تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۲۵ - جواب گفتن انبیا طعن ایشان را و مثل زدن ایشان را
ای دریغا که دوا در رنجتان
گشت زهر قهر جان آهنجتان
ظلمت افزود این چراغ آن چشم را
چون خدا بگماشت پرده‌ی خشم را
چه رئیسی جست خواهیم از شما؟
که ریاستمان فزون است از سما
چه شرف یابد ز کشتی بحر در؟
خاصه کشتی‌یی ز سرگین گشته پر؟
ای دریغ آن دیدهٔ کور و کبود
آفتابی اندرو ذره نمود
زآدمی که بود بی مثل و ندید
دیده ابلیس جز طینی ندید
چشم دیوانه بهارش دی نمود
زان طرف جنبید کو را خانه بود
ای بسا دولت که آید گاه گاه
پیش بی‌دولت بگردد او ز راه
ای بسا معشوق کاید ناشناخت
پیش بدبختی نداند عشق باخت
این غلط‌ ده دیده را حرمان ماست
وین مقلب قلب را سؤ القضاست
چون بت سنگین شما را قبله شد
لعنت و کوری شما را ظله شد
چون بشاید سنگتان انباز حق؟
چون نشاید عقل و جان همراز حق
پشهٔ مرده هما را شد شریک
چون نشاید زنده همراز ملیک؟
یا مگر مرده تراشیده‌ی شماست
پشهٔ زنده تراشیده‌ی خداست
عاشق خویشید و صنعت‌کرد خویش
دم ماران را سر مار است کیش
نه در آن دم دولتی و نعمتی
نه در آن سر راحتی و لذتی
گرد سر گردان بود آن دم مار
لایق‌اند و درخورند آن هر دو یار
آن چنان گوید حکیم غزنوی
در الٰهی‌نامه گر خوش بشنوی
کم فضولی کن تو در حکم قدر
درخور آمد شخص خر با گوش خر
شد مناسب عضوها وابدان‌ها
شد مناسب وصف‌ها با جان‌ها
وصف هر جانی تناسب باشدش
بی‌گمان با جان که حق بتراشدش
چون صفت با جان قرین کرده‌ست او
پس مناسب دانش همچون چشم و رو
شد مناسب وصف‌ها در خوب و زشت
شد مناسب حرف‌ها که حق نبشت
دیده و دل هست بین اصبعین
چون قلم در دست کاتب ای حسین
اصبع لطف است و قهر و در میان
کلک دل با قبض و بسطی زین بنان
ای قلم بنگر گر اجلالیستی
که میان اصبعین کیستی؟
جمله قصد و جنبشت زین اصبع است
فرق تو بر چار راه مجمع است
این حروف حال‌هاست از نسخ اوست
عزم و فسخت هم ز عزم و فسخ اوست
جز نیاز و جز تضرع راه نیست
زین تقلب هر قلم آگاه نیست
این قلم داند ولی بر قدر خود
قدر خود پیدا کند در نیک و بد
آنچه در خرگوش و پیل آویختند
تا ازل را با حیل آمیختند
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۲۶ - بیان آنک هر کس را نرسد مثل آوردن خاصه در کار الهی
کی رسدتان این مثل‌ها ساختن؟
سوی آن درگاه پاک انداختن؟
آن مثل آوردن آن حضرت است
که به علم سر و جهر او آیت است
تو چه دانی سر چیزی تا تو کل
یا به زلفی یا به رخ آری مثل؟
موسی‌یی آن را عصا دید و نبود
اژدها بد سر او لب می‌گشود
چون چنان شاهی نداند سر چوب
تو چه دانی سر این دام و حبوب؟
چون غلط شد چشم موسیٰ در مثل
چون کند موشی فضولی مدخل؟
آن مثالت را چو اژدرها کند
تا به پاسخ جزو جزوت بر کند
این مثال آورد ابلیس لعین
تا که شد ملعون حق تا یوم دین
این مثال آورد قارون از لجاج
تا فرو شد در زمین با تخت و تاج
این مثالت را چو زاغ و بوم دان
که ازیشان پست شد صد خاندان
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۲۷ - مثلها زدن قوم نوح باستهزا در زمان کشتی ساختن
نوح اندر بادیه کشتی بساخت
صد مثل‌گو از پی تسخر بتاخت
در بیابانی که چاه آب نیست
می‌کند کشتی چه نادان وابلهی‌ست
آن یکی می‌گفت ای کشتی بتاز
وان یکی می‌گفت پرش هم بساز
او همی‌گفت این به فرمان خداست
این به چربک‌ها نخواهد گشت کاست
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۲۸ - حکایت آن دزد کی پرسیدند چه می‌کنی نیم‌شب در بن این دیوار گفت دهل می‌زنم
این مثل بشنو که شب دزدی عنید
در بن دیوار حفره می‌برید
نیم‌بیداری که او رنجور بود
طقطق آهسته‌اش را می‌شنود
رفت بر بام و فرو آویخت سر
گفت او را در چه کاری ای پدر؟
خیر باشد نیم شب چه می‌کنی؟
تو که یی؟ گفتا دهل‌زن ای سنی
در چه کاری؟ گفت می‌کوبم دهل
گفت کو بانگ دهل ای بوسبل؟
گفت فردا بشنوی این بانگ را
نعره یا حسرتا واویلتا
آن دروغ است و کژ و بر ساخته
سر آن کژ را تو هم نشناخته
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۲۹ - جواب آن مثل کی منکران گفتند از رسالت خرگوش پیغام به پیل از ماه آسمان
سر آن خرگوش دان دیو فضول
که به پیش نفس تو آمد رسول
تا که نفس گول را محروم کرد
ز آب حیوانی که از وی خضر خورد
بازگونه کرده‌یی معنیش را
کفر گفتی مستعد شو نیش را
اضطراب ماه گفتی در زلال
که بترسانید پیلان را شغال
قصهٔ خرگوش و پیل آری و آب
خشیت پیلان ز مه در اضطراب
این چه ماند آخر ای کوران خام
با مهی که شد زبونش خاص و عام؟
چه مه و چه آفتاب و چه فلک
چه عقول و چه نفوس و چه ملک
آفتاب آفتاب آفتاب
این چه می‌گویم؟ مگر هستم به خواب؟
صد هزاران شهر را خشم شهان
سرنگون کرده‌ست ای بد گمرهان
کوه بر خود می‌شکافد صد شکاف
آفتابی از کسوفش در شغاف
خشم مردان خشک گرداند سحاب
خشم دل‌ها کرد عالمها خراب
بنگرید ای مردگان بی‌حنوط
در سیاست گاه شهرستان لوط
پیل خود چه بود که سه مرغ پران
کوفتند آن پیلکان را استخوان
اضعف مرغان ابابیل است و او
پیل را بدرید و نپذیرد رفو
کیست کو نشنید آن طوفان نوح؟
یا مصاف لشکر فرعون و روح؟
روحشان بشکست و اندر آب ریخت
ذره ذره آبشان بر می‌گسیخت
کیست کو نشنید احوال ثمود؟
و آن که صرصر عادیان را می‌ربود؟
چشم باری در چنان پیلان گشا
که بدندی پیل‌کش اندر وغا
آن چنان پیلان و شاهان ظلوم
زیر خشم دل همیشه در رجوم
تا ابد از ظلمتی در ظلمتی
می‌روند و نیست غوثی رحمتی
نام نیک و بد مگر نشنیده‌اید؟
جمله دیدند و شما نادیده‌اید
دیده را نادیده می‌آرید لیک
چشمتان را وا گشاید مرگ نیک
گیر عالم پر بود خورشید و نور
چون روی در ظلمتی مانند کور
بی‌نصیب آیی ازان نور عظیم
بسته‌روزن باشی از ماه کریم
تو درون چاه رفتستی ز کاخ
چه گنه دارد جهان‌های فراخ؟
جان که اندر وصف گرگی ماند او
چون ببیند روی یوسف را؟ بگو
لحن داوودی به سنگ و که رسید
گوش آن سنگین دلانش کم شنید
آفرین بر عقل و بر انصاف باد
هر زمان والله اعلم بالرشاد
صدقوا رسلا کراما یا سبا
صدقوا روحا سباها من سبا
صدقوهم هم شموس طالعه
یومنوکم من مخازی القارعه
صدقوهم هم بدور زاهره
قبل ان یلقوکم بالساهره
صدقوهم هم مصابیح الدجیٰ
اکرموهم هم مفاتیح الرجا
صدقوا من لیس یرجو خیرکم
لا تضلوا لا تصدوا غیرکم
پارسی گوییم هین تازی بهل
هندوی آن ترک باش ای آب و گل
هین گواهی‌های شاهان بشنوید
بگرویدند آسمان‌ها بگروید
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۳۰ - معنی حزم و مثال مرد حازم
یا به حال اولینان بنگرید
یا سوی آخر به حزمی در پرید
حزم چه بود؟ در دو تدبیر احتیاط
از دو آن گیری که دور است از خباط
آن یکی گوید درین ره هفت روز
نیست آب و هست ریگ پای‌سوز
آن دگر گوید دروغ است این بران
که به هر شب چشمه‌یی بینی روان
حزم آن باشد که بر گیری تو آب
تا رهی از ترس و باشی بر صواب
گر بود در راه آب این را بریز
ور نباشد وای بر مرد ستیز
ای خلیفه‌زادگان دادی کنید
حزم بهر روز میعادی کنید
آن عدوی کز پدرتان کین کشید
سوی زندانش ز علیین کشید
آن شه شطرنج دل را مات کرد
از بهشتش سخرهٔ آفات کرد
چند جا بندش گرفت اندر نبرد
تا به کشتی در فکندش روی‌زرد
این چنین کرده‌ست با آن پهلوان
سست سستش منگرید ای دیگران
مادر و بابای ما را آن حسود
تاج و پیرایه به چالاکی ربود
کردشان آن جا برهنه وزار و خوار
سال‌ها بگریست آدم زار زار
که زاشک چشم او رویید نبت
که چرا اندر جریده‌ی لاست ثبت؟
تو قیاسی گیر طراریش را
که چنان سرور کند زو ریش را
الحذر ای گل‌پرستان از شرش
تیغ لا حولی زنید اندر سرش
کو همی‌بیند شما را از کمین
که شما او را نمی‌بینید هین
دایما صیاد ریزد دانه‌ها
دانه پیدا باشد و پنهان دغا
هر کجا دانه بدیدی الحذر
تا نبندد دام بر تو بال و پر
زان که مرغی کو به ترک دانه کرد
دانه از صحرای بی‌تزویر خورد
هم بدان قانع شد و از دام جست
هیچ دامی پر و بالش را نبست
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۳۱ - وخامت کار آن مرغ کی ترک حزم کرد از حرص و هوا
باز مرغی فوق دیواری نشست
دیده سوی دانه دامی ببست
یک نظر او سوی صحرا می‌کند
یک نظر حرصش به دانه می‌کشد
این نظر با آن نظر چالیش کرد
ناگهانی از خرد خالیش کرد
باز مرغی کان تردد را گذاشت
زان نظر بر کند و بر صحرا گماشت
شاد پر و بال او بخا له
تا امام جمله آزادان شد او
هر که او را مقتدا سازد برست
در مقام امن و آزادی نشست
زان که شاه حازمان آمد دلش
تا گلستان و چمن شد منزلش
حزم ازو راضی و او راضی ز حزم
این چنین کن گر کنی تدبیر و عزم
بارها در دام حرص افتاده‌یی
حلق خود را در بریدن داده‌یی
بازت آن تواب لطف آزاد کرد
توبه پذرفت و شما را شاد کرد
گفت ان عدتم کذا عدنا کذا
نحن زوجنا الفعال بالجزا
چون که جفتی را بر خود آورم
آید آن را جفتش دوانه لاجرم
جفت کردیم این عمل را با اثر
چون رسد جفتی رسد جفت دگر
چون رباید غارتی از جفت شوی
جفت می‌آید پس او شوی‌جوی
بار دیگر سوی این دام آمدیت
خاک اندر دیدهٔ توبه زدیت
بازتان تواب بگشاد از گره
گفت هین بگریز روی این سو منه
باز چون پروانهٔ نسیان رسید
جانتان را جانب آتش کشید
کم کن ای پروانه نسیان و شکی
در پر سوزیده بنگر تو یکی
چون رهیدی شکر آن باشد که هیچ
سوی آن دانه نداری پیچ پیچ
تا تورا چون شکر گویی بخشد او
روزی‌یی بی‌دام و بی خوف عدو
شکر آن نعمت که‌تان آزاد کرد
نعمت حق را بباید یاد کرد
چند اندر رنج‌ها و در بلا
گفتی از دامم رها ده ای خدا
تا چنین خدمت کنم احسان کنم
خاک اندر دیدهٔ شیطان زنم؟
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۳۲ - حکایت نذر کردن سگان هر زمستان کی این تابستان چون بیاید خانه سازیم از بهر زمستان را
سگ زمستان جمع گردد استخوانش
زخم سرما خرد گرداند چنانش
کو بگوید کین قدر تن که منم
خانه‌یی از سنگ باید کردنم
چون که تابستان بیاید من به چنگ
بهر سرما خانه‌یی سازم ز سنگ
چون که تابستان بیاید از گشاد
استخوان‌ها پهن گردد پوست شاد
گوید او چون زفت بیند خویش را
در کدامین خانه گنجم ای کیا؟
زفت گردد پا کشد در سایه‌یی
کاهلی سیری غری خودرایه‌یی
گویدش دل خانه‌یی ساز ای عمو
گوید او در خانه کی گنجم؟ بگو
استخوان حرص تو در وقت درد
درهم آید خرد گردد در نورد
گویی از توبه بسازم خانه‌یی
در زمستان باشدم استانه‌یی
چون بشد درد و شدت آن حرص زفت
همچو سگ سودای خانه از تو رفت
شکر نعمت خوش‌تر از نعمت بود
شکرباره کی سوی نعمت رود؟
شکر جان نعمت و نعمت چو پوست
زان که شکر آرد تورا تا کوی دوست
نعمت آرد غفلت و شکر انتباه
صید نعمت کن به دام شکر شاه
نعمت شکرت کند پرچشم و میر
تا کنی صد نعمت ایثار فقیر
سیر نوشی از طعام و نقل حق
تا رود از تو شکم‌خواری و دق
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۳۳ - منع کردن انبیا را از نصیحت کردن و حجت آوردن جبریانه
قوم گفتند ای نصوحان بس بود
این چه گفتید ار درین ده کس بود
قفل بر دل‌های ما بنهاد حق
کس نداند برد بر خالق سبق
نقش ما این کرد آن تصویرگر
این نخواهد شد به گفت و گو دگر
سنگ را صد سال گویی لعل شو
کهنه را صد سال گویی باش نو
خاک را گویی صفات آب گیر
آب را گویی عسل شو یا که شیر
خالق افلاک او وافلاکیان
خالق آب و تراب و خاکیان
آسمان را داد دوران و صفا
آب و گل را تیره رویی و نما
کی تواند آسمان دردی گزید؟
کی تواند آب و گل صفوت خرید؟
قسمتی کرده‌ست هر یک را رهی
کی کهی گردد به جهدی چون کهی؟
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۳۴ - جواب انبیا علیهم السلام مر جبریان را
انبیا گفتند کآری آفرید
وصف‌هایی که نتان زان سر کشید
و آفرید او وصف‌های عارضی
که کسی مبغوض می‌گردد رضی
سنگ را گویی که زر شو بیهده‌ست
مس را گویی که زر شو راه هست
ریگ را گویی که گل شو عاجز است
خاک را گویی که گل شو جایز است
رنج‌ها داده‌ست کان را چاره نیست
آن به مثل لنگی و فطس و عمی‌ست
رنج‌ها داده‌ست کان را چاره هست
آن به مثل لقوه و درد سر است
این دواها ساخت بهر ائتلاف
نیست این درد و دواها از گزاف
بلکه اغلب رنج‌ها را چاره هست
چون به جد جویی بیاید آن به دست
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۳۵ - مکرر کردن کافران حجتهای جبریانه را
قوم گفتند ای گروه این رنج ما
نیست زان رنجی که بپذیرد دوا
سال‌ها گفتید زین افسون و پند
سخت‌تر می‌گشت زان هر لحظه بند
گر دوا را این مرض قابل بدی
آخر از وی ذره‌یی زایل شدی؟
سده چون شد آب ناید در جگر
گر خورد دریا رود جایی دگر
لاجرم آماس گیرد دست و پا
تشنگی را نشکند آن استقا
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۳۶ - باز جواب انبیا علیهم السلام ایشان را
انبیا گفتند نومیدی بد است
فضل و رحمت‌های باری بی‌حد است
از چنین محسن نشاید ناامید
دست در فتراک این رحمت زنید
ای بسا کارا که اول صعب گشت
بعد از آن بگشاده شد سختی گذشت
بعد نومیدی بسی اومیدهاست
از پس ظلمت بسی خورشیدهاست
خود گرفتم که شما سنگین شدیت
قفل‌ها بر گوش و بر دل بر زدیت
هیچ ما را با قبولی کار نیست
کار ما تسلیم و فرمان کردنی‌ست
او بفرمودستمان این بندگی
نیست ما را از خود این گویندگی
جان برای امر او داریم ما
گر به ریگی گوید او کاریم ما
غیر حق جان نبی را یار نیست
با قبول و رد خلقش کار نیست
مزد تبلیغ رسالاتش ازوست
زشت و دشمن‌رو شدیم از بهر دوست
ما برین درگه ملولان نیستیم
تا ز بعد راه هرجا بیستیم
دل فرو بسته و ملول آن کس بود
کز فراق یار در محبس بود
دلبر و مطلوب با ما حاضر است
در نثار رحمتش جان شاکر است
در دل ما لاله‌زار و گلشنی‌ست
پیری و پژمردگی را راه نیست
دایما تر و جوانیم و لطیف
تازه و شیرین و خندان و ظریف
پیش ما صد سال و یک ساعت یکی‌ست
که دراز و کوته از ما منفکی‌ست
آن دراز و کوتهی در جسم‌هاست
آن دراز و کوته اندر جان کجاست؟
سیصد و نه سال آن اصحاب کهف
پیششان یک روز بی‌اندوه و لهف
وان گهی بنمودشان یک روز هم
که به تن باز آمد ارواح از عدم
چون نباشد روز و شب یا ماه و سال
کی بود سیری و پیری و ملال؟
در گلستان عدم چون بی‌خودی‌ست
مستی از سغراق لطف ایزدی‌ست
لم یذق لم یدر هر کس کو نخورد
کی به وهم آرد جعل انفاس ورد؟
نیست موهوم ار بدی موهوم آن
همچو موهومان شدی معدوم آن
دوزخ اندر وهم چون آرد بهشت؟
هیچ تابد روی خوب از خوک زشت؟
هین گلوی خود مبر هان ای مهان
این‌چنین لقمه رسیده تا دهان
راه‌های صعب پایان برده‌ایم
ره بر اهل خویش آسان کرده‌ایم
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۳۷ - مکرر کردن قوم اعتراض ترجیه بر انبیا علیهم‌السلام
قوم گفتند ار شما سعد خودیت
نحس مایید و ضدیت و مرتدیت
جان ما فارغ بد از اندیشه‌ها
در غم افکندید ما را و عنا
ذوق جمعیت که بود و اتفاق
شد ز فال زشتتان صد افتراق
طوطی نقل شکر بودیم ما
مرغ مرگ‌اندیش گشتیم از شما
هر کجا افسانهٔ غم‌گستری‌ست
هر کجا آوازهٔ مستنکری‌ست
هر کجا اندر جهان فال بد است
هر کجا مسخی نکالی ماخذ است
در مثال قصه و فال شماست
در غم‌انگیزی شما را مشتهاست
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۳۸ - باز جواب انبیا علیهم السلام
انبیا گفتند فال زشت و بد
از میان جانتان دارد مدد
گر تو جایی خفته باشی با خطر
اژدها در قصد تو از سوی سر
مهربانی مر تو را آگاه کرد
که بجه زود ارنه اژدرهات خورد
تو بگویی فال بد چون می‌زنی؟
فال چه؟ برجه ببین در روشنی
از میان فال بد من خود تو را
می‌رهانم می‌برم سوی سرا
چون نبی آگه کننده‌ست از نهان
کو بدید آنچه ندید اهل جهان
گر طبیبی گویدت غوره مخور
که چنین رنجی بر آرد شور و شر
تو بگویی فال بد چون می‌زنی؟
پس تو ناصح را موثم می‌کنی
ور منجم گویدت کامروز هیچ
آن چنان کاری مکن اندر پسیچ
صد ره ار بینی دروغ اختری
یک دوباره راست آید می‌خری
این نجوم ما نشد هرگز خلاف
صحتش چون ماند از تو در غلاف؟
آن طبیب و آن منجم از گمان
می‌کنند آگاه و ما خود از عیان
دود می‌بینیم و آتش از کران
حمله می‌آرد به سوی منکران
تو همی‌گویی خمش کن زین مقال
که زیان ماست فال شوم‌فال؟
ای که نصح ناصحان را نشنوی
فال بد با توست هر جا می‌روی
افعی‌یی بر پشت تو بر می‌رود
او ز بامی بیندش آگه کند
گویی‌اش خاموش غمگینم مکن
گوید او خوش باش خود رفت آن سخن
چون زند افعی دهان بر گردنت
تلخ گردد جمله شادی کردنت
پس بدو گویی همین بود ای فلان
چون بندریدی گریبان در فغان؟
یا ز بالایم تو سنگی می‌زدی
تا مرا آن جد نمودی و بدی
او بگوید زان ک می‌آزرده‌یی
تو بگویی نیک شادم کرده‌یی
گفت من کردم جوامردی به پند
تا رهانم من تو را زین خشک بند
از لئیمی حق آن نشناختی
مایهٔ ایذا و طغیان ساختی
این بود خوی لئیمان دنی
بد کند با تو چو نیکویی کنی
نفس را زین صبر می‌کن منحنیش
که لئیم است و نسازد نیکویش
با کریمی گر کنی احسان سزد
مر یکی را او عوض هفصد دهد
با لئیمی چون کنی قهر و جفا
بنده‌یی گردد تورا بس با وفا
کافران کآرند در نعمت جفا
باز در دوزخ نداشان ربنا
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۳۹ - حکمت آفریدن دوزخ آن جهان و زندان این جهان تا معبد متکبران باشد کی ائتیا طوعا او کرها
که لئیمان در جفا صافی شوند
چون وفا بینند خود جافی شوند
مسجد طاعاتشان پس دوزخ است
پای‌بند مرغ بیگانه فخ است
هست زندان صومعه‌ی دزد و لئیم
کندرو ذاکر شود حق را مقیم
چون عبادت بود مقصود از بشر
شد عبادتگاه گردن‌کش سقر
آدمی را هست در هر کار دست
لیک ازو مقصود این خدمت بده‌ست
ما خلقت الجن و الانس این بخوان
جز عبادت نیست مقصود از جهان
گرچه مقصود از کتاب آن فن بود
گر تواش بالش کنی هم می‌شود
لیک ازو مقصود این بالش نبود
علم بود و دانش و ارشاد و سود
گر تو میخی ساختی شمشیر را
برگزیدی بر ظفر ادبار را
گرچه مقصود از بشر علم و هدی‌ست
لیک هر یک آدمی را معبدی‌ست
معبد مرد کریم اکرمته
معبد مرد لئیم اسقمته
مر لئیمان را بزن تا سر نهند
مر کریمان را بده تا بر دهند
لاجرم حق هر دو مسجد آفرید
دوزخ آن‌ها را و این‌ها را مزید
ساخت موسیٰ قدس در باب صغیر
تا فرود آرند سر قوم زحیر
زان که جباران بدند و سرفراز
دوزخ آن باب صغیر است و نیاز
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۴۰ - بیان آنک حق تعالی صورت ملوک را سبب مسخر کردن جباران کی مسخر حق نباشند ساخته است چنانک موسی علیه السلام باب صغیر ساخت بر ربض قدس جهت رکوع جباران بنی اسرائیل وقت در آمدن کی ادخلوا الباب سجدا و قولوا حطة
آن چنان که حق ز گوشت و استخوان
از شهان باب صغیری ساخت هان
اهل دنیا سجدهٔ ایشان کنند
چون که سجده‌ی کبریا را دشمن‌اند
ساخت سرگین‌دانکی محرابشان
نام آن محراب میر و پهلوان
لایق این حضرت پاکی نه‌اید
نی شکر پاکان شما خالی ‌نی‌اید
آن سگان را این خسان خاضع شوند
شیر را عار است کو را بگروند
گربه باشد شحنه هر موش‌خو
موش که بود تا ز شیران ترسد او؟
خوف ایشان از کلاب حق بود
خوفشان کی ز آفتاب حق بود؟
ربی الاعلاست ورد آن مهان
رب ادنیٰ درخور این ابلهان
موش کی ترسد ز شیران مصاف؟
بلکه آن آهوتگان مشک‌ناف
رو به پیش کاسه‌لیس ای دیگ‌لیس
توش خداوند و ولی نعمت نویس
بس کن ار شرحی بگویم دوردست
خشم گیرد میر و هم داند که هست
حاصل این آمد که بد کن ای کریم
با لئیمان تا نهد گردن لئیم
با لئیم نفس چون احسان کند
چون لئیمان نفس بد کفران کند
زین سبب بد کاهل محنت شاکرند
اهل نعمت طاغی‌اند و ماکرند
هست طاغی بگلر زرین‌قبا
هست شاکر خستهٔ صاحب‌عبا
شکر کی روید ز املاک و نعم؟
شکر می‌روید ز بلویٰ و سقم
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۴۱ - قصه عشق صوفی بر سفرهٔ تهی
صوفی‌یی بر میخ روزی سفره دید
چرخ می‌زد جامه‌ها را می‌درید
بانگ می‌زد نک نوای بی‌نوا
قحط‌ها و دردها را نک دوا
چون که دود و شور او بسیار شد
هر که صوفی بود با او یار شد
کخ‌کخی و های و هویی می‌زدند
تای چندی مست و بی‌خود می‌شدند
بوالفضولی گفت صوفی را که چیست؟
سفره‌یی آویخته وز نان تهی‌ست
گفت رو رو نقش بی‌معنیستی
تو بجو هستی که عاشق نیستی
عشق نان بی‌نان غذای عاشق است
بند هستی نیست هر کو صادق است
عاشقان را کار نبود با وجود
عاشقان را هست بی‌سرمایه سود
بال نه و گرد عالم می‌پرند
دست نه و گو ز میدان می‌برند
آن فقیری کو ز معنی بوی یافت
دست ببریده همی زنبیل بافت
عاشقان اندر عدم خیمه زدند
چون عدم یک‌رنگ و نفس واحدند
شیرخواره کی شناسد ذوق لوت؟
مر پری را بوی باشد لوت و پوت
آدمی کی بو برد از بوی او
چون که خوی اوست ضد خوی او؟
یابد از بو آن پری بوی‌کش
تو نیابی آن ز صد من لوت خوش
پیش قبطی خون بود آن آب نیل
آب باشد پیش سبطی جمیل
جاده باشد بحر ز اسرائیلیان
غرقه گه باشد ز فرعون عوان
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۴۲ - مخصوص بودن یعقوب علیه السلام به چشیدن جام حق از روی یوسف و کشیدن بوی حق از بوی یوسف و حرمان برادران و غیر هم ازین هر دو
آنچه یعقوب از رخ یوسف بدید
خاص او بد آن به اخوان کی رسید؟
این ز عشقش خویش در چه می‌کند
وان به کین از بهر او چه می‌کند
سفرهٔ او پیش این از نان تهی‌ست
پیش یعقوب است پر کو مشتهی‌ست
روی ناشسته نبیند روی حور
لا صلوة گفت الا بالطهور
عشق باشد لوت و پوت جان‌ها
جوع ازین روی است قوت جان‌ها
جوع یوسف بود آن یعقوب را
بوی نانش می‌رسید از دور جا
آن که بستد پیرهن را می‌شتافت
بوی پیراهان یوسف می‌نیافت
و آن که صد فرسنگ زان سو بود او
چون که بد یعقوب می‌بویید بو
ای بسا عالم ز دانش بی‌نصیب
حافظ علم است آن کس نه حبیب
مستمع از وی همی‌یابد مشام
گرچه باشد مستمع از جنس عام
زان که پیراهان به دستش عاریه‌ است
چون به دست آن نخاسی جاریه است
جاریه پیش نخاسی سرسری‌ست
در کف او از برای مشتری‌ست
قسمت حق است روزی دادنی
هر یکی را سوی دیگر راه نی
یک خیال نیک باغ آن شده
یک خیال زشت راه این زده
آن خدایی کز خیالی باغ ساخت
وز خیالی دوزخ و جای گداخت
پس که داند راه گلشن‌های او؟
پس که داند جای گلخن‌های او؟
دیدبان دل نبیند در مجال
کز کدامین رکن جان آید خیال
گر بدیدی مطلعش را ز احتیال
بند کردی راه هر ناخوش خیال
کی رسد جاسوس را آن جا قدم
که بود مرصاد و در بند عدم؟
دامن فضلش به کف کن کوروار
قبض اعمیٰ این بود ای شهره یار
دامن او امر و فرمان وی است
نیک بختی که تقیٰ جان وی است
آن یکی در مرغزار و جوی آب
وان یکی پهلوی او اندر عذاب
او عجب مانده که ذوق این ز چیست
وان عجب مانده که این در حبس کیست
هین چرا خشکی که این‌جا چشمه‌هاست
هین چرا زردی که این‌جا صد دواست
هم نشینا هین درآ اندر چمن
گوید ای جان من نیارم آمدن
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۴۳ - حکایت امیر و غلامش کی نماز باره بود وانس عظیم داشت در نماز و مناجات با حق
میرشد محتاج گرمابه سحر
بانگ زد سنقر هلا بردار سر
طاس و مندیل و گل از التون بگیر
تابه گرمابه رویم ای ناگزیر
سنقر آن دم طاس و مندیلی نکو
برگرفت و رفت با او دو به دو
مسجدی بر ره بد و بانگ صلا
آمد اندر گوش سنقر در ملا
بود سنقر سخت مولع در نماز
گفت ای میر من ای بنده‌نواز
تو برین دکان زمانی صبرکن
تا گذارم فرض و خوانم لم یکن
چون امام و قوم بیرون آمدند
از نماز و وردها فارغ شدند
سنقر آن جا ماند تا نزدیک چاشت
میر سنقر را زمانی چشم داشت
گفت ای سنقر چرا نایی برون؟
گفت می‌نگذاردم این ذو فنون
صبر کن نک آمدم ای روشنی
نیستم غافل که در گوش منی
هفت نوبت صبر کرد و بانگ کرد
تا که عاجز گشت از تیباش مرد
پاسخش این بود می‌نگذاردم
تا برون آیم هنوز ای محترم
گفت آخر مسجد اندر کس نماند
کیت وا می‌دارد؟ آن جا کت نشاند؟
گفت آن که بسته‌استت از برون
بسته است او هم مرا در اندرون
آن که نگذارد تورا کآیی درون
می‌بنگذارد مرا کآیم برون
آن که نگذارد کزین سو پا نهی
او بدین سو بست پای این رهی
ماهیان را بحر نگذارد برون
خاکیان را بحر نگذارد درون
اصل ماهی آب و حیوان از گل است
حیله و تدبیر این جا باطل است
قفل زفت است و گشاینده خدا
دست در تسلیم زن وندر رضا
ذره ذره گر شود مفتاح‌ها
این گشایش نیست جز از کبریا
چون فراموشت شود تدبیر خویش
یابی آن بخت جوان از پیر خویش
چون فراموش خودی یادت کنند
بنده گشتی آن گه آزادت کنند
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۴۴ - نومید شدن انبیا از قبول و پذیرای منکران قوله حتی اذا استیاس الرسل
انبیا گفتند با خاطر که چند
می‌دهیم این را و آن را وعظ و پند؟
چند کوبیم آهن سردی ز غی؟
در دمیدن در قفس هین تا به کی؟
جنبش خلق از قضا و وعده است
تیزی دندان ز سوز معده است
نفس اول راند بر نفس دوم
ماهی از سر گنده باشد نه ز دم
لیک هم می‌دان و خر می‌ران چو تیر
چون که بلغ گفت حق شد ناگزیر
تو نمی‌دانی کزین دو کیستی
جهد کن چندان که بینی چیستی
چون نهی بر پشت کشتی بار را
بر توکل می‌کنی آن کار را
تو نمی‌دانی که از هر دو کی یی
غرقه‌یی اندر سفر یا ناجی یی؟
گر بگویی تا ندانم من کی ام
بر نخواهم تاخت در کشتی و یم
من درین ره ناجی‌ام یا غرقه‌ام؟
کشف گردان کز کدامین فرقه‌ام
من نخواهم رفت این ره با گمان
بر امید خشک همچو دیگران
هیچ بازرگانی یی ناید ز تو
زان که در غیب است سر این دو رو
تاجر ترسنده ‌طبع شیشه‌جان
در طلب نه سود دارد نه زیان
بل زیان دارد که محروم است و خوار
نور او یابد که باشد شعله‌خوار
چون که بر بوک است جمله کارها
کار دین اولیٰ کزین یابی رها
نیست دستوری بدین جا قرع باب
جز امید الله اعلم بالصواب