تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سراج قمری : قطعات
شماره ۱ - تا توانی زکس امید مدار
تا توانی زکس امید مدار
زانکه کس لهو را به غم نفروخت
زانکه از پیش شمع، پروانه
روشنایی امید داشت و بسوخت
با عدو هیچ صلح مکن
که بجز جنگ و کینه نتوان توخت
باد با خاک جنگ کرد و بجست
پنبه با موم صلح کرد و بسوخت
سراج قمری : قطعات
شماره ۲ - دوستی کن که هریک دوست بود
دوستی کن که هریک دوست بود
هیچکس در جهانش دشمن نیست
تا به هم نیست جمع آتش و موم
شب تاریک جمع، روشن نیست
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۸۴ - از برم ای نگار حور نژاد
از برم ای نگار حور نژاد
می روی و نمی روی از یاد
بی تو ای سرو گلشن ایجاد
بی تو ای سرو بوستان مراد
شغل من نیست جز به شب ناله
کار من نیست روز جز فریاد
ای ز تو خطه ی وفا ویران
ای ز تو کشور جفا آباد
از وفا چند، از جفا تا کی
مدعی از تو شاد و من ناشاد
هست تا هست هستی من و تو
کار من عجز و کار تو بیداد
که تویی لیلی و منم مجنون
که تو شیرینی و منم فرهاد
گر بود لایق تو جان رفیق
جان من، عمر من فدای تو باد
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳۱ - گلعذاران نگار من نگرید
گلعذاران نگار من نگرید
عارض گلعذار من نگرید
دارد امید مهر ازو دل من
دل امیدوار من نگرید
کار من بار غم کشیدن اوست
به من و کار و بار من نگرید
نیست بی او قرار در دل من
به دل بی قرار من نگرید
زود رویم ز هجر سبز خطی
به خزان و بهار من نگرید
عهد ناپایدار او بینید
بخت ناسازگار من نگرید
می برد او نخست دل ز رفیق
دلبر خوش قمار من نگرید
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - آمدی رفتی از برم غافل
آمدی رفتی از برم غافل
صبر و هوشم ربودی از سر و دل
ای گل از عارض تو گشته خجل
سرو پیش قد تو پا در گل
ای به رخ رشک لعبتان ختا
ای به قد غیرت بتان چگل
دلبر دیر صلح زود عتاب
مه نامهربان مهر گسل
کردی از لطف و جور روشن و تار
غیر را مجلس و مرا محفل
گلخن و گلشن از تو غیر و مرا
شب و روز است مسکن و منزل
بی تو و با تو تا کی و تا چند
من دل افگار و مدعی خوشدل
بی من ای یار کار تو آسان
بی تو ای دوست کار من مشکل
بی تو از دیگران ملول رفیق
تو به رغمش به دیگران مایل
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۳۹ - حال بسیار ناخوشی دارم
حال بسیار ناخوشی دارم
خاطر پرمشوشی دارم
دل ز آهم پر است هان ای خصم
که پر از تیر ترکشی دارم
هست از آه شعله ناک عیان
که نهان در دل آتشی دارم
بنظر درنیایدم مه نو
چشم بر نعل ابرشی دارم
دل من می کشد بجایی و من
با دل خود کشاکشی دارم
سگ خود خواندم بنامیزد
چه بت آدمی‌وشی دارم
در قدح از زلال شعر رفیق
بادهٔ صاف بی‌غشی دارم
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۴۲ - به بلا زار و مبتلا که منم
به بلا زار و مبتلا که منم
کس مبادا در این بلا که منم
چون ننالم گرم طبیب تویی
در چنین درد بی دوا که منم
ای که پرسی کجاست خانه ی غم
گر ز من بشنوی کجا که منم
غیر کو با تو آشنا باشد
گر چنین است آشنا که منم
آنکه گویندم چه خواهد گفت (؟)
گر بداند چنین مرا که منم
گفتمش جز وفا ندیده ستم
از تو نسبت به اقربا که منم
گفت چشم وفا مدار رفیق
از چنین شوخ بی وفا که منم
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۷۳ - دشمنی آن قدر که با ما تو
دشمنی آن قدر که با ما تو
آن قدر دوستیم ما با تو
بی وفایی شعار خوبانست
بی وفایی همین نه تنها تو
یا بیا یا بخوان چنین تا کی
بی تو باشیم ما و بی ما تو
چه به از کار ما اگر باشیم
کارگر ما و کارفرما تو
خواری ما ببین که اصل یکیست
گر چه خاریم ما و خرما تو
همه کس جان و دل دهد به تو لیک
کم دهی کام کس به این‌ها تو
وصل تو از کجا کجاست رفیق
مزد خواهی درین تمنا تو
رفیق اصفهانی : قطعات
شماره ۴ - مژده ایدل که وقت آن آمد
مژده ایدل که وقت آن آمد
که ز غم بر کران توان آمد
دشت غم را کنار شد پیدا
بحر اندوه را کران آمد
وقت تشنیع دشمنان طی شد
گاه تحسین دوستان آمد
بلبلی ز آشیان جدا مانده
بار دیگر به آشیان آمد
طایری خورده سنگ جور خسان
پرکشان رفت و پرفشان آمد
صاحبا چاکر قدیم رفیق
که ز جور فلک به جان آمد
رفیق اصفهانی : قطعات
شماره ۵ - در صفاهان که ساحت پاکش
در صفاهان که ساحت پاکش
خوش‌ترین بقعهٔ جهان آمد
تا چهل سال با نهایت فقر
عرض خود را نگاهبان آمد
با بد و نیک کرد آمد و رفت
وین چنین رفت و آن چنان آمد
که نه در دیده ای سبک گردید
که نه بر خاطری گران آمد
که نگفته به هیچ خانه شتافت
که نخوانده به هیچ خوان آمد
لیک از شیوه هیچ سود نکرد
کش زیان بر سر زیان آمد
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۴۴ - لعل یار ار نبود لعل مذاب
لعل یار ار نبود لعل مذاب
از چه بودش خواص باده ی ناب
لعل ماند به لعل نوشین لیک
پیش او لعل را نماند آب
وقت آن خوش کزین پیاله ی نوش
خود گناهی نکرد و خورد شراب
گر از این جام جرعه ای بچشد
اوفتد چشم محتسب به حساب
ترک چشمت چرا به دل مایل
گرنه مست است و برده بوی کباب
عشق گو بر دلم سپاه مکش
که زیانت رسد ز ملک خراب
جز تو کز تاب طره و تب
تن و جان را فزوده ای تب و تاب
نور کی صدمه می برد ز منیر
موی کی لطمه می خورد ز طناب
آنچه من دیدم از عقوبت عشق
کبک کی دیده در شکنج عقاب
در غمت روز و شب صفایی را
سینه بر آتش است و دیده پر آب
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۷۲ - آن نه ابروی و این نه مژگان است
آن نه ابروی و این نه مژگان است
تیر بی پر و تیغ عریان است
آن نه قامت که سرو صدر نشین
و آن نه طلعت که شمس ایوان است
آن نه ابرو بود دو قبضه پرند
وان نه مژگان دو حصه پیکان است
رخ مخوانش که خجلت خورشید
لب مرانش که شرم مرجان است
دل در آویخت خوش بدان خم زلف
و ایمن از آن چه ی زنخدان است
پیش چشم تو نرگس از تشویر
سر چو نیلوفرش به دامان است
بودنم بی تو سخت و دشوار است
مردنم با تو سهل و آسان است
خوش صفایی دو اسبه می تازی
مگرت ره به کوی جانان است
باز کش خامه را عنان نگار
صفحه نامه این نه میدان است
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۷۳ - مژده ای دل که روز قربان است
مژده ای دل که روز قربان است
حکم از یار و کار با جان است
عاشقانت چو خاک خفته به راه
که ترا باز عزم جولان است
تا مگر پا نهی بر او سرها
همه با خاک راه یکسان است
والهان منتظر تماشا را
هان برون آی وقت بستان است
پی دیدار گلشنت دل را
ناله های هزار دستان است
پرده برزن ز رخ که یاران را
سر سیر گل وگلستان است
یار چندان که راند خشم و عتاب
شوق یاران هزار چندان است
سر عاشق به پای مرکب دوست
گوی گویی به دست چوگان است
با صفایی مصاف غمزه یار
رزم سرباز و جنگ افغان است
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۷۶ - گرنه در خورد یار دیرین است
گرنه در خورد یار دیرین است
تلخکامی به جان شیرین است
تا تو از چهره شرم مهر شدی
اشک ما نیز رشک پروین است
دل سرگشته ام به چنبر عشق
چون کبوتر به چنگ شاهین است
تا محرک صباست زلف ترا
کی دلی را امید تسکین است
در تو بیندکمال صنع حکیم
عارفی را که چشم حق بین است
جز تو با هیچ کس نورزم مهر
ور تو پیوسته با منت کین است
کارت از تیغ کج خود آمد راست
کی نیازت به تیر و زوبین است
سرکنم بی تو گر شبی به بهشت
خاک و خشتم فراش و بالین است
بست تا در تو جان صفایی را
نه غم دل نه ماتم دین است
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۷۷ - لبت از بس لطیف و شیرین است
لبت از بس لطیف و شیرین است
دلت از بس گران و سنگین است
دلت آیات کوه فرهاد است
لبت آفات لعل شیرین است
چون فرازد قد و فروزد چهر
دشت شمشاد و باغ نسرین است
روز عالم به عکس کرد سیاه
آفتابی که مطلعش زین است
گر به قتل من آمدی برخیز
مدعای من از تو نیز این است
مگذر از کشتنم به علت ضعف
که سکوتم نشان تمکین است
دست از صید نیم کشته ی خویش
برنداری که بیم نفرین است
عشق و مستوری ای عجب با هم
شرر اندر شعار پشمین است
رفتی آخر صفایی از پی دل
وین خلاف طریقهٔ دین است
این چه تلبیس و این چه طامات است
این چه اسلام و این چه آیین است
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۷۸ - خون به رخسارم از جهان بین است
خون به رخسارم از جهان بین است
شرح حالم ببین چه رنگین است
اشکم افکنده راز خفیه به روی
چه کنم کار مدعی این است
از غمم بهره داد و این احسان
در خور صد هزار تحسین است
چه شباهت به مشکت ای گیسو
کز تو یک چین بهای صد چین است
شب هجران به تاب زلف توام
مارها در فراش و بالین است
لب و دندانت از ملاحت و طعم
نقل شور و شراب شیرین است
سرگرانی مکن به اینکه جفا
رسمی از روزگار دیرین است
با صفایی که دین و دل به تو داد
بی وفایی خلاف آیین است
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۷۹ - سرخوشم با لبت که نوشین است
سرخوشم با لبت که نوشین است
ای دریغ از دلت که سنگین است
در میان نیست و ز بیان پیداست
این میان نیست نون تنوین است
تیغ ابروی و نافه گیسویت
دشت قبچاق و رسته ی چین است
سر زلفت به سرقت دل و دین
مو به مو مظهر شیاطین است
در شبستان گشایی ار بر و روی
چمن اندر چمن ریاحین است
راغ ها تاب سنبل و سوری
باغ ها داغ نخل و نسرین است
بنشین پیش سرو کاین رفتار
رشک آن شور چشم خودبین است
جز ز تأثیر لعل و کام تو نیست
که کلامم لطیف و شیرین است
من دیوانه چون به چنگ آرم
لعبتی را که عقل کابین است
تو صفایی کجا و دعوی عشق
پشه را کی مقام شاهین است
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۸۰ - گر چه این فن خلاف آیین است
گر چه این فن خلاف آیین است
منت از عارضت برآیین است
کلکم انواع نعت آنچه نگاشت
نزد حسن تو عین تهجین است
ذقن و چهر و چشم و غمزه و زلف
همه برهان قاطعم ز این است
عضو عضوت به فر حسن و کمال
بس زهر در خواری تحسین است
گویی از آفتاب صبح ازل
بی سخن جلوه ی نخستین است
اختلافی در اختیار طلب
ننگرد دیده ای که حق بین است
هر چه جویی ز حب و بغض بجوی
کج مرو راه مستقیم این است
جهد کن در دعای دولت شاه
که ز روح الامینش آمین است
حافظ ملک ناظم الدنیا
غوث اسلام ناصر الدین است
سر پیوند او صفایی و من
مثل مال دار و مسکین است
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۰۹ - دور پیمانه را بقایی نیست
دور پیمانه را بقایی نیست
عهد جانانه را وفایی نیست
نزد خوبان وفای عاشق را
جاودان جز جفا جزایی نیست
شوق را پایه سخت و پنجه قوی
صبر را پای از آن به جایی نیست
وصل یا مردن است چاره ی هجر
دیگر این درد را دوایی نیست
ریز خونم که در شریعت عشق
کشته را برتو خون بهایی نیست
شکر لله که از عنایت دوست
به دو کیهانم اعتنایی نیست
از تغافل ملامتت نکنم
پادشه را غم از گدایی نیست
پیش بازار حسن زهره ما
مشتری را به کف بهایی نیست
با سهیل ستاره سوز رخش
ماه را تابش سهایی نیست
کی تواند کشید در آغوش
مهر و مه را که دست و پایی نیست
همه شهرش به جان طلبکارند
با صفایی ترا صفایی نیست
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۱۲ - یار از چهره چون نقاب گرفت
یار از چهره چون نقاب گرفت
پرده بر روی آفتاب گرفت
جلوه اش جان به مرد و زن بخشید
عشوه اش دل ز شیخ و شاب گرفت
سرو تن جان و دل نه من همه را
درد و تب داد و صبر و تاب گرفت
یاری عاجزان گناه شمرد
خواری عاشقان ثواب گرفت
غیر آن شه که دل ستاد از ما
که خراج از ده خراب گرفت
تاب یک موی آن دو زلف نداشت
دل که از طره تو تاب گرفت
مفتی شهر نان وقف ربود
صوفی دیر خمر ناب گرفت
سر و جان خاکپای رندی باد
کآتش از دست داد و آب گرفت
بنده ی همت صفایی باش
داد جان جرعهٔ شراب گرفت