تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۶۰ - گریه خاکستر گداخته است
گریه خاکستر گداخته است
بلبل باغ ناله فاخته است
خس و خاشاک سرو وگل شده است
هر کجا آن سوار تاخته است
برق رخسار گل بهار افزون
باغها رنگهای باخته است
نرد عشق است هوش می باید
بیشتر برده هرکه باخته است
بلبل از برگ گل کبوتر باز
قد به نیرنگ بر فراخته است
به تغافل نگاه می پیچد
چشم مست تو سخت ساخته است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۶۸ - به جنون عشق مایل افتاده است
به جنون عشق مایل افتاده است
پیر ما سخت جاهل افتاده است
نمک تازه می زنم به کباب
آتش از گریه در دل افتاده است
طفل اشکی است بحر از مژه ام
که به دامان ساحل افتاده است
چون نباشد زگریه خانه خراب
دیده را کار با دل افتاده است
مکن از جور یار شکوه اسیر
از تو هر چند غافل افتاده است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۹۵ - دلم را صبح عید جانسپاری است
دلم را صبح عید جانسپاری است
که خورشید مرا وقت سواری است
ز بیم فتنه چشم سیاهی
نگه در پرده چشمم حصاری است
ز چشم شیر دارد حلقه دام
نگاهش گرچه آهوی شکاری است
دل دیوانه ما سخت جانی است
که از فرهاد و مجنون یادگاری است
خیال کشتنم دارد نهانی
تغافل مژده امیدواری است
اسیر یک نظر بودم همه عمر
نگاه او طلسم دوستداری است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۹۸ - دل آواره مستمندکسی است
دل آواره مستمندکسی است
دیده جولانگه سمند کسی است
سرو با اینهمه سرافرازی
سایه قامت بلند کسی است
نشکند از هجوم لشکر غم
که طلسم دلم به بند کسی است
در غم عشق کام تلخ مرا
ساغر باده زهرخند کسی است
صیدی از دام محنت آزاد است
که اسیر خم کمند کسی است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۰۰ - دو جهان از کتاب دل ورقی است
دو جهان از کتاب دل ورقی است
زندگی سطری و فنا سبقی است
تب رشک که سوخت گلشن را
غنچه تبخاله ای و گل عرقی است
گل خورشید غنچه می خندد
صبح بی باده شام بی شفقی است
هنر از عیب می توان دانست
عالم آیینه خانه سبقی است
می گریزم اسیر از آزادی
دل بی داغ لکه بهقی است؟
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۴۰ - گریه بیقرار پیدا نیست
گریه بیقرار پیدا نیست
نمک روزگار پیدا نیست
دیدم آیینه خانه دو جهان
هیچکس غیر یار پیدا نیست
بسکه در دل گداختیم نفس
خاک ما را غبار پیدا نیست
بینش ناقص که می گوید
که نهان آشکار پیدا نیست
دود آه که گشت عالمگیر
شعله شبهای تار پیدا نیست
حیرتم صد چمن شکفت و هنوز
اثر از نوبهار پیدا نیست
چه بهشتی است عالم مشرب
خواری از اعتبار پیدا نیست
اعتدال هوای دل ما را
همه گل کرده خار پیدا نیست
چه بگویم ز راز عشق و جنون
رنگ و بوی بهار پیدا نیست
بر سر راه انتظار اسیر
روزم از روزگار پیدا نیست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۵۵ - جز مراد دلت مرادم نیست
جز مراد دلت مرادم نیست
درد با صاف اعتقادم نیست
گفتمش وعده های بوسه چه شد
کرد لب خنده ای که یادم نیست
داد گردم به باد راز جنون
چه کنم با کس اعتمادم نیست
هرزه دردسر دعا چه دهم
مطلبی در خور مرادم نیست
من کجا قید نام و ننگ کجا
سر و سودای انقیادم نیست
درد دل گوش می کند فریاد
مصرع ناله ای به یادم نیست
جان سپارد به سینه ام دل اسیر
گر نگوید که خانه زادم نیست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۶۱ - خرقه پوشی است خودنمایی نیست
خرقه پوشی است خودنمایی نیست
عشقبازی است میرزایی نیست
گل خورشید اگر به سر زده ای
همچو خار برهنه پایی نیست
حال مجنون ز گرد مجنون پرس
دور گردی است آشنایی نیست
خون دل جرعه جرعه نوشیدن
کار رندی و پارسایی نیست
نمک آباد کشور دگر است
حسن شهری و روستایی نیست
دست یابد به خون بشوید مرد
کار با پنجه حنایی نیست
شیشه قدر شکست می داند
چشم بر راه مومیایی نیست
ما و بیگانگی یار اسیر
قرب در بند آشنایی نیست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۷۱ - در دلم سیر کوی یار گذشت
در دلم سیر کوی یار گذشت
خارم از پا گل از کنار گذشت
وعده های کهن فریب تواند
می توانم ز انتظار گذشت
خنده زد غنچه گریبانی
چاک از دامن بهار گذشت
ساغر و شیشه سایه گل و سرو
نتوان از چمن خمار گذشت
می رسد از غبار خاطر ما
از سرخاک ما چه کار گذشت
توبه پر سخت رو اسیر خمار
راستش کار از انتظار گذشت
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۸۰ - گشته آیینه بیقرار خطت
گشته آیینه بیقرار خطت
شده طوطی مگر شکار خطت
بهر مشق دل شکسته نویس
می کشیدیم انتظار خطت
می توان خواند شرح گلشن راز
از تماشای نوبهار خطت
هر که روزش سیه شود بیند
سر خورشید در کنار خطت
کرد دامن پر از گل شب بو
صبح آییه شد دچار خطت
برد یکباره عقل و هوش از من
رنگ و بوی بنفشه زار خطت
آرزوی دگر نمانده مرا
دل و جان می کنم نثار خطت
رحم کن رحم بر اسیر که باز
شده دیوانه بهار خطت
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۸۵ - تا غمش در دلم قرار گرفت
تا غمش در دلم قرار گرفت
برگ گل شعله در کنار گرفت
خویش آتش ز گل نمی دانست
دل ما را ز ما چکار گرفت
دل یکرنگ خویش را نازم
خویش را تنگ در کنار گرفت
بی تو دیگر چه می توان گفت
چشم آیینه ها غبار گرفت
سرو رفتار و غنچه گفتار
چقدر از تو اعتبار گرفت
خوی بیگانگی چنین افروخت
نقد دلبستگی عیار گرفت
به وفای سرشگ خود نازم
که گلاب از گل مزار گرفت
الحذر الحذر ز ساختگی
نتوان خوی روزگار گرفت
تا شدم خاک راه یار اسیر
اعتبار من اعتبار گرفت
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۸۶ - از قدش جلوه باز کام گرفت
از قدش جلوه باز کام گرفت
هر قدم حیرتی به دام گرفت
زهد مشرب پرست را نازم
در شب روزه رفت و جام گرفت
توبه می درست پیمان نیست
نتوان روزه حرام گرفت
عسس باده بین که ماه صیام
صبح را در لباس شام گرفت
وقت صبح است ساغر نگهی
می بیگانگی قوام گرفت
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۱۱ - بسکه از مهر او گداخته صبح
بسکه از مهر او گداخته صبح
علم صدق بر فراخته صبح
جلوه ای کن عجب تماشایی است
برت آیینه خانه ساخته صبح
نرد با آفتاب می بازد
رنگ خود را چرا نباخته صبح
چه بساطی به خویش چیده ز رنگ
تا که را مشتری شناخته صبح
در هوای غبار جولانی
رفته از کار بسکه تاخته صبح
داو کن نقد آفتابش را
زر انجم نبسته باخته صبح
سنبل شام و یاسمین سحر
به هوای تو دسته ساخته صبح
شب وصل خیال قامت اوست
آه من گشته سرو و فاخته صبح
می توان دید اسیر از رویش
دل آیینه را نواخته صبح
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۱۶ - اضطرابم رهین طاقت باد
اضطرابم رهین طاقت باد
وحشتم صید دام الفت باد
عقل با ما چه می تواند کرد
سر دیوانگی سلامت باد
وعده عمر دوباره می خواهد
وصل بی انتظار قسمت باد
وحشیی رام می توانم کرد
نگهم دام باف الفت باد
خاکساری بهار راحت ماست
خاک دردیده فراغت باد
عشق ورزیدن آتش است آتش
گل این باغ ابر رحمت باد
نمک خوان عشق بیداد است
دل پریخانه جراحت باد
شد نمکسود پاره های جگر
گریه ام داغدار لذت باد
قرب در بند آشنایی نیست
عالمی گو شکار الفت باد
عیب من گشتم چشم بینایی
عمرها صرف خواب غفلت باد
گر ندانیم قدر ناکامی
شکر ما دفتر شکایت باد
عذر تقصیر می توانم خواست
طالعم روشناس خدمت باد
چند درگرد انفعال گداخت
سجده ها را قبول طاعت باد
نمکین جانفشانیی دارم
سرببازم اسیر فرصت باد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۲۷ - قطره چون موج اضطراب افتد
قطره چون موج اضطراب افتد
بر سرش خانه حباب افتد
هست ویرانه تر دماغ از سیل
همچو آن گل که در شراب افتد
هوس آلوده صید دام هواست
مست در سایه سحاب افتد
دل ما را عبث خراب مکن
گل صدبرگ بی گلاب افتد
از چراغان صبح گرد رهی
ذره از چشم آفتاب افتد؟
دل ما کرده جشن بیداری
چشم پیمانه مست خواب افتد
کوه و دشت جنون سبکروح است
از نسیمی در اضطراب افتد
گرگشایم بساط صافدلی
چه کتانها به ماهتاب افتد
تشنه تر می شود سراب عدم
گر دو عالم به روی آب افتد
ناله مور محشری دارد
خانه شیر از آن خراب افتد
گل شکار است تار پیرهنت
همچو موجی که بر گلاب افتد
نیست از تاب می اسیر عجب
گل چو پروانه در شراب افتد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۶۹ - از دل ما دلت خبر دارد
از دل ما دلت خبر دارد
دوستی اینقدر اثر دارد
هرکه رویت بدید حیران است
پاکی گوهر نظر دارد
مهر نگشوده سوزدش چون شمع
نامه دل ز نامه بردارد؟
به جلا می زنم در خالی
که اگر دل تپد خطر دارد
من و خاک دری که از خورشید
آسمان خشت زیر سر دارد
دل ما دارد آرزوی پری
با تو یک حرف مختصر دارد
بی نیاز است اسیر از دو جهان
که لب خشک و چشم تر دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۹۵ - فقر هم خودنمایی ای دارد
فقر هم خودنمایی ای دارد
بی نیازی گدایی ای دارد
دست کوتاه یاس را نازم
نارسایی رسایی ای دارد
برده کشتی شکسته ها به کنار
موج هم ناخدایی ای دارد
انتقامی است بیزبانها
عجز زور آزمایی ای دارد
گشت مطلب روا ز یأس اسیر
با دلم آشنایی ای دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۲۱ - بسکه دارم به دل محبت درد
بسکه دارم به دل محبت درد
درد جویم ز یار و طاقت درد
شاد از آنم که آشنا شده است
با لب زخم من شکایت درد
می ربایند مو به مو از هم
عضو عضو مرا ز لذت درد
ما کجا تلخی دوا ز کجا
می گریزیم در حمایت درد
ناله می روید از نی تیرش
در دل ما به ذوق عشرت درد
استخوانم به خویش می بالد
هر نفس زیر بار منت درد
بند بندم طلسم شور نی است
تا نمکسود شد ز لذت درد
زده عشقت صلای مهمانی
داغ ما را به خوان قسمت درد
می کنم جان فدای گرمی عشق
دل اسیر وفای راحت درد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۲۷ - در دلم یاد یار می گذرد
در دلم یاد یار می گذرد
از خزانم بهار می گذرد
مژه های دراز می بینم
از دل بیقرار می گذرد
شیشه می چه طالعی دارد
چار فصلش بهار می گذرد
نگهی می کنی نمی دانی
چه به دلهای زار می گذرد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۲۹ - آفتی وام می توانم کرد
آفتی وام می توانم کرد
کار دل خام می توانم کرد
سر دیوانگی سلامت باد
ننگ را نام می توانم کرد
خوانده ام سرخط گرفتاری
خدمت دام می توانم کرد
از خیال کسی گداخته ام
باده در جام می توانم کرد
خامه بی تعلقی دارم
مشق آرام می توانم کرد
چشم و دل را به بزم وصل اسیر
حسرت آشام می توانم کرد