقش گر مثل خواهد بگو
قطعه ای باشد ز هجرانت سقر!
مسکنم پرسد گر آن لیلی اساس
گوی مجنون را نمی باشد مقر!
نسبت خود را ز خوبان جست گو
امتیاز بیت طغرل از شکر!