تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۱۳ - دامنم ز اشک دیده آب گرفت
دامنم ز اشک دیده آب گرفت
بحر ما رونق از حباب گرفت
جز غمت کز دو چشم خونینم
سیل ها ز اشک بی حساب گرفت
از دو گلبرگ داغ دیده کجا
می توان اینقدر گلاب گرفت
قدرت عشق بین که دریاها
آب زین پاره ی سحاب گرفت
خون شد از هر خمی از او دل ما
زلفت از نافه خون ناب گرفت
طرفه آمد کمر میان ترا
طرفه بنگر که مو طناب گرفت
نه عجب گر غزال وادی عشق
از دل شیر نر کباب گرفت
شست اوراق قیل و قال علوم
هرکه یک درس از این کتاب گرفت
بر صفایی گشوده شد در خلد
جایگه تا بدین جناب گرفت
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۲۱ - هر که آید به سیر جولانت
هر که آید به سیر جولانت
نبرد ره برون ز میدانت
دل ما را به حلقه ی گیسوی
هست زندان به از گلستانت
باز از آن چهر هر نظر دارد
صد گلستان به کنج زندانت
هرکه بندد دلت به چنبر زلف
غافل است از چه زنخدانت
دل خلقی ز دست بردی و نیست
خطره ای ز احتساب سلطانت
چون ز دیوان شه نداری باک
باری اندیشه ای ز یزدانت
ساخت کار دو عالم از چپ و راست
تیغ ابروی و تیر مژگانت
رفتی ای دل به گوشه ای که مگر
مشکل عشق گردد آسانت
دیدی آخر که احتمال شکیب
با غم او نبود امکانت
چون صفایی ضرورت است به جان
احتمال جفای جانانت
جاودان جز به درد خو کردن
مکن ارمان که نیست درمانت
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۲۴ - تا نگردم غبار جولانت
تا نگردم غبار جولانت
برنخیزم ز طرف میدانت
سر ندارم دریغ از آن خم زلف
بازم این گوش را به چوگانت
تا نبوسم کمان و شست ترا
بر نگردم ز تیر مژگانت
سخت تر از دل تو جان من است
که نمردم به درد هجرانت
تشنگان را سراغ آبی بود
که نمردند در بیابانت
مفشان از غبار من که بود
منتی بر سرم ز دامانت
نیست قید تعلقم بر پای
مگر از گیسوی پریشانت
نقشت از دیده کی رود که هنوز
هست در دل نشان پیکانت
من صفایی بدان امید که باز
نرود در هوای جانانت
دل و دینت ز کف گرفته و باز
کار دارد هنوز با جانت
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۴۴ - سروقامت قیام دیگر کرد
سروقامت قیام دیگر کرد
دو قیامت به ساعتی برکرد
هم قیامت ز قد دلکش ساخت
هم کرامت ز چهر انور کرد
خاک در چشم ماه نخشب ریخت
بند بر پای سرو کشمر کرد
آنچه با عقل کرد سطوت عشق
کافرم مسلم ار به کافر کرد
شرم بادش ز نوش خنده ی تو
هرکه یاد از نبات و شکر کرد
نکند صد قرابه می با ما
آنچه آن چشم سحر پرور کرد
لعل سیراب و چهر سمائیت
قانعم از بهشت وکوثر کرد
لب و دندان شهد پرور تو
حلقه در گوش لعل و گوهر کرد
گر نی خامه ام به ذکر لبت
هر دم از نو بیان دیگر کرد
نه عجب هرکه قند ریزد باز
خوب تر هر چه را مکرر کرد
کلک نامحرم صفایی باز
داستان ها ز خون دل سر کرد
می ندانم که این بریده زبان
چون سر از سر سینه ام در کرد
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۴۵ - عشقم از اشک و رخ توانگر کرد
عشقم از اشک و رخ توانگر کرد
از یکی سیمم از یکی زر کرد
سیم تر از دلم به دامان ریخت
زر خشک از رخم مقرر کرد
ژاله ام از سمک فروتر بود
ناله ام از سماک برتر کرد
چون سمندر گهم درآتش سوخت
گه درآبم چو بط شناور کرد
پی فتح قلاع ملک ولا
زین دو ام ساز گنج و لشکر کرد
به دو گیتی فرو نیارد سر
هر که افسر ز خاک این در کرد
خطت از دیده خون گشود زیرا
خار این باغ کار خنجر کرد
فتنه ی قامت تو مردم را
فارغ از ماجرای محشر کرد
ترک مست ترا مگر ساقی
عوض باده خون به ساغر کرد
دیدگان از سرشک خشک ندید
هر که لب با شراب او تر کرد
نشد از دشمنان به ما ستمی
کان نکو نام نیک محضر کرد
خشم وکینی که کس به خصم نخواست
می به نتوان ز دوست باور کرد
چون صفایی نیافت محرم راز
شرح احوال دل به دفتر کرد
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۲۲ - در گلستان رخ ار گشاید بار
در گلستان رخ ار گشاید بار
گلبن اید خجل ز روی هزار
خاک بیزد صبا به فرق چمن
چون کشدپرده ماهم از رخسار
تا شد از چشم و لب نهان و پدید
روز و شب باده بخش و باده گمار
تا ز رخسار و خط بهم پیوست
انگبین با کبست وگل با خار
زان لب و چشم دیده ها خون ریز
زان خط و چهر سینه ها افگار
لب و زلفش بتی است در زنجیر
رخ و خطش مهی است در زنجار
گر بدین سان بود کشاکش حسن
جان بدر ناورد یکی ز هزار
وگر این است موج قلزم عشق
عجب ار کشتی ای رسد به کنار
دل صفایی دگر به کف ناید
برد او را نبودمی انکار
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۲۳ - دست عشقم گشود جایی بار
دست عشقم گشود جایی بار
که فرو بست پایم از رفتار
چاه ها در طریق تن زیمین
ماه ها در کمین دل زیسار
جرگه ای از قد آیت گلبن
دسته ای از رخ آفت گلنار
همه از چهر نخل آتش بر
همه از زلف سرو افعی بار
این ز قد شرم صد خیابان سرو
وان به رخ غیرت هزار بهار
یکی از غمزه غارت خلخ
یکی از عشوه فتنهٔ فرخار
همه سنگین دلان سیمین بر
همه نوشین لبان شیرین کار
مر مرا یک دل است و صد دلبر
مر مرا یک سر است و صد دیوار
دل صفایی ز دست رفت و هنوز
هست جانانه را به جانم کار
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۲۴ - هر شب از یاد زلف و طره ی یار
هر شب از یاد زلف و طره ی یار
پر بود بسترم ز عقرب و مار
دل ز مژگان و سینه ام ز ابروی
همه شمشیر بار و پیکان زار
زیر و بالا بلند و پست نگر
خال و خطش قرین زلف و عذار
خال مشکین و چهر گلشن سیر
زلف پرتاب و خط سوسن سار
سر موری فتاده در برگل
دم ماری نهاده بر سر خار
یا خلیلی طپیده در آتش
یا کلیمی گرفته در کف مار
هندویی دست بسته با زنجیر
و آفتابی نشسته در زنجار
چهر او بین اگر ندیدستی
آتش سرد و آب آتشبار
لب و دندان او مگو به مثل
در خندان و لعل شکر خوار
نقل شور و شراب شیرین است
امتحان را چشیده ام صد بار
تا صفایی اسیر عشق نشد
نشد از بخت خویش برخوردار
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۲۵ - با صبا همره است نکهت یار
با صبا همره است نکهت یار
یا به جیبش نهفته مشک تتار
مگر از خاک یار کرده عبور
که وزد بوی خون ز باد بهار
عشق در دل مرا نهایی گشت
کو غمم برگ و رنجم آرد بار
روید از شاخه هاش بند به بند
عوض هر گلم هزاران خار
گشت بر ما ز سختی غم هجر
مردن آسان و زندگی دشوار
دل عنانم گرفت از کف و رفت
من ز پی نیز رفتمش ناچار
تا کجا پای او به سنگ آید
کاین چنین می رود گسسته مهار
پیش بیگانگان نامحرم
لب نشاید گشودن از اسرار
رو صفایی زبن ببند و مگوی
از حدیث دل اندک و بسیار
مشفقی اهل دل رفیق طریق
تا نیابی خموش زی زنهار
راستی را چو مدعی کژ خواند
بی سخن خامشی به از گفتار
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۳۴ - باشد از آنروز طالعم فیروز
باشد از آنروز طالعم فیروز
که در آیی به چهر مهر افروز
روز روشن شود مرا شب تار
به محرم در آیدم نوروز
سال ها ز آب و تاب دیده و دل
در فراق تو هر شبم تا روز
بر زمین ریخت اشک کوکب ساز
بر فلک رفت آه کیوان سوز
گرنه از جان و سر عزیزتری
تو بدان طلعت ستاره فروز
سر به پایت چرا نهم هر شب
جان برایت چرا دهم همه روز
حیفم آید ترا که بار آیی
خشم پرور ستمگری کین توز
قهر بر ما مران که کس نکند
جور با دوستان مهر اندوز
به جفا از تو رو نگرداند
از صفایی وفای عهدآموز
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۷۱ - یار از رخ نکرده جلوه گری
یار از رخ نکرده جلوه گری
هست دل را خیال پرده دری
کردی انکار حسن شاهد ما
نیست این جز گناه بی بصری
روی از این در به درگه که کنم
که مرا نیست خوی دربدری
وقت شد کز رخم بشویی گرد
خاک بیزی بس است و خون جگری
در مقامی که جز هنر نخرند
تا چه ازرم به عیب بی هنری
تا خبر گشتم از تو دورترم
خرما روزگار بی خبری
شب و روزم به خوشدلی پرداخت
گریه ی شام و ناله ی سحری
جویی از ملک جاودان ای دل
خاکساری بخر به تاجوری
تا صفایی کشید باده ی عشق
زهر درکام وی کند شکری
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۷۲ - شد مرا عمر در وفا سپری
شد مرا عمر در وفا سپری
تو هنوز از جفا نگشته بری
مرغ این باغ را چه سودا خاست
که کند جای نغمه نوحه گری
گشته رسوای روی او چه کنم
گل نداند ورای پرده دری
جهد کردم که دل بدو ندهم
آدمی دست چون برد ز پری
غنچه را غیرت گلش در باغ
داشت هر صبحدم به جامه دری
دادم آخر به کشتن از ناله
شاکرم با کمال بی اثری
دل در آن زلف مشکبو آموخت
از دو لعل تو رسم خون جگری
عیب جویی صفایی از همه وجه
عیب باشد ز مردم هنری
کامل آن یک تن است و باقی را
هست نقصی بهر که در نگری
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۷۳ - تو نبودی نکوتر ار ز پری
تو نبودی نکوتر ار ز پری
می نکردی به پرده دل شکری
شادم از بخت خود کم آخر کار
کرد سوی غم تو راهبری
سر ز خجلت نهاد درکهسار
تا خرام تو دید کبک دری
روی و موی تو رنگ و بوی ببرد
از گل سرخ و نافه ی تتری
بیش وکم دیر و زود فاش و نهان
دل و دین از جوان و پیر بری
ای دریغا که پرده داری دوست
داد عادت مرا به پرده دری
پشت بر رامشیم و روی به رنج
گشته ام تا ز حضرتش سفری
شاخ امید در زمین طلب
بر نشان با وجود بی ثمری
چون صفایی مکن به ترس زیان
ترک سودا خلاف پیله وری
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۲- تاریخ رحلت مرحومه مرشد زن میرزا اسماعیل هنر
زین سرای فنا چو رخت رحیل
بست مرشد به سوی ملک بقا
پی تاریخ وی صفائی گفت
یافت مرشد به صحن مینو جا
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۳- تاریخ ولادت علی نقی فرزند میرزا مهدی هنر فرزند اسماعیل هنر
به هنر شد عطا دگر خلفی
که ستایش بر اوست عین هجا
دل ز مجمع ستاد خارج و گفت
سال مولود این سهیل بها
نور چشم پدر علی نقی
آب افزای دودمان نیا
۱۳۱۰ق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۴- تاریخ وفات مرحومه مغفوره خوش زندگانی مادر ابراهیم خان دامغانی
چو خیرالنسا بیگم افشاند دست
سوی جدهٔ خویش خیرالنسا
ز قید علائق شد آزاد و رفت
ز دار فنا سوی ملک بقا
ز دنیای دون رخت بیرون کشید
به خلد برین رفت و بگرفت جا
طلب کرد سال رحیل از رهی
یکیش از مقیمان بزم عزا
سروشی سرودم که بسرای از او
صفایی صفا یافت دارالصفا
۱۲۶۶ق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۶- تاریخ سور پرسرور حاجی میرزا مهدی
قدوة الحاج میرزا مهدی
در کرم طاق و با مکارم جفت
آنکه در حسن خلق و خلق حسن
مادحی مدح وی نیارد گفت
آنکه خاشاک و خار شرک و نفاق
دست توحید از وجودش رفت
خواست جفتی ز خاندان کرام
تاکند یاوریش در خور و خفت
رنج ها برد و گنج ها پرداخت
تا ز شاخش گل مراد شکفت
آری آن گونه گوهری نایاب
می نیاید به چنگ مفتا مفت
باید الماس پنجه بازوئی
تا چنان لؤلؤئی تواند سفت
بهر تاریخ این همایون جشن
چون صفائی کمینه بنده شنفت
بلبل گلبن هدایت را
وصل گل جاودان مبارک گفت
۱۲۹۱ق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۷- مرد سید شجاع و هرکه شنید
مرد سید شجاع و هرکه شنید
شکر آینده حمد ماضی گفت
زین بشارت سپاس های شگرف
از خدا و رسول راضی گفت
پی تاریخ این چس اندر قبر
به جهنم که مرد قاضی گفت
۱۲۸۰ق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۱۵- تاریخ وفات آخوند ملامحمد حسن بهرام
پیر ذاکر چو اوفتاد از بام
سوی رضوان دواسبه لنگ برفت
پی تاریخ وی صفائی گفت
آه ازمنبر آب و رنگ برفت
۱۲۶۹ق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۱۷- تاریخ تولد دختر سید احمد
دختری زاد سید احمد را
با من این مژده دوش خاتمه گفت
جستم از اهل بزم تاریخش
یک تنم پاسخی نه ز آن همه گفت
سید آورد سر میانه ی جمع
ام کلثوم بنت فاطمه گفت
۱۲۸۴ق