تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عمعق بخاری : قصاید
شمارهٔ ۱۴ - در مدح ابوالمظفر ابراهیم
مست و شادان در آمد از در تیم
کرده بی جاده جای در یتیم
زیر خط زبر جدش میمی
زیر زلف معنبرش صد جیم
زیر آن جیم طوبی و فردوس
زیر این میم کوثر و تسنیم
پشتم از جیم او چو جیم دو تا
بر من از میم او جهان چون میم
از نسیم گل و کلاله ی او
گل سوری همی ربود نسیم
چشمکانش چنانکه یوسف گفت:
ان ربی بکیدهن علیم
زلفکانش به جنگ من چون شست
او چو صیاد و من چو ماهی شیم
گه به بوسه دم مسیح نمود
گه به عارض نمود دست کلیم
از پی سی و دو ستاره او
رخم از خون چو جدول تقویم
گفت: مژده ترا، که عدل ملک
کرد عالم به خلق خویش و سیم
. . .
در بهشت و تو در میان جحیم
بی گنه مانده هشت سال به هند
چون گنه گار در عذاب الیم
چشمه مرغزار آهو شد
چشم بر روی شیر نر از بیم
زان براهیم باغ گشت آتش
زین براهیم خلد گشت جحیم
عالم از داد خسرو عادل
مانده در صد هزار ناز و نعیم
عیب وجرم تو آن که پر هنری
اینت عیب بزرگ و جرم عظیم!
دل چو کانون سینه چون آتش
کار نا مستقیم و حال سقیم
چه کنی حال خویش را پنهان؟
چه زنی طبل خیره زیر گلیم؟
نه همانا که هر که دید ترا
از هنر کرد بر همه تقدیم؟
حال خود شاه را بگوی و مترس
و توکل علی العزیز رحیم
ملک تاج بخش ملک ستان
قطب دین بوالمظفر ابراهیم
فتح با رایتش همیشه قرین
جود با راحتش همیشه ندیم
نعل پای کمیت ادهم او
چرخ را طوق و ماه را دیهیم
زخم او کوه را دو پاره کند
عدل او موی را کند به دو نیم
خشم او کل من علیها فان
عفو او یحیی العظام وهی رمیم
گر فلک سر بتابد از امرش
باز پس تر شود ز دیو رجیم
ملکا، خسروا، خداوندا
چشم عالم ندید چون تو کریم
گر بیاد تو می گرفتندی
نآمدی هرگز آیت تحریم
ملک هرگز ندید چون تو ملک
چون بزادی تو ملک گشت عقیم
شیر در تب همیشه از بیمت
زرد کرده چو دشمنانت دیم
سعد و نحس جهان همه یکسر
در سر تیغ تو نهاد حکیم
فکر من مدح تو نیارد گفت
مگرش فضل تو کند تعلیم
داد بنده ی عطا تو نیز بده
تا رهد این دل از عذاب الیم
تا بود کعبه و منا و صفا
تا بود معشر و مقام و حطیم
مر ترا باد در جلال مقام
دولتت باد سال و ماه مقیم
دشمنت باد همچو بنده اسیر
مانده در دست روزگار لئیم
کرده بی جاده جای در یتیم
زیر خط زبر جدش میمی
زیر زلف معنبرش صد جیم
زیر آن جیم طوبی و فردوس
زیر این میم کوثر و تسنیم
پشتم از جیم او چو جیم دو تا
بر من از میم او جهان چون میم
از نسیم گل و کلاله ی او
گل سوری همی ربود نسیم
چشمکانش چنانکه یوسف گفت:
ان ربی بکیدهن علیم
زلفکانش به جنگ من چون شست
او چو صیاد و من چو ماهی شیم
گه به بوسه دم مسیح نمود
گه به عارض نمود دست کلیم
از پی سی و دو ستاره او
رخم از خون چو جدول تقویم
گفت: مژده ترا، که عدل ملک
کرد عالم به خلق خویش و سیم
. . .
در بهشت و تو در میان جحیم
بی گنه مانده هشت سال به هند
چون گنه گار در عذاب الیم
چشمه مرغزار آهو شد
چشم بر روی شیر نر از بیم
زان براهیم باغ گشت آتش
زین براهیم خلد گشت جحیم
عالم از داد خسرو عادل
مانده در صد هزار ناز و نعیم
عیب وجرم تو آن که پر هنری
اینت عیب بزرگ و جرم عظیم!
دل چو کانون سینه چون آتش
کار نا مستقیم و حال سقیم
چه کنی حال خویش را پنهان؟
چه زنی طبل خیره زیر گلیم؟
نه همانا که هر که دید ترا
از هنر کرد بر همه تقدیم؟
حال خود شاه را بگوی و مترس
و توکل علی العزیز رحیم
ملک تاج بخش ملک ستان
قطب دین بوالمظفر ابراهیم
فتح با رایتش همیشه قرین
جود با راحتش همیشه ندیم
نعل پای کمیت ادهم او
چرخ را طوق و ماه را دیهیم
زخم او کوه را دو پاره کند
عدل او موی را کند به دو نیم
خشم او کل من علیها فان
عفو او یحیی العظام وهی رمیم
گر فلک سر بتابد از امرش
باز پس تر شود ز دیو رجیم
ملکا، خسروا، خداوندا
چشم عالم ندید چون تو کریم
گر بیاد تو می گرفتندی
نآمدی هرگز آیت تحریم
ملک هرگز ندید چون تو ملک
چون بزادی تو ملک گشت عقیم
شیر در تب همیشه از بیمت
زرد کرده چو دشمنانت دیم
سعد و نحس جهان همه یکسر
در سر تیغ تو نهاد حکیم
فکر من مدح تو نیارد گفت
مگرش فضل تو کند تعلیم
داد بنده ی عطا تو نیز بده
تا رهد این دل از عذاب الیم
تا بود کعبه و منا و صفا
تا بود معشر و مقام و حطیم
مر ترا باد در جلال مقام
دولتت باد سال و ماه مقیم
دشمنت باد همچو بنده اسیر
مانده در دست روزگار لئیم
عمعق بخاری : مقطعات و اشعار پراکنده
شماره ۵ - گلها دارم و نگویم از آنک
عمعق بخاری : مقطعات و اشعار پراکنده
شماره ۱۰ - بسکه بخشد کف تو دروگهر
عمعق بخاری : مقطعات و اشعار پراکنده
شماره ۲۸ - چند پویی بگرد عالم چند؟
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۴ - ای به روی تو دیده باز مرا
ای به روی تو دیده باز مرا
چاره ای از وصال ساز مرا
بیش از اینم نماند طاقت و صبر
بیم دیوانگیست باز مرا
باشد ای نور چشم و راحت جان
بر رخ خوب تو نیاز مرا
همچو قندم به بوته ی هجران
چند داری تو در گداز مرا
چون که محراب ابرویش دیدم
واجب آمد در او نماز مرا
از سر کوی دلبران آورد
به یکی شکل و شیوه باز مرا
با غم عشقت آفرید از ازل
مگر ای دوست بی نیاز مرا
در چمن دوش گفتم ای بلبل
گل از آن تو، سرو ناز مرا
در جهان خود دگر نمی باید
بی وصال تو برگ و ساز مرا
چاره ای از وصال ساز مرا
بیش از اینم نماند طاقت و صبر
بیم دیوانگیست باز مرا
باشد ای نور چشم و راحت جان
بر رخ خوب تو نیاز مرا
همچو قندم به بوته ی هجران
چند داری تو در گداز مرا
چون که محراب ابرویش دیدم
واجب آمد در او نماز مرا
از سر کوی دلبران آورد
به یکی شکل و شیوه باز مرا
با غم عشقت آفرید از ازل
مگر ای دوست بی نیاز مرا
در چمن دوش گفتم ای بلبل
گل از آن تو، سرو ناز مرا
در جهان خود دگر نمی باید
بی وصال تو برگ و ساز مرا
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۴ - چون غنیمت بود شب مهتاب
چون غنیمت بود شب مهتاب
وصل ما را ز لطف خود دریاب
تو به خواب خوشی بگو ز چه روی
بر دو چشمم ببسته ای ره خواب
چند نالم ز درد عشق رخت
چند ریزم ز دیدگان خوناب
شرط نبود که در مسلمانی
من خورم خون و دیگران می ناب
در سر آب خوش نشسته به عیش
دلبر بی وفا و ما به سراب
سر ز پا پا ز سر نمی دانم
شده در آب دیدگان غرقاب
درد دل با طبیب خود گفتم
خود ندادم به هیچ گونه جواب
دل به درد فراق بنهادم
گفتم این دیده ای مگر تو ثواب
تو مرا خون دل به دیده کنی
وز دو لعلم نمی دهی عنّاب
سرو نازا بناز در بستان
بیش از این از جهان تو روی متاب
وصل ما را ز لطف خود دریاب
تو به خواب خوشی بگو ز چه روی
بر دو چشمم ببسته ای ره خواب
چند نالم ز درد عشق رخت
چند ریزم ز دیدگان خوناب
شرط نبود که در مسلمانی
من خورم خون و دیگران می ناب
در سر آب خوش نشسته به عیش
دلبر بی وفا و ما به سراب
سر ز پا پا ز سر نمی دانم
شده در آب دیدگان غرقاب
درد دل با طبیب خود گفتم
خود ندادم به هیچ گونه جواب
دل به درد فراق بنهادم
گفتم این دیده ای مگر تو ثواب
تو مرا خون دل به دیده کنی
وز دو لعلم نمی دهی عنّاب
سرو نازا بناز در بستان
بیش از این از جهان تو روی متاب
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۱ - سرو بستان خجل ز رفتارت
سرو بستان خجل ز رفتارت
شرم دارد شکر ز گفتارت
تا به چند ای نگار شهرآشوب
می کُشم نفس و می کشم بارت
ای طبیب دلم چه شد آخر
که نپرسی ز حال بیمارت
شرمسارم ز مردم دیده
چند جویم به اشک آزارت
گل وصل تو با دگر یاری
من دلخسته چون خورم خارت
گر به تیغم زنی از آن بازو
شوم از جان فدا دگر بارت
یک سر مو اگر فروشندت
به جهانی منم خریدارت
زآن دو زلف و دو چشم پر فتنه
از دل و جان شدم گرفتارت
هم نگاهی به سوی ما می کن
تا نگهبان بود نگه دارت
شرم دارد شکر ز گفتارت
تا به چند ای نگار شهرآشوب
می کُشم نفس و می کشم بارت
ای طبیب دلم چه شد آخر
که نپرسی ز حال بیمارت
شرمسارم ز مردم دیده
چند جویم به اشک آزارت
گل وصل تو با دگر یاری
من دلخسته چون خورم خارت
گر به تیغم زنی از آن بازو
شوم از جان فدا دگر بارت
یک سر مو اگر فروشندت
به جهانی منم خریدارت
زآن دو زلف و دو چشم پر فتنه
از دل و جان شدم گرفتارت
هم نگاهی به سوی ما می کن
تا نگهبان بود نگه دارت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۲ - چند از جان کشم به دل بارت
چند از جان کشم به دل بارت
خون من خورد چشم خون خوارت
گرچه آزار من به جان طلبی
ما نخواهیم یک دم آزارت
گر فروشی به جان غم رویت
می شوم در جهان خریدارت
چون سکندر به وصل آب حیات
دیده مشتاق شد به دیدارت
تو به خواب خوشی و من تا روز
شده حیران ز بخت بیدارت
تو سر از ما کشیده ای چون سرو
ما جهان کرده در سر کارت
ای دل خسته ی حزین بیرون
نشد از سر هنوز پندارت
خون من خورد چشم خون خوارت
گرچه آزار من به جان طلبی
ما نخواهیم یک دم آزارت
گر فروشی به جان غم رویت
می شوم در جهان خریدارت
چون سکندر به وصل آب حیات
دیده مشتاق شد به دیدارت
تو به خواب خوشی و من تا روز
شده حیران ز بخت بیدارت
تو سر از ما کشیده ای چون سرو
ما جهان کرده در سر کارت
ای دل خسته ی حزین بیرون
نشد از سر هنوز پندارت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۳ - تا که سرو قدت به پا برخاست
تا که سرو قدت به پا برخاست
دل مسکین ما ز جا برخاست
در بهشت برین و باغ جهان
چون تو سروی بگو کجا برخاست
پای چوبینش بین که با قد تو
شرم بادش بگو چرا برخاست
قامتت را بدید سرو سهی
در چمن بانگ مرحبا برخاست
بوی زلفت رسید سوی جهان
از نسیمی که از صبا برخاست
در خیالم گذشت صورت دوست
هوس وصل او مرا برخاست
دل ما را به یک نظر بربود
پرده از روی کار ما برخاست
در غم روی تو دل مسکین
از سر جانش بارها برخاست
کردم از لعل او تمنّایی
رو بگرداند چون گدا برخاست
ای طبیب دلم چرا آخر
از سر درد ما دوا برخاست
چین ابرو گشاده بود مگر
ترک ما از ره خطا برخاست
هم ز لطفش در آمد از در ما
از سر جنگ و ماجرا برخاست
دل مسکین ما ز جا برخاست
در بهشت برین و باغ جهان
چون تو سروی بگو کجا برخاست
پای چوبینش بین که با قد تو
شرم بادش بگو چرا برخاست
قامتت را بدید سرو سهی
در چمن بانگ مرحبا برخاست
بوی زلفت رسید سوی جهان
از نسیمی که از صبا برخاست
در خیالم گذشت صورت دوست
هوس وصل او مرا برخاست
دل ما را به یک نظر بربود
پرده از روی کار ما برخاست
در غم روی تو دل مسکین
از سر جانش بارها برخاست
کردم از لعل او تمنّایی
رو بگرداند چون گدا برخاست
ای طبیب دلم چرا آخر
از سر درد ما دوا برخاست
چین ابرو گشاده بود مگر
ترک ما از ره خطا برخاست
هم ز لطفش در آمد از در ما
از سر جنگ و ماجرا برخاست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۴ - صبحدم نکهت صبا برخاست
صبحدم نکهت صبا برخاست
مشک گویی که از خطا برخاست
بوی زلفش سوی جهان آورد
وز جهان بانگ مرحبا برخاست
دل ما با غم رخش بنشست
تا بتم از سر وفا برخاست
دلم از جان گدای کوی تو شد
عاقبت زار و بی نوا برخاست
بوی پیمان او نمی آید
از سر عهد گوییا برخاست
سرو قدّش خمید در بستان
ناله ی خوش ز جان ما برخاست
قول بیگانگان به جان بشنید
وز سر مهر آشنا برخاست
عقل گفتا تو گوشه گیر ای دل
کاین نه بالاست کان بلا برخاست
عاقبت بر جهان ترّحم کرد
دلبرم وز ره جفا برخاست
مشک گویی که از خطا برخاست
بوی زلفش سوی جهان آورد
وز جهان بانگ مرحبا برخاست
دل ما با غم رخش بنشست
تا بتم از سر وفا برخاست
دلم از جان گدای کوی تو شد
عاقبت زار و بی نوا برخاست
بوی پیمان او نمی آید
از سر عهد گوییا برخاست
سرو قدّش خمید در بستان
ناله ی خوش ز جان ما برخاست
قول بیگانگان به جان بشنید
وز سر مهر آشنا برخاست
عقل گفتا تو گوشه گیر ای دل
کاین نه بالاست کان بلا برخاست
عاقبت بر جهان ترّحم کرد
دلبرم وز ره جفا برخاست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۲ - بصرم دیده ی جهان بین است
بصرم دیده ی جهان بین است
که رخش مایه ی دل و دین است
وصف رویش چگونه بتوان گفت
هرچه گویم هزار چندین است
آنچه گویند در حبیبان نیست
گر نباشم غلط مگر این است
مایه ی روح در سبک روحیست
لیک با ما عظیم سنگین است
من ز جانم مطیع و چاکر او
از چه رو با منش چنین کین است
ابروانش مدام پیوسته
با دو زلفین او پر از چین است
مشکل اینست که بی سبب با من
رخش جورش همیشه در زین است
چه کنم چون به عرصه ی ستمت
دل سرگشته ام چو فرزین است
که رخش مایه ی دل و دین است
وصف رویش چگونه بتوان گفت
هرچه گویم هزار چندین است
آنچه گویند در حبیبان نیست
گر نباشم غلط مگر این است
مایه ی روح در سبک روحیست
لیک با ما عظیم سنگین است
من ز جانم مطیع و چاکر او
از چه رو با منش چنین کین است
ابروانش مدام پیوسته
با دو زلفین او پر از چین است
مشکل اینست که بی سبب با من
رخش جورش همیشه در زین است
چه کنم چون به عرصه ی ستمت
دل سرگشته ام چو فرزین است
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۲ - عجبست از نگار ما عجبست
عجبست از نگار ما عجبست
مهر از آن یار بی وفا عجبست
گرچه هست او طبیب مشتاقان
درد ما را دوا از او عجبست
گرچه محتاج روز وصل شدم
حاجتم گر کند روا عجبست
آن سهی سرو در سرابستان
گر کند میل سوی ما عجبست
گنهم چیست جز وفاداری
بر دلم آن همه جفا عجبست
من خطایی نکرده ام باری
نظر دوست بر خطا عجبست
اینکه با ما نمی کند هرگز
آن بت سنگ دل صفا عجبست
پادشاه جهان ز خودرایی
گر کند رحم بر گدا عجبست
گر ز خان وصال خود بویی
بفرستد به بی نوا عجبست
مهر از آن یار بی وفا عجبست
گرچه هست او طبیب مشتاقان
درد ما را دوا از او عجبست
گرچه محتاج روز وصل شدم
حاجتم گر کند روا عجبست
آن سهی سرو در سرابستان
گر کند میل سوی ما عجبست
گنهم چیست جز وفاداری
بر دلم آن همه جفا عجبست
من خطایی نکرده ام باری
نظر دوست بر خطا عجبست
اینکه با ما نمی کند هرگز
آن بت سنگ دل صفا عجبست
پادشاه جهان ز خودرایی
گر کند رحم بر گدا عجبست
گر ز خان وصال خود بویی
بفرستد به بی نوا عجبست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۷۲ - امشبی حال وضع ما دگرست
امشبی حال وضع ما دگرست
در میان دست جان ما کمرست
دیده ی دیدنش به جان طلبم
غرض ما ز دوست یک نظرست
خسرو عشق با خیالش گفت
لب شیرین او به از شکرست
گشته ام همچو موی در هجران
یارب او را ز حال من خبرست
در فراقش ببین که می بارم
این همه خون دیده کز جگرست
بگذر از جور با من مسکین
کار عالم ببین که در گذرست
حال ما همچو زلفت آشفته
از غم روی تو بهم دگرست
قلب جانم مدام بر آتش
رنگ رویم ز هجر همچو زرست
دل مسکین من، ببینم باز
کز شب وصل یار بهره ورست
از همه دانشی که بود مرا
آیه ی عشق آن صنم زبرست
ای دل خسته، گرد عشق مگرد
بیش از این زآنکه کار پرخطرست
به یقین بنده ام تو را به جهان
آخر از بندگی چرا به درست
در میان دست جان ما کمرست
دیده ی دیدنش به جان طلبم
غرض ما ز دوست یک نظرست
خسرو عشق با خیالش گفت
لب شیرین او به از شکرست
گشته ام همچو موی در هجران
یارب او را ز حال من خبرست
در فراقش ببین که می بارم
این همه خون دیده کز جگرست
بگذر از جور با من مسکین
کار عالم ببین که در گذرست
حال ما همچو زلفت آشفته
از غم روی تو بهم دگرست
قلب جانم مدام بر آتش
رنگ رویم ز هجر همچو زرست
دل مسکین من، ببینم باز
کز شب وصل یار بهره ورست
از همه دانشی که بود مرا
آیه ی عشق آن صنم زبرست
ای دل خسته، گرد عشق مگرد
بیش از این زآنکه کار پرخطرست
به یقین بنده ام تو را به جهان
آخر از بندگی چرا به درست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۸۱ - روی تو رایت قمر بشکست
روی تو رایت قمر بشکست
لب چون قند تو شکر بشکست
ماه رویت چو بدر گشت تمام
روشنایی روی خور بشکست
دُرّ دندان و حُقّه دهنت
در عدن قیمت گهر بشکست
تا خرامید سرو قامت تو
نارون نیک در نظر بشکست
صبر کردیم در غم تو به سر
شوقت ای دوست آنِ سر بشکست
گر در وصل بر رخم بستی
هم خیالت رسید و در بشکست
گفته بود او که نشکنم پیمان
آن بت بی وفا دگر بشکست
همه بازار خوبرویان را
حسن روی تو سر به سر بشکست
رنگ و رخسار و آب دیده ی من
در جهان جمله سیم و زر بشکست
گفتمش زلف را بسی مشکن
چون دلم باز بیشتر بشکست
لب چون قند تو شکر بشکست
ماه رویت چو بدر گشت تمام
روشنایی روی خور بشکست
دُرّ دندان و حُقّه دهنت
در عدن قیمت گهر بشکست
تا خرامید سرو قامت تو
نارون نیک در نظر بشکست
صبر کردیم در غم تو به سر
شوقت ای دوست آنِ سر بشکست
گر در وصل بر رخم بستی
هم خیالت رسید و در بشکست
گفته بود او که نشکنم پیمان
آن بت بی وفا دگر بشکست
همه بازار خوبرویان را
حسن روی تو سر به سر بشکست
رنگ و رخسار و آب دیده ی من
در جهان جمله سیم و زر بشکست
گفتمش زلف را بسی مشکن
چون دلم باز بیشتر بشکست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۱۷ - بخت سرگشته ام نه یار منست
بخت سرگشته ام نه یار منست
بس ستمکار چون نگار منست
بوی زلف نگار روحانی
مونس جان بیقرار منست
همچو زلفش فتاده ام در پای
سرکش آن سرو جویبار منست
زلف عنبرفشان شبرنگش
بس پریشان چو روزگار منست
صبر فرمود یارم اندر عشق
صبر در عاشقی نه کار منست
عشق با صبر در نیامیزد
ای عزیزان نه اختیار منست
آنکه منعم کند همی در عشق
او نه یار منست بار منست
گفتم از چشم تو جهان مستست
گفت از غایت خمار منست
گر برانی به لفظ نام جهان
در جهان جمله اعتبار منست
گفتم ای سرو دیده منتظرست
گفت شک نیست یار یار منست
بی رخ دوست در چمن باری
گل رنگین به دیده خار منست
بس ستمکار چون نگار منست
بوی زلف نگار روحانی
مونس جان بیقرار منست
همچو زلفش فتاده ام در پای
سرکش آن سرو جویبار منست
زلف عنبرفشان شبرنگش
بس پریشان چو روزگار منست
صبر فرمود یارم اندر عشق
صبر در عاشقی نه کار منست
عشق با صبر در نیامیزد
ای عزیزان نه اختیار منست
آنکه منعم کند همی در عشق
او نه یار منست بار منست
گفتم از چشم تو جهان مستست
گفت از غایت خمار منست
گر برانی به لفظ نام جهان
در جهان جمله اعتبار منست
گفتم ای سرو دیده منتظرست
گفت شک نیست یار یار منست
بی رخ دوست در چمن باری
گل رنگین به دیده خار منست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۵۶ - بلبلا این چمن چه بستانیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۰۸ - مهربانی ز دلستانم نیست
مهربانی ز دلستانم نیست
میل دل جز به دوستانم نیست
شب وصل تو از خدا طلبم
غیر ازین هیچ داستانم نیست
بی قد و قامت چو شمشادت
رغبت و میل بوستانم نیست
بی رخ چون گل تو ای گلبوی
هیچ پروای گلستانم نیست
من ز جانت مرید و معتقدم
قسمی جز بر آستانم نیست
در شب هجر غیر مردم چشم
در جهان هیچ پاسبانم نیست
نازنینا ملاذ من به جهان
غیر آن خاک آستانم نیست
میل دل جز به دوستانم نیست
شب وصل تو از خدا طلبم
غیر ازین هیچ داستانم نیست
بی قد و قامت چو شمشادت
رغبت و میل بوستانم نیست
بی رخ چون گل تو ای گلبوی
هیچ پروای گلستانم نیست
من ز جانت مرید و معتقدم
قسمی جز بر آستانم نیست
در شب هجر غیر مردم چشم
در جهان هیچ پاسبانم نیست
نازنینا ملاذ من به جهان
غیر آن خاک آستانم نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۰۹ - درد هجران ز تو نهانم نیست
درد هجران ز تو نهانم نیست
بیش ازین طاقت و توانم نیست
مهرت از دل نمی شود خالی
غیر یاد تو بر زبانم نیست
در فراق رخت شبان دراز
جز خیال تو میزبانم نیست
حال خود خواهمت که عرضه دهم
محرمی راز آن چنانم نیست
مرغ پربسته ام به کوی مراد
چه کنم میل آشیانم نیست
بس بلاها ز دشمنان دارم
هیچ لطفی ز دوستانم نیست
بنوازم بتا که هیچ کسی
غیر لطف تو در جهانم نیست
بیش ازین طاقت و توانم نیست
مهرت از دل نمی شود خالی
غیر یاد تو بر زبانم نیست
در فراق رخت شبان دراز
جز خیال تو میزبانم نیست
حال خود خواهمت که عرضه دهم
محرمی راز آن چنانم نیست
مرغ پربسته ام به کوی مراد
چه کنم میل آشیانم نیست
بس بلاها ز دشمنان دارم
هیچ لطفی ز دوستانم نیست
بنوازم بتا که هیچ کسی
غیر لطف تو در جهانم نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۲۶ - چه کنم چون ز بخت یاری نیست
چه کنم چون ز بخت یاری نیست
با منش رای سازگاری نیست
ای دل خسته با فراق توأم
چاره جز صبر و سازگاری نیست
گرچه زاری به عشق تن در ده
کار عاشق به غیر زاری نیست
یار ما بی وفا و بدمهر است
در دل او وفا و یاری نیست
تا کیت میل بر جفا باشد
مکن این شرط دوستداری نیست
ای عزیزم مکن جفا زین بیش
که تحمّل مرا به خواری نیست
غم فزودی و ترک ما گفتی
آخرت رسم غمگساری نیست
گفته ای از برم چرا دوری
دوری از دوست اختیاری نیست
گرچه جان و جهان به تیغ فراق
خسته ای، غیر جان سپاری نیست
با منش رای سازگاری نیست
ای دل خسته با فراق توأم
چاره جز صبر و سازگاری نیست
گرچه زاری به عشق تن در ده
کار عاشق به غیر زاری نیست
یار ما بی وفا و بدمهر است
در دل او وفا و یاری نیست
تا کیت میل بر جفا باشد
مکن این شرط دوستداری نیست
ای عزیزم مکن جفا زین بیش
که تحمّل مرا به خواری نیست
غم فزودی و ترک ما گفتی
آخرت رسم غمگساری نیست
گفته ای از برم چرا دوری
دوری از دوست اختیاری نیست
گرچه جان و جهان به تیغ فراق
خسته ای، غیر جان سپاری نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۴۰ - دل من در فراق شیداییست
دل من در فراق شیداییست
خسته از درد ناشکیباییست
گر پریشان شدست معذورست
دایماً زان دو زلف سوداییست
عشق او را چگونه شرح دهم
بی سخن در کمال زیباییست
قامتش را چه نسبت است به سرو
اعتدالی به حدّ رعناییست
چه کنم وصف نرگس رعناش
گرچه در عین مجلس آراییست
ای دو دیده که روز و شب حیران
در رخت دیده ی تماشاییست
تا دوتا زلف تو به دست آمد
جامه ی دل ز شوق یکتاییست
دست افتادگان بگیر از غم
چون تو را قدرت تواناییست
این دل خسته را به رغم جهان
سر دیوانگی و شیداییست
نظر کردگار می دانی
که نه بر جاهلی و داناییست
خسته از درد ناشکیباییست
گر پریشان شدست معذورست
دایماً زان دو زلف سوداییست
عشق او را چگونه شرح دهم
بی سخن در کمال زیباییست
قامتش را چه نسبت است به سرو
اعتدالی به حدّ رعناییست
چه کنم وصف نرگس رعناش
گرچه در عین مجلس آراییست
ای دو دیده که روز و شب حیران
در رخت دیده ی تماشاییست
تا دوتا زلف تو به دست آمد
جامه ی دل ز شوق یکتاییست
دست افتادگان بگیر از غم
چون تو را قدرت تواناییست
این دل خسته را به رغم جهان
سر دیوانگی و شیداییست
نظر کردگار می دانی
که نه بر جاهلی و داناییست