تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۹۶ - سه چیز است آنکه نزدیک خردمند
سه چیز است آنکه نزدیک خردمند
شود زان هرسه حاصل انس ایشان
یکی باده است و دیگر دفتر علم
سه دیگر صحبت یاران و خویشان
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۱۳ - گر از مشک جوانی دور ماندم
گر از مشک جوانی دور ماندم
دلم خو کرد با کافور پیری
ستایش از جوانی بر من اکنون
کزو شد عارضم پر نور پیری
ادیب صابر : قطعات
شماره ۱ - فلک بدعهد و بس نااستوار است
فلک بدعهد و بس نااستوار است
همه کار جهان ناپایدار است
هوایی دارد و آبی زمانه
که با طبع جهان ناسازگار است
ادیب صابر : قطعات
شماره ۵ - بگردان روی دل از فکرت بد
بگردان روی دل از فکرت بد
که بد کردن نه کار بخردان است
بدی اندیشه کردن در حق خلق
بدی کار تو در وی نهان است
کسی که نیکی اندیشد به هر کس
به نیکی در جهان صاحب قران است
برو نیکی کن و از بد بپرهیز
که بد کردن نه کار زیرکان است
اگر نیکی کنی پنهان نه ظاهر
به نزد نیک مردان نیکی آن است
که بدگو را سخن با نیک اندیش
به هرزه چن درای کاروان است
ادیب صابر : قطعات
شماره ۲۲ - خداوندا زدوران زمانه
خداوندا زدوران زمانه
دلم از غصه چون دیگ است در جوش
همی سوزد جهان هر ساعتم دل
همی مالد فلک هر لحظه ام گوش
دراین فکرت چگونه خوش بود دل
براین حیرت چگونه می شود نوش
به نکبت طبع من چون غم تبه کار
ز محنت روز من چون شب سیه پوش
ادیب صابر : قطعات
شماره ۲۵ - حسامش را لقب داده ست نصرت
حسامش را لقب داده ست نصرت
برآید آب رنگ و آتش افشان
که رنگ آب دارد در نمایش
ولکین آتش افشاند به میدان
ادیب صابر : قطعات
شماره ۲۶ - چو تو هرگز نبوده ست و نباشد
چو تو هرگز نبوده ست و نباشد
جوان بخت و سخی طبع و سخندان
همی احسان کنی با خلق دایم
از آن کرده ست ایزد با تو احسان
همی داری عزیز آزادگان را
زبهر آن عزیزت کرده یزدان
خداوندا اگر چه پیش از این عهد
ز من نامی نبود اندر خراسان
به قول تو مرا بنواخت خسرو
به سعی تو مرا بنواخت سلطان
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۷ - نظر بر روی او دزدیده بگشا
نظر بر روی او دزدیده بگشا
ز خود گم گرد و بر وی دیده بگشا
گل پژمرده ما باغبان چید
صبا گو غنچه ناچیده بگشا
مبادا عالمی را جان برآید
گره از زلف خود فهمیده بگشا
به گلشن بگذر و در طعنه گل
زبان بلبل شوریده بگشا
برافشان کاکل و شمشاد را گو
شکنج طره ژولیده بگشا
گره بر چین ابرو از چه داری
سر این نافه پیچیده بگشا
ز رمز عشق آگاهی «نظیری »
معمای ازل نشنیده بگشا
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۸۹ - دلی دارم که طاقت کار او نیست
دلی دارم که طاقت کار او نیست
تحمل غیر عیب و عار او نیست
دلی دارم که قلزم های مواج
حریف آه آتش بار او نیست
دل سختم به راحت می ستیزد
فلک را دست بر آزار او نیست
نشاط عندلیب از بوی و رنگست
نوای ما ز موسیقار او نیست
کجا صنعان کجا بغداد مستان؟
انا الحق گو سری بر دار او نیست
کجا باشد به بند و قید دستار؟
سر مجنون، که جز سربار او نیست
مریض عشق را مردن علاجست
دوای درد در بازار او نیست
سر مرغی نپرد در کمینگاه
که آب و دانه در منقار او نیست
زبان بازی کند سوسن از آنست
که آب شرم در رخسار او نیست
به این شد کعبه از کوی تو ممتاز
که رشکی بر در و دیوار او نیست
«نظیری » این عبیر از عشق سازد
کدامین عطر کز گلزار او نیست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۴۴ - نگاهت چشم جادو برنتابد
نگاهت چشم جادو برنتابد
فریب خال هندو برنتابد
چو گل از تابشی برمی فروزی
مزاجت گرمی خو برنتابد
تعالی الله از آن لطف بناگوش
که بر تابیدن رو برنتابد
چنان در دوستی توسن عنانی
که رخش طاقتت مو برنتابد
صبا ترسان وزد سویت که ترسد
دماغت عکس گیسو برنتابد
مزاج وحشیی داری که از دور
نگاه چشم آهو برنتابد
ز بس وحشی غزالانت رمانند
دل شوریده ام هو برنتابد
کلاه ناز نیک از سر نهادی
جبینت چین ابرو برنتابد
خدنگ چشم زود از زه فکندی
کمانت زور بازو برنتابد
چو عزم بدعتی خویت نماید
عنان زان سو به این سو برنتابد
به قهر و ناز تو گردن نهادیم
که سر از صولجان گو برنتابد
چو آید در بیان کلک «نظیری »
لآلی تار صد تو برنتابد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۶۰ - فلک مزدور ایمای تو باشد
فلک مزدور ایمای تو باشد
نوازد هر که را رای تو باشد
به دل تنگی کنم دل خوش همیشه
که تنها جای غم های تو باشد
نیازارم ز خود هرگز دلی را
که می ترسم درو جای تو باشد
شود مجروح مغز استخوانم
سر خاری چو در پای تو باشد
میی کاشفتگی در شور آرد
نگاه کارافزای تو باشد
حریفی کز خرد بازیچه سازد
عتاب گریه فرمای تو باشد
نهایت نیست طومار دلی را
که مضمونش تمنای تو باشد
کدورت نیست کاخ سینه ای را
که راهش بر تماشای تو باشد
گل صدرنگ می روید از آن خاک
که در وی نوش صهبای تو باشد
سحرگه هرکه پیش از خواب خیزد
حریف باده پیمای تو باشد
دو عالم نقد جان بر دست دارند
به بازاری که سودای تو باشد
«نظیری » زندگی در درد دل جو
که درد تو مسیحای تو باشد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۹۴ - سخن گویید با من کمتر امروز
سخن گویید با من کمتر امروز
که دارم دل به جای دیگر امروز
چنان سودا مزاجم را گرفته
که تلخم می نماید شکر امروز
چنان اشکم به خشک و تر رسیده
که چوبم می نسوزد آذر امروز
ز بس طوفان درو بامم گرفته
فراز بام می یابم در امروز
سمند عشق را زین برگرفتم
خرد را می نهم جل بر خر امروز
به کفر این صنم گر دین نبازم
نویسندم ملایک کافر امروز
دو یک می باختم عمری دوشش را
فکندم مهره را در ششدر امروز
درین عشرت که من جان می سپارم
نمی گرید به مرگم مادر امروز
به ظاهر دیده گر صورت پرستست
منم جان را به معنی رهبر امروز
اگر دوران خرد نظمم «نظیری »
کشد حسنش قلم در کشور امروز
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۱۲ - به امید توام خرسند ازین پس
به امید توام خرسند ازین پس
نخواهم گشت حاجتمند ازین پس
به بهتان گناهم سوخت دشمن
به عصیانم نمی سوزند ازین پس
اگر در دل ملالی یابم از تو
نخواهم تن به ناخن کند ازین پس
دلم از خانمان برکنده عشقت
ندارم مهر بر فرزند ازین پس
به بند نیستی دیدم دهانت
به هستی نیستم دربند ازین پس
بر از آغوش شمشادت گرفتم
ز صرصر نشکنم پیوند ازین پس
کنون خوش وقت باید بود با هم
که داند زندگی تا چند ازین پس
به تعلیم خردمندان نبودم
بسم نابخردان را پند ازین پس
شکر در مصر ارزان شد «نظیری »
به کنعان می فرستم قند ازین پس
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۳۷ - خرامان آمد از می در سر آتش
خرامان آمد از می در سر آتش
چو او آمد درآمد از در آتش
بنفشه کرده خندان بر بناگوش
چو بر طرف کله نیلوفر آتش
ز رنگ آمیزی آن زلف و رخسار
سمندر کرده از خاکستر آتش
لبش افروخته از خنده مجمر
ز عشقش سوخته عود تر آتش
ز هر سو هندوی آتش پرستی
به گرد عارضش رقصان بر آتش
برو پروانه جان افشان و از رشک
فشاند شمع هر دم بر سر آتش
اگر آن بت خلیل الله بسوزد
برد بهر خوش آمد آزر آتش
گر انکار آورد، آن لب عجب نیست
که روح الله زند در ما در آتش
اگر دوزخ به آن لب برفروزند
گل و ریحان شود بر کافر آتش
به جنت سوز عشقش گر نباشد
شود بر مؤمن آب کوثر آتش
«نظیری » کام دل از سوختن جوی
شود پروانه را بال و پر آتش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۸۲ - نه گل این جا ز عشق خار فارغ
نه گل این جا ز عشق خار فارغ
نه مل از شورش خمار فارغ
درین مجلس طرب هر دم فزونست
نگردد ساقی از ایثار فارغ
شب آمد نوبت سودای ما شد
ز شور و فتنه شد بازار فارغ
ملک خفت و عسس طبل سوم زد
شدیم از زحمت اغیار فارغ
رقیب و پاسبان خوابید و گردید
دل پوینده از زنهار فارغ
شکر لب بوسه ها بر کام جان داد
لب جوینده از اظهار فارغ
به یکرنگی و یک تایی رسیدیم
شدیم از مصحف و زنار فارغ
از آن سودای ما آخر نگردید
که حسن او نگشت از کار فارغ
به شب از بس که گستاخم «نظیری »
نگردم روز از استغفار فارغ
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۰۱ - درین بستان به جهد از خار بگسل
درین بستان به جهد از خار بگسل
چو گل خندان شو و از بار بگسل
اگر تعویذ بر بالت گران است
به زخم ناخن و منقار بگسل
سر رشته به بگسستن توان یافت
ز هم این تار را یک بار بگسل
ز پیش دیده ام بردار کونین
گره از پرده رخسار بگسل
غمت گو ناخنی در دل فرو کن
نمی گویم گره بسیار بگسل
پس از چندین ورع ترسم که گویند
شهادت عرضه کن زنار بگسل
میانی کز ریا بستی به خلوت
برو در صحبت خمار بگسل
شهود او «نظیری » سرسری نیست
زبان از ذکر و دل از کار بگسل
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۰۲ - به لغزش دست از دلدار مگسل
به لغزش دست از دلدار مگسل
گر افتد زلتی از کار مگسل
به نقصانی که یابد خرقه سهل است
به رفتن خرقه از هر خار مگسل
در میخانه آخر می گشایند
تو رفت و آمد از خمار مگسل
قباسبزان قریب چشمه سارند
چو ابر از دامن کهسار مگسل
به شهر روشنان صیقل گرانند
به خشت از آینه زنگار مگسل
اگر عاشق شدی دل را نگهدار
مگردان سبحه و زنار مگسل
غلط سنجان عامی دشمنانند
کمر در صحبت اغیار مگسل
پریشانی کند پامال و خوارش
گهر را عقد در بازار مگسل
نسیم آخر شمیمی می رساند
تو رفت و آمد از گلزار مگسل
ته کیسه پی ایثار بشکاف
کرم هر ساعت از دینار مگسل
به هر جرمی که مستانت برانند
تو دست از دامن خمار مگسل
به قدر آن که از سوزن کشی تار
اگر زنار مانی تار مگسل
«نظیری » بس نخواهد کرد اناالحق
خلیفه گو رسن از دار مگسل
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۲۴ - به گل پیراهنی امیدوارم
به گل پیراهنی امیدوارم
که خوشبو سازد آغوش و کنارم
من آن آسیمه صیادم درین بحر
که در دامم نمی گنجد شکارم
قضا هم سنگ کوهم داده سودا
به مویی برتر از او بسته بارم
فشانم خوشه باران ز مژگان
به شورش ابر دشت و کوهسارم
شود شوریده تر هر دم گل و آب
ازین مرغابیان چشمه سارم
به امید وصال آن پری وش
به شکلی هر نفس بت می نگارم
به ایمان نایم از پندار بیرون
عجایب مؤمن زنار دارم
گریبان می درم از عشق و کارش
که تاب این سر و سودا ندارم
ز شهری زادگان عشق پرسید
یکی از عارفان آن دیارم
به این خشکی گر آزادم گذارند
ز سرسبزان وادی یادگارم
«نظیری » ذوق شب خیزان ز من پرس
که از بی گه درین وادی سوارم
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۷۲ - دلم شد زودرنج آزار او کن
دلم شد زودرنج آزار او کن
تغافل گونه ای در کار او کن
به کوشش درنمی گیرد چراغم
شررواری حرارت یار او کن
گلابی پاش بر دلق وجودم
چو گل آغشته پود و تار او کن
سخن کز پختگی رنگی ندارد
اگر معجز بود انکار او کن
کسی کز روی آگاهی زند حرف
به جان دست ار دهد ایثار او کن
نگه سرهنگ کم آزار حسن است
غضب را شحنه بازار او کن
اساس حسن داری ساده از مهر
مثال نقش بر دیوار او کن
نفس کز تفتگی تابی ندارد
گر از عیسی بود زنار او کن
«نظیری » را مسوز از داغ حرمان
ترحم بر دل افگار او کن
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۸۰ - غم از دل بر کران نتوان نهادن
غم از دل بر کران نتوان نهادن
گرانی بر جهان نتوان نهادن
مرا سری به جانان از ازل هست
که با جان در میان نتوان نهادن
ارادت کرده محرومی مقدر
گنه بر آسمان نتوان نهادن
نواله کز کف معشوق باشد
به تلخی از دهان نتوان نهادن
سری کافراختم از آستانش
بجز بر آستان نتوان نهادن
ز بس داغ جنون آشفته مغزم
سرم بر پرنیان نتوان نهادن
سمند عشرتم توسن چنانست
که مویش بر عنان نتوان نهادن
ثبات از عالم و ارکان برونست
اساسی آنچنان نتوان نهادن
قضای چرخ مار بیضه خوار است
درین کاخ آشیان نتوان نهادن
عزیز خاندانم از مکان رفت
قدم بر لامکان نتوان نهادن
توانم جان به آسان داد لیکن
به جسم مرده جان نتوان نهادن
چنان هجرش دل و دستم شکسته
که کلکم در بنان نتوان نهادن
قلم درکش به دیوان «نظیری »
ز بس سهوش نشان نتوان نهادن