تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٠١ - ایدوستان بکام دلم نیست روزگار
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢١٣ - ایخسرویکه خسرو سیارگان سزد
ایخسرویکه خسرو سیارگان سزد
در پیش رای انورت از جمله عبید
در خانقاه عالم امر و جهان نهی
رای تو هست شیخ و قضا و قدر مرید
یاجوج ظلم راه نیابد بسوی خلق
تا در جهان ز عدل تو سدی بود سدید
در کار دهر پیر تصرف روا بود
بخت ترا از آنکه جوانیست بس رشید
حاسد ز بوی فضل تو گر جان دهد رواست
یابد جعل ز نفحه گل زحمتی شدید
خصمت برنج سکته حیرت اسیر شد
خونش بریز چون بود این سکته را مفید
بشکاف آهنین دل دشمن بنوک تیغ
قد یقطع الحدید کما قیل بالحدید
هر لحظه میرسان المی نو بجان خصم
زیرا که لذتی بدل آید زهر جدید
هر دم ز تاب حادثه تازه دشمنت
بادا چو بایزید گه زندگی قدید
آن بایزید نام ولیکن یزید فعل
فعل یزید نیست مناسب ز با یزید
شیعی زید بظاهر و از خبث باطنش
بهتر ز خونش خون سگ درگه یزید
کج خلقتی است علت ضم ورنه از چه کرد
ترک رضای من ز پی تاج دین حمید
هان تا بقول او نشوی غره زانکه او
ظاهر شود مرید و بباطن بود مرید
از گفته مجیر یکی بیت آبدار
بشنو زمن که نیست خرد را بر آن مزید
شاها روا مدار که مفعول من اراد
گردد بروزگار تو فعال ما یرید
هر چند کشتنی است ولی خون او مریز
کافسوس باشد آنکه بود ناصبی شهید
ای خسرویکه فائده لطف و عنف تست
هر نیک و بد که میرسد از وعد و از وعید
خورشید رای تو نظر دوستی نکرد
بر دشمن شقی که نشد تا ابد سعید
دریاب بنده را که گروهی دو روی چهر
یکدل شدند با هم و من در میان وحید
گر یابم از تو تربیت از دشمنان چه باک
آمد فزون ز صد شبه یک گوهر فرید
تا در جهان ز عید و ز نوروز خرمی است
روزت بخرمی همه نوروز بادوعید
بادا حسود تو چون خیمه چار میخ
در گردنش طناب شده رشته ورید
در پیش رای انورت از جمله عبید
در خانقاه عالم امر و جهان نهی
رای تو هست شیخ و قضا و قدر مرید
یاجوج ظلم راه نیابد بسوی خلق
تا در جهان ز عدل تو سدی بود سدید
در کار دهر پیر تصرف روا بود
بخت ترا از آنکه جوانیست بس رشید
حاسد ز بوی فضل تو گر جان دهد رواست
یابد جعل ز نفحه گل زحمتی شدید
خصمت برنج سکته حیرت اسیر شد
خونش بریز چون بود این سکته را مفید
بشکاف آهنین دل دشمن بنوک تیغ
قد یقطع الحدید کما قیل بالحدید
هر لحظه میرسان المی نو بجان خصم
زیرا که لذتی بدل آید زهر جدید
هر دم ز تاب حادثه تازه دشمنت
بادا چو بایزید گه زندگی قدید
آن بایزید نام ولیکن یزید فعل
فعل یزید نیست مناسب ز با یزید
شیعی زید بظاهر و از خبث باطنش
بهتر ز خونش خون سگ درگه یزید
کج خلقتی است علت ضم ورنه از چه کرد
ترک رضای من ز پی تاج دین حمید
هان تا بقول او نشوی غره زانکه او
ظاهر شود مرید و بباطن بود مرید
از گفته مجیر یکی بیت آبدار
بشنو زمن که نیست خرد را بر آن مزید
شاها روا مدار که مفعول من اراد
گردد بروزگار تو فعال ما یرید
هر چند کشتنی است ولی خون او مریز
کافسوس باشد آنکه بود ناصبی شهید
ای خسرویکه فائده لطف و عنف تست
هر نیک و بد که میرسد از وعد و از وعید
خورشید رای تو نظر دوستی نکرد
بر دشمن شقی که نشد تا ابد سعید
دریاب بنده را که گروهی دو روی چهر
یکدل شدند با هم و من در میان وحید
گر یابم از تو تربیت از دشمنان چه باک
آمد فزون ز صد شبه یک گوهر فرید
تا در جهان ز عید و ز نوروز خرمی است
روزت بخرمی همه نوروز بادوعید
بادا حسود تو چون خیمه چار میخ
در گردنش طناب شده رشته ورید
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢١۴ - ایدل مدار چشم کرم ز اهل روزگار
ایدل مدار چشم کرم ز اهل روزگار
کانها که بوده اند کریمان نمانده اند
و اینها که بر زدند سر از حبیب خواجگی
بر مکرمات دامن همت فشانده اند
از جویبار دهر نسیم خوشی مجوی
زیرا که ناخوشیش بغایت رسانده اند
بر کنده اند سرو سهی را ز جویبار
بر جای سرو بقله حمقا نشانده اند
آری چه چاره ابن یمین رو صبور باش
کاندر ازل بهر چه رود خامه رانده اند
کانها که بوده اند کریمان نمانده اند
و اینها که بر زدند سر از حبیب خواجگی
بر مکرمات دامن همت فشانده اند
از جویبار دهر نسیم خوشی مجوی
زیرا که ناخوشیش بغایت رسانده اند
بر کنده اند سرو سهی را ز جویبار
بر جای سرو بقله حمقا نشانده اند
آری چه چاره ابن یمین رو صبور باش
کاندر ازل بهر چه رود خامه رانده اند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢١۵ - آمد مه صیام که بر آصف زمان
آمد مه صیام که بر آصف زمان
این و چنین هزار دگر هم خجسته باد
والا علاء دولت و ملت که جاودان
دست فنا ز دامن جاهش گسسته باد
در بندگیش صف زده آزادگان دهر
زینسان که هست تا به ابد رسته رسته باد
هر کام دل که حاسد او آرزو برد
دستش بآب دیده از آنجمله شسته باد
بهر نشاط خاطر او شیر آسمان
بوزینه وش ز چنبر افلاک جسته باد
زنگار و خون گرفته و سر با سر آژده
چشم و دل عدوش چو بادام و پسته باد
از بیم لشگرش که چو موراند بیشمار
دشمن ملخ صفت پس زانو نشسته باد
دائم ز گوشه جگر خصم جغد فال
بهر عقاب رایتش آماده مسته باد
نیهای نیزه های سپاه مظفرش
در جویبار دیده اعداش رسته باد
ای سرور زمانه ز زلف عروس فتح
پرچم فراز رایت عالیش بسته باد
تیغ ترا چو آهنش از کان نصرتست
دندان ماهی فلکش نیز دسته باد
شیر سپهر اگر ننهد سر برو بهیت
از تیغ آفتاب دلش ریش و خسته باد
چون شمع آسمان بجهان نور در دهد
پروانه از ضمیر منیر تو جسته باد
پیوسته در زمانه ز خیل سخای تو
پشت سپاه فاقه چو اکنون شکسته باد
ابن یمین بیمن مساعی دولتت
از محنت نوایب ایام رسته باد
این و چنین هزار دگر هم خجسته باد
والا علاء دولت و ملت که جاودان
دست فنا ز دامن جاهش گسسته باد
در بندگیش صف زده آزادگان دهر
زینسان که هست تا به ابد رسته رسته باد
هر کام دل که حاسد او آرزو برد
دستش بآب دیده از آنجمله شسته باد
بهر نشاط خاطر او شیر آسمان
بوزینه وش ز چنبر افلاک جسته باد
زنگار و خون گرفته و سر با سر آژده
چشم و دل عدوش چو بادام و پسته باد
از بیم لشگرش که چو موراند بیشمار
دشمن ملخ صفت پس زانو نشسته باد
دائم ز گوشه جگر خصم جغد فال
بهر عقاب رایتش آماده مسته باد
نیهای نیزه های سپاه مظفرش
در جویبار دیده اعداش رسته باد
ای سرور زمانه ز زلف عروس فتح
پرچم فراز رایت عالیش بسته باد
تیغ ترا چو آهنش از کان نصرتست
دندان ماهی فلکش نیز دسته باد
شیر سپهر اگر ننهد سر برو بهیت
از تیغ آفتاب دلش ریش و خسته باد
چون شمع آسمان بجهان نور در دهد
پروانه از ضمیر منیر تو جسته باد
پیوسته در زمانه ز خیل سخای تو
پشت سپاه فاقه چو اکنون شکسته باد
ابن یمین بیمن مساعی دولتت
از محنت نوایب ایام رسته باد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٢٢ - آنها که داشتند شدند و گذاشتند
آنها که داشتند شدند و گذاشتند
زانسان گذاشتند که گوئی نداشتند
باد فنا ز خاک اثرشان ربود از آنک
نقشی بر آب از آتش شهرت نگاشتند
نیک اختر آنگروه که بر کار روزگار
فکری سزای اهل بصیرت گماشتند
اندر جهان چو کفه میزان ز راستی
کردند دل تهی ز زر و سر فراشتند
زان پیشتر که باز ستانندشان بزور
چیزی که داشتند برغبت گذاشتند
ابن یمین ز نعمت دنیا بروزه باش
چون زان نه ئی که در پی شامند و چاشتند
زحمت مکش که دانه مرغ حیات تو
بر چشمه سار کوثر و تسنیم کاشتند
زانسان گذاشتند که گوئی نداشتند
باد فنا ز خاک اثرشان ربود از آنک
نقشی بر آب از آتش شهرت نگاشتند
نیک اختر آنگروه که بر کار روزگار
فکری سزای اهل بصیرت گماشتند
اندر جهان چو کفه میزان ز راستی
کردند دل تهی ز زر و سر فراشتند
زان پیشتر که باز ستانندشان بزور
چیزی که داشتند برغبت گذاشتند
ابن یمین ز نعمت دنیا بروزه باش
چون زان نه ئی که در پی شامند و چاشتند
زحمت مکش که دانه مرغ حیات تو
بر چشمه سار کوثر و تسنیم کاشتند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٢۵ - ایدل غم جهان مخور این نیز بگذرد
ایدل غم جهان مخور این نیز بگذرد
دنیا چو هست بر گذر این نیز بگذرد
گر بد کند زمانه تو نیکو خصال باش
بگذشت ازین بسی بسر این نیز بگذرد
ور دور روزگار نه بر وفق رای تست
انده مخور که بیخبر این نیز بگذرد
یک حمله پای دار که مردان مرد را
بگذشت ازین بسی بتر این نیز بگذرد
منت خدایرا که شب دیر پای غم
افتاد بادم سحر این نیز بگذرد
ابن یمین ز موج حوادث مترس از انک
هر چند هست با خطر این نیز بگذرد
تشویش خاطرست ولی شکر چون نکرد
ایزد قضا جز این قدر این نیز بگذرد
دنیا چو هست بر گذر این نیز بگذرد
گر بد کند زمانه تو نیکو خصال باش
بگذشت ازین بسی بسر این نیز بگذرد
ور دور روزگار نه بر وفق رای تست
انده مخور که بیخبر این نیز بگذرد
یک حمله پای دار که مردان مرد را
بگذشت ازین بسی بتر این نیز بگذرد
منت خدایرا که شب دیر پای غم
افتاد بادم سحر این نیز بگذرد
ابن یمین ز موج حوادث مترس از انک
هر چند هست با خطر این نیز بگذرد
تشویش خاطرست ولی شکر چون نکرد
ایزد قضا جز این قدر این نیز بگذرد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٢٩ - اقبال را بقا نبود دل بر او مبند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٣٠ - ایدل چو ممکنست که روزی بشب بری
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٣٢ - ایدل چه میکنم وطنی را که اندرو
ایدل چه میکنم وطنی را که اندرو
هر دم هزار غصه ز هر سو بمن رسد
در تیه آرزو دهن آز بسته ام
نگشایم ار بمن همه سلوی و من رسد
دنیا کرای آن نکند کز برای آن
بر دامن ضمیر غبار زمن رسد
حقا که از دو کون ملالت بود مرا
گر حکم او بمن بسپاس و بمن رسد
بر جویبار دهر سهی سرو بیش نیست
آزاده ئی چو من که بطرف چمن رسد
گردد سهیل همچو سها مختفی ز شرم
گر برق خاطرم سوی ملک یمن رسد
گر حاسدان بمن نظر شر همی کنند
سهل است کی بقدر ملک اهرمن رسد
با من حسود را نرسد لاف همسری
در منزلت کجا بموحد شمن رسد
کی سرکشی رسد چو سهی سرو جویبار
آن سبزه را که پای بخاک دمن رسد
خواری چرا کشم نخرم عزت خسان
ور جان دهم ثمن چو بوقت ثمن رسد
گلخن چه میکنم بریاضی روم کزو
هر دم بمن نسیم گل و یاسمن رسد
یعنی سوی عزیز جهان کرم شوم
کز جو روی بمن زر مصری بمن رسد
دارای ملک شیخ علی آنکه هر دمم
از گلشن سخاش نسیم سمن رسد
هر دم هزار غصه ز هر سو بمن رسد
در تیه آرزو دهن آز بسته ام
نگشایم ار بمن همه سلوی و من رسد
دنیا کرای آن نکند کز برای آن
بر دامن ضمیر غبار زمن رسد
حقا که از دو کون ملالت بود مرا
گر حکم او بمن بسپاس و بمن رسد
بر جویبار دهر سهی سرو بیش نیست
آزاده ئی چو من که بطرف چمن رسد
گردد سهیل همچو سها مختفی ز شرم
گر برق خاطرم سوی ملک یمن رسد
گر حاسدان بمن نظر شر همی کنند
سهل است کی بقدر ملک اهرمن رسد
با من حسود را نرسد لاف همسری
در منزلت کجا بموحد شمن رسد
کی سرکشی رسد چو سهی سرو جویبار
آن سبزه را که پای بخاک دمن رسد
خواری چرا کشم نخرم عزت خسان
ور جان دهم ثمن چو بوقت ثمن رسد
گلخن چه میکنم بریاضی روم کزو
هر دم بمن نسیم گل و یاسمن رسد
یعنی سوی عزیز جهان کرم شوم
کز جو روی بمن زر مصری بمن رسد
دارای ملک شیخ علی آنکه هر دمم
از گلشن سخاش نسیم سمن رسد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢۵٢ - پایم چو بسته نیست بجائی روم کزو
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢۶٣ - جمعی که شاعران جهانشان ستوده اند
جمعی که شاعران جهانشان ستوده اند
کز قدر پای بر سر افلاک سوده اند
آئینه وار خاطر اصحاب فضل را
از زنگ غم بصیقل احسان زدوده اند
روزی ز مردمی بسر انگشت مکرمت
بندی ز کار خسته دلی بر گشوده اند
گوئی نبوده اند و گر نیز بوده اند
با فضل و باهنر ز جهانشان ربوده اند
یا جمله خادمان بده اند ار نه پس کجاست
فرزندشان اگر همه خادم نبوده اند
ممسک بنام نیک شده ضابط جهان
آری بخیل را لقبی در فزوده اند
هر یک بمال هم تک قارون ولی بجمع
در بیمروتی ید بیضا نموده اند
طامات شاعران مشنو کان گروه را
ایشان برای منفعت خود ستوده اند
کز قدر پای بر سر افلاک سوده اند
آئینه وار خاطر اصحاب فضل را
از زنگ غم بصیقل احسان زدوده اند
روزی ز مردمی بسر انگشت مکرمت
بندی ز کار خسته دلی بر گشوده اند
گوئی نبوده اند و گر نیز بوده اند
با فضل و باهنر ز جهانشان ربوده اند
یا جمله خادمان بده اند ار نه پس کجاست
فرزندشان اگر همه خادم نبوده اند
ممسک بنام نیک شده ضابط جهان
آری بخیل را لقبی در فزوده اند
هر یک بمال هم تک قارون ولی بجمع
در بیمروتی ید بیضا نموده اند
طامات شاعران مشنو کان گروه را
ایشان برای منفعت خود ستوده اند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٧۴ - خلق خدا که خدمت دادار میکنند
خلق خدا که خدمت دادار میکنند
هستند بر سه قسم که این کار میکنند
قسمی شدند از پی جنت خدا پرست
و آن رسم و عادتیست که تجار میکنند
قوم دگر کنند پرستش ز بیم او
و اینکار بندگانست که احرار میکنند
جمعی نظر ازین دو جهت قطع کرده اند
بر کار هر دو طایفه انکار میکنند
چون غیر خویش مرکز هستی نیافتند
بر گرد خویش دور چو پرگار میکند
اینست راه حق که سوم فرقه میروند
سیر و سلوک راه بهنجار میکنند
هستند بر سه قسم که این کار میکنند
قسمی شدند از پی جنت خدا پرست
و آن رسم و عادتیست که تجار میکنند
قوم دگر کنند پرستش ز بیم او
و اینکار بندگانست که احرار میکنند
جمعی نظر ازین دو جهت قطع کرده اند
بر کار هر دو طایفه انکار میکنند
چون غیر خویش مرکز هستی نیافتند
بر گرد خویش دور چو پرگار میکند
اینست راه حق که سوم فرقه میروند
سیر و سلوک راه بهنجار میکنند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٧٨ - در باب من ز روی حسد یک دو نا شناس
در باب من ز روی حسد یک دو نا شناس
دمها زدند و کوره تزویر تافتند
بر کارگاه خبث طبیعت که هستشان
یکچند سال حلیت تلبیس بافتند
تا در شب ضلال بسعی کمان چرخ
موی غرض بناوک حیلت شکافتند
ظنشان چنان فتاد که غمها به من رسد
از بسکه بهر غمز بهر سو شتافتند
رغما لا نفهم همه نیکی بمن رسید
و ایشان جزای فعل بد خویش یافتند
دمها زدند و کوره تزویر تافتند
بر کارگاه خبث طبیعت که هستشان
یکچند سال حلیت تلبیس بافتند
تا در شب ضلال بسعی کمان چرخ
موی غرض بناوک حیلت شکافتند
ظنشان چنان فتاد که غمها به من رسد
از بسکه بهر غمز بهر سو شتافتند
رغما لا نفهم همه نیکی بمن رسید
و ایشان جزای فعل بد خویش یافتند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٩٧ - زین پیشتر برین لب آب و کنار جوی
زین پیشتر برین لب آب و کنار جوی
آزادگان چو سوسن و چون سرو بوده اند
هر یک ز روی نخوت و از راه افتخار
بر فرق فرقدین قدمها بسوده اند
زینگلستان چو باد صبا در گذشته اند
آثار خلق خویش بخلقان نموده اند
بگشای چشم عبرت و هشدار کان گروه
رفتند اگر ستوده و گر ناستوده اند
در کشتزار دهر بر آب حیات خویش
تخمی که کشته اند بر آن دروده اند
آزادگان چو سوسن و چون سرو بوده اند
هر یک ز روی نخوت و از راه افتخار
بر فرق فرقدین قدمها بسوده اند
زینگلستان چو باد صبا در گذشته اند
آثار خلق خویش بخلقان نموده اند
بگشای چشم عبرت و هشدار کان گروه
رفتند اگر ستوده و گر ناستوده اند
در کشتزار دهر بر آب حیات خویش
تخمی که کشته اند بر آن دروده اند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٠۶ - شاها کمینه بنده میمون جناب تو
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٢۴ - فریاد از اینجهان که خردمند را ازو
فریاد از اینجهان که خردمند را ازو
بهره بجز نوایب و حرمان نمیرسد
دانا بمانده در غم تدبیر روزیش
یکذره غم بخاطر نادان نمیرسد
جاهل بمسند اندرو عالم برون در
جوید کلید و راه بدربان نمیرسد
جاهل بمسند اندر و عالم برون در
جوید کلید و راه بدربان نمیرسد
جهال در تنعم و ارباب فضل را
با صد هزار غصه یکی نان نمیرسد
اینکارها بحکمت یزدان مقدرست
کس در رموز حکمت یزدان نمیرسد
بهره بجز نوایب و حرمان نمیرسد
دانا بمانده در غم تدبیر روزیش
یکذره غم بخاطر نادان نمیرسد
جاهل بمسند اندرو عالم برون در
جوید کلید و راه بدربان نمیرسد
جاهل بمسند اندر و عالم برون در
جوید کلید و راه بدربان نمیرسد
جهال در تنعم و ارباب فضل را
با صد هزار غصه یکی نان نمیرسد
اینکارها بحکمت یزدان مقدرست
کس در رموز حکمت یزدان نمیرسد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٣٢ - گردون دون بتهمت فضل و هنر مرا
گردون دون بتهمت فضل و هنر مرا
هر لحظه بیگناه عذابی دگر کند
گاهم چو عود پوست کند بازوگه چو عود
سوزد مرا و گاه چو عودم همی زند
هر شاخ شادیم که بود در زمین دل
آنرا بباد حادثه از بیخ بر کند
بر گرد دانه ئی که بر او نام رزق ماست
چون عنکبوت گرد مگس دامها تند
من نیز دشمنی کنم امبار با هنر
باشد بدوستی نظری بر من افکند
هر لحظه بیگناه عذابی دگر کند
گاهم چو عود پوست کند بازوگه چو عود
سوزد مرا و گاه چو عودم همی زند
هر شاخ شادیم که بود در زمین دل
آنرا بباد حادثه از بیخ بر کند
بر گرد دانه ئی که بر او نام رزق ماست
چون عنکبوت گرد مگس دامها تند
من نیز دشمنی کنم امبار با هنر
باشد بدوستی نظری بر من افکند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٣٩ - گر پرسدت کسی که بر آتش چه افکنند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٨٣ - یا رب چه موجبست که روزی نگفت شاه
یا رب چه موجبست که روزی نگفت شاه
کابن یمین بیدل شیدا چه میخورد
چون هر چه داشت رفت بتاراج حادثات
اکنون بغیر حسرت و سرما چه میخورد
باشد ملازم در ما همچو آستان
جز خاک این جناب معلا چه میخورد
دانم که نوکری دو سه و اسبکیش هست
ور نیز نیست اینهمه تنها چه میخورد
چون خود نداشت ثروت و از هیچکس نیافت
دانم که بینوا بود اما چه میخورد
کابن یمین بیدل شیدا چه میخورد
چون هر چه داشت رفت بتاراج حادثات
اکنون بغیر حسرت و سرما چه میخورد
باشد ملازم در ما همچو آستان
جز خاک این جناب معلا چه میخورد
دانم که نوکری دو سه و اسبکیش هست
ور نیز نیست اینهمه تنها چه میخورد
چون خود نداشت ثروت و از هیچکس نیافت
دانم که بینوا بود اما چه میخورد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٨۴ - یا رب که میرود سوی اعیان روزگار
یا رب که میرود سوی اعیان روزگار
آنها که راه فضل فراوان سپرده اند
وز روی عرض خویش غبار نبهر کی
از مکرمت بحیله احسان سترده اند
در عالم وجود بدست سخا وجود
در چشم بخل غوره خذلان فشرده اند
در نرد جود حاتم طی را هزار دست
ده خصل طرح داده و آسان ببرده اند
وز بحر شعر بنده خضروار در جهان
الا زلال چشمه حیوان نخورده اند
گوید که گفت ابن یمین را طریق آنک
او را ز فاضلان خراسان شمرده اند
دلگرمی کرم ز لئیمان نمیرسد
منت خدایرا که کریمان نمرده اند
آنها که راه فضل فراوان سپرده اند
وز روی عرض خویش غبار نبهر کی
از مکرمت بحیله احسان سترده اند
در عالم وجود بدست سخا وجود
در چشم بخل غوره خذلان فشرده اند
در نرد جود حاتم طی را هزار دست
ده خصل طرح داده و آسان ببرده اند
وز بحر شعر بنده خضروار در جهان
الا زلال چشمه حیوان نخورده اند
گوید که گفت ابن یمین را طریق آنک
او را ز فاضلان خراسان شمرده اند
دلگرمی کرم ز لئیمان نمیرسد
منت خدایرا که کریمان نمرده اند