تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۷۴ - غلطی نیست در حساب و شمار
غلطی نیست در حساب و شمار
صد هزارست و صد هزار هزار
بر جنید این سخن چو تافت بگفت:
«لیس ف جبتی سوی الجبار»
آن دگر چون بدید روشن، گفت:
«لیس فی الدار غیرنا دیار»
لمعه عشق اگر شود ظاهر
همه مؤمن شوند اهل تتار
تو باقرار خوی کن ای دل
راه کفرست راه استنکار
عقل روشن ازوست روشندل
دل و جان را بدوست استبصار
نظری کن، ز روی لطف و کرم
که جهان را بتست استظهار
تو بغفلت نشسته ای شب و روز
گنج برداشت از میان اغیار
هر چه هست از برای تست همه
قاسمی را شعار و استشعار
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۷۵ - قصه ای نو رسید از اسرار:
قصه ای نو رسید از اسرار:
«لیس فی الدار غیرکم دیار»
عقل در مدعای دارا گیر
عشق بر مقتضای دار و مدار
بسط بحر حیات باسط بود
که گشادند مشرکان زنار
دار را چون بدید گفت حسین:
«لیس فی الدار غیره دیار»
چند از افسانهای نو و کهن؟
پیش ما این سخن میار و می آر
نیست ممکن وجود کافر و کفر
بی تجلی قاهر و قهار
بی تجلی جلوه های علیم
دل و جان نیست واقف اسرار
بی بلا راه عشق ممکن نیست
گنج با ماردان و گل با خار
قاسمی، سر مگو بنا اهلان
که ندارند تاب این گفتار
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۸۰ - منم و عشق سرکش عیار
منم و عشق سرکش عیار
«ثانی اثنین اذهما فی الغار»
عشق چبود؟ بگو: بلای عظیم
عقل چبود؟ بگو که: دارا دار
اول و آخر زمین و زمان
که جهان را بتست استظهار
تو اگر حاضری، مشو غافل
جام گلرنگ باده را بکف آر
پیش ما آر جام سرمستان
تا ببازیم عالمی را بقمار
ساقیا دیر شد که مخموریم
بهر دفع خمار باده خم آر
هر کسی را عیار معلومست
قاسم و شیشه تمام عیار
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۰۷ - متمادی شدست یوم فراق
متمادی شدست یوم فراق
«کیف احوال؟ ایها العشاق »
درد ما را مگر دوایی نیست؟
که تو بس فارغی و ما مشتاق!
دل ریشم ز دوست مرهم یافت
مدعی ریش می کند ز نفاق
عاشقان در وصال مستغرق
به هوس نی، ولی به استحقاق
لذت عشق را نمی دانی
که نداری به هیچ گونه مذاق
خیز، چون شب گذشت و روز آمد
نور توحید می کند اشراق
قاسمی، سر عشق می طلبی؟
در دل خود طلب، نه در اوراق
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۳۱ - سوی می خانه میکشی دستم
سوی می خانه میکشی دستم
عاشق و مفلس و تهی دستم
شهره کردی مرا بهر دو جهان
بزمانی که با تو بنشستم
من چه گویم؟ که در دیار غمت
عاشقم، صادقم، ز خود رستم
هرچه دارم فدای راه شماست
ماه در سی و ماهی در شستم
نفروشم بملک هر دو جهان
یوسفی راکه من خریدستم
پیش دیدار یار مهرافروز
جان ببازم که نیک سرمستم
قاسمی گشت فانی اندر راه
فانی مطلقم، اگر هستم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۰۹ - تربیت میکند مرا جانان
تربیت میکند مرا جانان
تهنیت می فرستم از دل و جان
بسر یار می خورم سوگند
که جزو نیست در مکین و مکان
گر ببینی حیات جان، بینی
عین آن یار در همه اعیان
چشم بگشای، تا عیان بینی
جمله مامور و جمله ما میران
بنده عشق یار مهرویم
بنده مأموم و عشق امام زمان
عقل سلطان ملک صورت شد
عشق سلطان جمله سلطانان
عشق سردار جمله دلها شد
سر نهادند سروران جهان
مست عشق تو شد دل و جانها
تا کجا رفت عقل سرگردان؟
قاسمی را بلطف خود بنواز
بنده تست آشکار و نهان
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۱۶ - دوست در مجلسست و جان در جان
دوست در مجلسست و جان در جان
این جرس از چه می کند افغان؟
ساقیا، رطل می گران تر کن
سرمستان شنو هم از مستان
این شراب خدا ز یک جامست
باده یک، نشأئه صد هزار جهان
هله! ای عشق هادی و مهدی
که تویی اصل جوهر انسان
دو سه جام دگر تصدق کن
کز خمار آمدم بجان، ای جان
تا بگویم ز ملک و از ملکت
تا بگویم ز واجب و امکان
گفت: قاسم بیا، عنان درکش
کس نداند زبان این مرغان
سرمگو، کاحمقان فراوانند
که ندانند حجت و برهان
دو سه روزی دگر تحمل کن
که ندارد حدیث ما پایان
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۲۰ - عشق و معشوق و عاشق حیران
عشق و معشوق و عاشق حیران
هر سه یکیست در طریق عنان
هر سه یکیست در طریقت عشق
عشق و معشوق و عاشقی همه دان
چشم بینا کجاست؟ تا بیند
عین آن یار در همه اعیان
یک سخن را قبول کن از من
هوشیاری، مرو بر مستان
گر گذاری کنی بدان مجلس
همه جا روح و راحت و ریحان
فتنه قایم شدست در عالم
بنشین، دوست، فتنه را بنشان
توسن قاسمی عجب تندست
لاجرم در کشیده ایم عنان
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۲۷ - گفت حق: «کل من علیها فان »
گفت حق: «کل من علیها فان »
بفنا راضیم برغبت جان
مشکل «کان » ز «شان » شود روشن
مشکل «شان » ز جان الله خوان
مست شوقم ز عشق شورانگیز
چو برقصست ازو زمین و زمان
گفت طیفور: «اعظم الشانی »
که چنینست شأن سرمستان
جمله ذرات کون می گویند
داستان ترا بصد دستان
گر بود دل، عیان توان دیدن
نور حق را ز ظلمت حدثان
زاهد و روزه و نماز و بهشت
ما و معشوق و عشق جان در جان
ره بتوحید چون توانی برد؟
عین او را ندیده در اعیان
پرده بردار، تا شود فی الحال
در چنین عید قاسمی قربان
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۳۲ - همه جا اوست شاه جاویدان
همه جا اوست شاه جاویدان
همه جا اوست شاه شاه نشان
همه گویند مر محمد را
همه آمد محمد همه دان
کس نباشد بغیر پیغمبر
نور حق، هم طراوت ملوان
چون یقینست خود تواند دید
نور خود را بدیده اعیان
همه را دیده ایم و دانسته
همه جا اوست در بسیط جهان
همه جا اوست مقصد و مقصود
همه جا اوست غایت امکان
همه جا اوست مقبل و مقبول
همه جا اوست سرور مردان
ظل حقست و جان جانان اوست
این سخن را یقین ببین و بدان
صلوات خدای بر جانش
قاسمی بنده ایست جاویدان
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۶۱ - باده کهنه گیر و شیشه نو
باده کهنه گیر و شیشه نو
دلق و تسبیح کن بباده گرو
گر ندانی تو قدر شاهد و می
سر خود گیر، ازین دیار برو
گر خیال حبیب رهبر نیست
بخیالات خویش غره مشو
عشق اگر نیست همره تو،چه سود
گنج قارون و ملک کیخسرو؟
عاشقانیم و کشته معشوق
همه عالم بپیش ما بد و جو
هر چه را کشته ای همان دروی
نوبت حاصلست و وقت درو
قاسمی،نوبت وصال رسید
بگریز از فراق و دو، دو، دو
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۶۳ - تو محیطی و دیگران همه جو
تو محیطی و دیگران همه جو
همه را روبتست، از همه رو
تا سر مویی از تو برجایست
نبری ره بدوست، یکسر مو
با همه همدمی و هم نفسی
همه جویان که : دوست کو، کو، کو؟
جمله در جمله است فی الجمله
همه را گر بجویی، از همه جو
نیل مقصود در فنا آمد
سر بنه، جان بنه، بهانه مجو
گر تو غواص بحر تحقیقی
در بدریا طلب،مجو از جو
گر تو بیمار عشق جانانی
قاسمی، « لاطبیب الا هو »
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۶۷ - دل شوریده را تمنا تو
دل شوریده را تمنا تو
در سرم مایهای سودا تو
صورت کون چون معماییست
کاشف سر این معما تو
در تماشای صورت و معنی
هم تماشاگر و تماشا تو
هرچه دیدیم در جهان کم و بیش
همه «لا» بوده اند، الا تو
هرکجا در زمانه غوغاییست
همه سر فتنهای غوغا تو
هر کرا قبله ای بود بیقین
عشق را قبله و مصلا تو
حکم تو منع فتنه فرماید
پس کنی فتنها بعمدا تو
قاسمی از در تو در تو گریخت
که مفر هم تویی و ملجا تو
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۷۶ - «عز من قائل » چه گفت اله؟
«عز من قائل » چه گفت اله؟
«قوله: لا اله الا الله »
گفت: در کون کاینا ما کان
همه بر وحدت منند گواه
«لا» چه باشد؟ نهنگ بحر محیط
چیست «الا»؟ جمال عزت و جاه
«لا» و «الا» چو جمع شد با هم
شد عیان سر مولی و مولاه
هله! ای عشق، جرعه ای دیگر
که جهان را بتست پشت و پناه
همه مستان تو، عقول و نفوس
همه حیران تو، سپید و سیاه
قاسمی را بلطف خود بنواز
«اعتمادی علیک، یا مثواه »!
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۹۵ - می کشد آن حبیب فرزانه
می کشد آن حبیب فرزانه
چشم را سرمه، زلف را شانه
می رود در فضای ملک وجود
«اینما کان » و «حیث ما کانه »
مست و طناز و سرفراز و ملیح
هر کرا دید داد پیمانه
گر نه از جام اوست مستی جان
چیست این نعرهای مستانه؟
زاهدان را صوامع و تسبیح
عاشقان را شراب و می خانه
بهوای تو دایم این دل مست
گاه شمعست و گاه پروانه
قوت هرکس بقدر همت اوست
طفل را شیر و مرغ را دانه
سخن از دوست گو، ز غیر مگوی
بگذر از قصهای افسانه
گر نقاب از جمال بردارد
قاسمی جان دهد بشکرانه
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۰۸ - السلام علیک، یا سندی
السلام علیک، یا سندی
«انتموا سیدی و مستندی »
در تو دل عاشقست و حیرانست
«قد تحیرت فیک، خذ بیدی »
از ازل در تو مست و حیرانند
جمله جانها، که شاهد ابدی
گرچه دل خرده دان و زیرک بود
گنگ شد پیش صدمت صمدی
همه ذرات شاهدند که تو
شاهد جان و واهب خردی
هله! ای منکر طریقت عشق
عاشقان زبده اند و تو زبدی
منکر راه شیر مردانی
سگ به از تو، اگر درین عددی
گفت حق: «صد عن سبیل الله »
تو ازان زمره ای، ازان صددی
قاسمی در فنای محض رسید
از تجلی حضرت احدی
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۲۱ - روی دل را بسوی جان داری
روی دل را بسوی جان داری
وین حکایت ز جهان نهان داری
رو، مقلد مباش در ره عشق
که عیان در پی عیان داری
هله! ای روح، از هوا و هوس
که ره شاه با نشان داری
اندرین ره، که شیر مردانند
روبهی گر تو فکر جان داری
دل ز مستان راه بر نکنی
اگر از باده سر گران داری
سخن عقل ظاهری مشنو
اگر از عشق ترجمان داری
قاسمی، شادمان و خرم باش
یاد ما در میان جان داری
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۷۹ - زلف را شانه زن، که رعنایی
زلف را شانه زن، که رعنایی
چشم را سرمه کش که زیبایی
فتنه برخاست،دل یقین دانست
که تو سر فتنهای غوغایی
پرده ما دریده ای صد بار
وز پس پرده روی ننمایی
تو بدان زلف و رو، بروز و بشب
فتنه عاشقان شیدایی
عشق ورزیدی از برای نجات
روز پیری و گاه برنایی
جان و دل مست حیرتند مدام
که نه با مایی و نه بر مایی
قاسم از وجد و سور ننشیند
جان ما نای و یار ما نایی
قاسم انوار : مقطعات
شماره ۵ - گر ترا میل عالم جانست
گر ترا میل عالم جانست
زاده ترک سین ساسانست
از شهامت کمان بی زه را
دو الف کن، که کار آسانست
بعد از آنت چو ماند نقطه روح
باز ماندن نه کار مردانست
نقطه را صفر ساز و ثانی شو
تا بدانی که جمله سبحانست
قاسم انوار : مقطعات
شماره ۸ - سید رهروان دین طیفور
سید رهروان دین طیفور
آنکه در عمر خویشتن بدفرد
در شریعت رسید، راهی یافت
در حقیقت رسید ره گم کرد
راه کم گشت و راهرو هم گم
گم کند راه خویش اینجا مرد