تعداد ۶۳۳۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۶۶ - مرا این مایه رسوایی مگر از دیده یا دل شد
مرا این مایه رسوایی مگر از دیده یا دل شد
به شیدایی کشد کارش هر آن کز خویش غافل شد
ز دست دیده کی با کام دل خاکی به سر کردم
سرا پا آستانش چشم تا برهم زدم گل شد
فکند از پا و برد از دستم آن ترک کمان ابرو
جز این نبود جزای آن که با پیکان مقابل شد
به گلشن بالم ای صیاد زنهار از قفس مگشا
چه داند فرق دام و آشیان صیدی که بسمل شد
تسلی یافت دل ها در خم زلفش کرامت بین
که از تأثیر یک زنجیر صد دیوانه عاقل شد
غم من خور که خفتم بر سر تیرت زهی شادی
شهیدی را که گامی چند از دنبال قاتل شد
به وصلش تن زدم و اینک به هجرم جان سپاری بین
به یک بی فکری دل بنگر آسانم چه مشکل شد
سپردم دور از اوجانی که نزدیکش نیفشاندم
تغابن بود زین سودا مرا سودی که حاصل شد
صفایی را چون کشتی شکست از موج این دریا
که بعد از قرن ها یک تخته نتواند به ساحل شد
به شیدایی کشد کارش هر آن کز خویش غافل شد
ز دست دیده کی با کام دل خاکی به سر کردم
سرا پا آستانش چشم تا برهم زدم گل شد
فکند از پا و برد از دستم آن ترک کمان ابرو
جز این نبود جزای آن که با پیکان مقابل شد
به گلشن بالم ای صیاد زنهار از قفس مگشا
چه داند فرق دام و آشیان صیدی که بسمل شد
تسلی یافت دل ها در خم زلفش کرامت بین
که از تأثیر یک زنجیر صد دیوانه عاقل شد
غم من خور که خفتم بر سر تیرت زهی شادی
شهیدی را که گامی چند از دنبال قاتل شد
به وصلش تن زدم و اینک به هجرم جان سپاری بین
به یک بی فکری دل بنگر آسانم چه مشکل شد
سپردم دور از اوجانی که نزدیکش نیفشاندم
تغابن بود زین سودا مرا سودی که حاصل شد
صفایی را چون کشتی شکست از موج این دریا
که بعد از قرن ها یک تخته نتواند به ساحل شد
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۴۱ - به دستی برد از جا پای صبرم شوق دیدارش
به دستی برد از جا پای صبرم شوق دیدارش
که دایم خود نخواهم زیست تا بینم دگر بارش
ز غیرت پیش اغیارش چو نارم برزبان نامی
که آیا غیر دل از مال من سازد خبر دارش
طبیبم گر پی درمان میا برسر که می ترسم
چو لب زین درد بگشایم کنم چون خویش بیمارش
دل خونین به دستم ماند و دست از چاره کوته شد
چو آن بسمل که بیماری به سر باشد پرستارش
به رنج و راحت از جانان نباشد شکوه عاشق را
بود فریادم از دست رقیب مردم آزارش
ندانم ترک سرمست وی از دست که نوشد می
همی دانم که هرگز کس نخواهد دید هشیارش
از این یک قطره خون کش دل شماری روز و شب عمری
معاذالله کجا سیراب گردد ترک خون خوارش
ز بخت ما مگر چشم تو خواب آلوده تر باشد
که با چندین فغان یک لحظه نتوان کرد بیدارش
زخون کشتگان خاک سرکویت بهار آمد
چه باغ است اینکه در عین خزان سبز است گلزارش
حرامم باد خرسندی گرم غمناک بینندی
چه باک از غم صفایی را اگر باشی تو غمخوارش
که دایم خود نخواهم زیست تا بینم دگر بارش
ز غیرت پیش اغیارش چو نارم برزبان نامی
که آیا غیر دل از مال من سازد خبر دارش
طبیبم گر پی درمان میا برسر که می ترسم
چو لب زین درد بگشایم کنم چون خویش بیمارش
دل خونین به دستم ماند و دست از چاره کوته شد
چو آن بسمل که بیماری به سر باشد پرستارش
به رنج و راحت از جانان نباشد شکوه عاشق را
بود فریادم از دست رقیب مردم آزارش
ندانم ترک سرمست وی از دست که نوشد می
همی دانم که هرگز کس نخواهد دید هشیارش
از این یک قطره خون کش دل شماری روز و شب عمری
معاذالله کجا سیراب گردد ترک خون خوارش
ز بخت ما مگر چشم تو خواب آلوده تر باشد
که با چندین فغان یک لحظه نتوان کرد بیدارش
زخون کشتگان خاک سرکویت بهار آمد
چه باغ است اینکه در عین خزان سبز است گلزارش
حرامم باد خرسندی گرم غمناک بینندی
چه باک از غم صفایی را اگر باشی تو غمخوارش
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۴۲ - نگر مژگان و اشکم لوحش الله عشق و گلزارش
نگر مژگان و اشکم لوحش الله عشق و گلزارش
که جای گل به دامن خون دل می جوشد از خارش
زند مژگان به چشمم خارها از سیر این بستان
من آن گلزار میخواهم که شکرخاست گلنارش
همه عمر آنکه در کویت دل گم کرده می جوید
چه باشد گر تو دل جویی کنی از لطف یکبارش
خود از حالم نپرسیدی غمت اما نشد غافل
دلی را خورد باید غم که غم باشد پرستارش
من از عشقت برم جان حاش لله کی توانم کرد
خصوص اکنون که هجران در هلاکم شد مددکارش
به ناصح یک نظر بنمایمت گر رشک بگذارد
که جاویدان به درد خویشتن سازم گرفتارش
مباش ای دل به زهد مفتی اسلامیان مفتون
که در هر دانه تسبیح است چندین حلقه زنارش
چه پیش آمد ندانم خواجه را در بزم می خواران
که چون خشت سرخم پای حوض افتاده دستارش
صفایی چندی از دست تو پا پیچید در دامان
کشید از کنج خلوت شوق دیگر ره به بازارش
که جای گل به دامن خون دل می جوشد از خارش
زند مژگان به چشمم خارها از سیر این بستان
من آن گلزار میخواهم که شکرخاست گلنارش
همه عمر آنکه در کویت دل گم کرده می جوید
چه باشد گر تو دل جویی کنی از لطف یکبارش
خود از حالم نپرسیدی غمت اما نشد غافل
دلی را خورد باید غم که غم باشد پرستارش
من از عشقت برم جان حاش لله کی توانم کرد
خصوص اکنون که هجران در هلاکم شد مددکارش
به ناصح یک نظر بنمایمت گر رشک بگذارد
که جاویدان به درد خویشتن سازم گرفتارش
مباش ای دل به زهد مفتی اسلامیان مفتون
که در هر دانه تسبیح است چندین حلقه زنارش
چه پیش آمد ندانم خواجه را در بزم می خواران
که چون خشت سرخم پای حوض افتاده دستارش
صفایی چندی از دست تو پا پیچید در دامان
کشید از کنج خلوت شوق دیگر ره به بازارش
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۴۴ - خیال خیل خالم نیست با زلف زره فامش
خیال خیل خالم نیست با زلف زره فامش
چو مرغ افتد به دام از دانه کی حاصل بود کامش
درین وادی ز خود گم گشتم اول پی نمی دانم
رهی کآغازش این باشد چه خواهد بود انجامش
به جز تهدید قتلم نیست قاصد را به لب حرفی
ولی دل بوی غم خواری شنید از سبک پیغامش
دل از اظهار یاری های او ذوقی دگر دارد
وگرنه داشت کی ما را دعا فرقی ز دشنامش
شرابی خوردم از لعلش که دوران ها بهر دوری
گرم مقدور بود افشاندمی صد جان به یک جامش
مرا بر مهر مه رویان ملامت گو مکن تا صبح
دل آرام از کجا گیرد اگر نبود دلارامش
صفایی را درون صاف است با جانان و می ترسم
کند روزی به آلایش رقیب از رشک بدنامش
چو مرغ افتد به دام از دانه کی حاصل بود کامش
درین وادی ز خود گم گشتم اول پی نمی دانم
رهی کآغازش این باشد چه خواهد بود انجامش
به جز تهدید قتلم نیست قاصد را به لب حرفی
ولی دل بوی غم خواری شنید از سبک پیغامش
دل از اظهار یاری های او ذوقی دگر دارد
وگرنه داشت کی ما را دعا فرقی ز دشنامش
شرابی خوردم از لعلش که دوران ها بهر دوری
گرم مقدور بود افشاندمی صد جان به یک جامش
مرا بر مهر مه رویان ملامت گو مکن تا صبح
دل آرام از کجا گیرد اگر نبود دلارامش
صفایی را درون صاف است با جانان و می ترسم
کند روزی به آلایش رقیب از رشک بدنامش
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۴۵ - نهادی بر دلم دردی که درماندم به درمانش
نهادی بر دلم دردی که درماندم به درمانش
فکندی در سرم شوری که ممکن نیست سامانش
نهادم روی در راهی که آغاز است انجامش
در افتادم به دریایی که پیدا نیست پایانش
فلک دیوی است افسون فر مشو غافل ز نیرنگش
زمین زالی است زیور گر مباش ایمن ز دستانش
به جامش خون زهرآمیز و انگاری که آن آبش
بخوانش لخت مرگ آویز و پنداری که آن نانش
ترا جز تلخکامی حاصلی زین آب و نان نبود
میالا لب هم از اینش بکن دندان هم از آنش
مرا در دیده و لب هرکه دید این نوحه و زاری
فراموش آمد از خاطر حدیث نوح و طوفانش
به شکر مالک الملک ار صفایی لب فرا داری
چرا در دل شکایت رانی از گردون گردانش
چو مفتی لاف دین داری مزن با این تبه کاری
خدا را کی پرستید آنکه از ره برد شیطانش
فکندی در سرم شوری که ممکن نیست سامانش
نهادم روی در راهی که آغاز است انجامش
در افتادم به دریایی که پیدا نیست پایانش
فلک دیوی است افسون فر مشو غافل ز نیرنگش
زمین زالی است زیور گر مباش ایمن ز دستانش
به جامش خون زهرآمیز و انگاری که آن آبش
بخوانش لخت مرگ آویز و پنداری که آن نانش
ترا جز تلخکامی حاصلی زین آب و نان نبود
میالا لب هم از اینش بکن دندان هم از آنش
مرا در دیده و لب هرکه دید این نوحه و زاری
فراموش آمد از خاطر حدیث نوح و طوفانش
به شکر مالک الملک ار صفایی لب فرا داری
چرا در دل شکایت رانی از گردون گردانش
چو مفتی لاف دین داری مزن با این تبه کاری
خدا را کی پرستید آنکه از ره برد شیطانش
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۴۶ - دلم پیوست به ایشان در آن زلف و زنخدانش
دلم پیوست به ایشان در آن زلف و زنخدانش
چه محکم شد فراهم کنده و زنجیر و زندانش
به تیغ اشتیاقم کشت و خرسندم که در محشر
به دستاویز خونخواری زنم دستی به دامانش
مگر بار غم از جانم خود آخر وهله برداری
که این دردی است کز اول فرو ماندم به درمانش
مریض عشق را لابد طبیبی چون تو بایستی
که داری شربتی در خور از آن عتاب خندانش
نبود ار تنگدل از داغ لعلت غنچه در معنی
چرا چون جیب گل بی پرده چاک آید گریبانش
چه باغ است اینکه در عین بهار از غایت حرمان
به جای نغمه افغان می کند مرغ گلستانش
به زلف او چو دل بستی ز احوال من آگه شو
که آن سرگشته هم شبهی است از شب های هجرانش
چنان تاریک و طولانی که بی یک مو خلاف آمد
سواد شام هجران مو به مو زلف پریشانش
از آن نالم که نامد بر سرم چون زخم زد ورنه
گرانی نیست دل را یکسر سوزن ز پیکانش
به صد شمشیر و ناوک نامد از دشمن صفایی را
جراحاتی که دارد سینه ام ز ابروی و مژگانش
چه محکم شد فراهم کنده و زنجیر و زندانش
به تیغ اشتیاقم کشت و خرسندم که در محشر
به دستاویز خونخواری زنم دستی به دامانش
مگر بار غم از جانم خود آخر وهله برداری
که این دردی است کز اول فرو ماندم به درمانش
مریض عشق را لابد طبیبی چون تو بایستی
که داری شربتی در خور از آن عتاب خندانش
نبود ار تنگدل از داغ لعلت غنچه در معنی
چرا چون جیب گل بی پرده چاک آید گریبانش
چه باغ است اینکه در عین بهار از غایت حرمان
به جای نغمه افغان می کند مرغ گلستانش
به زلف او چو دل بستی ز احوال من آگه شو
که آن سرگشته هم شبهی است از شب های هجرانش
چنان تاریک و طولانی که بی یک مو خلاف آمد
سواد شام هجران مو به مو زلف پریشانش
از آن نالم که نامد بر سرم چون زخم زد ورنه
گرانی نیست دل را یکسر سوزن ز پیکانش
به صد شمشیر و ناوک نامد از دشمن صفایی را
جراحاتی که دارد سینه ام ز ابروی و مژگانش
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۶۷ - ز دل یک ناله در دام تو ای صیاد نشنیدم
ز دل یک ناله در دام تو ای صیاد نشنیدم
اسیری در گرفتاری چنین آزاد نشنیدم
به دور لعلت ای خسرو چو بینم شور مشتاقان
عجب دارم که یک شیرین و صد فرهاد نشنیدم
چه خوب آموخت خال از غمزدگانت طرز خون ریزی
مگو دیگر که یک شاگرد و صد استاد نشنیدم
به جز چشمت که با مژگان مرا شریان گشود از دل
ز صد نشتر فزون در دست یک فصاد نشنیدم
مهی از جنس مردم مهر منظر مشتری سیما
پری پیکر ملک پرور دو حوری زاد نشنیدم
سراپا نقش بستت صانع از جان ورنه من هرگز
چنین صورتگری از خامه ی ایجاد نشنیدم
جز آن کآباد غم وز باده ی عشقت خرابستی
دلی خرم درین دیر خراب آباد نشنیدم
صفایی منعم از افغان مکن هنگام جان بازی
به بالینم چرا فرمود اگر فریاد نشنیدم
اسیری در گرفتاری چنین آزاد نشنیدم
به دور لعلت ای خسرو چو بینم شور مشتاقان
عجب دارم که یک شیرین و صد فرهاد نشنیدم
چه خوب آموخت خال از غمزدگانت طرز خون ریزی
مگو دیگر که یک شاگرد و صد استاد نشنیدم
به جز چشمت که با مژگان مرا شریان گشود از دل
ز صد نشتر فزون در دست یک فصاد نشنیدم
مهی از جنس مردم مهر منظر مشتری سیما
پری پیکر ملک پرور دو حوری زاد نشنیدم
سراپا نقش بستت صانع از جان ورنه من هرگز
چنین صورتگری از خامه ی ایجاد نشنیدم
جز آن کآباد غم وز باده ی عشقت خرابستی
دلی خرم درین دیر خراب آباد نشنیدم
صفایی منعم از افغان مکن هنگام جان بازی
به بالینم چرا فرمود اگر فریاد نشنیدم
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۶۸ - تنی جز خاطر لیلی به غم دلشاد نشنیدم
تنی جز خاطر لیلی به غم دلشاد نشنیدم
سری جز گردن مجنون به بند آزاد نشنیدم
هلاکم در صفوف غمزه ات نبود غریب اما
مروت بین که من یک صید و صد صیاد نشنیدم
مدد جست از میانت طرگان در دل ربایی ها
طناب از موی دارد چشم استمداد نشنیدم
بنای عشق محکم تر ز سیل دیده شد دل را
ز ویرانی بلادی را چنین آباد نشنیدم
به جز یاد تو کآمد منتهای کام ناکامان
عروسی را به خلوتگاه صد داماد نشنیدم
به قتلم خاستی کز ناله ام آسوده بنشینی
بدین زودی چنین تأثیری از فریاد نشنیدم
بدین دستم که دل پامال در میدان آن مژگان
شهیدی در سیاستگاه صد جلاد نشنیدم
به ترک عشق بس تهدید ها راندم صفایی را
جوابی از وی الا هر چه بادا باد نشنیدم
سری جز گردن مجنون به بند آزاد نشنیدم
هلاکم در صفوف غمزه ات نبود غریب اما
مروت بین که من یک صید و صد صیاد نشنیدم
مدد جست از میانت طرگان در دل ربایی ها
طناب از موی دارد چشم استمداد نشنیدم
بنای عشق محکم تر ز سیل دیده شد دل را
ز ویرانی بلادی را چنین آباد نشنیدم
به جز یاد تو کآمد منتهای کام ناکامان
عروسی را به خلوتگاه صد داماد نشنیدم
به قتلم خاستی کز ناله ام آسوده بنشینی
بدین زودی چنین تأثیری از فریاد نشنیدم
بدین دستم که دل پامال در میدان آن مژگان
شهیدی در سیاستگاه صد جلاد نشنیدم
به ترک عشق بس تهدید ها راندم صفایی را
جوابی از وی الا هر چه بادا باد نشنیدم
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۷۱ - به گردون رشته تا زان دو زلف پر شکن دارم
به گردون رشته تا زان دو زلف پر شکن دارم
چرا بر وش یک مومنت از مشک ختن دارم
دل از چاه زنخدانت برآید کی معاذ الله
ز پیچان طره ات با آنکه صد مشکین رسن دارم
نباشد چشم درماندم ز جایی درد عشقت را
کجا مرهم پذیر افتد چنین زخمی که من دارم
چو دل تا در بغل نارم به یک پیراهنت با خود
چو گل هر روز چاک از داغ رویت پیرهن دارم
تو آنجا در وثاقت کام بخشایی رقیبان را
من اینجا در فراقت سر به زانوی محن دارم
به بوی پیرهن مشتاق و محتاجم بشیری کو
که درکوی غمت هر گام صد بیت الحزن دارم
به سروقت دلم در لب رهی بنما که من با وی
حکایت های خونین از درون خویشتن دارم
به بالینم شبی تا روز بنشین و آتشم بنشان
که با لعلت نهانی بی زبان چندین سخن دارم
حدیث حسنت از مردم نهان ماند مگر چندی
به بزم خویش و بیگانه از آن پاس دهن دارم
غریب آسا هنوز از نو سر بیگانگی داری
به من با آنکه عمری شد که در کویت وطن دارم
صفایی سال و ماه و هفته چون باید جدایی را
تواند زیست او یک روز بی رویت نپندارم
چرا بر وش یک مومنت از مشک ختن دارم
دل از چاه زنخدانت برآید کی معاذ الله
ز پیچان طره ات با آنکه صد مشکین رسن دارم
نباشد چشم درماندم ز جایی درد عشقت را
کجا مرهم پذیر افتد چنین زخمی که من دارم
چو دل تا در بغل نارم به یک پیراهنت با خود
چو گل هر روز چاک از داغ رویت پیرهن دارم
تو آنجا در وثاقت کام بخشایی رقیبان را
من اینجا در فراقت سر به زانوی محن دارم
به بوی پیرهن مشتاق و محتاجم بشیری کو
که درکوی غمت هر گام صد بیت الحزن دارم
به سروقت دلم در لب رهی بنما که من با وی
حکایت های خونین از درون خویشتن دارم
به بالینم شبی تا روز بنشین و آتشم بنشان
که با لعلت نهانی بی زبان چندین سخن دارم
حدیث حسنت از مردم نهان ماند مگر چندی
به بزم خویش و بیگانه از آن پاس دهن دارم
غریب آسا هنوز از نو سر بیگانگی داری
به من با آنکه عمری شد که در کویت وطن دارم
صفایی سال و ماه و هفته چون باید جدایی را
تواند زیست او یک روز بی رویت نپندارم
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۷۵ - وفای عهد راجاوید اگر مانم نگه دارم
وفای عهد راجاوید اگر مانم نگه دارم
ولی دانم که ز اقسام جفا جبران کند یارم
غرور و قهر وی چندان قصور و عجز ما چندین
هلاکم گیر اگر الطاف او ناید مددکارم
به خام زلف بندی هر دلی کز غمزه بربایی
عجب از پخته کای های آن سرمست هشیارم
چو نی نالان و زرد و زار و خشک و لاغرم کردی
که درکوی غمت چون گاه بینی رو به دیوارم
کند سیر توام غافل ز رنج زخم خوردن ها
بفرمای اندکی تعجیل تا سرگرم دیدارم
به سودای دگر سودایت از سر نفکنم حاشا
خود از روی یقین هر چند خوانی اهل پندارم
به عهد ترک مستت فتنه ها بیدار شد آری
مگر در خواب بیند این زین پس چشم بیدارم
به صبرم بر ستیز باغبانان خنده کمتر کن
که دیدی بردمد روزی گل امید از این خارم
ندانستم صفایی با همه حزم آن سیه جادو
چه لعبی باخت کز یک نظره چون خود ساخت بیمارم
ولی دانم که ز اقسام جفا جبران کند یارم
غرور و قهر وی چندان قصور و عجز ما چندین
هلاکم گیر اگر الطاف او ناید مددکارم
به خام زلف بندی هر دلی کز غمزه بربایی
عجب از پخته کای های آن سرمست هشیارم
چو نی نالان و زرد و زار و خشک و لاغرم کردی
که درکوی غمت چون گاه بینی رو به دیوارم
کند سیر توام غافل ز رنج زخم خوردن ها
بفرمای اندکی تعجیل تا سرگرم دیدارم
به سودای دگر سودایت از سر نفکنم حاشا
خود از روی یقین هر چند خوانی اهل پندارم
به عهد ترک مستت فتنه ها بیدار شد آری
مگر در خواب بیند این زین پس چشم بیدارم
به صبرم بر ستیز باغبانان خنده کمتر کن
که دیدی بردمد روزی گل امید از این خارم
ندانستم صفایی با همه حزم آن سیه جادو
چه لعبی باخت کز یک نظره چون خود ساخت بیمارم
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۹۱ - بیا ساقی بپیما ساغری زان صاف گلگونم
بیا ساقی بپیما ساغری زان صاف گلگونم
به خم بنشسته بنگر حکمت افزون از فلاطونم
به جامی ملک جم چون کی برابر کی کنم حاشا
که یک دم گنج آسایش به از صد گنج قارونم
دو کیهان را نپندارم به میزان تو مقداری
دو چندان گر به یک مویت ستانم باز مغبونم
ترا غم خوار خود دانم و زانت بی وفا خوانم
که فارغ دارد از رشک رقیب این نقش وارونم
اگر دوزخ ترا موقف مرا مینو معاذ الله
از آنجا جذبه ی مهرت برد بی وقفه بیرونم
مگر مفتون حسن لعبتی چون خویشتن گردی
چه دانی ورنه با چندان تغافل کز غمت چونم
به چشم لطف یک ره بنگرم زان بیش کز زاری
برد سیل سرشک دیده آب از نیل و جیحونم
کمان دارم هنوزش تیر در ترکش تماشا کن
ز پا افتاده بر خاکم به سر غلطیده در خونم
صفایی یا تا با من سر صدق و صفا دارد
چه باک از کید کیهانم چه خوف از خشم گردونم
به خم بنشسته بنگر حکمت افزون از فلاطونم
به جامی ملک جم چون کی برابر کی کنم حاشا
که یک دم گنج آسایش به از صد گنج قارونم
دو کیهان را نپندارم به میزان تو مقداری
دو چندان گر به یک مویت ستانم باز مغبونم
ترا غم خوار خود دانم و زانت بی وفا خوانم
که فارغ دارد از رشک رقیب این نقش وارونم
اگر دوزخ ترا موقف مرا مینو معاذ الله
از آنجا جذبه ی مهرت برد بی وقفه بیرونم
مگر مفتون حسن لعبتی چون خویشتن گردی
چه دانی ورنه با چندان تغافل کز غمت چونم
به چشم لطف یک ره بنگرم زان بیش کز زاری
برد سیل سرشک دیده آب از نیل و جیحونم
کمان دارم هنوزش تیر در ترکش تماشا کن
ز پا افتاده بر خاکم به سر غلطیده در خونم
صفایی یا تا با من سر صدق و صفا دارد
چه باک از کید کیهانم چه خوف از خشم گردونم
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۹۹ - که گفتت تا بدین غایت شها روی از گدا گردان
که گفتت تا بدین غایت شها روی از گدا گردان
ز بی رایی بگردان خوی و رویی سوی ما گردان
تماشای ترا بر کشته ی خویش آرزو دارم
بیا وین یک تمنا را پس از مرگم روا گردان
رخی بنما که سیمای ترا پایم ثنا گستر
قدی بر کش که بالای ترا گردم بلا گردان
یکی درخانقه باز آی و پیر پاک دامان را
به تن پیراهن تقوی گریبان وش قبا گردان
نگردانم دل از مهرت به کاوش های پی درپی
به طر آزمون یک چند کیش خود جفا گردان
جفا نیز ار نرانی دوستت دارم بحمدالله
ور این باور نمی داری شمار خود وفا گردان
ز چهر گلشن آرا خانه ام خلد برین آور
ز لعل روح بخشا کلبه ام دار الشفا گردان
به قرب و بعد از رایت نتابم رو ولی گفتم
که صبرم از خدا در خواه یا دردم دوا گردان
نعیم آخرت از دیگران ما را بس این مینو
بیا بزم صفایی را زرخ دار الصفا گردان
ز بی رایی بگردان خوی و رویی سوی ما گردان
تماشای ترا بر کشته ی خویش آرزو دارم
بیا وین یک تمنا را پس از مرگم روا گردان
رخی بنما که سیمای ترا پایم ثنا گستر
قدی بر کش که بالای ترا گردم بلا گردان
یکی درخانقه باز آی و پیر پاک دامان را
به تن پیراهن تقوی گریبان وش قبا گردان
نگردانم دل از مهرت به کاوش های پی درپی
به طر آزمون یک چند کیش خود جفا گردان
جفا نیز ار نرانی دوستت دارم بحمدالله
ور این باور نمی داری شمار خود وفا گردان
ز چهر گلشن آرا خانه ام خلد برین آور
ز لعل روح بخشا کلبه ام دار الشفا گردان
به قرب و بعد از رایت نتابم رو ولی گفتم
که صبرم از خدا در خواه یا دردم دوا گردان
نعیم آخرت از دیگران ما را بس این مینو
بیا بزم صفایی را زرخ دار الصفا گردان
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۰۰ - الهی خاطرم فارغ ز قید ماسوا گردان
الهی خاطرم فارغ ز قید ماسوا گردان
ز خود بیگانگی بخشای و با خویش آشنا گردان
به باطل یاوه گویی را ز خوی خود سری و آخر
ز حق بی راهه پویی را به راه خویش وا گردان
بیابان است و ره گم گشتگان را پشت بر مقصد
بپای ای کاروان سالار و رویی با قفا گردان
به ذل و عز و فقر و دولتم تسلیم و تمکین ده
بری ز اندیشه چند و چه و چون و چرا گردان
گر آزادم ز خود خواهی به بند بندگی درکش
چنان کز من رضا گردی مرا از خود رضا گردان
نه تاب دوزخت دارم نه باب جنتم یا رب
به خاکم با زمان وآسوده اندر ماجرا گردان
ز دست نفس بدفرما حقوقی کز تو در باشد
فکن در پای و ز دست عطا یکسر ادا گردان
به خواری شرمساری سوگواری مسکنت زاری
شماری گر تو ای دل فوت شد اکنون قضا گردان
تولای ترا صدق و صفا شرط است می دانم
صفایی را به صدق خویش صافی از ریا گردان
ز خود بیگانگی بخشای و با خویش آشنا گردان
به باطل یاوه گویی را ز خوی خود سری و آخر
ز حق بی راهه پویی را به راه خویش وا گردان
بیابان است و ره گم گشتگان را پشت بر مقصد
بپای ای کاروان سالار و رویی با قفا گردان
به ذل و عز و فقر و دولتم تسلیم و تمکین ده
بری ز اندیشه چند و چه و چون و چرا گردان
گر آزادم ز خود خواهی به بند بندگی درکش
چنان کز من رضا گردی مرا از خود رضا گردان
نه تاب دوزخت دارم نه باب جنتم یا رب
به خاکم با زمان وآسوده اندر ماجرا گردان
ز دست نفس بدفرما حقوقی کز تو در باشد
فکن در پای و ز دست عطا یکسر ادا گردان
به خواری شرمساری سوگواری مسکنت زاری
شماری گر تو ای دل فوت شد اکنون قضا گردان
تولای ترا صدق و صفا شرط است می دانم
صفایی را به صدق خویش صافی از ریا گردان
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۱۲ - مرا خوشتر ز جام عشق خوناب جگر خوردن
مرا خوشتر ز جام عشق خوناب جگر خوردن
که چون شیر از لب شیرین به شیرینی شکر خوردن
چنان بر من گوارا نیست حلوای ترش رویان
که زهر قاتل از دست ای شیرین پسر خوردن
مرا زد بر دل از تیر نظر زخمی که بس کاری
ندارد مرهم الا زآن کمان تیر دگر خوردن
دریغا چشم گل چیدن مرا بود از گلستانی
که بارش نیست الا خار حصرت بر جگر خوردن
به تیر ناگهان ز اندیشه ی مرهم شدم فارغ
نصیب کس مباد اینسان خدنگی بی خبر خوردن
بساز از بار این باغ اول ای دل برگ آزادی
اگر داری از آن سرو روان امید برخوردن
ره او رو به ناچاری رهی می باید ار رفتن
غم او خور به ناکامی غمی می باید ار خوردن
به خون خود چنان گرمم که از خاک سرکویش
نه برگردم به نومیدی نه سرخارم ز سر خوردن
صفایی از رقیب کینه پرور مهر می جویی
ز نخل خشک میداری طمع، خرمای تر خوردن
که چون شیر از لب شیرین به شیرینی شکر خوردن
چنان بر من گوارا نیست حلوای ترش رویان
که زهر قاتل از دست ای شیرین پسر خوردن
مرا زد بر دل از تیر نظر زخمی که بس کاری
ندارد مرهم الا زآن کمان تیر دگر خوردن
دریغا چشم گل چیدن مرا بود از گلستانی
که بارش نیست الا خار حصرت بر جگر خوردن
به تیر ناگهان ز اندیشه ی مرهم شدم فارغ
نصیب کس مباد اینسان خدنگی بی خبر خوردن
بساز از بار این باغ اول ای دل برگ آزادی
اگر داری از آن سرو روان امید برخوردن
ره او رو به ناچاری رهی می باید ار رفتن
غم او خور به ناکامی غمی می باید ار خوردن
به خون خود چنان گرمم که از خاک سرکویش
نه برگردم به نومیدی نه سرخارم ز سر خوردن
صفایی از رقیب کینه پرور مهر می جویی
ز نخل خشک میداری طمع، خرمای تر خوردن
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۱۳ - مرا چون شمع هرشب سوختن و آنگه سحر مردن
مرا چون شمع هرشب سوختن و آنگه سحر مردن
بس آسان است و مشکل بی تو روزی را به شب بردن
نمی کردم تمنای هلاک خویشتن باری
اگر می بود ممکن در فراقت زندگی کردن
چو صیادم تویی از بخت خود شادم خوشا خونی
که زیبد آب آن شمشیر و گردد زیب آن گردن
کجا صیدی اسیر افتد چو من در قید صیادان
که غم ناکم به آزادی و خرسندم به آزردن
ز دست دل ستان بادت حلال ار زهر بستانی
که جام از دوست نگرفتن حرامستی نه می خوردن
چه نسبت با چو من پیری جوانی چون ترا جانا
ترا آغاز سرگرمی مرا انجام افسردن
فغان کافکند بر سر سایه روزی ابر نوروزی
که آمد چون گل چیده مرا هنگام پژمردن
مبر نام گنه خط بر خطا کش خجلتم مفزا
که جرم عذرخواهان را سزاوار است نشمردن
صفایی باغبانم بست ره زین بوستان وقتی
که بود آن گلبن نوخیز را آغاز پروردن
بس آسان است و مشکل بی تو روزی را به شب بردن
نمی کردم تمنای هلاک خویشتن باری
اگر می بود ممکن در فراقت زندگی کردن
چو صیادم تویی از بخت خود شادم خوشا خونی
که زیبد آب آن شمشیر و گردد زیب آن گردن
کجا صیدی اسیر افتد چو من در قید صیادان
که غم ناکم به آزادی و خرسندم به آزردن
ز دست دل ستان بادت حلال ار زهر بستانی
که جام از دوست نگرفتن حرامستی نه می خوردن
چه نسبت با چو من پیری جوانی چون ترا جانا
ترا آغاز سرگرمی مرا انجام افسردن
فغان کافکند بر سر سایه روزی ابر نوروزی
که آمد چون گل چیده مرا هنگام پژمردن
مبر نام گنه خط بر خطا کش خجلتم مفزا
که جرم عذرخواهان را سزاوار است نشمردن
صفایی باغبانم بست ره زین بوستان وقتی
که بود آن گلبن نوخیز را آغاز پروردن
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۱۹ - نگویم با من از روی حقیقت دوست داری کن
نگویم با من از روی حقیقت دوست داری کن
به دل نیز ار نباشد گاه گاه اظهار یاری کن
مرا دانم نداری دوست در بزم رقیب اما
به رغم دشمنم گاهی حدیث غم گساری کن
ز چشم خود مدار دل درین خون خوردنم بنگر
ز زلف خود قیاس حالتم در بی قراری کن
به تیر غمزه ات هرگز چنین از پای نفتادم
بیا تدبیر من با این جراحت های کاری کن
غبار خود مگر با گریه از دل ها فرو شویم
تو نیز ای دیده امدادی مرا در اشکباری کن
رقیبان خفته ناصح رفته یاران غافل ای کوکب
بیا یک شب خلاف عهد ترک تیره کاری کن
به ششدر ماتم از نرد شش و پنجت یکی با من
تو ای چرخ مشعبد ترک چندین بد قماری کن
ترا در عمر خود نگذاشتم تنها تو نیز امشب
به پاداش رفاقت با من ای غم حق گزاری کن
بتم در فکر دل جویی و من سرگرم جان بازی
تو هم یک امشب ای بخت صفایی سازگاری کن
به دل نیز ار نباشد گاه گاه اظهار یاری کن
مرا دانم نداری دوست در بزم رقیب اما
به رغم دشمنم گاهی حدیث غم گساری کن
ز چشم خود مدار دل درین خون خوردنم بنگر
ز زلف خود قیاس حالتم در بی قراری کن
به تیر غمزه ات هرگز چنین از پای نفتادم
بیا تدبیر من با این جراحت های کاری کن
غبار خود مگر با گریه از دل ها فرو شویم
تو نیز ای دیده امدادی مرا در اشکباری کن
رقیبان خفته ناصح رفته یاران غافل ای کوکب
بیا یک شب خلاف عهد ترک تیره کاری کن
به ششدر ماتم از نرد شش و پنجت یکی با من
تو ای چرخ مشعبد ترک چندین بد قماری کن
ترا در عمر خود نگذاشتم تنها تو نیز امشب
به پاداش رفاقت با من ای غم حق گزاری کن
بتم در فکر دل جویی و من سرگرم جان بازی
تو هم یک امشب ای بخت صفایی سازگاری کن
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۲۰ - الهی نفس را من چاره نتوانم تو یاری کن
الهی نفس را من چاره نتوانم تو یاری کن
سزاوار عذابم رحمتم بر شرمساری کن
به زیبائیت از رسوائیم چیزی نیفزاید
به ستاری خود بر زشتی من پرده داری کن
گناهی کش به محشر نیست ره کردیم و جا دارد
به استغنای خویش از بیش و کم آمرزگاری کن
کمالات تو بی پایان جهان نقص ما بی حد
به جاه و عزت خویشم نظر برفقر و خواری کن
ز دریاهای فیض و رحمتت یک رشحه کم ناید
ز ابر مکرمت برکشته ی ما آبیاری کن
به عجزم ز احتمال کیفر کردار بد بنگر
به حلم خویش بربار گرانم بردباری کن
چو خوبان فاش و پنهانم به خیر خویش ره بنما
به حفظ خویش از شر بدانم پاسداری کن
به هیچم برندارد کس ز ارباب هنر دانم
تو با چندین عیوب از فضل خاصم خواستاری کن
غنا و قدرت حق را به زور و زر چه می سنجی
صفایی سر به خاک درگهش بگذار و زاری کن
سزاوار عذابم رحمتم بر شرمساری کن
به زیبائیت از رسوائیم چیزی نیفزاید
به ستاری خود بر زشتی من پرده داری کن
گناهی کش به محشر نیست ره کردیم و جا دارد
به استغنای خویش از بیش و کم آمرزگاری کن
کمالات تو بی پایان جهان نقص ما بی حد
به جاه و عزت خویشم نظر برفقر و خواری کن
ز دریاهای فیض و رحمتت یک رشحه کم ناید
ز ابر مکرمت برکشته ی ما آبیاری کن
به عجزم ز احتمال کیفر کردار بد بنگر
به حلم خویش بربار گرانم بردباری کن
چو خوبان فاش و پنهانم به خیر خویش ره بنما
به حفظ خویش از شر بدانم پاسداری کن
به هیچم برندارد کس ز ارباب هنر دانم
تو با چندین عیوب از فضل خاصم خواستاری کن
غنا و قدرت حق را به زور و زر چه می سنجی
صفایی سر به خاک درگهش بگذار و زاری کن
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۵۳ - مگو از بندت ای صیاد خرسندم به آزادی
مگو از بندت ای صیاد خرسندم به آزادی
که صید عشق را باشد رهایی قید و غم شادی
مرا انسی است با صیاد خود کز شوق جان دادن
نه غمناکم به آزردن نه دل شادم به آزادی
به حسن و دلبری لیلی کمین شاگرد مجنونت
ندانم از کجا آموختی این مایه استادی
به خون خفت از نخستین تیر صیدت کاش صیادان
بیاموزند از آن شست و بازو رسم صیادی
به چشمم مو نمود اول به گردن شد طناب آخر
مگر آموخت از فرهاد زلفت طرز شیادی
ز چشم مست و نوشین لب ز چشم افکند یکبار
مرا هم ناب خلاری و هم دکان قنادی
بیا اسرار راه عشق را از رهروان بشنو
که ما پیدا و پنهان واقفیم از وضع آن وادی
ورای مگ ناکامان و خون کشتگان آنجا
نیابی بوی آسایش نبینی رنگ آبادی
صفایی گر سفر خواهی به شهر عاشقی کردن
وداع عقل کن کاین ره جنون می بایدت هادی
که صید عشق را باشد رهایی قید و غم شادی
مرا انسی است با صیاد خود کز شوق جان دادن
نه غمناکم به آزردن نه دل شادم به آزادی
به حسن و دلبری لیلی کمین شاگرد مجنونت
ندانم از کجا آموختی این مایه استادی
به خون خفت از نخستین تیر صیدت کاش صیادان
بیاموزند از آن شست و بازو رسم صیادی
به چشمم مو نمود اول به گردن شد طناب آخر
مگر آموخت از فرهاد زلفت طرز شیادی
ز چشم مست و نوشین لب ز چشم افکند یکبار
مرا هم ناب خلاری و هم دکان قنادی
بیا اسرار راه عشق را از رهروان بشنو
که ما پیدا و پنهان واقفیم از وضع آن وادی
ورای مگ ناکامان و خون کشتگان آنجا
نیابی بوی آسایش نبینی رنگ آبادی
صفایی گر سفر خواهی به شهر عاشقی کردن
وداع عقل کن کاین ره جنون می بایدت هادی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۵۹ - به هجرانت مرا با جان خود جنگ است پنداری
به هجرانت مرا با جان خود جنگ است پنداری
فرا خای دو عالم بردلم تنگ است پنداری
شکستن های دل در پنجه عشق قوی بازو
چو برسنجم حدیث شیشه و سنگ است پنداری
زهی کز خون ناحق کشتگان خاک سر کویت
چو طرف باغ فروردین شفق رنگ است پنداری
به سر می بایدم پیمودن آن وادی که اول پی
هزاران رخش دستان در رهش لنگ است پنداری
دلم گاهی سمندر وش ز تاب سینه در آتش
گهی در شیوه ی شیون شباهنگ است پنداری
به یک خال سیه صد مرغ دل سر در خط آوردش
نگویی دانه آن کش دام نیرنگ است پنداری
حبیب از باب دل جویی فراز آمد صفایی را
به خون ریز رقیب امروز آهنگ است پنداری
فرا خای دو عالم بردلم تنگ است پنداری
شکستن های دل در پنجه عشق قوی بازو
چو برسنجم حدیث شیشه و سنگ است پنداری
زهی کز خون ناحق کشتگان خاک سر کویت
چو طرف باغ فروردین شفق رنگ است پنداری
به سر می بایدم پیمودن آن وادی که اول پی
هزاران رخش دستان در رهش لنگ است پنداری
دلم گاهی سمندر وش ز تاب سینه در آتش
گهی در شیوه ی شیون شباهنگ است پنداری
به یک خال سیه صد مرغ دل سر در خط آوردش
نگویی دانه آن کش دام نیرنگ است پنداری
حبیب از باب دل جویی فراز آمد صفایی را
به خون ریز رقیب امروز آهنگ است پنداری
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۴۰۲ - نماند از تاب هجرانت مرا دیگر شکیبایی
نماند از تاب هجرانت مرا دیگر شکیبایی
عجب نبود اگر زین پس کشد کارم به رسوایی
دلم در سینه جوشد ز آتش رویت مکن حیرت
تو آتش را به جوش آری بدین گرمی و گیرایی
ز سودای رخ و زلفت دو سود آمد مرا حاصل
دلی خودرای و دیوانه، سری پرشور و سودایی
عجب دارم که چون آموختی آن لعل گویا را
کجا کی از دم گرم که اعجاز مسیحایی
در اوصافت عرق ریزد به جای دوده بر کلکم
که آمد صفحه ای از دفتر حسن تو زیبایی
مرا با دین و دنیا نیست کاری مال و جان چبود
نتابم روی از رایت بهر چم حکم فرمایی
بهر حال از تو منتها مرا بر دوش جان باشد
به قهرم گر بسوزانی ور از لطفم ببخشایی
تو خود گاهی مگر دست ترحم سائیم بر سر
که نبود با غم عشقت مرا چشم تن آسایی
به یاد لعل میگونت مدام ار خون خورم شاید
که دل آموخت ز آن مژگان مرا رسم جگرخایی
جوانان را ملامت کردمی از عشق و خود ناگه
به عهد پیری آخر سر بر آوردم به شیدایی
تو گویی دل برو واپس ستان و من درین فکرت
که چون بیرون برم جان از کف آن ترک یغمایی
صفایی من که می کردم مداوای گرفتاران
به کار خویش درماندم به صد تدبیر و دانایی
عجب نبود اگر زین پس کشد کارم به رسوایی
دلم در سینه جوشد ز آتش رویت مکن حیرت
تو آتش را به جوش آری بدین گرمی و گیرایی
ز سودای رخ و زلفت دو سود آمد مرا حاصل
دلی خودرای و دیوانه، سری پرشور و سودایی
عجب دارم که چون آموختی آن لعل گویا را
کجا کی از دم گرم که اعجاز مسیحایی
در اوصافت عرق ریزد به جای دوده بر کلکم
که آمد صفحه ای از دفتر حسن تو زیبایی
مرا با دین و دنیا نیست کاری مال و جان چبود
نتابم روی از رایت بهر چم حکم فرمایی
بهر حال از تو منتها مرا بر دوش جان باشد
به قهرم گر بسوزانی ور از لطفم ببخشایی
تو خود گاهی مگر دست ترحم سائیم بر سر
که نبود با غم عشقت مرا چشم تن آسایی
به یاد لعل میگونت مدام ار خون خورم شاید
که دل آموخت ز آن مژگان مرا رسم جگرخایی
جوانان را ملامت کردمی از عشق و خود ناگه
به عهد پیری آخر سر بر آوردم به شیدایی
تو گویی دل برو واپس ستان و من درین فکرت
که چون بیرون برم جان از کف آن ترک یغمایی
صفایی من که می کردم مداوای گرفتاران
به کار خویش درماندم به صد تدبیر و دانایی